در جریان قضیه سهمیه بندی بنزین کمتر به اصل این اغتشاشات و ریشه های اجتماعی آن پرداخته شد.برخی هم از موضع خوش خیالی به سهولت آن را به آن سوی مرزها و ارازل و اوباش منتسب نمودند و به همین سادگی خیال خود را هم راحت کردند.اما قضیه کمی فرق می کند.این یادداشت در این رابطه نوشته و در روزنامه شرق(86/4/9)منتشر شده است.
وقايعي كه در پي اعلام سهميهبندي بنزين رخ داد، از ديد عدهاي ناشي از فقدان برنامهريزي صحيح در نحوه اعلام قضيه بود. اما به نظر ميرسد كه واقعيت قضيه چنين نيست. اگر دولت موظف شده بود كه بنزين را سهميهبندي كند، مسير انجام شده براي تحقق اين هدف كمخطا بود. طبيعي است كه بخش اعظم كارتها صادر شده بود و مردم هم حدود يك ماه با اين كارتها بنزين ميخریدند و طبعاً به استفاده از آن عادت كرده بودند و نواقص احتمالي پمپهاي بنزين نيز معلوم و رفع شده بود.
از سوي ديگر اين مقدار بنزين اعلام شده، براي هيچ گروهي، حداقل در زمان اعلام كم نبود. حتي آنان كه مسافركش بودند، از زمان اعلام قضيه ميتوانستند تا مدتها به روال سابق عمل كنند تا بلكه مشكلشان حل شود و از نيمهشب سهشنبه هم مردم چون روال يك ماه گذشته می توانستند بنزين بزنند. حداكثر احتمالي كه ميرفت، اين بود كه از زمان اعلام تا ساعت 24 كه سهميهبندي شروع ميشد، مردم براي اخذ بنزين قبل از زمان سهميهبندي به سوي پمپهاي بنزين سرازير شوند و تراكمي در جلوي پمپهاي بنزين رخ دهد كه اين مسأله در بسياري از مواقع مرسوم بوده است و چنين امري به خودي خود نميتوانست موجب مشكل شود.
بنابراين دستاندركاران امر طبعاً خطايي مرتكب نشده بودند، گرچه عدهاي معتقدند كه بايد پيشبيني اين وقايع را مينمودند و با استقرار نيروهاي انتظامي در پمپهاي بنزين، مانع بروز اين رويدادها ميشدند، اما اين كار اگر هم ميشد، اولاً معلوم نبود تا چه حد موجب حل مشكل ميگرديد و ثانياً مسأله اين يادداشت هم تشريح اين نكته است كه چرا بايد چنين رويدادهايي در اين مسأله حادث شود.
يك دليل بروز اين رويداد، فقدان زمينههاي لازم براي پذيرش سهميهبندي است. سهميهبندي در زمان جنگ و بحرانها، امري پذيرفته شده است، اما در شرايط ديگر مردم تمايلي به پذيرش نظام سهميهبندي ندارند. در واقع تا وقتي كه ميتوان از خلال ساز و كار بازار اقدام كرد، دليلي براي سهميهبندي وجود ندارد. البته در شرايط جنگي پذيرفته ميشود كه ساز و كار بازار و قيمتگذاري موقتاً در برخي زمينهها كاملاً تعطيل شود، اما در شرايط عادي و وفور درآمدهاي نفتي، چنين مسالهاي جا نميافتد. البته اين بدان معنا نيست كه همه مردم با سهميهبندي مخالف هستند، بلكه كافيست عدهاي مخالف باشند و آنرا نپذيرند و بقيه هم مخالفت جدي با آن نداشته و در برابر مخالفت گروه اول بيتفاوت رفتار كنند.
دليل فوق به تنهايي آنقدر اهميت ندارد كه توجيهكننده اتفاقات رخ داده شود. مشكل اصلي فقدان انسجام اجتماعي و نظم خودجوش در جامعه ايران است. بيتفاوتي مردم و جامعه به دليل فقدان مشاركت مدني در امور جامعه، زمينه را براي بروز اين بحرانها فراهم ميكند. انسجام ظاهري جامعه ما عموماً ناشي از حضور قدرت حكومتي است و از تعامل سازنده اجزاي جامعه (اعم از افراد و نهادهاي غيردولتي) با يكديگر و دولت حاصل نميشود. انسجام موجود بيش از آن كه خود خواسته و مطلوب مردم باشد، ناشي از حضور قدرت و اعمال ابزارهاي آن، يعني نيروي انتظامي و قضايي است. فقدان اعتماد اجتماعي، ناشي از بيگانگي جامعه با سياستهاي جاري و كمرنگتر شدن حضور و مشاركت اجتماعي، موجب گسيختهشدن انسجام اجتماعي و نظم و انضباط خودجوش ميشود و به ميزاني كه نظم ناشي از حضور قدرت جايگزين چنين نظمي شود، بر شكنندگي نظم موجود افزوده ميگردد و جامعه تنها مترصد فرصتي است تا از مدار قدرت خارج شود و ماهيت اصلي رفتار اجتماعي خود را بروز دهد.
