دفتر موسسه آینده در طبقه دوم ساختمان بعثت بود و کتابخانه بعثت در طبقه سوم و کتابفروشی آن هم در طبقه هم کف و دفتر موسسه بعثت هم بالای کتابفروشی بود.مرحوم حجازی هر هفته و گاه دو هفته یکبار با زحمت می آمد در اتاق من تا کمی بشنود .دیگر حال سخن گفتن نداشت.می آمد تا امیدوار شود من هم به قول معروف کلینیک بریده درمانی داشتم!!و در دادن روحیه خست به خرج نمی دادم.آخرین بار هم سال گذشته آقای حجازی را در استخر دیدم.استخری که جهت همراهی با آقای حجاریان می رفتم.اما پیر مرد دیگر نه می شنید و نه سخن می گفت ،آمدن استخر هم تجویز پزشک بود تا قدری حرکت کند .او لاغر و ضعیف بود و برای استخر هم بغلش می کردند تا کمی در آب حرکت کند.روز چهارشنبه در ختم او بودم.من بر خلاف آقای محمد حسین آن را غریبانه نیافتم.زیرا کسی برای تقرب به قدرت و نعمت نیامده بود کسی نمی خواست خود را به صاحب عزا نشان دهد تا طلبی داشته باشد.یکی از دوستان پیشنهاد نوشتن مطلبی را در مورد وی داد.در ذهنم بود ،که نوشته آقای محمد حسین واصل شدودیدم بهتر از این به ذهنم هم نمی رسید چه رسد که آن را قلمی کنم.تیتر این نوشته گویاترین وجه واقعیتی است که من همواره در مرحوم حجازی می دیدم.با هم نوشته آقای محمد حسین را بخوانیم بهتر است.شاید در ادامه هم نکاتی را بگویم.
"انچه فخرالدين را در هم شكست!"
-اگر افتاب عمرتان از ميانه گذشته باشد و در سالهاي پيش از انقلاب مذهبي بوده ايد و هم دوست مي داشتيد كه دين به زبان جذاب روز برايتان قرائت شود حتمآ اقاي فخرالدين حجازي را مي شناخته ايد!
اهل سبزوار !در كودتاي 28 مرداد شبانه از سبزوار فرار مي كند و سالها بعد به تهران مي ايد تا با مرحوم دكتر علي شريعتي،دوست و همشهري اش رسالت خود را به دين ادا كند.
-اگر جزو جوانان پر شور انقلاب 57 بوده ايد ،اورا در قامت يك سخنور تمام عيار خوب به خاطر داريد !فردي كه در سه دوره انتخابات مجلس همواره جزو نفرات نخست پارلمان ايران بود.
-اگر سنتان كمي جوانتر است و اهل جنگ و جبهه بوده باشيد ،اعجاز كلام فخرالدين حجازي را در شبهاي عمليات تجربه كرده ايد.
-اگر سنتان به هيچ كدام از اينها قد نمي دهد امادر سالهاي پيش از دوم خرداد دانشجوي دانشگاههاي تهران و مشهد و تبريز و همدان و...غيره بوده ايد اخرين سخنراني هاي استاد را احيانآ به خاطر داريد- كه براي شكستن جو استبداد و اختناق حاكم بردانشگاهها توسط انجمن اسلامي دانشجويان بر گزار مي شد.-
-اگر جزو شهروندان شهرهاي كوچك و بزرگ ايران هستيد به احتمال قوي هنرنمائي اين سخنور پير و پر احساس و به غايت بليغ و فصيح را بر تريبون سخن ديده ايد و شنيده ايد.
-اگر جزو هيچكدام انها نبوده ايد يا نتوانسته ايد اما گذارتان از خيابان 16 اذر -ضلع غربي دانشگاه تهران- افتاده است هنوز يك كتابفروشي به نام "بعثت"را مي بينيد كه نشاني از اوست.
