آینده








آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی

نوشتار

۲۷ دی ۱۳۸۵

سرنوشت محتوم؛تحليل جامعه‌شناختي سوم تير(۱)

مقدمه
كساني كه دوم خرداد 76 را حس كردند و اتفاقات پس از آن را پيگيري نمودند، و با علاقه در پي اصلاحات و تحقق اهداف آن گام برداشتند، اطمينان نسبي داشتند كه براي اولين بار توانسته‌اند مسيري را انتخاب كنند كه ايران را از دور ناخوشايند، استبداد ـ انقلاب ـ هرج و مرج ـ استبداد مي‌رهاند و در مسيري طبيعي براي رشد و توسعه و ترقي قرار مي‌دهد، اگر احتمالي هم براي عقب‌گرد و ارتجاع داده مي‌شد، طبعاً آن چيزي نبود كه در جريان 27 خرداد و 3 تير سال 1384 رخ داد. اما جريان حوادث و وقايع به گونه ديگري رقم خورد كه انتظارش را نمي‌كشيدند. بنابراين طبيعي است كه به دو دليل مشخص بايد به تحليل اين واقعه پرداخت. يك دليل آن حس طبيعي در شناخت و تبيين پديده‌ها و وقايع است كه در بسياري از افراد وجود دارد، و دليل ديگر اين كه اگر قرار است ـ‌كه قرار هم هست‌ـ براي آينده اقدام و برنامه‌اي جهت اصلاح وضع كشور برداشته شود، چه درس‌هايي از واقعه اخير مي‌توانيم بگيريم؟ ماهيت اين واقعه ناشي از چه عواملي بوده است؟ ضعف تحليلي و تئوريك اصلاح‌طلبان، يا ضعف و نقص در استراتژي آنان و يا ناكارآمدي و احياناً بي‌ارتباطي تاكتيك‌هاي اتخاذي با استراتژي كلان آنان دليل اين واقعه است؟ آيا بروز اين واقعه قابل پيش‌بيني و يا اجتناب‌ناپذير بود؟
پاسخ به اين پرسش‌ها و پرسش‌هاي احتمالي ديگر ما را ناگزير به بررسي موضوع مي‌كند، اما اين بررسي بايد واجد يك خصلت مهم باشد، و آن اين كه توضيح پس از واقعه نباشد، به عبارت ديگر خيلي راحت مي‌توان پس از بروز هر واقعه‌اي انواع و اقسام دلايل را در توصيف يا تبيين آن واقعه رديف كرد، اما اگر اين توصيف و تبيين‌كنندگان قادر به درك صحيح ابعاد پديده باشند، چرا قبل از وقوع نمي‌توانند آن را حتي بطور نسبي پيش‌بيني كنند؟ و اگر دانش ما از پديده‌ها منجر به افزايش قدرت تبيين‌كنندگي ما نشود، اين دانش چه فايده‌اي دارد؟ و آيا اصولاً آن را مي‌توان دانش به معناي دقيق كلمه دانست؟ آنان كه تا قبل از بروز پديده با قاطعيت به نحوي سخن مي‌گويند كه گويي هيچ احتمالي براي بروز آنچه كه بعداً رخ داد قايل نيستند و چه بسا وجه مخالف آن را گزينه محتمل‌الوقوع مي‌دانند، چگونه مي‌توانند كه طبعاً با همان مختصات فكري به تحليل گذشته بپردازند؟
بنابراين متن حاضر كوششي است براي توصيف واقعه 3 تير براساس تحليلي كه كليات اين تحليل قبل از واقعه نيز ارايه شده است، گرچه اكنون و به دليل بروز پديده، بعد از واقعه يكجا تدوين مي‌شود. اساس اين نوشته نيز بر پذيرش تحليل كلي از ساختار حكومت و دولت و رابطه آن با ملت در ايران به ويژه در يك قرن اخير است. و در چارچوب اين تحليل كلان به توصيف استراتژي برآمده از آن در جنبش دوم خرداد پرداخته مي‌شود و طبعاً تاكتيك‌هاي سياسي در ذيل اين استراتژي كلي معنادار هستند.
1ـ نظريه حكومت خودكامه
در ميان نظريه‌هاي موجود ـ‌در سطح كلان‌ـ براي تبيين تحولات ايران حكومت خودكامه و تضاد دولت ـ ملت كارآيي بيشتري دارد. مستقل از اين كه ريشه‌هاي تاريخي شكل‌گيري چنين ساختار سياسي در ايران چه بوده است، اجمالاً مي‌توان گفت كه براساس اين ديدگاه وضعيت ساختار سياسي در ايران به گونه‌اي شده كه نهايتاً منجر به بروز ويژگي‌هاي معيني در جامعه و سياست ايران شده است، گرچه اين ساختار در مقاطعي منبعث از برخي از اين خصوصيات جامعه ايران بود اما پس از شكل‌گيري ساختار مورد نظر، اين ساختار به نوبه خود اين ويژگي‌ها را تقويت يا قوام بخشيده است.
