در سال 1380 از طرف آموزش و پرورش به مناسبت سمیناری که می خواستند برگزار کنند مصاحبه ای با من در باره آموزش و پرورش و اصلاحات انجام دادند که متن بسیار خلاصه و سانسور شده آن را در اختیارم گذاشتند که اکنون به مناسبت آغاز سال تحصیلی تقدیم می کنم.
پرسش اول: خاستگاه اصلاحات در ايران و آموزش و پرورش در اصلاحات چيست؟
عبدي: مسأله اصلاحات در ايران معطوف به قدرت و دولت است. در دهه گذشته كوشش شد كه از ماهيت دولت و حكومت تعريفي ارايه شود كه براساس آن دولت وجودي فراتر از مردم پيدا ميكند و متولي امر هدايت مردم و جامعه است، در چنين تعريفي ديگر نميتوان از منبعث بودن حكومت از مردم سخن گفت، بلكه رابطه تبعيت ميان مردم و حكومت برقرار ميشود، ولي از آنجا كه هيچ حكومتي نميتواند چنين ماهيتي داشته باشد، و در چنين وضعي نه تنها قادر به هدايت مردم نخواهد بود، بلكه به مرور زمان ساختار حكومت ناكارآمدتر و فاسدتر از قبل ميگردد و از طرف مردم مورد پذيرش قرار نميگيرد و شكافي عميق ميان دولت ـ ملت ايجاد ميشود.
نقش هدايتگر براي حكومت وقتي مؤثر و مفيد است كه مردم نيز حقانيت آن را بپذيرند و اقرار كنند كه آن دولت خاص چنان جايگاهي دارد، همچنان كه اين مسأله در مورد پيامبر نيز صدق ميكرد، در غير اين صورت، هدايتگري دولت به اعمال زور و فشار تقليل پيدا ميكند و همين امر موجب انحراف و فساد و رواج ظلم در حكومت خواهد شد.
اصلاحات در مقام تغيير اين مفهوم بود، در چارچوب اصلاحي، نقش هدايتگري مردم بر عهده نهادهايي است كه مردم آنها را ميپذيرند، و دولت جزو اين نهادها نيست بلكه انديشمندان، روحانيون و ديگر گروهها و نهادهاي مشابه هستند كه متولي چنين رسالتياند. در اين ديدگاه دولت بر آمده و منبعث از مردم است و به همين دليل خدمتگزار مردم و پاسخگو در برابر آنان است و چنين دولتي نميتواند در جايگاه هدايتگري و فراتر از مردم قرار گيرد. در اين شرايط نوعي رابطه منطقي ميان مردم و كارگزاران حكومت بوجود ميآيد، وظيفه چنين دولتي بسيج مجموعه نيروها و امكانات براي تحقق خواست عموم است، تنها در چنين ساختاري است كه آموزش و پرورش مردمي ميشود. آموزش و پرورش مردمي آن نيست كه مردم براي آموزش و پرورش پول بدهند يا ساختمان بسازند ولي محتواي آموزشي يا نظام گزينشي معلمان براساس سليقههاي كاملاً محدود عدهاي صاحب قدرت انجام گيرد. در آموزش و پرورش مردمي، معتبرترين نخبگان كشور در هر زمينه خاص متولي تدوين محتواي آموزشي ميشوند، نه آن كه آنان از اصليترين مخالفان مواد آموزشي باشند. بنابراين اگر بخواهيم تصويري روشنتر از آموزش و پرورش مردمي ارايه دهيم كه منطبق با تعريف اصلاحي از دولت باشد بايد گفت كه:
ـ در آموزش و پرورش مردمي فرد يا افراد معيني در حكومت وجود ندارند تا به واسطه سلطه خود دستور دهند كه چه چيزي آموزش داده شود و چه چيزي خير. چه كسي حق تعليم دارد و چه كسي خير!
تعيينكننده اين مرزها عرف عمومي نخبگان جامعه است.
ـ در آموزش و پرورش مردمي، واقعيتها آموزش داده ميشود و نه اين كه واقعيتهاي مسلم قلب گرديده و به عنوان بديهيات به خورد دانشآموز داده ميشود.
ـ در آموزش و پرورش مردمي، آموزشها چنان واقعي است كه ميان آنها و ارزشيابي دانشآموزان از آن مواد تعارض و ناهمخواني مشاهده نميشود.
ـ در آموزش و پرورش مردمي، محتواي آموزشي تحت تأثير شرايط بحراني و بيروني به سرعت تغييرات ماهيتي پيدا نميكند.
براي آن كه معلوم شود آموزش و پرورش ما از حيث موارد فوق تا چه حد با آموزش و پرورش مردمي و دموكراتيك انطباق دارد، به دو حوزه ادبيات و تاريخ ميتوان مراجعه كرد. در حوزه ادبيات سهراب سپهري و شاملو دو شاعر معاصر هستند، ولي ميزان حضور اين دو نفر را در كتابهاي ادبيات آموزش و پرورش ميتوانيد مقايسه كنيد كه نشاندهنده يك سوگيري سياسي و غير ادبي درباره آنهاست، همچنين اگر مقايسهاي ميان مرحوم آلاحمد و دولتآبادي انجام شود باز هم واقعيت روشنتر خواهد شد، در حوزه تاريخ نيز تاريخ دهه 1330 و دهههاي 1350 و 1360 در كتابهاي ما به گونهاي تدوين شده كه متأثر از خواست قدرت است و الزاماً تطابقي با واقعيت ندارد، تعداد نخبگاني كه در تدوين اين دو نوع كتابها و كتب ديگر مثل جامعهشناسي و علوم اجتماعي شركت دارند، نشاندهنده واقعيت موجود آموزش و پرورش ماست.