برينستون مي گويد در هر انقلاب سه نفر نقش ايفا مي كنند :مردان نظر، مردان سخن و مردان عمل!
بي گمان فخرالدين حجازي جزو برجسته ترين مردان سخن انقلاب بود!
اگر از نزديك با او اشنا بوديد ،از فرط سادگي و بي الايشي و كم سخني ،دچار حيرت و شگفتي مي شديد كه ايا اين همان مرد سخنراني هاي استادانه و بليغ است؟
بارها براي خود من اين اتفاق افتاد كه در توانائي هاي سخنوري او شك نمايم!اما و قتي اراده مي كرد كه در ميدان سخن ،گوي ادبيات را به چوگان خطابت برزند در شگفت مي ماندم كه اين تضاد چيست؟وچگونه او توانسته است اينهمه تبحر و تسلط و اعجاز در فن بيان را در خود جمع نمايد؟
پس از اعمال اولين نظارتهاي استصوابي و بازماندن او از انتخابات مجلس چهارم ،فخرالدين شكست مثل فانوس!او انتظار اين برخورد را از سوي انقلاب با خود نداشت،بيشتر در خود فرو رفت و به انتشاراتش اكتفا كرد!چه او گمان نمي كرد كه براي انقلاب صاحباني محق تر پيدا شده اند و او اكنون بايد خودش را براي انها اثبات نمايد!اگر خنده اي مي كرد و مطايبه و طنزي تعريف مي كرد حكايت ان شعر بود كه :
در ميان شعله مي خندم چو شمع
دوستان فخرالدين اورا تنها نگذاشتند !دفتر انتشاراتي او همواره پر بود از همه كس و از همه طرف گرچه اكثرآ چپ! اما يك تفاوت بين فخرالدين و دوستانش بود و ان تباين نسلي!
براي فخر الدين همه چيز تمام شده بود او نه به اصلاحاتي ديگر مي توانست فكر كند كه سن و سالش اجازه نمي داد و نه به تحولي ديگر براي جامعه مي انديشيد!
شما خودتان را جاي او بگذاريد ،فردي كه پنجاه سال يكريز و پرشور و در اوج سخن گفته و هرچه در چنته داشته را عرضه كرده است ،ديگر چگونه مي تواند بازهم براي انقلابي ديگر يا تحولي ديگر به ميدان ايد و نطق براند!همهء انچه كه او مي خواست به وقوع پيوسته بود و اين همان چيزي بود كه فخرالدين را به شدت رنج مي داد.چون ان چيزي كه او و دوستش دكتر علي شريعتي مي خواستند يا اين چيزي نبود كه الان به وقوع پيوسته بود و يا هم شايد همان اوتپياي موعودشان بود و انروزها نمي دانستند كه چه شكل و شمايلي خواهد داشت و يا انكه انان مردم را به سوي ذهنيات خودشان مي كشاندند كه نتيجه ان همين ابادي بود كه برايشان ناكجا مي نمود!
شكستن يكبارهء فخرالدين در ادراك و انكشاف اين حقيقت بي رحم بود كه در ذات هر انقلاب و ايدئولوژي نهان شده است و او زماني انرا يافت كه ديگر فرصتي براي جبرانش نمانده بود.
حقيقتآ من و دو نفر ديگر از دوستانم كه از نزديك اورا مي ديديم شايد دردو رنج دروني مان كمتر از او نبود و جالب انكه هر سه نفر ما پس از اتمام دانشگاه ،اكنون گرچه به خيال خودمان دستي در سياست داريم اما هر كداممان هم ، دنياي ديگرمان را كه محتملآ جدي تر هم هست ،در خارج اين ابادي بنا كرده ايم!
يكي به پاريس هجرت كرد ، ديگري در صنعت مديري قابل و توانمند شد و من هم در عوالم خودم...
