آینده








آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی

نوشتار

۷ شهریور ۱۳۸۶

اسطوره؛ قهرمان ـ اسطوره؛ قهرمان

اين يادداشت لزوماً از طرح و انسجامي قابل انتظار برخوردار نيست و فقط به بيان تأملاتي چند اكتفا مي‌كند.
وقتي كه به تاريخ نگاه مي‌كنيم، اسم و رسم قهرمانان چنان برجسته مي‌نمايد كه گويي ،مردم عادي نه در متن و نه حتي در حاشيه تاريخ حضور و جايگاهي نداشته‌اند. برخي افراد اين بیان از تاريخ را محصول انحراف تاريخ‌نويسان مي‌دانند و برآنند كه بايد تاريخ را چنان نوشت و تصوير كرد كه جايگاه شايسته و بايسته مردم نيز در متن و نه حاشيه آن معلوم گردد. اما در اين ميان از يك نكته نبايد غافل بود، و آن اينكه همان مردم مي‌خواستند كه قهرمانان چنين جايگاهي داشته باشند، و اگر هم قهرماني وجود نداشت، بلافاصله آن را مي ساختند و برايش تاريخ مي‌نوشتند. اين گرايش به اسطوره‌سازي چنان در وجود انسان و در ابتداي تاريخ عميق و ريشه‌دار بود، كه گويي تمام خلاقيت فكري خود را صرف ساختن قهرماناني از هر جنس و شكل كرده است كه وجود خارجي نداشته‌اند و پس از ساختن اين قهرمانان اسطوره‌اي است كه در برابر آن زانو زده است و در تمامي حيات خود با اتكا به اين اسطوره‌ها و شبيه‌سازي و مقايسه سعي در فهم واقعيت خارجي، پيدا كردن راه، يا توجيه وضع موجود نموده است و هنوز هم این اسطوره ها الهام بخش و جذاب هستند. مي‌گويند يك نفر اسم پسر تازه به دنيا آمده خود را رستم گذاشت و سپس جلوي آن نشست و از ترس شروع به لرزيدن كرد! اين رسم اسطوره‌سازي است كه خالق آن در برابر مخلوق چنين سر فرود مي‌آورد. بنابر این حتماً در گذشته نيازي به اين مخلوق بوده كه در اكثر فرهنگ‌ها و جوامع به كلي از هم دور افتاده شاهد مخلوقات اسطوره‌اي هستيم.
اسطوره يك ويژگي مهم دارد. هر اسطوره‌اي از حيث خالق آن، حتي‌المقدور بي‌عيب و نقص خلق مي‌شود، مثل يك مجسمه، همه چيز آن در گرو خالق آن است و چون واقعيت وجودي ندارد، عيب و نقصاني در آن مشهود نمي‌باشد. و از اين روست كه شيشه اسطوره هميشه و در همه حال در برابر شكنندگي مقاوم است و مضمون آن در ذهن فرد و از آن مهمتر در ناخودآگاه ذهن جاي مي‌گيرد و در فهم و انديشه و رفتار فرد موثر است.
نياز به اسطوره در عمل تبديل به نياز قهرمان هم مي‌شود. تا كي مي‌توان با اتكاي صرف به اسطوره‌هاي موهوم و خيالي و انتزاعي زندگي كرد؟ بايد اسطوره را تبديل به واقعيت كرد. به همين دليل اذهان و تاريخ‌نويسان توجه خود را معطوف به اسطوره‌سازي از قهرمانان واقعي تاريخي كرده‌اند. خوب به ياد دارم كه معلم تاريخ كلاس چهارم دبيرستان ما (شايد سال سوم دبيرستان 1350 و 1351) چنان از رشادت‌هاي جلال‌الدين خوارزمشاه و قهرماني‌هاي او و يك تنه به رودخانه زدنش سخن مي‌گفت كه گويي هم‌اينك وی در كناره رود جیحون ایستاده و گزارش مستقیمی از این رشادت باور نکردنی که مغولان را انگشت به دهان نمود !ارائه می کند و گوئی که مغولان بي‌هيچ دليل به اين كشور حمله كردند و پدر او نبود كه دو بار فرستادگان چنگيز را براي صلح و آشتي ميان دو كشور و برخلاف عرف شناخته شده كشت و غارت كرد.
اين نحوه اسطوره سازي از افرادي كه واقعيت تاريخي داشته‌اند، با يک خطر جدی مواجه است.گرچه در اين اسطوره‌سازي نيز سعي مي‌شود قهرمان ،سمبل همه خوبي‌ها و حتي بدي‌ها و جامع يك الگوي مطلوب يا مطرود ، توصيف شود، اما خطري كه آن را تهديد مي‌كند اين است كه بيان واقعيت‌هاي تاريخي و بيرون آوردن آنها از دل تاريخ تصاوير ساخته شده از اسطوره ـ قهرمان را مخدوش نموده و در نهايت او را به جايگاه انساني عادي و حداكثر اندكي متفاوت از ديگران می نشاند،و در این حالت کارکرد اسطوره و قهرمان برای مردم زایل می شود.
اما كسي كه زنده و موجود است و در جايگاه قهرمان قرار داده مي‌شود بيش از اسطوره ـ قهرمان با خطر شكسته شدن مواجه است، زيرا قهرمان تاريخي،در حال حاضر وجود ندارد تا مرتكب خطايي شود. ضمن اينكه واقعيت او مربوط به گذشته است و چندان با منافع و انتظارات امروز گروه‌ها و اقشار جامعه در تعامل و يا تضاد قرار ندارد، در حالي كه قهرمان زنده همواره در خطر آن است كه به ضد قهرمان تبديل شود، زيرا همان آمال و آرزوهايي كه موجب قهرمان‌پذیری وي از جانب مردم شده بود، در صورت برآورده نشدن، مي‌تواند به ضد خودش تبديل شود. وضعيت امروز رابرت موگابه را در نظر بگيريد كه از اوج مبارز راه آزادي به حضيض مستبدي رسیده كه دغدغه‌اش برگزاري جشن تولدهاي باشكوه براي هشتاد و چند سالگي‌اش از جيب ملتي فقير و غوطه‌ور در فقر است.
قهرمان زنده، اگر عاقل باشد، فوراً خود را بازنشسته مي‌كند و از ميداني كه در آن قهرمان شده است استعفا مي‌دهد،این کار نه برای شانه خالی کردن از مسئولیت ، بلکه از جهت از میان نبردن اعتماد مردم مفید است، نمونه زنده آن ماندلاست، كه در حيات خود قهرماني را تجربه كرده بدون آنكه شاهد افول او باشيم و با کنار کشیدن خود سرمایه مهمی را هدر نداد. اين رسم در ميان ورزشكاران هم هست. اما كهنه‌كارترين سياستمداران هم ممكن است فريب شیرینی قدرت را خورده به راه خويش ادامه دهند و هنگامي كه در سراشيبي قرار مي‌گيرند، براي جبران ،بيشتر پيش‌روي و در واقع پس روی مي‌كنند، غافل از اينكه ستاره بخت وقتي كه افول کند و از قهرمان برگردد به همان اندازه بديمن است كه در هنگامه صعود خوش‌يمن و به نفع وي عمل مي‌كند.
چرا مردم و جامعه به اسطوره و قهرمان نياز دارند؟ شايد چند عامل در ميان عوامل مختلف مهم باشد. اول از همه گريز از مسئوليت. آنچه كه شايد به گريز از آزادي هم تعبير شود. آزاد بودن مترادف با مسئوليت داشتن و فكر كردن و متعهد بودن است. اما خيلي‌ها علاقه‌اي به كشيدن اين بار سنگین ندارند، و طبيعي هم هست. آنچه هم كه در قرآن آمده مبني بر القاي كلمه به آدم، به تعبيري همين سنگيني بار مسئوليت است كه با وجود قهرمان و اسطوره به تبعيت از قهرمان تقليل مي‏يابد. توده عادی مردم درپي آن هستند كه كسي را بيابند تا تبعيت از او مشكل مسئوليت را از گرده نحيف آنها بردارد. و اتفاقاً قهرمانان هم از اين ويژگي روان‌شناسي به خوبي سود مي‌جويند.
ويژگي ديگر كه بي‌ارتباط با اولي نيست، فقدان اعتماد به نفس در جامعه است. هر قدر جامعه اعتماد به نفس كمتري داشته باشند، بيشتر درپي فردی ناجي و به نيابت از خود هستند. و به قول معروف «دستي از غيب بيرون آيد و كاري بكند.» جوامعي كه سرشكسته و سرخورده باشند هم ،بيشتر از ديگران مستعد پذيرش قهرمانان هستند، ظهور هيتلر، واكنشي به تحقير آلمان در جنگ اول جهاني و عهدنامه ورساي تلقي مي‌شود. و بت شدن مارادونا، علي‌رغم تمامي خصايل منفي وي، به واسطه جبران خيالي شكست آرژانتینی ها در جنگ مالويناس از خانم تاچر تلقي مي‌شود. در حالي كه امثال بكن بائر يا كرايف و حتي پله چنين جايگاهي را در ميان ملت خود ندارند، سهل است كه نزديك به آن نيز نيستند. من نمي‌دانم، اما شايد بخش مهمي از علاقه‌اي كه به مسيح (ع) ابراز مي‌شود هم ناشي از اين خیال باشد كه وي آمرزنده گناه است و مرگش كفاره گناهان امت اوست. همين جذابيت است كه افراد خواهان خالي كردن شانه از زير بار مسئوليت را مجذوب خود مي‌كند.