خلاصه نظريه حكومت خودكامه چنين است، كه : «ايران در سراسر تاريخ خود دولت و جامعه‌اي خودكامه بوده، يعني قدرت و اقتدار پايه در حقوق و قانون نداشته است، دولت نماينده طبقات اجتماعي بالاتر نبوده است، برعكس، اين طبقات به واسطه امتيازاتي كه دولت به آنها ارزاني و هر گاه ميلش كشيده از آنها دريغ داشته است، زيردست و متكي به دولت بوده‌اند. مالكيت دارايي نه يك حق بلكه يك امتياز بوده است...» (ص 32) البته اين به معناي فقدان دگرگوني در اين جامعه نبوده، و حتي در سده اخير نيز در مقاطعي (1289 تا 1309 و 1320 تا 1342) شرايط براي تكوين و استقرار طبقات و نهادهاي اجتماعي مهيا شد كه مجدداً از دست رفت. (ص 33) فقدان چارچوب حقوقي پابرجا و تخطي‌ناپذير كه ضامن استقرار بلندمدت باشد، موجب كوتاهي عمر طبقات بالاي جامعه ايران مي‌شد و حتي جايگاه و موقعيت شاه و حاكم هم از اين قاعده مستثني نبود، و گرچه اين شرايط موجب بروز تغييرات شديد در جامعه مي‌شد ـ‌حتي در مقايسه با جوامع اروپايي‌ـ اما تغييرات مزبور در بلندمدت انباشت نمي‌شد و پيشرفت در كوتاه‌مدت صورت مي‌گرفت ولي در دوره كوتاه‌مدت بعدي بايد از نو اقدام مي‌شد. (ص 34) به عنوان نمونه انباشت سرمايه در ايران به دليل آن كه شبح غارت و مصادره اموال همواره بالاي سر افراد بوده صورت نمي‌گرفت، حتي در دوراني كه جامعه از ثروت و پيشرفت فني برخوردار بود ـ‌مثل اوايل دوران قرون وسطي‌ـ (ص 35).
ويژگي حكومت خودكامه در ايران منجر به آن مي‌شود كه ماهيت قيام‌ها و جنبش‌هاي آن بويژه در يك سده اخير متفاوت از ماهيت قيام‌هاي شناخته شده و مشهور تاريخي باشد، اگر قيام‌هايي را كه بر ضد استيلاي بيگانگان است استثنا كنيم، قيام‌هاي ديگر در جوامع اروپايي را مي‌توان قيام بخشي از جامعه در برابر بقيه جامعه يعني بر ضد بخشي دانست كه طبقات اجتماعي مرفه‌تر و قدرتمندتر را تشكيل مي‌داده‌اند، و دولت وقت نماينده راستين آن بوده است و دليل آن روشن است، زيرا جوامع اروپايي از طبقات اجتماعي ماهوي و خودمختاري تشكيل شده بودند كه دولت‌هاي اروپايي به آنها تكيه داشته و از دوران باستان دولت‌هاي اروپايي پاي‌بند سنت، رفتارنامه يا قراردادي بوده‌اند كه نقض آن دشوار و تغيير آن مشكل بوده است. (ص 51)
اما در مقابل در ايران: «اين نه طبقات اجتماعي، بلكه دولت بود كه ماهوي و اصل شناخته مي‌شد، و طبقات اجتماعي هر چه بلندپايه‌تر بودند، به دولت وابسته‌تر بودند، و اگر چه هم ثروت و هم امتيازات و نيز دانش، علوم و تكنولوژي گاه در سطوحي بسيار بالا وجود داشت، ولي آن اندازه دوام نمي‌آورد كه به كار توسعه بلندمدت بيايد. و هر چند تلاش‌هاي ديرپايي براي انباشت آنها صورت مي‌گرفت ولي در عمل، چندان انباشت بلندمدتي حاصل نمي‌شد. هيچ قانوني وجود نداشت يعني از هيچ رفتارنامه يا سنت بلندمدتي كه بر روابط ميان دولت و جامعه يا بر مناسبات درون خود جامعه حاكم باشد، نشاني نبود. ...تاريخ، رشته‌اي از كوتاه‌مدت‌ها بود كه هر يك طي چرخه‌اي كوتاه در پي ديگري مي‌آمد. ...و در نتيجه آن كه ...انقلاب‌هاي ايران قيام طبقات اجتماعي محروم در برابر طبقات اجتماعي ممتازي كه مهار دولت را در دست داشتند، آن هم براي دگرگون ساختن قانون و چارچوب اجتماعي موجود نبود، بلكه قيام بر ضد فرمانرواياني بود كه غير از ميل و اراده خودشان پاي‌بند هيچ قانوني نبودند و جامعه آنان را «بيدادگر» مي‌دانست. ...همچنين فرض اين بود كه آنان گوهري والاتر از اتباع خود داشتند و در نتيجه از بابت كارهايي كه مي‌كردند به آنان [مردم] پاسخگو نبودند. از همين رو اختيار كامل جان و مال اتباع خويش را قطع نظر از مرتبه اجتماعي آنان داشتند. (ص 53) و هنگامي كه حاكم بيدادگر و ضعيف پنداشته مي‌شد، مردم قيام مي‌كردند و فرمانروا به حال خويش رها مي‌شد به گونه‌اي كه نه تنها هيچ يك از طبقات مهم اجتماعي از او دفاع نمي‌كردند، بلكه گاه بسياري از مقامات لشكري و كشوري حاكم به جناح مقابل مي‌پيوستند (ص 55) و حتي در مواردي براي به زير كشيدن فرمانروايان نالايق و ناكارآمد و بيدادگر با بيگانگان همكاري كرده‌اند. (ص 56)
