نوشته‌اي كه قرار بود سخن پاياني باشد (3)

هنوز مطالب من درباره تصرف سفارت تمام نشده است، اما موضوع مهمي را كه تصميم داشتم به عنوان نوشته پاياني تقديم كنم به دو دليل زودتر ارايه مي‌كنم.


هنوز مطالب من درباره تصرف سفارت تمام نشده است، اما موضوع مهمي را كه تصميم داشتم به عنوان نوشته پاياني تقديم كنم به دو دليل زودتر ارايه مي‌كنم.
دليل اول آن ، عجله‌اي است كه برخي از خوانندگان مي‌نمايند و تصور مي‌كنند من در صدد توجيه گذشته هستم و به دليل همين تصور هم ارتباط مناسب را با مطالب برقرار نمي‌كنند واین مساله از کامنتهای برخ افراد کاملا واضح است. اين تصور هم احتمالاً ناشی از ناآشنايي نسبي با ديدگاه من نسبت به نقد گذشته است (رجوع شود به حيف و صد حيف!). دليل دوم جلو انداختن اين نوشته نيز كامنت زير است كه از طرف يكي از دوستان در ذيل مقاله آقاي حجاريان آمده است و لذا فكر كردم كه بهتر است موضوع پاياني را زودتر بگويم، شايد هم از ابتدا مي‌گفتم بهتر بود.
شروع کامنت:
{{{{{{گاهی با خودم فکر میکنم که نتیجه اینهمه تلاش و مجاهدت در راه یک انقلاب چیست؟ اگر قرار است که خونهای فراوانی ریخته شوند ودر آخر تمامی آدم هایی که درگیر ماجرا بوده اند به یک نتیجه نرسند.همه با هم به قله تفاهم همیشگی واصل نشوند .اگر قرار است انقلاب کنیم و با هم بخاطر انقلا بمان بجنگیم و با هم از بسیاری از مو هبات محروم شویم ولی در آخر کمتر از قبل همدیگر را دوست داشته باشیم یا بد تر از آن با هم دشمن شویم.اگر قرار است با انقلاب جای دوست داشتن نفرت در جامعه زیادتر شود ما به چه رسیده ایم.انصاف کجاست ؟ یعنی ملت هایی که بیشتر برای اعتلای خود تلاش کرده اند بیشتر هم با هم دشمن شوند؟برای این انقلاب از همه چیز مان مایه گذاشتیم.مقدس ترین اعتقاداتمان را به پای آن ریختیم در آخر باید منتظر امام زمان باشیم تا بیاید و ما را با هم آشتی دهد؟این آخرین دلخوشی امان در تاریک ترین پستوی قلبمان را باید کجا قربانی کنیم .روزی خطیب نماز جمعه گفت با اسلام کاری نداشته باشید اسلام همین تقدس هاست و جایی دیگر همو گفت مردمان گوسفندانیند که علما آنان را شبانی میکنند و ما هم برای آنکه باشیم و نفس بکشیم و لقمه نانمان را قورت بدهیم با سکوت بره گونه امان قبول کردیم . ولی اینجا دره است و میتوانیم عمق دلهره آورش را حس کنیم نه با گوش هامان بلکه هر چشمی ژرف نای تاریک آنرا میبیند.شبان ما چرا ما را به تاریکی میسپارد. ما آخرین گوسفند های اوییم.در هیچ جای دیگری در این کره خاکی او گوسفندانی چون ما ندارد.وو من اینجا روزی را بیاد میاورم که با شور شوق فراوان پیروزی رییس جمهوری را در دانشگاه جشن گرفتیم که خود را با جوانان و برای جوانان میدانست .استاد پیر تاریخ تمدن را در گوشه ای از کلاس گیر انداختم و از او پرسیدم استاد آینده را چگونه می بینی؟نگاهی به من انداخت و گفت بیا تا رازی را در خلوت برایت بگویم.من متعجب که با این استاد پیر و مذهبی که یخه پیرا هنش را تا آخر بسته است و تسبیح در دست درس میدهد هیچگاه صمیمی نبوده ام که رازی را به من بگوید.با او به اتاق اساتید رفتم با چشم های پیر ش نگاهی به من کرد و گفت پسر جان در طول تاریخ هر کجا بنیاد گرایی مذهبی حاکم شده است هیچ اصلاحی در آن صورت نگرفته مگر آنکه تمام بنیاد های اقتصادی و فرهنگی و اخلاقی آن جامعه نابود شده است چه با جنگ داخلی و یا در اثر حمله خارجی و بعد مثالهایی را زد از چین در زمان حمله مغول ایران در زمان حمله اعراب هند در زمان حمله نادر .من آنروز غرق در خوشباوری گفتم نه استاد دوران ما فرق میکند ما در عصر ارتباطاتیم .لبخندی زدو گفت به نظر من اصلا در فعالیت های سیاسی برای چند سالی شرکت نکن.حالا نشسته ام در حالیکه دیگر جوان نیستم و آن امید شور انگیز را یاس حزن انگیزی پاداش دادند.تحصیل کرده ای بیکار و بی یاروبی فرزند و در تعجب که آیا تلاش در جامعه انسانی نبایستی لا جرم جنبه مثبتی داشته باشد؟پس چرا بیست و هشت سال تلاش ملت ما به اینجا ختم شد که منتظر رویا رویی نابود کننده با ابر قدرتی است که نقطه پایان را بر سرنوشت نسل ما خواهد نهاد؟}}}}}}}
پایان کامنت.