ما سه نفر در دورهء جواني مان با اين حقيقت عريان انقلاب مواجه شديم و انرا(ان حقيقت را) تا چه حد بي رحم و سنگدل يافتيم!
فخرالدين، بي الايشي مردم كوير را با خود حفظ كرده بود لذا مي توانستيم به سخنانش اعتماد كنيم !سخناني كه هر جمله اش راز بزرگي را در بارهء دورهء پس از انقلاب مستند مي ساخت و ما را بيشتر به فكر وا مي داشت.
فخرالدين در سكوت و گمنامي در گذشت !تشييع جنازه اي غريبانه از او برگزار شد و ديروز (چهار شنبه 2/3/86)در مسجد دانشگاه تهران هم مراسمي غريبانه تر برايش برگزار گرديد.خيلي ها امده بودند اما خيلي ها هم -يعني مردم- نيامده بودند.در طول مسير بارها راديو پيام اطلاعيهء برگزاري اين مراسم را خواند و رئيس صدا و سيما نيز خود به مجلس امد همچون فرمانده سابقش اقاي محسن رضائي و همرزمان زمان جنگش همچون اقايان قالي باف و شمخاني ! اما واضح بود كه اينها هم از سر مسئوليت شخصي و وجداني دست به اين كار زده اند چه اينكه با پشتوانهء سخنراني هاي حجازي بود كه اينها در جبهه جنگ،فتح و پيروزي مي افريدند و عملياتي راپس از عمليات ديگر از سر مي گرفتند تا امروز هر كدام براي خود سردار نام اشنائي باشند و صاحب جاي و مقامي و بلنداي پروازي در عالم سياست.
دستگاه تبليغاتي نظام اگر مي خواست مي توانست چنان شوري بيافكند تا مثل ديروز در خيابان انقلاب و دانشگاه تهران جائي براي سوزن انداختن نباشد.
بگذاريد از يك حاشيه دوباره به متن بازگردم.
حتمآ اسم مرحوم شيخ بهلول گنابادي را شنيده ايد،كه در واقعه مسجد گوهر شاد سخنراني جنجالي كرد و به دستور رضا شاه مسجد به گلوله بسته شد و شيخ هم مردم را در ميان خاك و خون رها كرد و فرار را برقرار ترجيح داد و تا 30 سال در افغانستان بود و بعد هم كه به ايران باز گشت در اينجا و انجا وعظ مي كرد و همين!
و همين دستگاه تبليغاتي نظام از او چه اسطوره اي ساخت و با نام علامه بهلول چه تبليغاتي !
اگر از مشهد به طرف جنوب خراسان سفر كنيد قبر او را در كنار جاده گناباد مي بينيد كه كم كم دارد تبديل به يك امام زاده و با گنبد و بارگاه مي شود و باقي قضايا.-چه مي دانم شايد اين هم يك نوع مقابلهء نرم افزاري با دراويش گنابادي است-
و از اين نمونه مقايسه ها خود بيشتر از من خبر داريد.
امروز ديگر دستگاه ظاهرآ به فخرالدين نيازي ندارد تا از او اسطوره اي بسازد!فخرالدين كار خودش را در زمان مصرفش به خوبي انجام داده و تمام شده بود ،مگر نظام ديوانه است كه ان اسطورهء پير را دوباره زنده كند و به او حيات رسانه اي بدهد؟اسطوره اي كه ساختار موجود نمي تواند زير علمش سينه بزند و برايش گنبد و بارگاه بسازد و اگاهي و دانائي ملت را با ان نشانه رود!
نمي دانم ديروز در درون هريك از شركت كنندگان در مراسم فخرالدين چه مي گذشت؟ اما مطمئنم كه نبايد احساس چندان خوشايندي بوده باشد!
اين است تراژدي غمبار در رفتار يك انقلاب بامردان
خود و اين است سرنوشت مكرر همهء انقلابات و همهء نظامهماي ايدئولوژيك!