از آنجا كه قانون يا سنتي براي مشروعيت وجود نداشت، سقوط دولت خودكامه نيروهاي نهفته جامعه خودكامه را آزاد مي‌ساخت و در پي آن هرج و مرج حاكم مي‌شد و هرج و مرج عميق و پايدار تنها اثر مفيدي را كه دولت مطلقه و خودكامه تا پيش از سقوطش داشت، يعني ثبات معمول جامعه را از ميان مي‌برد، و در نتيجه مردم عادي دلتنگ بازگشت و احياي دولت خودكامه مي‌شدند و چرخه مكرر، حكومت خودكامه؛ هرج و مرج؛ حكومت خودكامه، شكل مي‌گرفت. (ص 57) در مجموع مي‌توان گفت كه در ايران قيام‌ها و شورش‌ها و انقلاب‌ها انگيزه‌ها و علل گوناگوني داشتند كه شايع‌ترين آن، ستيز بر سر جانشيني بود، جانشيني دولت و فرمانروايي كه به طبقات اجتماعي مهم وابسته نبود بلكه برعكس طبقات اجتماعي مذكور به دولت خودكامه وابسته بودند. لذا در زماني كه مردم دولت خودكامه را «دادگر» نمي‌دانستند يا بيش از حد «بيدادگر» مي‌دانستند ستيزي براي جانشيني رخ مي‌داد و هر گاه به نظر مي‌رسيد كه معارضه‌جويي با دولت، بخت پيروزي قابل قبولي دارد، هيچ يك از طبقات اجتماعي و گاه حتي مقامات دولتي هم در برابر شورش نمي‌ايستادند، و در هر دو انقلاب مشروطه و اسلامي نيز همين ويژگي‌ها مشاهده مي‌شود و هر دو تقريباً از پشتيباني كل جامعه سياسي برخوردار بودند و هيچ يك از طبقات جامعه در برابر آن نايستاد. (صص 65-66)
آنچه كه ضرورتاً بايد توضيح داد اين است كه در اين ساختار شكاف اصلي ميان دولت و ملت است، اما اين بدان معنا نيست كه شكاف‌هاي ديگر وجود ندارد، بويژه در سده اخير انواع شكاف‌هاي ديگر بر اثر تحولات اجتماعي فعال شده است، شكاف سنتي و مدرن، شكاف غني و فقير، شكاف‌هاي قومي، مذهبي، زباني، شكاف‌هاي جنسيتي و نسلي از اين جمله‌اند، اما هيچكدام از اين شكاف‌ها معمولاً نمي‌توانسته‌اند به تنهايي موجد تحولي فراگير و عام شوند، ولي نكته مهم اين است هنگامي كه فرد يا گروهي بر تضاد اصلي يعني تضاد ملت ـ دولت انگشت مي‌گذارد، تمامي شكاف‌هاي ديگر در ذيل آن قرار مي‌گيرند و به نحوي تصور مي‌شود كه گويي با حل شكاف و تضاد دولت و ملت بقيه تضادها نيز حل خواهد شد. بنابراين هر كس از منظر شكاف و تضاد مورد نظر خود حول شعار و تضاد اصلي جمع مي‌شود، در حالي كه اين ويژگي براي ساير تضادها وجود ندارد. به همين دليل است كه مي‌بينيم گروه‌هاي مسلمان و ماركسيست كه تضادهاي غير قابل حلي دارند، و حتي اين تضادها در اوايل دهه پنجاه تشديد هم شد و درون زندان‌هاي رژيم را كاملاً متأثر از خود كرد، اما پس از اوجگيري انقلاب، همه در كنار يكديگر و عليه دولت حاكم قرار گرفتند و موقتاً تضادهاي خود را فراموش يا منجمد كردند. موضوعي كه در انقلاب مشروطه هم مي‌توان شاهد آن بود.
در صورتي كه خواسته شود رؤوس نظريه استبداد ايراني به نحوي كه مرتبط با بحث حاضر ماست بيان شود، مي‌توان موارد زير را اهم اين نكات دانست. (صص 73-77)
