فرهنگ عمومی ،مدخل قانون و حقوق(2)

بخش دوم این یادداشت که به عناوین دیگر فرهنگ عمومی ما در مدخل حقوق مربوط می شود تقدیم می گردد.بخش پایانی نیز فردا منتشر می شود.


3ـ بي توجهي به روش حل اختلاف و تأكيد بر اصل اختلاف
مسأله امروزي جامعه ما بيش از آن که كاهش دادن اختلافات باشد، كوشش براي دستيابي و اتفاق‌نظر نسبت به يك شيوه حل‌اختلاف است. شيوه حل‌اختلافي كه عام و فراگير باشد. به راحتي مي‏توان در محاورات و مطبوعات و گفتمان عمومي مشاهده كرد كه موضوع اصلي مورد بحث همه، اصل اختلافات و ادعاهاست، و در اين راه بحث پيرامون دستيابي به شيوه حل‌اختلاف مورد اتفاق چندان جايگاهي ندارد.
از آنجا كه هر اختلافي مي‏بايد به نحوي رفع شود، اگر روش حل‌اختلاف متفق‌عليهي وجود نداشته باشد، روش‌هاي فردي جايگزين آن مي‏شود، و اين روش‌ها معمولاً چون مورد توافق طرفين اختلاف واقع نمي‏شوند، زور و قدرت جايگزين آن مي‏شود كه نتيجه‏اي جز خشونت به عنوان آخرين پله حل‌اختلاف باقي نمي‏گذارد.
بي‏توجهي به روش حل‌اختلافِ موردِ اتفاق ،بعضاً به دليل گران بودن استفاده از اين روش‌هاست. مثلاً دو فرد روستايي كه نسبت به موضوع كوچكي اختلاف دارند، اگر قرار باشد كه شيوه‏هاي قانوني را براي حل‌اختلاف انتخاب كنند، چنان هزينه‏اي را بايد متحمل شوند كه از اصل موضوع مورد اختلاف سنگين‌تر است، بدين لحاظ ترجيح مي‏دهند كه شيوه‏هاي فردي و احتمالاً خشونت‌آميز را در حل‌اختلاف تجربه كنند.
پس‌افتادگي حقوق ايران به لحاظ محتوايي و شكلي و نيز تعارضات عجيب آن با بديهيات پذيرفته شده يا عرف اجتماعي چنان است كه زمينه كافي را براي نپذيرفتن حقوق و قانون به عنوان شيوه حل‌اختلاف فراهم مي‏كند.
4ـ پس‌افتادگي حقوق
اگرچه پذيرفتنی است كه التزام به حقوق و قانون يك ارزش و ضرورت است، ولي از سوي ديگر قانون يك روش و ابزار است و اگر به گونه‏اي تنظيم شود كه كاركرد ابزاري آن به طور جدي دچار سوال گردد، در اين صورت مردم چاره‏اي ندارند كه حقوق موضوعه و قانون مدون را كم‌كم ناديده بگيرند.
پس‌افتادگي و شكل‌گرايي شديد در تدوين حقوق ايران (مثل ديه، ربا و...) سبب بي‏اعتباري بسياري از مفاهيم حقوقي و متروك شدن و در نتيجه ناديده گرفتن آنها شده است.
پس‌افتادگي محتواي و شكلي عمدتاً ناشي از سرعت تحولات اجتماعي در ايران و عدم تحولات حقوقي متناسب با آن است.
اين پس‌افتادگي را در قانون ديات (انواع ششگانه پرداخت ديه) مي‏توان ديد و نيز ديه عاقله خسارت تأخير تأديه، مرور زمان، ديه اعضاء، ثبت رسمي برخي از عقود مثل ازدواج ادله اثبات دعوا و قسامه و مسأله بلوغ دختران و امثال اينها از اهم موارد پس افتادگي در حقوق موضوعه ايران است كه زمينه را براي تخطي مردم از حقوق و قانون فراهم مي‏كند (برای اطلاع بیشتر ر.ك. مباحثي در جامعه‏شناسي حقوقي در ايران، عباس عبدي انتشارات آموزشي انقلاب اسلامي، 1371).