تغييرات اجتماعي و اقتصادي و انعطاف‌ناپذيري متغيرهاي سياسي، ديگر جايي براي قهرمان‌پروري‌هاي گذشته نگذاشته است بويژه آنكه دموكراسي و رقابت سیاسی بر سر قدرت نيز مزيد برعلت شده تا رقبا اجازه قهرمان‌سازي در سياست را ندهند، و كارخانه قهرمان‌سازي عملاً رو به تعطيل است. اما از آنجا كه نياز به جبران بسياري از ناكامي‌هاي فردي و نيز حس اعتلاجويي بشر کماکان وجود دارد، خط توليد قهرمان‌سازي به سمت ورزش و هنر تغيير كرده است. اما حسن اين قهرمانان در اين است كه شكسته شدن آنها آثار و عوارض ويرانگري ندارد و مردم با آن به راحتي كنار مي‌آيند.
در اين ميان قهرمانان اتفاقي هم كم نيستند، حتماً لحظه‌اي از فيلم مشهور چارلي چاپلين را ديده‌ايد كه پرچم سرخي را كه از كاميوني افتاده برمي‌دارد و به دنبال آنان مي‌رود تا تحويلشان دهد و در همين حين كارگران ديگر پشت سر او قرار مي‌گيرند و به عنوان رهبر جنبش و تظاهرات شناخته مي‌شود! در سياست هم از اين نوع قهرمانان كه به صورت اتفاقي و حتي ناخواسته در جلوي صف قرار مي‌گيرند وجود دارد، چرا كه هميشه عده زيادي هستند كه دنبال رهبر و پيشوايي مي‌گردند كه پرچم مبارزه‌اي در دستش باشد. اما اين كه چرا و چگونه چنين پرچمي در دستان وي قرار دارد موضوع پرسش آنان نیست.
قهرمان ابتدا قرار است مسئوليت و بار گناهي را از دوش ملت خود برگيرد و آنان را به سهولت به ساحل نجات و خوشبختي برساند، اما در عمل ،واقعيت جامعه متصلب‌تر از آن است كه به دست باكفايت يا بي‌كفايت چنين قهرماني تغيير شكل دهد، در اين هنگام قهرمان و پيروان قهرمان در زير چرخ‌هاي اين واقعيت خرد مي‌شوند تا از پس اين خرد شدن، شاهد ظهور قهرماني ديگر باشيم يا آحاد جامعه براي يك بار هم شده مسئوليت سرنوشت خويش را به تناسب در دست بگيرند و راهي ديگر را براي خلاصي از نابساماني‌های خود تجربه كنند.