ـ در ايران فئوداليسم اروپايي هرگز پديد نيامد، زيرا بخش بزرگي از زمين‌هاي زراعي مستقيماً در مالكيت دولت بود و بخش ديگر به اراده دولت به زمين‌داران واگذار مي‌شد. ...بنابراين، زمين‌دار حق مالكيت نداشت، بلكه اين امتيازي بود كه دولت به او مي‌داد و هر زمان مي‌خواست پس مي‌گرفت. و بر خلاف اروپا كه طبقه مالك نسلاً بعد نسل صاحب ملك خود بود اين طبقه پديد نيامد و نه تنها دولت، نماينده و مقيّد به رضايت چنين طبقه‌اي نشد بلكه برعكس در ايران قدرت اقتصادي و سياسي طبقه زمين‌دار، منوط به اجازه و اراده دولت بود و طبعاً دولت نماينده هيچ طبقه ديگري نبود و هيچ يك از طبقات در برابر دولت حقوقي نداشت. و اگر در اروپا هر چه طبقه بالاتر بود، دولت به آن اتكاي بيشتري داشت در ايران برعكس هر چه طبقه بالاتر بود، اتكاي آن به دولت بيشتر بود. و دولت در فوق طبقات يا جامعه قرار داشت و نه در رأس آن و در نتيجه دولت در خارج از خود مشروعيت مستمر و مداومي نداشت، يعني «مشروعيت» دولت اساساً ناشي از واقعيت قدرت آن و در نتيجه توانايي اداره كشور بود.
ـ براساس شرايط مذكور قانون ـ‌به معناي چارچوبي كه تصميمات دولت به حدود آن محدود و در نتيجه قابل پيش‌بيني باشد‌ـ وجود نداشت، اگر چه احكام و اوامر و مقررات معمولاً زياد بود. اما «قانون» عبارت از رأي دولت بود كه مي‌توانست هر لحظه تغيير كند. چو فرمان يزدان چو فرمان شاه مبين همين واقعيت است. بنابراين چنين حكومت استبدادي نه متكي به طبقات بود و نه محدود به قانون. جامعه ايران جامعه‌اي «پيش از قانون» و «پيش از سياست» بود.
ـ از آنجا كه همه حقوق اساساً در انحصار دولت بود، همه وظايف نيز اساساً برعهده دولت قرار مي‌گرفت، و برعكس؛ چون مردم اصولاً حقي نداشتند وظيفه‌اي نيز در برابر دولت براي خود قايل نبودند. بنابراين طبقات اجتماعي ـ‌صرف نظر از تضادها و اختلاف منافع درون خود‌ـ به هيأت اجتماع از دولت بيگانه بودند، يا به زبان ديگر دولت را از خود نمي‌دانستند. و به اين جهت نيز همه آنها در هنگام ضعف و تزلزل دولت، يا آن را مي‌كوبيدند يا از آن دفاعي نمي‌كردند. در چنين جامعه‌اي پدركشي، پسركشي، برادركشي شاه‌كشي و وزيركشي رايج بود. تحرك طبقاتي بسيار زياد بود، هر كس با هر پيشينه‌اي مي‌توانست شاه شود و هر وزير و شاه و صدراعظمي به سرعت خود و خانواده‌اش نابود شوند. در چنين جامعه‌اي انباشت سرمايه در درازمدت شكل نمي‌گرفت. و در نتيجه زمينه براي رشد سرمايه‌داري و صنعت جديد فراهم نبود. زيرا انباشت درازمدت منوط به پس‌انداز و سرمايه‌گذاري در درازمدت است كه با نبودن حق مالكيت و امنيت ناشي از آن در يك چارچوب قانوني ممكن نبود.
ـ در اين نظام اريستوكراسي مداومي نيز شكل نمي‌گرفت و اين ناپايداري را در عرصه‌هاي ديگر هم مي‌توان ديد. و چنين بود كه سقوط يك دولت استبدادي سبب تغيير نظام استبدادي نمي‌شد، چون نه بديلي براي اين نظام متصور بود و نه ضابطه و مكانيسم مستقري براي انتقال قدرت وجود داشت.
ـ در اين جامعه قدرت متمركز بود و هيچ طبقه و فردي در قدرت شاه و دولت سهيم و شريك نبود. و چون حكومت استبدادي بود و هر تصميمي مآلاً به اراده حاكم بستگي داشت، شخصيت حكومت‌كنندگان در تعيين اوضاع اقتصادي، اجتماعي و بين‌المللي و مانند اينها نقش بسيار بزرگي داشت. بنابراين پادشاهان و دولت‌ها ممكن بود مقتدر، ستمگر، دادگر، كريم، بخيل، ضعيف، با لياقت، بي‌كفايت و جز آن باشند، اما همه بر مبناي نظام استبدادي حكومت مي‌كردند. اين خودكامگي نه تنها در دولت بود، بلكه جامعه نيز سرشتي خودكامه داشت.
يكي از مهمترين عواملي كه دوام و قوام چنين نظام خودكامه‌اي را تأمين مي‌كرد استقلال اقتصادي حكومت از جامعه و مردم بود كه در گذشته از طريق مالكيت قدرت حاكم بر اراضي تأمين مي‌شد، و در يك قرن اخير و همزمان با پيدا كردن ثبات نسبي در مالكيت زمين، درآمدهاي نفتي جانشين آن شد.