5ـ تقدم فرد بر حق
بي‌ترديد مفهوم حق و حقوق مستقل از افراد است و ميزان اندازه‏گيري هر فرد با حق است و نه بر عكس در حالي كه يكي از آسيب‌هاي جدي فرهنگي ما مقدم دانستن فرد بر حق است، گويي كه ملاك ارزيابي حق، فرد است و حق مي‏بايد خود را بر قامت فرد برازنده كند، و نه آن كه فرد لباس حق را بپوشد.
هنگامي كه فرد دايرمدار حق شد، هر كس مي‏تواند خود را در چنين موقعيتي قرار دهد، و در نتيجه حق و حقوقي پايه‌دار و مستقل از افراد نخواهيم داشت تا با ارجاع به آنها زندگي خود را نظم و نسق دهيم.
شخصيت‌پرستي بصورت مطلق كردن دوستان، اقوام، رهبران و... و سنجش حق و باطل با آنان و نه برعكس سبب شده است كه حق و حقوق مفهومي عيني و قابل فهم پيدا نكند. عكس اين پديده هم وجود دارد، بدين معنا كه ضديت با شخصيت‌هاي ديگر و يكسره باطل دانستن آنان ما را از درك حقيقت باطل و حق عاجز مي‏كند.
در بسياري از گفتارهاي جاري و متداول بيش از آن كه بر حق يا باطل بودن امري استدلال گردد، صرفاً به بيان موضع و نظر فرد يا افراد ويژه‌اي در آن امر بسنده مي‏شود و از اين بيان ،حق يا ناحق بودن آن امر استنتاج مي‏گردد. بدين‌خاطر جامعه ما كمتر با مفهوم واقعی حق يا قانون آشنا مي‏شود. پذيرش مفاهيمي ماورا يا فوق قانون در جامعه زاييده اين انديشه ناصحيح است.
يكي از وجوه اين تصور ،يك سويه دانستن حق و قانون است. حق در واقعيت خود امري دو سويه است. براي هيچ كس حقي ايجاد نمي‏شود، مگر آن كه حقي عليه او بر قرار شود، يا تكليفي بر او بار شود. چنان نيست كه عده‏اي ذيحق هستند، بدون آن كه مكلف و پاسخگو باشند، يا آن كه مشابه آن حق براي ديگران وجود نداشته باشد. به قول اميرالمومنين (ع) اگر حق به نفع كسي اجرا شود عليه او نيز اجرا مي‏شود. بنابراين واضح است كه در انديشه اسلامي حق ،مقدم و مستقل از فرد است و فرد را با ملاك حق مي‏سنجند و نه بر عكس.
6ـ جايگاه و منزلت قاضي
جايگاه و منزلت قاضي در اسلام بسيار رفيع است اهميت اين جايگاه در نامه اميرالمومنين (ع) به مالك اشتر نخعي بخوبي تشريح شده است. همچنين در رفتار ايشان با قضات منصوب خودشان كاملاً آشكار است. نسبت به منصب قضاوت، شرع اسلام بسيار حساس بوده و تصدي آن را بدون احراز شرايط قضاوت از بزرگترين مظالم مي‏داند. از منظر قانوني نيز اين جايگاه مورد تأكيد قرار گرفته است. منع تغيير محل خدمت قضات بدون موافقت خودشان ،نص صريح قانون اساسي است كه در مورد هيچ مسئوليت ديگري نيامده است. استقلال قضات و اقتدار آنان در رسيدگي به پرونده‏ها نيز مويد اين ديدگاه است، ضرورت تأمين معيشت قضات، چنان كه علي (ع) تذكر شده است، حساسيت اين منصب را مي‏رساند. در مقابل قضات نيز مي‏بايد از افراد خوشنام، فرهيخته و عادل باشند، رفتار و كردار و گفتار خود را به نحوي تنظيم كنند كه خلاف اصل مروّت نباشد.