ما بيش از هر ملت ديگري در منطقه براي بهبود شرايط خود اقدامات مهم انجام مي‌دهيم، اما كمتر از آنچه كه انتظار داريم به اهداف خود مي‌رسيم؟ گويي چون اسب عصاري هستيم كه با چشمان بسته دور محور خویش مي‌چرخيم و در ذهن خود تصور مي‌كنيم كه به پيش مي‌رويم. يكي از علل آن اين است كه ما هم مثل هر جامعه ديگري مرتكب خطا مي‌شويم، اما پس از مدتي كه مي‌خواهيم به گذشته خويش بپردازيم و آن را نقد كنيم، اين بار در نقد گذشته خود نیز راه خطا را مي‌پيماييم و چنان تيشه به ريشه گذشته مي‌زنيم كه گويي جدا شدن ما از گذشته راه خلاصي ماست. با گذشته به عنوان بخشي از هويت خود وداع مي‌كنيم نه به اين انگيزه كه جامعه امروز خود را اصلاح كنيم، بلكه به اين دليل كه امروز شخص خود را توجيه كنيم.
نقد من به گذشته راديكال‌تر از خيلي از دوستاني است كه فكر مي‌كنند من در صدد توجيه گذشته هستم (ر.ك. به حيف و صد حيف!). من اتخاذ تصميم عقلاني به مفهوم مدرن را در گذشته ممتنع مي‌دانم. در حالي كه عده‌اي به دنبال شناسايي تصميمات عقلاني در گذشته هستند! اين كه در گذشته ما راه صحيحي را كه منجر به تحقق مطلوب اهداف اصلي (استقلال، آزادي، مردم‌سالاري، توسعه و رشد، اخلاقيات، معنويت و...) شود نرفته‌ايم شكي نيست، اما چرا به این مساله فكر نمي‌كنيم كه هر بار كه به گذشته نگاه می كنيم اين استدلال را صحيح يافته‌ايم، اما در دفعه بعد راه صحيح را کماکان نرفته ایم؟
وضعيت جامعه ما مثل بيماري است كه رنگ و رويش پريده و تب چهل درجه دارد. در بيمار بودن او شكي نيست. در اين كه در گذشته رعايت مسايل زيادي را نكرده كه به اين روز افتاده شكي نيست، اما چه كسي مي‌تواند به صرف اعلان بیمای او بگويد راه درمان آن چيست؟ اصرار بر بيمار بودن و گذشته ناصواب داشتن اين بيمار، حجتي بر درستي درمان پيشنهادي نيست. بسياري از افراد هستند كه گذشته را نقد و نفي مي‌كنند، تا به مخاطب خود القا كنند كه من انتقاد را از خودشروع كرده‌ام، و شهامت نقد گذشته را داشته‌ام و از این طزیق صداقت نداشته خویش را اعلام کنندونتیجه بگیرند که راه فعلي آنان صحيح است و ما را به مقصد مي‌رساند. اين هرهري مسلكي سياسي و نان به نرخ روز خوردن يكي از اصلي‌ترين موانع فكري جامعه ما در انتخاب راه صحيح است.