نسخه قابل چاپ | لینک ثابت




نظرات

Mohammad :

قهرمانها هم می میرند
جناب عبدی در ابتدا گفتند که مطلب ایشان از انسجام برخوردار نیست. من چون از قبل این ذهنیت را داشتم دنبال انسجام معنوی آن می گشتم به همین دلیل این کار را بیشتر یک اثر هنری یافتم تا یک نوشته معمولی.
این نوشته خود چند بعد و رویکرد هنری، فلسفی، سیاسی، تاریخی، ادیان شناسی، اسطوره شناسی، مثل افلاطونی، کالبد شناسی و شکافی و... را با هم داشت. معلوم است این مجموعه رویکرد در یک متن نمی تواند بیاید و منسجم هم باشد. هر پاراگراف از یک چیز سخن می گوید بنابراین انسجام آن را باید در ماوراء آن دید.
اول قصد داشتم یک صفحه کامل بنویسم، اما در کنار یک تابلوی سورئالیستی نباید زیاد پرحرفی کرد، مگر با نگاه.
چه می توان نوشت جز اینکه بگویم: قهرمانها هم می میرند، چه بسا زود.
و تواصوا بالصبر

۸ شهریور ۱۳۸۶ ۱:۱۱ قֽظֽ | Reply

Mohammad :

فهم قدرت
بد نیست در این میان گاهی به تعریف و تفهیم برخی اصطلاحات در بستر فراهم شده در این سایت نیز بپردازیم، تعاملی سازنده خواهد بود.
من در جریان مسائل مربوط به انتخابات تمثیل خوبی برای درک مفهوم قدرت یافتم. این مفهوم را در قالب تمثیل شورای نگهبان به خوبی می توان فهم کرد.
اگر قدرت را به ظرفیت تحمیل اراده خود بر اندیشه و عمل دیگران تعریف کنیم، شورای نگهبان تمثیل کاملی از آن در برابر احزاب است. صاحب قدرت در واقع به مرجعی گفته می شود که چنانچه مخاطب او تمکین نکرد او توان آن را داشته باشد که با ابزار گوناگون اراده خود را بر او تحمیل کند. این امر به نوعی متضمن قدرت کنترل رفتار مخاطب نیز می باشد.
به رفتار احزاب اگر دقت شود مفهوم قدرت را می توانیم بهتر درک کنیم. فلسفه وجودی یک حزب نیز دستیابی به قدرت است. آنها نیز با اگاهی از طبیعت قدرت، در برابر شورای نگهبان رفتار و هم اندیشه خود را تنظیم می کنند. اساسنامه، عنوان، یارگیری، عضو گیری، ائتلاف و شعارهای احزاب معمولا به نحوی دنبال می شود که مورد پسند شورای محترم نگهبان باشد.
قدرت معمولا در نگاه مردم تصویر منفی دارد در صورتیکه نفس قدرت به این معنا یک واقعیت سیاسی و مسلم است و به خودی خود اجتناب ناپذیر است. اصولا طبیعت قدرت چنین است، این طبیعت جهانی است و مختص به سرزمین خاصی هم نیست. مشکل در این است که از قدرت سوء استفاده می شود و اینکه در سرزمین های متفاوت از مشروعیت های متفاوت برخوردارست.
اگر واقع گرا باشیم رفتار احزاب را در این چارچوب بهتر می توانیم درک کنیم. حزب اعتماد ملی یا هر حزب دیگری از این قاعده مستثنی نیست، نباید شگفت زده شویم. آنها به طور واقع گرایانه از قوانین مربوط به قدرت پیروی می کنند.
مشکل ما این است که راه خود را صادقانه دنبال نمی کنیم. اگر تک تک ما راه خود را نشناسیم و انتخابگر نباشیم اسیر موجها و سرخوردگیهای بیشتری می شویم.
از فرافکنی ها باید دست برداریم به خود بیاییم. باید خودمان و ایران را صادقانه بسازیم. باید راهی روشن و با توجه به واقعیتها دنبال کنیم.
باید آنچه را در واقع می خواهیم به دنبال همان برویم. آدرس غلط دادن فرصت سوزی و سرخوردگی در پی خواهد داشت.

۸ شهریور ۱۳۸۶ ۱:۴۷ قֽظֽ | Reply

Bavar :

Salam.

Kheili Chasbid.

۸ شهریور ۱۳۸۶ ۳:۱۹ بֽظֽ | Reply

مسعود صارمی :

مثل همیشه زاویه نگاه جالب و زیبا بود . ولی کامل نبود.
بنظر میرسد بهتر است با کمک بقیه ی دوستان زوایای دیگر موضوع نیز بازگو , پنجره های اطراف باز نگه داشته شود.
از جمله این زاویه که در زندگی اجتماعی , همه امور فردی پیش نمی رود. وقتی در یک اتوبوس سوار میشوی همه نمیتوانند راننده باشند...... وقتی در کشتی سوار میشوی همه نمیتوانند کشتی بان شوند . فقط باید تلاش کرد نوح کشتی بان شود و نه دزدان دریایی!
....................................................
عبدی:
راندده قهرمان نیست بلکه کاری را که به او واگذار شده انجام می دهد و اگر هم خطا کند بر کنار می شود.

۸ شهریور ۱۳۸۶ ۶:۳۴ بֽظֽ | Reply

مینا مرادی :

سلام جنای اقای عبدی نوشته من ربطی به موضوع شما ندارد مرا میبخشید ولی موضوعی در ارتباط با گفتگو فکرم را مشغول کرده بود والبته اقای خاتمی نیز به عنوان مطرح کننده گفتگو خود بخود در این بحث جایگاه ویژه دارند ..نوشته ای بود دوست داشتم شما هم انرا بخوانید ..