از قاضي انتظار اجراي عدالت مي‏رود، عدالت در مشرب قاضي همان حكم به قانون است. قضاوت بايد در محيطي كاملاً خالي از فشارهاي بيروني و سياسي صورت گيرد، قاضي در عين آن كه حكم به مجازات مي‏دهد، مأمن و پناهگاه مردم نيز هست.
علي‏رغم اين بديهيات در انديشه، اسلامي؛ جايگاه و منزلت قاضي در جامعه ما به دلايل گوناگون، چنان كه بايد نيست. بخشي از اين امر معلول وضع اجتماعي، بخشي ناشي از سوء تدبير و بالاخره بخشي نيز متأثر از فرهنگ عمومي جامعه ماست. به دليل سقوط اين جايگاه نزد جامعه، امكان اعمال حاكميت قانون و پذيرش آن از جانب مردم نيز به مرور كمتر مي‏شود.
آنچه كه معلول وضع اجتماعي است ناشي از انقلاب و رشد سريع نظام قضايي است. قاضي كار آمد و شايسته طي سال‌ها كار آموزي و شروع از وظايف و مسؤوليت‌هاي كوچك در محيط‌هاي نسبتاً محدود ساخته مي‏شود و مراتب ترقي را بسوي مناصب قضايي مهمتر مي‏پيمايد. با پيروزي انقلاب يكي از مراكزي كه مورد سوال بيشتر واقع شد دادگستري بوده، و حجم نيروي جديدي كه در آن وارد شدند (هم به دليل جايگزيني و هم به دليل گسترش تشكيلات) بسيار زياد بود. اين امر سبب رشد شتابان تشكيلات قضايي به علاوه، ارتقاء سريع شغلي گرديد، و نظام قضايي جايگزين نيز به دلايل متعددي آمادگي و توانايي لازم را براي پركردن خلاءهاي قضايي نداشت. ضمن اين كه اوضاع اجتماعي بعد از انقلاب از يك سو سبب افزايش پرونده‏ها و از سوي ديگر تغيير و تحولات قانوني شد، كه اين دو امر به علاوه مورد قبلي به از هم‌پاشيدگي بيشتر نهاد قضايي و از اين طريق كاهش چشمگيري جايگاه قاضي انجاميد.
عوامل اجتماعي ديگري نيز اين اوضاع را تشديد كرد. رشد سريع تورم در كنار ثابت ماندن دستمزد و حقوق (گرچه اين براي كليه حقوق‌بگيران نيز وجود داشت) سبب شد، برخي رفتارها در ميان قضات مشاهده شود كه قبل از آن سابقه نداشت، و همين امر جايگاه آنان را ضعيف‌تر كرد. يكي ديگر از عوامل مهم تضعيف جايگاه قاضي كه تا حدودي هم به فرهنگ عمومي ما مربوط مي‏شود، تضعيف ارزش و اهميت قانون بوده به ويژه پس از انقلاب كه عده‏اي خواستار لغو مشروعيت قوانين گذشته بودند ولي از آنجا كه اعتبار و منزلت قاضي در صدور حكم طبق قانون است طبيعتاً اين اعتبار و منزلت همراه با فروپاشي ارزشي قانون نيز متزلزل مي‏شود.
آنچه كه مربوط به سوء تدبير است، نقض نسبي استقلال قضات از طريق سفارش‌ها و توصيه‏ها و دخالت‌هاي گوناگون در امر قضاوت بوده است حتي اگر اين كارها در مقاطعي منافعي داشته است، به دليل آن كه حرمت قاضي در نتيجه دستگاه قضايي را خدشه‌دار نموده جامعه را متضرر كرده است.
مانع فرهنگي عمده در دستيابي قاضي به جايگاه و منزلت مناسب تصور و برداشت عموم از قانون و حق است. آنچه كه در بخش‌هاي قبل آمده مويد اين بحث است. براي توضيح بهتر اين موضوع ذكر شاهدي تاريخي مناسب است.