هرهري مسلك هم از توبره مي‌خورد و هم از آخور (ببخشيد قصد توهين نيست فقط ضرب‌المثل است) 27 سال قبل از موضع راديكال و چپ انتقاد مي‌كرد و حتي دانشجويان تصرف‌كننده را طرفداران و وابستگان به دولت ليبرال بازرگان معرفي مي‌كرد و خود را پيشتاز راستين خلق در مبارزه با آمريكا و امپرياليسم معرفي مي‌كرد و نان چپ‌روي را مي‌خورد و امروز كه ظاهراً آن نان بيات و خشك و حتی دندان شکن شده، زير علم ليبرال‌هاي سابق به كوبيدن گذشته مي‌پردازند. هرهري مسلك در بند حقيقت نيست، امروز در دفاع از مرحوم بازرگان سينه چاك مي‌كند، تا اقدامات افراطي و راديكال خود را موجه جلوه دهد!
آن ديگري تمام اعتبار و حيثيت داشته و نداشته خود را مديون تصرف سفارت است، اما براي موجه جلوه دادن رفتار به غايت بي‌اعتبار امروز خويش، نان به نرخ روز مي‌خورد و مدال خودانتقادي و شجاعت نقد گذشته را بر سينه خود مي‌چسباند (مثل مدال‌هايي كه سران اتحاد شوروي كيلو كيلو بر لباس‌هاي خود آويزان مي‌كردند) تا از اين طريق عده و عده‌اي را جمع كند.
من بارها نوشته‌ام كه در ايران مثل همه جاي دنيا اختلاف هست و بايد هم باشد، اما فرق ما با ديگران در اين است كه آنان راه‌هاي حل اختلاف هم دارند و ما نه. در زمينه سياست و تاريخ هم همين طور. اين كه گذشته خطاهاي زيادي بوده، نيازي به گفتن ندارد، اما اين كه ما چگونه و از چه منظري مي‌توانيم آن خطاها را دريابيم كه ديگر تكرار نشود، يا حداقل كمتر تكرار شود، مسأله اصلي ماست.
شايد برخي از دوستان فكر كنند كه من نمي‌خواهم اشتباهات گذشته را بپذيرم(ببخشید که مساله را شخصی هم مطرح می کنم)، چرا كه شجاعت اين كار را ندارم و آن را نفي خود مي‌دانم. اما كافي است توجه كنيم هويت امروزي من به ميزان اندكي به آن رويداد مرتبط است، نه هويت سياسي‌ام (بنابه فعاليت‌ها و ديدگاه‌هاي موجود) و نه هويت شغلي و پژوهشي‌ام ارتباط زیادی با آن ندارد، ضمن اين كه نقد كردن آن واقعه در زمان حاضر كه شجاعت نمي‌خواهد، كافيست كمي مطابق ميل مخاطب و جوان‌پسند بنويسيد كه اینان نسبت به هر چه در گذشته بوده بدبين هستند چنین سخنانی مقبول طبع واقع می شود. اما اگر قرار باشد در حوزه فكر و تحليل تحت تأثير فشار و درخواست اين و آن و برخلاف درك حقيقي خود حرف بزنيم، اصلاً چرا حرف بزنيم كه متضمن اين همه هزينه باشد سکوت بهتر از حرف زدن است، و يا اصولاً چرا در جهت خواست ديگراني حرف نزنيم كه حداقل موجب نان و نوايي براي گوينده مي‌شود!
هدف اصلي من از باز كردن اين پرونده كه هنوز هم به تاريخ نپيوسته و مختومه نشده است و كماكان در مرحله دادرسي است گرفتن اين نتيجه بود كه چراخود زنی نسبت به گذشته روی دیگر شيفتگی نسبت به ذهنيت كنوني است. و اين كه اين دو مسأله دو روي يك سكه هستند. آنان كه اثبات امروز خود را در نفي و نقد گذشته مي‌بينند، خدمتي به آينده نمي‌كند، بلكه به در صدد تكرار گذشته به شكل ديگري هستند.