------------------------------------------------------------------------------------
1ـ نظريه حكومت خودكامه در درجه اول به نام آقاي دكتر محمدعلي كاتوزيان ثبت شده است، گرچه بسياري از صاحب‌نظران ديگر هم آن را شرح و بسط داده‌اند، اما چون قصد ما پرداختن به زواياي اين نظريه نيست، در اينجا صرفاً نقل‌قول‌ها از كتاب: «تضاد دولت و ملت، نظريه تاريخ و سياست در ايران، نوشته آقاي دكتر كاتوزيان ترجمه آقاي عليرضا طيب، نشر ني» ارايه شده است.


نسخه قابل چاپ | لینک ثابت




نظرات

عرفان :

سلام
شاید این نوشته توضیح دهد که چرا مردم صبح زنده باد مصدق می گفتند و بعد از ظهر مرده باد مصدق: عدم وابستگی دو طرفه بین مردم و حکومت.

۲۷ دی ۱۳۸۵ ۱:۰۴ بֽظֽ | Reply

خسرو :

با سلام. با اينكه نظريه "حكومت خودكامه" كاري بزرگ و مبين در تحليل سياسي-تاريخي مورد نظر شماست ولي پيشنهاد مي كنم از " نظريه انحطاط ايران" هم كه در همين راستا با كمي كار بيشتر و مستندات كامل تر است استفاده كنيد. نظريه انحطاط كه دكتر طباطبائي در حال تدوين و انتشار آن است حقيقتاً در ارائه تصويري روشنتر از ريشه هاي اشتباهات تاريخي تكرار شونده مان و سنت هاي غلط و جايگه خاص خودكامگان در ذهن و فرهنگ ايراني موفق بوده است.

۲۷ دی ۱۳۸۵ ۱:۲۶ بֽظֽ | Reply

Karim :

اقای عبدی تاریخ دو هزارو پانصد ساله ایران که در هر نصفه ان دین جدا گانه ایی
ستون اصلی خیمه حاکمانش بود و پهنه و گستردگی اش گاه از سوئز تا سند بوده
و بیش از هزار ایل و قبیله در ان میزیسته اند با این دو سه سطر
که همیشه حاکمان ظالم و مردم ستمدیده در جدال با هم تعویض جا و مقام
میکردند خلاصه نمی شود و اروپا هم نطفه اش از ازل با ، قانون ٫ بسته
نشده است ارثیه علم و حکمت از یونان برم و بعد از مسیحی شدن
از سده ۳۰۰ میلادی تا ۱۵۰۰ میلادی توسط واتیکان و کلیساها و شاهان
بر گزیده یا مورد تایید کلیساها بر طبق نص صریح بایبل ها ان
چهار مقدس و ده فرمان عهد عتیق و جدید و...اداره میشد انچه بعد از
رنسانس بنام قانون و کانستی تیوشن مدون شد و روزبروز اصلاح
و بهتر شد هنوز هم دارد بهتر میشود رای دادن زنان و الغای بردگی
سیاهان در همین اوایل قرن بیستم اتفاق افتاده ....اینکه ایران اصلا
قانون نداشته و دیمی روزگار گزرانده !!و اروپا همیشه قانون داشته
و مردمش قانون مدار ...لا اقل ذکر دو سه مثال برای روشن شدن
افکار مفید خواهد بود مثلا رضا خان قزاق بعد از شاه شدن املاک
بسیاری از فئودالها را خرید !؟با کدام پول

.............
عبدی : البته اگر جنابعالی قانع نشوید من کار دیگری نمی توانم انجام دهم گرچه این موضوع جزءاجماعات اهل تاریخ و تحلیل مسائل ایران است.

۲۷ دی ۱۳۸۵ ۳:۰۱ بֽظֽ | Reply

:

یک پیشنهاد:
جناب عبدی
پیشنهاد می کنم بخشی به نام "اخبار جالب" یا "خواندنی های سیاست در ایران!" به سایت اضافه کنید. اینگونه اخبار بعضا می تواند ایده هائی به خوانندگان شما برای نوشتن مطلب مستقل بدهد. یا اینکه می توان برخی از این موارد را بصورت خام به اقتراح گذاشت (بخش تازه ها بعضا این موارد را پوشش می دهد اما نه به اندازه کافی). به هر حال بنده برای همکاری در این زمینه آماده ام. مثلا به این چند خبر توجه کنید:
.........
عبدی : البته اخبار جالب!!خیلی است اما من مواردی را که برخورد کنم و از زاویه خاص مسائل این سایت مهم باشد تقدیم می کنم.

۲۷ دی ۱۳۸۵ ۳:۲۳ بֽظֽ | Reply

سعید :

سلام جناب آقای عبدی
بحث شیرینی را آغاز کرده اید هر چند که من مطمئن هستم احتمال تغییر وضعیت موجود در زمان حال کمتر از 1 درصد است اما بحث در باره آنچه ما را به این روز انداخته (یا بهتر بگویم در این وضع ثابت بی ثباتی نگه داشته) برای آیندگان مفید خواهد بود. در ایران چند اصل همیشه بوده و الان هم هست وتا تغییر نکند طبیعیست که ما هم تغییر نمیکنیم.
از نظر من یکی از دلایل این وضع تفاوت شرایط اقلیمی و نوع تجارت در ایران در مقایسه با اروپا بوده. (از آنجا که در بحث به اروپا اشاره شده). در تمام اروپا امکان کشاورزی و کار وجود داشته و بیشتر مردم از کشاورزی امرار معاش می کردند تا تجارت و حمل بار و راهزنی. از آنجا که در بیشتر مناطق اروپا امکان کشت محصولات بوده بیشتر مردم به محصولات خودشان وابسته بودند و نیازفراوانی به دیگران نداشتند. همانطور که الان هم بسیاری از اروپاییان پیر بسیاری از سبزی ها را خودشان در منزل تولید میکنند. در مقابل در ایران زندگی مشقات بسیاری داشته و دارد. کمبود آب و بلاهای طبیعی و ... باعث ایجاد گروههای جنگجو و احیانا راهزن برای بدست آوردن غنائم میشود.
اما آنچه از همه مهمتر است تفکر حاکم بر ماست "هر که پولدار است یا خودش دزده یا پدرش دزد بوده" با این فکر هیچ سرمایه ای در ایران جمع نشده و نمیشود. هیچ سرمایه گذاری بزرگی در این مملکت انجام نشده و نخواهد شد. در مقابل تفکر انگلیسی می گوید " وقتی آدمی را با لباس گرانقیمت دیدی به اوسلام کن و احترام بگذار چون حتما بسیاری برای او کار می کنند و او حتما یک کار آفرین است ".
تفاوت تفکر ما با دیگران در خیلی چیزهاست و این یکی از هزاران است.