واقعه مشهور ادعاي اميرالمومنين علي (ع) عليه يك فرد يهودي مبني بر مالكيت زره نزد يهودي را همه شنيده‏ايم طبق قاعده «يد» چون زره نزد فرد يهودي بوده پس مال اوست، مگر آن كه مدعي (در اينجا حضرت علي (ع)) بتواند خلاف آن را ثابت كند از آنجا كه حضرت علي (ع) نتوانست چنين ادعايي را اثبات كند، دادگاه به نفع فرد يهودي حكم داد، و اميرالمومنين هم هيچ ناراحت نشد، و در تاريخ هم نيامده است كه كسي نسبت به حكم قاضي اعتراض كرده باشد و مثلاً بگويد كه آيا اميرالمومنين ادعاي دروغ كرده است؟ آيا به نفع يهودي حكم كرده‏اي؟
اگر امروز در جامعه ما چنين واقعه‏اي رخ دهد، واكنش برخي از افراد عليه قاضي صادر‌كننده حكم چيست؟ آيا به عنوان موردي سياه در پرونده‏اش ضبط و ثبت نخواهد شد؟ آيا اين تصور و قضاوت، ناشي از مستقل ندانستن مفهوم حق از فرد نيست؟ آيا موارد بي‏شماري از نوشتن مطالب تند عليه قضاتي كه طبق قانون حكم كرده‏اند (ولو به نفع سرمايه‏دار يا مالك يا خرده مالك) در مطبوعات مشاهده نمي‏شود؟
7ـ تصور ترس‌آلود نسبت به دستگاه قضايي و احضار افراد
يكي از كليدي‏ترين مفاهيم قضايي اسلامي كه در همه نظام‌هاي قضايي پيشرفته نيز پذيرفته شده. اصل برائت است. براساس اين اصل هيچ كس مجرم نيست، مگر آن كه جرمش در دادگاه صالحه‏اي رسيدگي و اثبات گردد. در غير اين صورت او بري از هر اتهامي خواهد بود.
بنابراين تا طي مراحل رسيدگي صدور حكم قطعي نمي‏توان فردي را مجرم شناخت، در حالي كه فرهنگ عمومي و عرفي جامعه ما چنين برخوردي با متهم ندارد. متهم شدن يك فرد، به منزله مجرم شناختن اوست ولو آن كه در مراحل رسيدگي و دادرسي از كليه اتهامات يا بخشي از آنها تبرئه شود. اين ديدگاه به غايت خطرناك سبب شده است در نزد عموم مردم نسبت به دستگاه قضايي بويژه دادگاه‌هاي كيفري و احضار افراد ترس وجود داشته باشد، ترس از آبروريزي و هتك حرمت و حيثيت از طرف جامعه به دليل رفتن به دادگاه. به همين دليل است كه بسياري از مردم با افتخار مي‏گويند كه تاكنون پاي آنان به كلانتري و دادگاه كشيده نشده است، گويي كه آنجا را مترادف با محكوميت و زندان مي‏دانند. بدون شك بخشي از اين تصور معلول عملكردهاي برخي از قضات است. بعضي از قضات در مقام مدعي‏العموم براي كشف جرم يا تأديب افراد موردنظر از اختيارات قانوني خود سوءاستفاده مي‏كنند، و با احضار، وثيقه گرفتن، دستگيري و زندان كردن بي‏مورد، اصل بي‌طرفي را نقض و حرمت افراد را مي‏شكنند.
اين وضع سبب مي‏شود كه ترس از قانون و مجازات قانوني، جاي خود را به ترس از قاضي و انتقام او بدهد، و همين موضوع سبب بروز ديدگاه منفي و ترس‌آلود نسبت به دستگاه قضايي و قاضي مي‏شود.
8ـ جايگاه وكيل
يك فرض اوليه در حقوق وجود دارد كه جهل به آن را رافع مسئوليت نمي‏داند، اين فرض بر اين اصل استوار است كه هر شهروندي مي‏بايد از قانون اطلاع داشته باشد. در جوامع گذشته چنين اصلي نسبتاً قابل قبول بود، زيرا مجموعه حقوقي (حتي غير مدون) آن دوران بسيار اندك بود و امكان اطلاع از آن وجود داشت، ولي در جوامع پيچيده امروزي با تدوين ده‌ها جلد قانون و وجود قانون‌هاي ناسخ و منسوخ اطلاع از قوانين براي هر فرد نه تنها كار ساده‌اي نيست بلكه بسيار هم مشكل مي‏نمايد. بديهي است در چنين وضعي افراد جامعه براي تنظيم روابط ميان خودشان مي‏بايد از مشاوران حقوقي يا به تعبيري نزديك آن از وكلاي حقوقي استفاده كنند.