..درست است که اقای خاتمی بنیانگذار گفتگو هستند ..ومیخواهند که بر همین شیوه واساس هم حرکت کنند ..ولی گفتگو نیز تعریفی دارد و شرایطی را میطلبد... اولین شرط گفتگو وجود دو نفر یا دو گروه است دوم انکه هر دو گروه بتوانند صحبت کنند یعنی گفت و گو ...بنابراین اگر فقط یک نفر بخواهد صحبت کند ودیگری همیشه محکوم به شنیدن باشد گفتگو حاصل نشده است وبنابراین برای انکه گفتگو حاصل شود بایستی طرفی که محکوم به شنیدن میشود برای تحقق امر گفتگو ایستادگی کرده و با فشاری کند واز این حد اقل شرط گفتگو که شنیده شدن نیز میباشد عدول نکند وبرای تحقق ان مقاومت کند وبافشاری کند .....حال سوال اینست که چه زمانی اقای خاتمی برای تحقق این حد اقل شرط حتی بافشاری کرده اند و یا مقاومتی نموده اند...؟؟ اگر روشی که در عالم عینی وحقیقی ایشان به کار میبرند ..اگر در دیگر نقاط جهان که دمکراسی نیز برقرار است به کار برده شود ..یعنی فقط کوتاه امدن وادب داشتن وصبر کردن وتماشا نمودن گاهی زیر زبانی اعتراضی کردن ..بعد خاموش شدن ودر نهایت فقط شنیدن انچه طرف مقابل میگوید ..مطمئن باشید که در همان امریکا واروپا وفرانسه وانگلیس بیدا شدن گروهی چون گروه حاکم وگروه فشار انچنان دور از ذهن نیست .... در امریکا نیز اگر هر طرف از دوگروه رقیب تا این اندازه که اقای خاتمی اوانس میدهند به دیگری اوانس دهد مطمئنا بعد از مدتی کشور یک قطبی خواهد شد ..در فرانسه در انگلیس در المان نیز وضع چنین است ....من به عنوان یک ایرانی عاجزانه از اقای خاتمی ودیگر پیروان ایشان که روش اینچنینی دارند تقاضا میکنم تجدید نظری در روش خود بکنند ... واقعا خواهش میکنم بدون تعصب به اعتقادات خود ( چون تعصب به عقاید خویش در واقع زالوئی است که خون انسان را میخورد وهمچون خوره انسان را نابود میکند)..کمی.. تامل کنید ..بایستید فکر کنید ...

۸ شهریور ۱۳۸۶ ۶:۴۳ بֽظֽ | Reply

سهراب :

اقای محمد من از کامنت دوم شما خوشم امد. سیاست وفرار از قدرت بهترین نتیجه ای که میدهد اقای خاتمی است. در واقع سیاستمداری که از قدرت رویگردان است نه با خودش ضادق هست نه با دیگران. جای درویشی و فروتنی خانگاه هست و نه کاخ ریاست جمهوری. در جای که فرمودید " مشکل در این است که از قدرت سوء استفاده می شود" به نظر بنده از قدرت فقط میشود استفاده کرد نه سوءاستفاده . کسانی که قدرت بر انها اعمال میشود اگر بیش از اندازه ضعیف باشند استفاده از قدت را سوء استفاده تعبیر میکنند. و این داستان مشارکتی هاست که حتی "شیخ اصلاحات " نیز صلاح در ان دیده تا انان را با تو سر ی جانانه بنوازند. به بینید از توی شعار جامعه مدنی سید خندان چه معجونی در امد. بنظر من مقدار زیادی از این وضع اسفبار کنونی معلول همان علتی است که شما هوشمندانه اشاره کرده اید که همانا رو راست نبودن با مفهوم قدرت دربین رهبران اصلاحات وابن الوقت بودن (مثلن به معنی چسبیدن بفرمان رهبری وقتی احساس میکنند صلاحیتشان با ان احراز خواهد شد بجای انکه در مقابل قانون شکنی ها و اعمال قدرت شورای نگهبان مقاومت بکنند) و دلال صفتی (به معنی تاکید بیش ازاندازه به چانه زدن های پشت پرده حتی وقتی یکی از ژنرالهای اصلا حات را بی محابا دستگیر میکنند وروز ها درانفرادی نگه میدارند) انان است هر چند که فرد فردشان را بنده به سرداران قدرت طلب اردوی مقابل ترجیح بدهم.

پایدار باشید سهراب

۸ شهریور ۱۳۸۶ ۱۰:۵۰ بֽظֽ | Reply

شهرام :

باسلام
در يكي از سايتها مقاله ايي از اقاي جواد جوان خطاب به شما درج گرديده كه نقد اقاي خاتمي توسط شما در اين مقطع زماني فرصت سوزي است.
در ابتدا وبدون تفكر منهم به همين نتيجه رسيدم اما اگر قدري به تاريخ همين چند سال اخير مراجعه كنيم متوجه ميشويم كه قهرمان سازي فارغ ازنقد چه بلاهايي كه سر ما وحكومتگران نياورده است . دوستان عزيز حكومتگران ايران هيچگاه از جاي ديگر نيامده اند واكثرا از بين همين مردم بپاخاسته وحكومت را (كه دست بر قضا انهم حكومت جائر قبلي خودرا باهمين شيوه سرنگون كرده)حذف كرده و بجاي ان نشسته پس چه ميشود كه ما به نقطه قبلي برميگرديم .خيلي ساده است ،ما موظفيم قهرمانان خود وعملكرد انها را نقد كنيم چنانچه اين وظيفه بزمين گذاشته شود بر ما همين ميرود كه گذشته .مثال ساده وحاضر :اقاي هاشمي قبل وبعد از اصلاحات قابل مقايسه نيستند شايدهنوز انچه ما ميخواهيم نيست ولي با گذشته هم قابل مقايسه نيستند.
در مورد اقاي خاتمي(عليرغم همه احترامي كه براي ايشان قائلم) با كمي تخفيف نيز ميشود گفت كه همين اتفاق افتاداقاي خاتمي انقدر حمايت وپشتيباني پشت سر خودوبرنامه هاي خودديدند كه 22ميليون راي(كدو)را فراموش وبيشترمساعي خود را صرف جلب وجذب نيروهائي كردند كه با ايشان خيلي موافق نبودند.
خلاصه مابايد تمام كارمان را بعد از انتخابات شروع كنيم وبا نقدمستمرعملكرد انتخاب شوندگان(كاري به مشفقانه يا تند بودن نقد ندارم) مانع از كجرويها بدون ترس از ايجاد ضعف در انتخاب شونده بشويم چون انتقاد خود سبب اصلاح روش وقدرت گرفتن انتخاب شونده ميشود. بنظر اينجانب رفتارهاي بعداز انتخاباتي ما چندان دمكراتيك نيست واحساس ميكنيم بعد از انداختن راي به صندوق وظيفه ما تمام شده است واينگونه از يك فرايند دمكراتيك يك ........... استخراج ميكنيم
...........................................................
عبدی:
اول این که اگر کسی مطلبی در نقد نوشته های من بنویسد بدون تردید از انتشار آن در آینده استقبال می کنم.البته به شرطی که شرائط حداقلی را برای درج داشته باشد.
دوم ،دیروز رفتم کتابفروشی و تعدادی کتاب خریدم و مثل همیشه ابتدا تک تک آنها را تورقی می کنم و نکته خاصی اگر دیدم می خوانم تا بع در فرصت مناسب همه کتاب را بخوانم.
در کتاب هشت نامه مصطفی شعاعیان به چریکهای فدایی خلق آمده است که در آخرین دیدار وی با حمید اشرف که رهبر چریکهای فدایی بود وی در خواست دموکراسی درون سازمانی و طبعا انتشار و پاسخ به انتقادهایش را می کند و حمید اشرف پاسخ می دهد که:"ببین رفیق جنبش هنوز سخت ناتوان است.بگذار ما تا اندازه ای رشد کنیم و نیرو گیریم ،آنگاه خوب،هر کس هر نظری داشته باشد آزاد است که بگوید"
شعاعیان هم پاسخ درستی می دهد:"رفیق جون !سازمانی که به هنگام ناتوانی،از پخش اندیشه ای که نمی پسندد جلو می گیرد ،به هنگام توانائی،آن مغزی را می ترکاند که بخواهد اندیشه ای سوای آنچه سازمان دیکته می کند"
پاسخ شعاعیان درست است اما من پاسخ دیگری هم دارم.چگونه می توان با اندیشه نا رسا که طبعا غیر قابل دفاع است رشد و نموی درست و به نفع جامعه داشت بطوری که بعدا هم موفق شد؟اگر آن سازمان پیش از شکست فاجعه بار خود و در آن فضای پلیسی این استدلال را داشت شاید پر بیراه نمی نمود اما اکنون با دیدن شکست فاجعه بار اصلاحات چرا باید کماکان بر این طبل کوبید؟