۲۷ دی ۱۳۸۵ ۳:۵۹ بֽظֽ | Reply

حمید :

آقای عبدی با سلام
سایت انتخاب که ظاهرا وابسته به طیف نواندیشی دینی (مهدی فقیهی) است این روزها مطلبی در مورد شما نقل کرد که " شما گفته ای من طرح عبور از خاتمی را مطرح نکردم و همچنین از مواضع هسته ای هاشمی حمایت میکنم"
اما من هرچی گشتم پیدا نکردم این مطلب در کجای سایتتان است.
لطفا توضیح دهید آیا این سایت براساس نواندیشی دینی مطلب سایت شما را تحریف کرده یا دروغپردازی کرده یا درست بوده و ما خبر نداری.

با تشکر
حمید
..............
عبدی : به کامنت پنجم این مطلب مراجعه کنید.
http://www.ayande.ir/1385/10/post_132.html#more

۲۷ دی ۱۳۸۵ ۵:۵۰ بֽظֽ | Reply

محمد حسين :

1-
نظام اشرافي در اروپا و بخصوص لردها در پادشاهي بريتانيا بر اساس نظريه "ابراهام مزلو"نقش مهمي در تكميل پتانسيل اجتماعي ان جوامع ايفا نموده اند! در جامعه ما همانگونه كه اشاره فرموديد در هر پروژهءشاه كشي نظام اشرافي هم زير و زبر مي شد!و دودمانها به هم مي خورد و سنت اشرافي با ارزش افزوده مواجه نمي شد و ان چيزي كه در خاطرها باقي مي ماند عياشي و زنبارگي انها بود و همچنين به دليل خارج شدن از ساخت اجتماعي مبتلا به ماليخوليائي از سنتهاي مضحك مي شدند (كه طنز كنوني تلويزيون ايران هم همين موضوع است) لذا در نگرش عاميانه اشرافي گري مساوي با بوالهوسي بي عرضگي وطن فروشي و اينجور چيزهاست !ناصرالدين شاه سعي زيادي در تاسيس نهاد اشراف قجري انجام داد( كاري كه قبل از او شاه عباس نوع صفوي اش را انجام داده بود )!كه جدا از نتايج منفي زيادش دو نتيجهء مثبت واضح انرا مي توان به عنوان نمونه برشمرد:
اول: اشرافي كه با استفاده از ثروت و تحصيلاتشان به جنبش مشروطه خدمت كردند
دوم: هم مرحوم دكتر محمد مصدق كه محصول مستقيم نظام اشرافي قجري بود!
حضور اشراف مي توانست از نظام خودكامه جلوگيري كند !به تقابل رضا شاه پهلوي با عبدالحسين ميرزا فرمانفرما توجه كنيد كه كاخش (مجموعه خيابان پاستور كنوني) را بر خانه و باغ او بنيان گذاشت !
تقابل اين دو دلايل زياي داشت اما قطعآ فرمانفرما با مرحوم مدرس بر عليه خودكامگي رضا شاه اتفاق نظر داشتند و رضا شاه هم از ثروت فرمانفرما و جرات مدرس و تيزهوشي و پايگاه خاص هردوشان مي ترسيد!
2-
در فقدان نظام اشرافي نظام روحانيت سعي مي كرد تا حدودي نقش كنترل و تحديد دولت خودكامه را بازي كند اما چون موضوع عمل روحانيت امور ديني بود و ربط مستقيمي با موضوعات مستحدثه حكومت پيدا نمي كرد يا با تاخير زماني زيادي مرتبط مي شد اين خود مسئله ايجاد مي كرد ! لذا به مرور روحانيوني كه در تهران نقش مؤثر اجتماعي ايفا مي كردند به لحاظ تمول و نوع زندگي تفاوتهاي بارزي را با روحانيون قم و قبل ان نجف پيدا نمودند!
يك مثال تاريخي:
ملا علي كني و شيخ مرتضي انصاري كه هم عصر بوده اند انچنان تفاوت سطح معاش داشتند كه وقتي دختر ناصرالدين شاه در نجف اشرف به منزل زاهدانه شيخ مرتضي وارد مي شود با تعجب از او مي پرسد اگر اسلام ان چيزي است كه در زندگي ملا علي كني است پس زندگي تو چيست؟ و اگر ان چيزي است كه در زندگي توست پس ان مكنت و تمول ملا علي كني در تهران چيست؟ كه شيخ او را توجيه ميكند و علت تفاوت را برايش توضيح مي دهد!
مرحوم ايةالله كاشاني و پدر همسر امام خميني در تهران جزو روحانيون متمول بودند به گونه اي كه از مرحوم امام خميني نقل شده است پدر همسر ايشان عباي گرانبهائي بدوش مي انداخت كه و قتي به قم مي امد طلبه ها با تعجب نگاه مي كردند!
پس يك طبقه جديد از روحانيت بوجود امد بنام "روحانيت تهران" كه به همان دو دليل پيش گفته انها نمي توانسته اند فقط در سلك امور ديني خود را محصور نمايند!
به نظر اينجانب اين پيش زمينه (روحانيت تهران) و دو ديداري كه مرحوم امام خميني به نمايندگي از طرف اقاي بروجردي با محمد رضا پهلوي انجام داد در ساخت انگيزشي نظريه ولايت فقيه و بر اندازي حكومت پهلوي نقش ايفا نمود



۲۷ دی ۱۳۸۵ ۱۱:۲۸ بֽظֽ | Reply

:

نمونه دیگری از اخبار جالب سیاست و مدیریت احمدی نژادی!:
http://www.baztab.ir/news/58249.php

...........
عبدی : این موارد مشتی از نمونه خروار است.چندی قبل هم یک نظامی بازنشسته موضوع پیگیری نامه اش را که در یکی از این سفرها به رئیس جمهور داده نوشته بود که بسیار تاسف آور بود.