از طرف ديگر پيچيدگي قوانين بويژه در بخش آيين دادرسي، مراجعه به دادگاه و پيگيري شكايات يا دفاع در برابر شكايت ديگران را تبديل به موضوعي تخصصي كرده است كه از عهده افراد عادي ساخته نيست. اين دو امر سبب شده است كه استفاده از وكيل در امر تنظيم روابط حقوقي با ديگران و در پيگيري شكايات يا دفاعيات حقوقي، امري رايج و ضروري تلقي شود.
علي‌رغم اين ضرورت‌ها و ديدگاه مثبتي كه در فقه شيعه نسبت به وكيل وجود دارد، بنابه دلايل متعددي وكالت در ايران و فرهنگ عمومي، جايگاه شايسته‏اي ندارد سهل است كه از زاويه ديد برخي از مردم و حتي برخي از حقوقدانان شغل ناپسندي شمرده مي‏شود و آن را مترادف با كوششي در راه تبديل حق به باطل و برعكس مي‏دانند. در حالي كه وكلا نه تنها مي‏توانند در امر دادرسي به قضات كمك‌هاي شاياني نمايند. بلكه در استيفاي حقوق افراد و نيز اشاعه فرهنگ حقوقي و قانون‌مداري و به علاوه تنظيم روابط صحيح و مبتني بر حقوق و قانون ميان افراد جامعه نقش مؤثري داشته باشند.
يكي از دلايل بروز اين وضعيت، غايب بودن وكلا هنگام تنظيم روابط ميان افراد است، در نتيجه بسياري از روابط ميان افراد بر مباني ناشناخته تنظيم و استقرار مي‏يابد و هنگامي كه ميان طرفين اختلاف بروز مي‏كند، دادگاه در مقام دادرسي براساس قانون و حقوق مدون حكم مي‏راند و اين امر الزاماً تضمين‌كننده حقوق يكي از طرفين دعوا هنگام ايجاد رابطه نيست در چنين شرايطي، وكلاي مبرز توانايي كافي براي استفاده از آن مباني ناشناخته اوليه به نفع موكل خويش را دارند و همين امر از زمينه‏هاي بدنام شدن اين حرفه مهم است.
از علل ديگري كه موقعيت حرفه وكالت را در ايران دچار مخاطره كرده است عدم آشنايي مردم به وظيفه وكيل است. در ايران برخلاف بسياري از كشورهاي ديگر دفاع از همه افراد (مثلاً يك قاتل و جاني) امري پسنديده نيست و چه بسا مردم انتظار دارند كه وكلا در برخي موارد عليه موكل خويش نيز داد سخن و شهادت بدهد، بدين‌خاطر بسياري از وكلا مي‏ترسند يا ابا دارند از اين كه وكيل هر كسي شوند.
فقدان تشكيلات قوي و منسجم وكلاي دادگستري سبب شده است كه يكي از مهمترين نهادهاي مدني در دفاع از حاكميت قانون و آزادي‌هاي مشروع و حقوق مردم و استقلال قوه قضاييه شكل نگيرد. همچنين نقش وكلا در افزايش آگاهي‌هاي حقوقي مردم، مثل نقش كارگزاران بورس در ارزيابي قيمت سهام شركت‌هاي بورس است، زيرا هزاران خريدار بورس نمي‏توانند راساً اطلاعات لازم را از شركت‌ها اخذ و تحليل كنند و براساس آن سهام را بخرند، ولي كارگزاران محدود بورس اين وظيفه را عهده‌دار و معتمد مردم محسوب مي‏شوند و به نمايندگي آنان قيمت خريد و فروش را تعيين مي‏كنند و رقابت ميان آنان مانع اخلال بازار مي‏شود. وكلاي دادگستري نيز در ارتباط ميان مردم با هم، يا مردم و دولت، يا موسسات با هم و با دولت نقشي مشابه را عهده دارند و مانع سوءاستفاده يا برتري حقوقي يكي بر ديگري مي‏شوند.