موضوع ديگري را هم مي‌خواستم در يادداشتي جداگانه به آن بپردازم، اما در اينجا مطرح مي‌كنم، زيرا حجم زيادي نخواهد داشت. برخي از خوانندگان در اصل نسبيت ارزيابي رويدادها شك و شبهه نموده‌اند و البته مواردي را هم نتيجه گرفته و سپس رد كرده‌اند كه من آن موارد را جزو نتايج استدلال‌هاي خود نمي‌دانم، اما اجمالاً و بدون اين كه قصد مقايسه داشته باشم به موردي در تاريخ ايران مي‌پردازم كه بسيار بسيار مهمتر و تأثير‌گذارتر از تصرف سفارت آمريكاست و اين مورد پذيرش استراتژي و حتي تاكتيك جنگ مسلحانه از طرف چريك‌هاي فدايي و سازمان مجاهدين خلق است. ما با دانش و تجربه امروزين خود با قطعيت اين استراتژي را رد مي‌كنيم و آن را موجب خسارات فراوان براي جامعه مي‌دانيم، اما احترام خود را به بنيانگذاران اوليه اين اقدام حفظ مي‌كنيم، و كار آنان را كاملاً درك مي‌كنيم، و آن را نتيجه طبيعي فضاي بسته و استبدادي مي‌دانيم و مرحوم بازرگان هم در دادگاه خود در دهه چهل به درستي به اين موضوع اشاره و آن را پيش‌بيني كرد، اگرچه مي‌دانم وي شخصاً علاقه‌اي به اين استراتژي نداشت، اما پيش‌بيني او ناظر به روند اجتناب‌ناپذيري بود كه از سوي رژيم گذشته بر جامعه تحميل شد و اصولاً به همين دلايل با استبداد مخالفت مي‌شود. آن افراد هم جزو نخبه‌ترين و صادق‌ترين جوانان اين كشور بودند كه براي رسيدن به آزادي و توسعه و عمران كشور خود، جان خويش را نيز فدا كردند، اما خروجي الزاماً آن چيزي نبود كه مي‌خواستند، امروز با هوش و دانش اندك هم مي‌توان چنين قضاوتي داشت، اما در آن زمان هزاران نفر حاضر بودند براي حمايت از اين افراد با ارزش‌ترين سرمايه خود را جانشان باشد در اين راه فدا كنند. اين بدان معنا نيست كه در هر زماني هر كاري درست است، در همان زمان و هم اكنون نيز بسياري از كارها نقد و رد مي‌شود، اما با ملاك‌هاي امروزين و نه با احاله دادن به آينده، كه اگر چنين شود هر كس مي‌تواند اصالت و درستي عقيده خود را صرفاً با احاله به آينده اثبات كند،(اين مقايسه صرفاً در مقام تمثيل بود و قصدي بيش از آن وجود نداشت چرا که تفاوتهای زیادی میان این دو مورد هست) حتي در مورد تصرف سفارت هم در برخي از موارد با عقل عرفي و مباني پذيرفته شده آن موقع انتقاداتي وجود داشت و موثر هم بود (از جمله در خصوص افشاگري‌ها، كه برخي معتقد بودند، علي‌رغم فشارهاي شديد افكار عمومي و احتمال زياد متهم شدن دانشجويان در صورت عدم افشاي اسناد، لازم است كه از آن كار پرهيز شود و تا حدودي هم اين مخالفت‌ها موثر افتاد) بنابراين كساني كه نسبيت تحليل را با حفظ اصول و مباني كلي، نفي مي‌كنند، بيش از هر كس ديگري آب به آسياب دشمنان آزادي مي‌ريزند، همان كساني كه رويدادها و رفتارهاي امروز را با معيارهاي جامعه 25 سال قبل ارزيابي و قضاوت مي‌كنند و مدعي‌اند چون گذشته چنان و درست بوده، پس بايد امروز هم چنان باشد، افراد ديگري هم با همين منطق شروع مي‌كنند ولي نتيجه معكوس مي‌گيرند، و معتقدند چون امروز چنين و درست است پس بايد گذشته هم‌چنين و درست مي‌بود. اين دو منطق دو تیغه یک قيچي هستند كه هم گذشته و هم حال و آينده را يك جا برش مي‌زنند و آن را نابود مي‌كنند، البته اين دو تیغه قيچي هر اشكالي هم داشته باشند بر آن گروه هرهري مسلكي كه مي‌خواهد در هر مقطعي نان را به نرخ روز بخورد ترجيح دارند و خطرشان كمتر است.