وقتي كه آموزش و پرورش محتواي غني و اصيل و حقيقي را در اختيار دانشآموز قرار ندهد او در بيرون مدرسه به آن دسترسي پيدا ميكند و از همين جا دچار تعارض شده و تأثيرگذاري آموزش و پرورش با بحران مواجه ميشود حتي تأثيرات معكوس بر جا ميگذارد.
بنابراين آموزش و پرورش وقتي اصلاح ميشود كه تصور اصلاحي از دولت و حكومت جايگزين تصور ديگر يعني دولت هدايتگر شود، در اين صورت شكاف ميان دولت ـ ملت از ميان ميرود و به تبع آن شكاف ميان مدرسه و خانواده و اجتماع با حكومت و اجزاي آن ،از جمله آموزش و پرورش كم ميشود يا از ميان ميرود، و نخبگان مورد پذيرش جامعه، عهدهدار آموزش و پرورش ميشوند و اين نهاد در جايگاه واقعي خود قرار ميگيرد. متأسفانه در حال حاضر شكاف ميان مدرسه و جامعه چنان عميق است كه انتظار نميرود در كوتاهمدت بتوان آن را جبران كرد در چنين وضعي چگونه ميتوان به كاركرد اجتماعي شدن دانشآموز در مدرسه اميدوار بود، نقص در نظام آموزش و پرورش ما موجب شكاف نسلي هم شده است، به نحوي كه نسل امروز با زبان نسل ديروز آشنا نيست، و دركي از تجربيات گذشته ندارد، بخشي از اين وضعيت محصول نظام آموزش تحميلي غيرواقعگرايانه است.
از سوي ديگر در نظام آموزشي ما به مسايل مبرم و حياتي جامعه ايران توجه چنداني نميشود، رفتار و حقوق شهروندي، تساهل و مدارا در جامعه و خانواده؛ نقد و انتقادپذيري و مرز آزادي بيان، فرهنگ مشاركت و... آشنايي با اين موارد كه تماماً مخل نگرش اوليه و هدايتگرانه از دولت است در نظام آموزشي دولت هدايتگر مغفول مانده به همين دليل نظام موجود نه تنها كاركردي نيست، بلكه به يك معناي روشن غير كاركردي نيز است.
پرسش: آيا آموزش و پرورش بايد تابع اصلاحات باشد؟
عبدي: آموزش و پرورش بنيان و اساس اصلاحات است ولي امكان اين كار عليالقاعده بايد در سياست و حكومت بوجود آيد، و تا وقتي كه قدرت به جايگاه واقعي خود كه همان تصوير اصلاحاتي از دولت است نرسد، امكان بروز اصلاحات را در ساختار آموزش و پرورش نميدهد. نظام آموزش و پرورش ما در حال حاضر غير كاركردي است، حتي ميتوان گفت ضد كاركردي است و هر چه را كه به دانشآموز ياد ميدهد، او خلاف آن را ميپذيرد! كه اين امر محصول دخالت بيحد و حصر حكومت در اين زمينه است. اگر چه اصلاحات سياسي مقدم بر اصلاحات در آموزش و پرورش است، ولي اين امر به معناي دست روي دست گذاشتن نيست، تا آنجا كه امكان دارد بايد شروع كرد و اين شكاف عميق ميان آموزش و پرورش و جامعه را از ميان برداشت، بايد محتواي كتب آموزشي بويژه ادبيات، تاريخ و كتب اجتماعي را تغيير داد، نقش نخبگان هر كدام را در تدوين آنها بيشتر كرد، آزادي عمل بيشتري براي معلمان در گزينش و آموزش قايل شد، فضاي بازتري را براي دانشآموزان ايجاد كرد و...
پرسش: آيا براي ايجاد آموزش و پرورش مردمي، غير انتفاعي شدن آن را به عنوان يك راهكار ميتوان مطرح نمود (اقتصاد و خودگرداني مدارس) و آموزش و پرورش از سيستم متمركز به غير متمركز تبديل و به شهرداريها واگذار شود؟
عبدي: اينها پيشنهادهاي قابل مطالعه و حتي قبولي است، اما تا مسايل ديگر آموزش و پرورش حل نشود، اين تغييرات كارساز نيست، اگرچه ممكن است بتواند زمينه تغييرات اصلي را نيز فراهم كند. آموزش و پرورش مردمي يعني اين كه نخبگان ما كتابها را بنويسند، حقيقت گفته شود، فشار بر دانشآموز و معلم برداشته شود. كنترل دانشآموز از شكل كلاسيك و سنتي خارج شود، نهادهاي مدني دانشآموزي و معلمي تشكيل و تقويت شود و...