9ـ فقدان آگاهي از قانون
در صورتي كه افراد جامعه‏اي روابط خود را به هر دليل نخواهند قانوني تنظيم كنند، در اين صورت نيازي به اطلاع و آگاهي از قانون نيز حس نمي‏كنند، و چون آگاهي ندارند، روابط خود را براساس و مباني ديگري تنظيم مي‏كنند و اين مدار باطل همچنان ادامه خواهد يافت.
همچنين هنگامي كه قانون‌مداراي ارزش و اعتبار نشد، طبعاً اطلاع از آن نيز به چنين سرنوشتي دچار خواهد شد، واقعيت عمومي جامعه ما اين است كه دانش و آموزش حقوقي در ايران بسيار كمتر از آن چيزي است كه انتظار مي‏رود.
عدم حاكميت قانون، يكي از دلايل اصلي بي‏توجهي و بي‏نيازي افراد نسبت به قانون است. در جامعه‏اي كه متوليان آن حرمت قانون را پاس ندارند، انتظار كوشش از سوی افراد براي آگاهي از قوانين امري غير معقول مي‏نمايد.
گرچه يكي از دلايل پايين بودن دانش حقوقي را مي‏توان پايين بودن سطح سواد دانست ولي به نظر مي‏رسد كه افراد تحصيلكرده جامعه ما نيز توشه چنداني از دانش حقوقي همراه خود ندارند بنابراين بايد به دنبال دلايل ريشه‏اي‌تر در اين مورد گشت كه به برخي از آنها اشاره شد.
10ـ تراكم و بي‏ثباتي قانون
يكي از مهمترين عواملي كه زمينه‏ساز فرهنگ حقوقي جامعه ما شده و پس از انقلاب نيز بنابه دلايلي تشديد گرديده، حجم وسيع قوانين و تغييرات سريع آنهاست.
به طور كلي حقوق مي‏بايد يكي از بخش‌هاي كمتر دگرگون‌شونده جامعه باشد. زيرا حقوق و قانون مبناي تنظيم روابط ميان افراد حقيقي و حقوقي با يكديگر يا با دولت است. همچنين قوانين مدون مي‏بايد حتي‏الامكان روشن و صريح و معين باشند. در حالي كه در ايران حجم وسيعي از قوانين در موضوعات مختلف و گاه موضوع واحدي تنظيم و تدوين شده است كه فرد را در كاربرد آن دچار حيرت مي‏كند. پيچيده كردن امور از طريق قوانين و آيين‏نامه‏ها به مشكل شدن كاربرد آنها منتهي مي‏شود. و همين امر فرد را به تخطي يا عدم رعايت قانون ترغيب مي‏كند.
از سوي ديگر بي‏ثباتي در قوانين و تغييرات سريع در آن نيز، بي‏اعتمادي به تدوين‌كننده قانون يا فلسفه و اصل قانون را افزايش مي‏دهد. ضمن اين كه يكي از عوامل مهم نهادي شدن قانون در جامعه ثبات آن است و هنگامي كه اين ثبات وجود نداشته باشد، نهادينه شدن قانون با مانع مواجه مي‏شود.
بخشي از علت تغييرات سريع در قوانين، غير دقيق نوشتن قانون اوليه است. هنگامي كه قوانين بدون نظر خبرگان و متخصصان حقوقي تدوين شود، معمولاً در مرحله عملي با اشكال مواجه مي‏شود، در نتيجه تصويب‌كنندگان آن در مقام تغيير قانون بر مي‏آيند. بخشي ديگر از علل تغييرات سريع در قانون نگرش ويژه‏اي است كه در ايران نسبت به كار كرد قانون وجود دارد كه در بخش بعدي به آن اشاره مي‏شود.