۲۸ دی ۱۳۸۵ ۰:۲۰ بֽظֽ | Reply

حمید فرخنده :

با سلام،
در ادامه ی نظریه خود کامگی در تاریخ ایران، بررسی نقش ایلات در قرار گرفتن در راس قدرت و تشکیل سلسله های پادشاهی قابل توجه است. یعنی در بین گرو ههای مختلف اجتماعی، عقب مانده ترین آنها از نظر مدنیت(در مقایسه با شهرنشین ها و روستانشینان) همه کاره ی قدرت شدند. چون ایلات شمشیرشان تیزتر بود و از جمله دارای نیروهای مسلح اسب سوار و ورزیده بودند. هرچه یک طبقه اجتماعی بدوی تر باشد انتقامش از دشمنان و یا رقبایش نیز بدوی تر مانند مثله کردن، کور کردن، پسر کشی، پدر کشی و اعمالی از این گونه است. این ثابت می کند که بر خلاف شعار اوایل انقلاب که گفته می شد "خون بر شمشیر پیروز است"، در تاریخ ایران همیشه شمشیر بر خون پیروز بوده است!

۲۸ دی ۱۳۸۵ ۱:۰۸ بֽظֽ | Reply

محمد حسين :

ادامهء كامنت
به همين سبب مجلس خبرگان در ايران مشابهتي با مجلس لردها در انگلستان پيدا مي كند و جالب انكه نحوهء گزينش در مجلس خبرگان هم در اختيار فقهاي شوراي نگهبان قرار مي گيرد!
لذا اگر از شيخ طوسي بگذريم دوره اي كه در ايران شاه در كنار شيخ الاسلام به ادارهء كشور مي پردازد و دوگانهء پيش از اسلام را تشكيل مي دهند دولت صفوي است !دولتي كه به قول نويسنده "ظهور و سقوط قدرتهاي بزرگ "يك امپراطوري تمام عيار است و از يكپارچگي ايران در برابر تهاجم همسايگان دفاع مي كند.
همانگونه كه در كامنتهاي مربوط به حاكميت دو گانه عرض كردم ريشه نظريهء اقاي حجاريان به اينجا بر مي گردد! گرچه جناب حجاريان منشاء تلاشها براي دوگانه كردن حاكميت را از مشروطه مي داند اما به نظر مي رسد در دولت صفويه اين وضعيت اغاز مي شود نه به خاطر اعطاي شاه كه بخاطر واقعيت موجود در عرصه سياست ايران! لذا ما اكنون با نهادي مواجهيم كه بيش از چهار صدسال در دور رقابت قدرت بوده است و انهم در سمت مردم (يعني روحانيت در اين چهار صد سال نمايندهء مردم بوده است)!
نتيجه انكه نهاد روحانيت امروزه هم نقش سنتي خود را ايفا مي كند (نمايندگي مردم) وهم نقش حكومتي خود را كه پس از سقوط پهلوي كسب كرده است!
مرحوم امام خميني در اغاز انقلاب نظرش بر حضور روحانيت در پست رياست جمهوري نبود .اما به مرور اين پارادوكس خودرا نشان داد كه رئيس جمهور همان طيفي را نمايندگي مي كند كه روحانيت در چهارصد سال گذشته ان را نمايندگي كرده است و پس از سقوط سه بازيگر غير روحاني عرصهء سياست ايران يعني دولت مرحوم بازرگان و دولت اقاي بني صدر و سقوط سازمان مجاهدين خلق حزب جمهوري اسلامي كه به رهبري روحانيت تاسيس شده بود تا خرداد 76 قدرت اجرائي را هم به دست مي گيرد!
اما در انتخابات خرداد 76 گزينه اي روحاني بر سركار مي ايد تا بتواند اين گذار متناقض را به انجام برساند كه چندان توفيق مند نبود !جالب انكه در گزينش رئيس مجلس و رئيس جمهور كنوني تاكيد بر ظاهر غير روحاني اما في الواقع به شدت روحانيتي صورت مي گيرد!
بر خلاف نويسنده محترم كامنت پنجم (جناب سعيد) من معتقدم كه اين پارادوكس زياد نمي تواند دوام بياورد و بايد در يك وضعيت پايداري مستقر گردد! ان وضعيت هرچه باشد وضعيت كنوني نيست!كه دلايل انرا در صورت فراهم بودن زمينهء بحث عرض خواهم كرد.