حجيم شدن دولت به قيمت كوچك شدن مشاركت مردمي از يك طرف و نيز بسته شدن دايره تصميمگريها در جمعهاي محدود و به حاشيه رانده شدن جامعهو نخبگان ، نتيجهاي جز اين ندارد. اين كه يك روز تثبيت قيمت سوخت را به عنوان هديه و عيدي به مردم اعلام كنيم (چيزي كه مال خود مردم است را به نحو نامناسبي به خودشان دادن و منت بر آنان گذاشتن) و بعد آنها را به داشتن عادت بد و مذموم مصرف ارزان بنزين محکوم کردن، نتيجهاي جز غيبت مردم از صحنه اجتماعي و تصميمسازي ندارد . مردم را موجوداتي منفعل و بيخاصيت خواستن، نتيجهاي جز نظارهگر بودن آتشسوزي پمپبنزينها كه از ثروتهاي همان مردم هستند، ندارد. اينجاست كه ساز و كار خود فريبي فعال ميشود و به جاي پرداختن به ريشه وقايع و درك واقعيت، بلافاصله دستهاي خارجي و بيگانان به ميان آورده ميشود و كسي هم نيست كه بپرسد اينها چه بيگانگاني هستند كه ميتوانند در عرض كمتر از يك ساعت نيروهاي خود را بسيج كرده و اين بلوا را فراهم كنند؟
اين رويدادها فقط يك علامت بود، علامتي كه دستاندركاران ميبايست بيش از پيش به آن توجه كنند. اگر امروز اهداف و آرزوهاي بلندي در حوزه داخل و مهمتر از آن در عرصه بينالمللي بيان ميشود، بايد به لوازم و ابزار اين اهداف و آرزوها نيز ملتزم بود. با دمپايي ابري لاانگشتي نميتوان به قله اورست صعود كرد. قدرتمندترين حكومتها، آنهايي هستند كه بيشترين انسجام و اعتماد اجتماعي را دارند و اين سرمايهاي است كه موجب افزايش بهرهوري در سرمايههاي فيزيكي، مالي و انساني ميشود و در غياب چنين انسجام و اعتمادي، سرمايههايي چون پول نفت، نهتنها مشكلگشا و نعمت نيست، بلكه مشكلساز و نقمت است، چرا كه با تكيه بر اين سرمايه بادآورده تنها ميتوان مشكلات را بهطور موقتي تسكين داد و بروز آنها را اندكي به تأخير انداخت، اما پس از اين تأخير، با شدت و حدّت بيشتري بروز پيدا ميكند.
واقعه رخداده پس از سهميهبندي بنزين، چون درد و تب در بيماري است. ميتوان با يك مسكن يا قراردادن حوله خيس بر بدن، درد را تسكين و تب را از ناپدید کرد، اما چنين كاري اگر با هدف شناخت سرچشمه درد و تب همراه نباشد، صرفاً موجب خشنودي موقتي بيمار ميشود. از اين رو بايد از كليه دستاندركاران جامعه، دوستانه و حتي عاجزانه درخواست كرد كه اين تذكرات و موارد مشابه را بيش از آنكه از زاويه رقابتهاي سياسي تلقي كنند، براي يك با هم كه شده آنها را مشفقانه و از سر دلسوزي براي كشور و حتي ساخت قدرت، مطالعه و برداشت كنند و مثل كشوهاي پيشرفته، گروههاي كاري بيطرف (و نه دولتي و تحت امر) و كارشناسانه را براي بررسي و تجزيه و تحليل اين امور تعيين و بر اساس گزارش نهايي آنها، سياستها و برنامههاي خود را اصلاح كنند. اگر امروز چنين كاري نكنند، فردا فرصتي براي اين كار نيست.