11ـ تصور نسبت به موفقيت قانون در جامعه
يكي از تصورات رايج در جامعه ما نسبت به قانون اين است كه قانون را حلال همه مشكلات معرفي مي‏كنند، (در کنار بی توجهی مفرط به قانون!)اين كار با هدف اهميت دادن به قانون انجام مي‏شود، ولي از آنجا كه در جوهر قانون چنين صفتي به طور كامل وجود ندارد پس از تدوين و اجرا و عدم موفقيت، همه مشكلات را برعهده غلط بودن قانون مي‏اندازند. در واقع بدون قانون تمشيت امور جامعه ممكن نيست، ولي با قانونِ تنها نيز كار از پيش نمي‏رود. دقيقاً مثل رابطه اتومبيل با چرخ يا فرمان، كه بدون اين دو جزء حركت صحيح ميسر نيست ولي حركت معلول اين دو جزء نيست، بلكه آنها شرط لازم حركت صحيح هستند.
اين تصور سبب ايجاد بحران در قانون‌نويسي مي‏شود. زيرا هنگامي كه قانون را براي حل مشكلات مي‏نويسند، و چون با اجراي قانون مشكل حل نمي‏شود، آن را تغيير مي‏دهند، غافل از اين كه احتمالاً مشكل ربطي به قانون ندارد. مورد مشهور آن قانون مهم مالك و مستأجر است.
هنگامي كه قانون را آمرانه و عليه مالك تنظيم مي‏كنند، تصور مي‏نمايند كه مشكل مسكن تا حدودي حل مي‏شود، و از ظلم به مستأجرين نيز كاسته مي‏شود. ولي در عمل متوجه مي‏شوند كه اين امر ممكن است خطر (ريسك) اجاره را بالا ببرد، در نتيجه اجاره منزل بر خلاف تصور قبلي بيشتر مي‏شود. و اين موضوع به ضرر مستأجر است. همچنين ممكن است مالكين خانه خود را خالي نگهدارند و از عرضه آن اجتناب كنند، طبيعي است كه اين امر نيز حق اجاره را بيشتر مي‏كند، و سرمايه ملي را راكد مي‏نمايد. اين وضع احتمالاً به كاهش سرمايه‏گذاري در امر مسكن با هدف اجاره دادن مي‏انجامد.
هنگامي كه قانون به نفع مالك نوشته مي‏شود، چه بسا مالكيني كه در موعد مقرر خواستار تخليه خانه خويش باشند، حتي اگر مستأجر نتواند خانه‏اي پيدا كند، حكم به تخليه آنجا دهند. و طبعاً اين امر مخالف انصاف و اخلاق اجتماعي است. در حقيقت هيچ كدام از دو قانون نمي‏توانند مشكل مسكن را به طور كاملاً ملموسي حل كنند، زيرا مشكل مسكن در جاي ديگري است و اين قوانين تنها مي‏توانند آن را تشديد يا تعديل كنند، يا زمينه‌ساز اين تشديد يا تعديل باشند.
اين تصور رفت و برگشتي از حقوق و قانون به صورت ديگري هم خود را نشان مي‏دهد. يكي از موضوعات مهم در عرصه قانونگذاري، ميزان اختياراتي است كه قانون به مجري مي‏دهد اعم از قوه مجريه يا قضاييه. مثلاً يكي از مسايل مهم در قوانين جزايي، باز گذاشتن دست قاضي در تعزيرات است، تا بنابه صلاح ديد و اوضاع و احوال مجرم مجازات مناسبي تعيين كند. واضح است كه فلسفه اين حكم كاملاً عقلاني مي‏نمايد. مثلاً دو نفر كه مرتكب دزدي مشابهي شده‏اند، الزاماً نمي‏بايد مجازات مشابهي را متحمل شوند، مدير كلي كه رشوه كلان مي‏گيرد و هيچ عسرت مالي هم نداشته است، نمي‏بايد با كارمند دون‌پايه‏اي كه از سر نياز و بدبختي رشوه اندكي گرفته است، مجازات برابري را متحمل شود، بديهي است كه تمام اين شرايط در قانون ذكر نمي‏شود، بلكه به عهده قاضي گذاشته مي‏شود. حال اگر همه قضاوت‌ها برعهده يك نفر عادل بود، مشكل خاصي پيش نمي‏آمد، ولي از آنجا كه قضات متعددند و هر كدام نيز ويژگي‌هاي خاص خود را دارند، ممكن است، دو نفر مورد مقايسه در فوق نزد دو دادگاه متفاوت به ميزان يكساني محكوم شوند، يا حتي كارمند دون‌پايه محكوميت بيشتري پيدا كند، اينجاست كه افكار عمومي از اين بي‏عدالتي ناراحت مي‏شود و خواستار معين‏تر شدن مجازات‌ها در مورد جرايم مي‏شود، غافل از اين كه پذيرش تعيّن نيز اين بي‏عدالتي را از ميان نمي‏برد و حالات خاصي پيش خواهد آمد كه در قانون پيش‏بيني نشده است و بايد به عهده قاضي گذاشت.