۲۸ دی ۱۳۸۵ ۲:۰۷ بֽظֽ | Reply

:

آقای عبدی، من هم از جمله شنوندگان وگهگاه خوانندگان شمايم و اغلب از روشن بينی و دقت شما لذت برده ام. اما متن کنونی تان مرا متعجب و راستش تا حدی مايوس می کند و به نظرم بيهوده نيست اگر به بحثی در اين زمينه دامن زده شود. يکی دو نکته را در همين جا ميگويم و باقی را، که لابد به درازا ميکشد، می گذارم برای بعد و احتمالا در وبلاگی که گاه در آن وراجی می کنم .
نوشتة شما، بنا بر عنوانش، تحليل جامعه شناختی يک پديده است، يعنی دعوی تئوريک دارد. اما آنچه هم از «مقدمه» به چشم می خورد و خواننده را به شگفت می آورد، بی دقتی آن است. می نويسيد :
« پاسخ به اين پرسشها ... ما را ناگزير به بررسي موضوع ميكند، اما اين بررسي بايد واجد يك خصلت مهم باشد، و آن اين كه توضيح پس از واقعه نباشد، »
اولا توضيح پيش از واقعه ديگر چه پديده (يعنی همان صيغه) ايست؟ توضيح بنا به طبيعتش فقط وقتی مورد پيدا می کند که واقعه رخ داده باشد؛ روشنگری واقعه چيزی ست و پيشبينی و پيشگوئی آن چيزی ديگر. و ادامه می دهيد :
« به عبارت ديگر خيلي راحت ميتوان پس از بروز هر واقعهاي انواع و اقسام دلايل را در توصيف يا تبيين آن واقعه رديف كرد، اما اگر اين توصيف و تبيين كنندگان قادر به درك صحيح ابعاد پديده باشند، چرا قبل از وقوع نميتوانند آن را حتي بطور نسبي پيشبيني كنند؟ »
از اشکال دستوری جمله به اشاره ای بگذريم ( کدام توصيف وتبيين کنندگان؟). فرض کنيم که بنده پس از مطالعاتی جدی به توصيف وتبيين پديده ای مثل انقلاب فرانسه بپردازم. با توجه به اين پرسش ايجابی شما، تکليف درک من از ابعاد اين پديده چه می شود؟ می شود گفت که چون پديده را پيش بينی نکرده ام از درک درستش ناتوانم؟
شما می خواهيد بگوئيد که، بر خلاف عده ای ديگر، شکست دوم خرداد و حوادث بعد از آن را بر اساس تحليلی درست پيش بينی کرده ايد. خوب، همين را بگوئيد. چه اصراری داريد که يک امر جزئی را تئوريزه کنيد و برای اعتبار هر توضيحی قاعده بتراشيد؟
من به اين نکته باز خواهم گشت، چون اصل مطلب همين نظريه پردازی بی حساب و کتاب در بارة تاريخ ما و بشريت است که بحثی جدی و ضروری است (و اگر آن نبود، اينها تنها خرده گيری می بود). اما عجالتا شما را به باز خوانی عبارتی ديگر از همين مقدمه دعوت می کنم. می نويسيد :
« آنان كه تا قبل از بروز پديده با قاطعيت به نحوي سخن ميگويند كه گويي هيچ احتمالي براي بروز آنچه كه بعداً رخ داد قايل نيستند و چه بسا وجه مخالف آن را گزينه محتملالوقوع ميدانند، چگونه ميتوانند كه طبعاً با همان مختصات فكري به تحليل گذشته بپردازند؟ »
من اين جمله را چندين و چند بار خواندم تا بفهمم و بنظرم می خواهيد بگوئيد کسانی که وقوع امری را ناممکن می شمرند، در صورت وقوع آن امر، قادر به تحليل درستش نخواهند بود. ممکن است شما در مورد (جمعی از؟) اصلاح طلبان داخلی حق داشته باشيد. اما باز هم مشکل همان نظريه پردازی و تعميم است. ما خلاف اين حکم را در نشريه ها بسيار می خوانيم :کم نيستند هواداران سرسخت حملة آمريکا به عراق که قبل از حمله، وضع کنونی را ناممکن می انگاشتند و امروز، اصل حمله را اشتباه می شمرند. (از جمله، فوکوياما در مصاحبه ای با لوموند ( 14 ژانويه 2007).

.................
عبدی: این مساله بدیهی است که ما بر اساس درک از پدیده های پیشین به جمع بندی از امور می رسیم و احیانا نظریه ای را ارائه می دهیم.اما این نظریات هدفش تبیین و پیش بینی رویدادها و روند امور بعدی است .بنابر این اگر از پیش قادر نبودیم که آینده را حدس بزنیم یا بطور نسبی پیش بینی کنیم باید به نظریه قبلی خود یا مفروضات دیگر شک کنیم.ما نمی توانیم بر اساس همان نظر و مفروضات مجددا بر تحلیل خود اصرار کنیم.موردی هم که مثال زده اید موید همین نظر است و این که وی ارزیابی گذشته خورا اشتباه دانسته است .او نمی تواند امروز هم بر همان عقیده قبلی باشد و آن را توصیه کند در عین حال نتائج موجود حمله به عراق را نادیده گرفته و از کنار آن رد شود.


۲۹ دی ۱۳۸۵ ۵:۱۶ قֽظֽ | Reply


فرم ارسال نظر


نام :

ایمیل :

نشانی وب :

حفظ اطلاعات :

متن نظر :

 

آدرس Trackback این نوشته :


http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/401