۹ شهریور ۱۳۸۶ ۰:۵۵ قֽظֽ | Reply

حمیدی- :


تاثیرات انتخابت ترکیه بر رویکرد اصلاح طلبی در ایران

شک نیست که ایران و ترکیه از قدیم بعنوان دو کشور همسایه و رقیب جاذبه ها و دافعه های بسیاری نسبت به هم داشته اند . از زمان صفویه رقابتها و جنگهائی که در گرفت تا زمان رضاشاه که نهضت آتاتورک الگوئی برای حکومت وقت ایران شده بود همگی حساسیت های این دو همسایه بزرگ را نسبت به تاثیرگداری سیاسی، فرهنگی و استراتژیکی نشان می دهد. امروز خوشبختانه علی رغم همه دسائس و کج فهمی های مطرح شده از سوی جناح های تند رو در دو کشور روابط فیمابین خوب است . در این شرایط انتخابات ترکیه که به ریاست جمهوری عبدالله گل نامزد حزب عدالت و توسعه انجامید از چند جنبه مهم است که تاثیرات آن برروی وضعیت جریان نواندیشی دینی در ایران بسیار مهم تراز بقیه عوامل است.
از گذشته، ترکیه با تمام وجود خود سعی داشت که ماهیت دین را از جامعه جدا و امری صرفاً شخصی نماید بنحویکه سیستم دولتی از وجود آن کاملاً زدوده شود. با گذشت زمان و بر اثر عواملی چند این اتفاق صورت نگرفت ؛ و قرن بیست ویکم و با ظهور مجدد دین در عرصه زندگی بشر ثابت شد که شدنی نیست. شکست کمونیسم شوروی که بدنبال ظهور انقلاب اسلامی صورت گرفت و همبنطور در اروپا کلیسا باردیگر رونق یافت ،همگی آن تئوری عدم نیاز بشر جدید به مذهب را در قرن 21 به زیر سئوال برد. و نشان دادکه زندگی امروزه بیشتر به دین نیازمند است تا هرزمان دیگر . امّّا وهزارامّا با چه شاکله و چگونه؟ از سوئی نو اندیشان دینی در ترکیه با روش تازه ای سعی کردند که ضمن حفظ بقای سیاسی خود در جامعه بشدت لائیسیته ترکیه چهره مردمی و ماهیت خود را حفظ نمایند. با این پشتوانه و عملکرد خود در طی چند سال اخیر توانستند چهره ترکیه را در داخل و خارج متحول سازند. از جمله اینکه سیاست صلح طلبی در منطقه و روابط حسنه با کشورها ، ایجاد پیوند دوستی با همسایگان ، و بالاخره در داخل نیز با ایجاد دولت یکپارچه و غیر ائتلافی و از همه مهم تر ثبات بخشیدن به اقتصاد این کشور و کاهش تورم 1000 درصدی به تورم یک رقمی. همه اینها موقعیت مستحکم را برای حزب نو اندیش مذهبی عدالت داشته است. این دست آوردها با پیوند محکم مردمی که داشته است نشان داد که این الگو برای کشور های باشرایط مشابه ؛ نظیر ایران عملی تر و مورد پشتوانه مردمی نیز هست. امروز اصلاح طلبان ایرانی برنامه ریزی و داشتن الگو های کاری را باید داشته باشند تا در صورت احتمال بسیار ضعیف تکرار موقیعت درخشانی که داشتند بتوانند اینگونه عمل کنند. استقبل اروپا و آمریکا و اکثر جهان و حتی تندرو ان ایرانی از حکومت ترکیه نشان می دهد که این الگو برای همه جناح ها و تفکرات مختلف قابل فهم و درک است و به مرور ماهیت آنرا در جهان بعنوان یک اسلام نو اندیش نشان می دهد. اسلامی که در جایگاه حکومتی باید خود را نشان بدهد و نه بصورت مجرد و غیر مسئولانه و تئوریک.حکومت ترکیه از چنین شرایطی برخوردار است و مسئولان و با شناخت درست از آنچه در محیط جهانی وجود دارد سخن می گویند و موضع می گیرد، نه برروی آسمانها. با کمترین مشکلات وموانع. اگر غیر از این بود قطعاً با فضای موجود در این کشور چنین ممکن نبود که قادر به روی کار آمدن باشند و مهم این است که دنیا هم زبان آنها را می فهمد. اگر قرار باشد زبان ما را کسی نفهمد پس مخاطبان ما تبدیل به دشمن ما می شوند ودشمن سازی هم که کار آسانی است. بنابراین بنظر می رسد که این تحولات قطعا الگوئی مثبت برای جناح هائی در ایران خواهد شد که بتوانند از تجربیات آنان استقاده ببرند. الگوی تحزب الگوی برنامه ریزی، الگوی مدارا و مدیریت بحران .الگو های دیگر. امیدواریم که چنین فضائی ایجاد شود و بالاخره در ایران نیز صاحبان اندیشه و فکر و فعالان سیاسی بتنوانند حرفهای خود را آزادانه بزنند.