مشابه اين امر در قوانين مالي هم هست يك ديدگاه طرفدار باز گذاشتن دست مديران در هزينه كردن بودجه است، زيرا مدير با دست باز توانايي بيشتري براي پيشبرد اهداف اداره خود خواهد داشت و ديگر در بندِ ماده و تبصره محدود نخواهد شد. هنگامي كه چنين وضعي رخ مي‏دهد، هر مديري برحسب ويژگي‌هاي خود ممكن است خاصه خرجي كند، و در اين ميان هم مديراني كه سوءاستفاده (از نوع قانوني آن) كنند ديده مي‏شوند، لذا ديدگاه ديگر طرفدار بسته شدن دست مديران در هزينه كردن غير قاعده‌مند است.
اگر نيك بنگريم از موارد سلبي و منفي مي‏توان به طور متعدد عليه هر دو ديدگاه استفاده كرد، ولي آنچه كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه كدام بد و كدام بدتر است، و در اين ميان، راه بد را برگزيد. در حالي كه تصور عمومي بر اين است كه در عالم واقع يك راه خوب و يك راه بد وجود دارد و ما راه خوب را برمي‏گزينيم كه خالي از نقص است، اين تصور منطبق بر واقع نيست، چرا كه راه‌هاي واقعي، عموماً بدي‌هايي دارند كه بايد ديد كدامين آنها واجد بدي‌هاي كمتر هستند.
به طور كلي مفيد و مثبت بودن نتيجه قانون را بايد قاعده دانست. قاعده‏اي كه استثناهاي متعددي براي آن وجود دارد ولي با استناد به اين استثناها نمي‏توان خللي در اركان قانون وارد كرد، مگر اين كه استثناها از قاعده بيشتر شود، يا اين كه قانون ديگري باشد كه استثناهاي آن كمتر باشد.
علي‌رغم اين تصور رايج در جامعه ما كه نوعي طلب خير مطلق كردن از قانون است، قانون به صورت عملي جايگاه والايي ندارد مثال مشهود آن، نقدهاي قانوني و حقوقي است. يك بررسي ساده نشان خواهد داد كه روزانه ده‌ها و صدها مسأله در رسانه‏ها و در مجامع اجتماعي طرح مي‏شود. اين مسايل از ديدگاه‌هاي گوناگون مورد ارزيابي و نقد قرار مي‏گيرد. از ديدگاه سياسي، اقتصادي، علمي، فرهنگي، اجتماعي، فلسفي و... ممكن است موضوعات را نقد و بررسي كرد، و همه اين ديدگاه‌هاي انتقادي كمابيش در رسانه‏ها و در جامعه مشاهده مي‏شود، ليكن در كمتر موردي است كه موضوعات مذكور از زاويه قانون و حقوق نقد و ارزيابي شوند، حتي موضوعات كاملاً حقوقي و قانوني هم از اين زاويه ارزيابي نمي‏شوند، چه رسد به مسايل ديگر!!
در حقيقت اين وضع انعكاس جايگاه حقوق در جامعه ايران است. جايگاه لغايت متضاد و دوگانه از يك سو طلب خير مطلق كردن از قانون، و از سوي ديگر بي‏توجهي مفرط به آن، به حدي كه به فراموشي قانون نيز مي‏توان تعبير كرد.