۹ شهریور ۱۳۸۶ ۱:۳۷ بֽظֽ | Reply

محمد حسين :

به نظر اينجانب، نويسندهء محترم مقالهء ذيل مي كوشد تا به تلاش در جهت اصلاح مملكت نگاه واقع بينانه اي بيفكند!
تا نظر شما چه باشد!
http://emruz.biz/ShowItem.aspx?ID=9523&p=1

۹ شهریور ۱۳۸۶ ۷:۴۶ بֽظֽ | Reply

MiddleEasternBoy :

سلام
وقتی پیامبر دعوتش را شروع کرد اولین چیزی که گفت لااله الاالله بود .. یعنی پایه ایدئولوژیش. همه پیامبران اینطور بودند. اما وقتی مهدی (عج) ظهور کند ، پشت به کعبه می ایستد و اولین چیزی که به زبان می آورد این است : انا المـــهدی ! اولین مرد خدا که ابتدا از خودش حرف می زند و خودش را به رخ مردم دنیا می کشد . این قهرمان پروری نیست ؟ در زمانه ایی که همه از قهرمان های تک بعدی خسته شده اند فریاد زدن "من مهدی هستم " تصادفی است ؟ من مهدی هستم یعنی من همه آنچه می خواهید هستم ...(طبق روایات ) هم زیباست ، هم خوشبو ، هم جذاب ، هم تنومند ، هم مهربان ، هم جدی ، هم فهیم ، هم سنگین هم شوخ. تاکید پیامبر و امامان آن هم تا این حد در توصیف ظاهری یک فرد، قهرمان پروری نیست ؟ در متون ما هیچ کس به اندازه ی مهدی توصیف نشده ، حتی فرم هیکل او هم توصیف کرده اند.
چرا مهدی که در همه چیزش با پیامبر مشترک است اول بسم الله نمی گوید لا اله الا الله ؟ به خاطر این نیست که مردم زیاد این را شنیده اند و تا آن زمان بسیار زیاد تر خواهند شنید ؟ به خاطر این نیست که مردم قهرمان می خواهند ؟بانگ انا المهدی سر دادن ، دامن زدن به قهرمان خواهی و قهرمان پروری مردم نیست ؟
تا این زمان شاید مردم به خاطر تنبلی و سستی دست به دامن اسطوره ها و قهرمان ها می شدند اما در عصر نو ... با اصالت پیدا کردن جوامع ، این ناکامی ها خواهد بود که نیاز به یک قهرمان را پر رنگ تر می کند. کار بشر به جایی می رسد که ادعای جامعه که " همه با هم به قله ها می رسیم و اسطوره لازم نداریم " رنگ می بازد... جایی که همین "همه" عقل هایشان را روی هم می گذارند و نتیجه نمی گیرند ، همین همه نمی توانند خود را منسجم کنند و به نقطه مشترکی تمرکز کنند. تا دیروز این کودک (بشر)تنبلیش می آمد دست دراز کند و سیب بچیند ، این کار را به قهرمان واگذار کرد .... فردا همین شخص با تمام توانش می پرد اما دستش نمی رسد .فکر نمی کنید باید بین قهرمان دیروز و قهرمان امروز و فردا تفاوت قائل شد ؟
انا المهدی گفتن به این خاطر نیست که دست ها به سیب ها نمی رسد ؟

من فکر می کنم قهرمان پروری مثل دین می ماند ، دانشمندان می گویند خرافات است ، روانشناسان می گویند بشر بدان احتیاج دارد.ظاهرا خوب نیست ، عقلانی نیست ، اما باید باشد. به نظرم هر وقت انسان از دین بی نیاز شد از قهرمان هم بی نیاز می شود.

۹ شهریور ۱۳۸۶ ۹:۳۳ بֽظֽ | Reply

علی :

این شیبانی که هرکاری می خواستند می کرد دیگر او را چرا برداشتند؟ حتی نرخ تورم را هم تغییر می داد! بعد از آنهمه بله قربانگویی جوابش را دادند

۱۰ شهریور ۱۳۸۶ ۱:۰۶ قֽظֽ | Reply

محمد حسين :

گويا لنين است كه مي گويد :قهرمانان دوبار به دنيا مي ايند بار اول تراژدي غمبار و بار دوم كمدي مسخره!(پ.ن)
گمان مي كنم قهرمان اول نشانگر زايمان طبيعي سرنوشت يك اجتماع است لذا با درد و رنج همراه است اما دومي تنها يك نمايش و تقليد ناشيانه است لذا خنده اور!
نمي دانم بازي اسب چوبي را خاطرتان هست كه در قديم رسم برخي از مراسمات عروسي بود و بازيگران نمايش مضحكي از يك زايمان را تقليد مي كردند! قهرماني كه براي بار دوم به دنيا مي ايد در اصل صورتكي از همين نمايش مضحك است و مثل همان دلقكهاي بازي اسب چوبي حتي نمايش را هم به شكل كاريكاتوري بازي مي كند!
اين قهرمان دوم مشكل هم مي سازد وقتي كه در نقش خود فرو رود ، عميق شود و انرا باور كند! ديگر پائين كشيدن اين نا اگاه بر بام رفته كار حضرت فيل است!
خيلي وقتها پيش مي خواندم كه يك بازيگر معروف سينما كه در نقش يك بيمار رواني فيلم بازي كرده بود بعد از پايان ساخت فيلم ديگر نمي تواند از نقش خود خارج شود و راستي راستي روانهء تيمارستان مي شود و تحت درمان قرار مي گيرد!
حرف لنين درست است با اين تكمله كه وقتي بازيگر همان كمدي مضحك مرز نمايش و حقيقت را گم مي كند، يكي از ترحم برانگيز ترين تراژدي هاي انساني خلق مي شود!

۱۰ شهریور ۱۳۸۶ ۱:۳۰ قֽظֽ | Reply

نوذر :

در پاسخ به سركار خانم مرادي
هيچ آهن خنجر تيزي نشد
هيچ كس از پيش خود چيزي نشد...
شما از كسي كه پايش شكسته و در گچ است چگونه انتظار داريد كه در مسابقه دو سرعت شركت كند!؟ رفتارهاي كه بايد در يك جامعه نرمال انجام گردد (مثلا مناظره هاي كه رقباي انتخاباتي با هم دارند و نوعي بيان ديدگاه و گفتمان است البته نه در كشور ما منظورم جوامع داراي فرهنگ دموكراسي است) في نفسه قهرمان سازي نمي كند. بنظرم قهرمان كسي است كه با وجهه زيبايي با زشتي مقابله كرده و پيروز گردد ( حتي اگر به ظاهر شكست بخورد) و در واقع كسي است كه با در خطر انداختن خود و انجام عملي كه ديگران قادر به انجام ان نيستند زخمي را التيام بخشد، جان و يا جانهايي را ناجي باشد و يا عليه ظالم قيام و با جانفشاني ظلم را برچيند و ظالم را با عرف و قانون( اگر انسانيش باشد) به كيفر برساند ويا انچنان بميرد كه نامش جاودان و الهام بخش جوشش و خروش زندگي گردد . تكليف مالايطاق از اقاي خاتمي نخواهيد و انتظار نداشته باشيد كه ايشان چون آرش، رستم، ابومسلم، كاوه آهنگر، ژاندارك و.............قهرمان باشد، سنخيتي با موضوع قهرماني ندارد

۱۰ شهریور ۱۳۸۶ ۸:۵۳ قֽظֽ | Reply

فرزاد :

آيا نوشتن اين مطلب با نيمه شعبان ارتباط دارد؟
.....................................................
عبدی:
نه.این مطلب دو هفته پیش سفارش داده و نوشته شده بود.البته این تقارن زمانی می توانسته موجب این پرسش باشد.

۱۰ شهریور ۱۳۸۶ ۱۰:۲۵ قֽظֽ | Reply

پ - ص :

جناب عبدی همانطوریکه فرمودید اساطیر ذهن تراشیده هایی هستند که حتی زمان حضور مشخصی هم ندارند قهرمانان غیر واقعی و موصوف به صفاتی غیر ممکن تمام اقوام جایگاهی برای این اساطیر دارند داستان زندگی انها ساختگی و اعمال انجام شده توسط انها نهایت خواسته ها و ارزوی مردم است غلو بکار گرفته شده انها را از شرایط واقعی جدا میکند همین پهلوان اساطیری ما ایرانیان یعنی رستم بگفته خود فردوسی یلی بود در سیستان و فردوسی از او در شاهنامه رستم دستان ساخت بیشتر این اساطیر اصلا و جود نداشته اند و ساخته و پرداخته داستان سرایانند که چون کتابت نبوده وداستان در میان مردم انتشار سینه بسینه داشته شخصیت داستان در اذهان واقعی شده و در هر انتقال صفات تازه به صفات قبلی اضافه شده بطوریکه گاهی حتی با انچه در داستان اولیه بوده بکلی متفاوت شده و بعضا بدلیل همین انتقال شفاهی نام ونشانی دیگر یافته است و زمانی تثبیت شخصیت صورت گرفته که داستان نوشته شده ولی بدلیل اینکه صدها و شاید هزار سال تا زمان تثبیت فاصله بوده از حقیقت اصلی دور مانده است.این وضعیت در مورد وقایع تاریخی هم صدق میکند وقایعی که در زمانهای دور اتفاق افتاده و حیات سینه بسینه داشته قابل تردیدند ( امروزه اتفاقی که مثلا در اصفهان روی میدهد هم روایتهای مختلفی دارد چه رسد به زمانی که سالی طول میکشید تا تاجری از شهری به شهری رود و چه نقلی را روایت کند) وقتی اتفاقی تا دویست سال بعد از وقوع مکتوب نشده انچه بعدها نوشته شود همانی نیست که اتفاق افتاده اما بعضی از این اساطیر انچنان در ذهن و قلب مردم حضور موثر دارند که نفی ان انچنان قلیانی به احساسات میدهد که هیچکس جراءت حرف زدن در باره انها را ندارد که البته راه صواب هم همین است اما در مورد قهرمان شاید شما با این نظر مخالف باشید که ملتها باقتضای زمان به قهرمان نیاز مند ند زیرا قهرمانان در مقاطعی از تاریخ سرنوشت ملتها رارقم میزنند مردم تنها در زمانی نیاز به قهرمان ندارند که از ان مرحله عبور کرده وبه ساختار اجتماعی ای دست پیدا کنند که در ان وجود قهرمان بلا موضوع باشد اما در ساختار های پیش از ان حتما بتناسب زمان ومکان مردم به رهبرانی نیاز دارند که انان را سازماندهی کرده و مدیریت انجام فرایندی را بعده بگیرند که منتج بساختاری شود که در ان برای قهرمانان جایگاهی در نظر گرفته نشده (قهرمانان سیاسی) جامعه ای که به تغییر حکومت نیاز ندارد و برای تغییر حاکمان محتاج انقلاب نباشد
و لی تا زمانی که جامعه بهر دلیلی نتواند از این مرحله عبور کند( عدول قهرمان از تعهد و باز تولید گذشته ) این نیاز پابرجا خواهد بود و قهرمان پروری ادامه خواهد داشت با عرض پوزش بااین حرف شما که مردم قهرمان میخواهند که مسئولیت خود را بدو بسپارند موافق نیستم قهرمانان وظیفه دارند که مردم را بوضعیتی برسانند (با کمک همین مردم) که شرایط برای تحقق مسئولیت پذیری فراهم شود مردم در شرایط مبارزه ،خودجوش نمی توانند عمل کنند این رفتار مبارزه را به انارشیسم میکشد ونه تنها کههیچ بازدهی ندارد بلکه بسیار خطرناک هم هست بهرحال قطار تحولات هنوز بایستگاهی نرسیده که قهرمانان ازان پیاده شوند .



۱۰ شهریور ۱۳۸۶ ۱:۱۶ بֽظֽ | Reply

:

با تشکر از آقای عبدی عزیز
وضعیت قهرمان سازی و تدوین تاریخ با هم شباهتهای زیادی دارند:
1- در هر دو مورد امکان درک واقعیت وجود ندارد.
2- هر دو مورد با اهداف خاص انجام شده اند.
3- هر دو مورد بازتابی از نیازها، آرزوها و ناکامی ها و کامیابی های یک جامعه اند.
به همین دلیل، دلبستگی به قهرمانان گذشته و حال و یا برنامه ریزی یک کشور بر اساس تاریخ کودکانه ولی قشنگ است. با این وجود بد نیست که به تاریخ با توجه به زمان تدوین اولیه و نیز زمانهای تدوین بعدی نگاه شود. همچنین خوب است به وضعیت یک قهرمان واحد در زمانهای مختلف نگاه شود. چه صفات جدیدی که به قهرمانان قدیم داده نشده است. مفاهیم مدرن مانند آزادیخواهی، دموکراسی، حقوق شهروندی و هزار موضوع جدید به قهرمانان عهد بوق یا تاریخ عهد دقیانوس و یا حتی قهرمانان 25- 30 سال پیش کشور (مثلاً شادروان دکتر شریعتی) نسبت داده شده است! (اسم ایشونو آوردم چون فقط زورم به ایشون می رسید! ضمناً ایشون اینقدر بزرگ بود و هست که بتونه مثال یه بحث علمی باشه!)
به هر ترتیب قهرمان سازی و بازنویسی تاریخ شاخصی از وضعیت روانی و نیاز یک جامعه را در زمان تخصیص صفات به اسطوره و یا تدوین تاریخ است. اشکال عوام این است که بدون در نظر گرفتن موارد فوق در زمان کنونی، از تاریخ نوشته شده اخیر، و نیز اسطوره های تراشیده جدید استفاده می کنند.
راستی روشنفکران ما استفاده نمی کنند؟!
در هر صورت این اسطوره ها و تاریخ نویسی چقدر هنرمندانه تراشیده شده و نوشته می شوند!
آقای عبدی در زمان ما چند اسطوره تراشیده شده و چقدر تاریخ وقایع بازتدوین شده است!؟
راستی چقدر من و شما در این موارد نقش داشتیم؟!
حالا گذشته که گذشته، همین الان چه اسطوره هایی را می سازیم و چه تاریخهایی را می نویسیم؟!







۱۰ شهریور ۱۳۸۶ ۳:۳۵ بֽظֽ | Reply

حميد طلوعي :

آقاي عبدي

آيا علاقه مردم به پيشوايان ديني را نيز از همين قبيل ارتباطات اسطوره اي مي دانيد؟ آيا به نظر شما امام حسين (ع) در ذهن عوام بيشتر نقش اسطوره دارد يا امام؟ آيا گريه و ضجه زوار در حرم امامان كه غالبا با بيان خواسته هاي شخصي توام است، نيز از سنخ علاقه مسيحيان به حضرت مسيح براي جبران خطا و طلب عفو است؟ در اينصورت طريقه ارتباط معنوي با امام معصوم چيست؟

۱۰ شهریور ۱۳۸۶ ۶:۱۱ بֽظֽ | Reply

مهران - بوذری :

زندگی را میشه به بازی فوتبال تشبیه کرد. شاید هم این بازی فوتبال است که زندگیست! تعدادی با هم در یک رقابت همکاری میکنند و زحمت میکشند و ... در نهایت یکی گل پیروزی را میزند!... طبیعیست وقتی بازی تمام شد و پرسیده شد چه شد؟ همه میگند فلانی گل زد!!.... و این فلانی در آن روز قهرمان آن تیم محسوب میشود... ولی آیا بقییه زحمت نکشیدند؟ آیا بقییه ایی در کار نبوده است؟.... به هر حال این قهرمانیهای کوچک , اگر کم کم ادامه پیدا کند و منجر به پیروزیهای بزرگ شود از آن فرد قهرمان ساخته میشود مثل پله , مثل اوزبیو , مثل بکن باور.... و البته ماردوانا
فکر نمیکنید این قهرمان سازیها و قهرمان پروریها به ذات چیز بدی نباشد؟ چیزی شبیه به نخ انداختن داخل دیگ شاخه نبات ؟
آیا این استدلات در مورد قهرمان و اسطوره مال کسانی که موقعیت قهرمان شدن دارند ولی نمیخواهند کاری اساسی و نجات بخش انجام دهند نیست؟ آنانی که اسمشان در تیم ملی در آمده ولی لیاقت بازی در تیم ملی را ندارند؟ آنانی که میخواهند با این حرفها زیر بار مسؤلیت بزرگ و تاریخی خود شانه خالی میکنند ؟

۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ۶:۵۳ قֽظֽ | Reply

:

خلبانی در حال نشستن هواپیما متوجه میشود هواپیما مشکل دارد و بنابراین با استفاده از تجربه و احساس مسؤلیت به فکر چاره می افتد و سریع اقدام میکند و .... افراد مسافر خود را از مرگ حتمی نجات میدهد ... و قهرمان آنان میشود و اسمش در روزنامه ها و ....
آیا این تشکر از این خلبان فداکار نادرست است؟ آیا چون او فقط وظیفه اش را انجام داده نباید از او تشکر کرد؟ آیا او قهرمان لااقل آن جمع نیست؟
حالا موضوع را بزرگتر ببینیم ؛ آیا وقتی کشوری در معرض حمله دشمن و نابودی می افتد و کسی پیدا میشود و آستین بالا می زند و .... کشور را از چنگ دشمن نجات میدهد , آیا این وظیفه از عهده ی هر کسی بر می آید؟ آیا یک سیاستمدار نمیتواند ضمن انجام مسؤلیت قهرمان باشد؟ یا قهرمان شود؟ آیا نقش یک خلبان و راننده و کشتی بان و سیاستمدار و رییس جمهور با هم منافاتی دارند که نوشته اید راننده نمیتواند قهرمان باشد ولی سیاستمدار هم نمیتواند؟

۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ۷:۰۰ قֽظֽ | Reply

محمد رضا :

با سلام
بسیار نامفهوم و جسته و گریخته بود به نوعی بسته نگاه داشتن گناهان خویش بود

۱۸ شهریور ۱۳۸۶ ۱۱:۱۵ بֽظֽ | Reply


فرم ارسال نظر


نام :

ایمیل :

نشانی وب :

حفظ اطلاعات :

متن نظر :

 

آدرس Trackback این نوشته :


http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/652