نهادهاي مدني و تقسيم كار اجتماعي

موضوع یادداشت درخواست شده برای این شماره (86/8/26)هفته نامه شهروند رابط دولت و دموکراسی بود
و این یادداشت نیز به این مناسبت نوشته و در آن نشریه منتشر شده است.



در دهه گذشته طرح موضوع جامعه مدني چون همراه با تحولات سياسي بود، با برداشت‌ها و واكنش‌هاي حاد سياسي نيز مواجه شد كه در نهايت به نفع اين موضوع نيست و واكنش اصحاب جديد قدرت نسبت به اين نهادها از جمله اين عوارض است. البته افزايش درآمدهاي نفتي موجب شده است كه سرمايه پولي و اقتصادي به نحو بي‌سابقه‌اي افزايش يافته و نياز سرمايه اجتماعي را چندان برجسته نكند، همچنان كه سرمايه انساني هم جايگاه و سهم خود را نسبت به پيش در جامعه از دست داده است. سرمايه انساني كه انسان‌هاي صاحب آن هر كدام مدافع آن هستند و از نقش و سهم آن دفاع مي‌كنند اما در اين شرايط در بابر سرمای مالی مجبور به عقب‌نشيني شده است، چه رسد به سرمايه اجتماعي كه متولي شناخته شده‌اي ندارد، و از آنجا كه نهادهاي مدني بخشي از زمينه شكل‌گيري سرمايه اجتماعي هستند، طبعاً در برابر اين سياست‌ها با بحران و ضعف بيش از پيش مواجه شده‌اند.
فرق سرمايه اجتماعي با سرمايه اقتصادي و سرمايه انساني اين است كه هر دو سرمايه اخير را مي‌توان در كوتاه‌ترين فاصله وارد كرد، سرمايه پولی را بيشتر و سرمايه انساني را كمتر. ولي تشكيل سرمايه اجتماعي امري زمان‌بر است و در كوتاه‌مدت شكل نمي‌گيرد و اينجاست كه نسبت به تشكيل و حفظ اين نوع سرمايه بايد حساسيت بيشتري از خود نشان داد.از آنجا که نهادهای مدنی یکی از مولفه های تاثیرگذار بر بهبود سرمایه اجتماعی هستند به وضعیت آنها پرداخته می شود.
ضرورت و كاركرد نهادهاي مدني از كجا ريشه مي‌گيرد؟ در اينجا فقط به يك بعد محدود اين مسأله اشاره مي‌كنم.بطور خیلی خلاصه از منظر جامعه‌شناسي دوركيمي، سير تحول جوامع همراه با تراكم بيشتر و نيز تقسيم كار اجتماعي است. تقسيم كار ،نوعي از همبستگي جديد اجتماعي را ايجاد مي‌كند. در جوامع ابتدايي و ساده‌تر همبستگي ماهيتي مكانيكي دارد، افراد كمابيش مثل هم هستند. در يك جامعه بدوي كافيست يك نفر مرد ميانسال را شناسايي و تحليل كنيد، در اين صورت توانسته‌ايد كمابيش همه مردان قبيله را بشناسيد. افراد مثل آجرهاي يك بنا هستند كه شناخت يك آجر به منزله شناخت همه آجرهاست. اما هنگامي كه جامعه بزرگتر و با تقسيم كار مواجه مي‌شويم، افراد نيز با يكديگر تفاوت پيدا مي‌كند. اما اين تفاوت منشأ ستيز آنان نمي‌شود(بر خلاف تفاوت در جامعه ابتدائی و تفاوت غیر مرتبط با تقسیم کار)، بلكه همبستگي ناشي از اين تفاوت، در مرتبه پيچيده‌تري است كه وي آن را همبستگي ارگانيك مي‌داند، زيرا اين افراد متفاوت، در عين تفاوتشان، به نوعي به يكديگر نيازمند هستند، مثل ارگانيسم بدن كه در عين تفاوت عناصر و سلول‌هاي آن، در مجموع به يكديگر نيازمندند، و يكديگر را در جهت تحقق كاركردي مشترك تكميل مي‌كنند. جوامع موجود هر دو نوع همبستگي را كمابيش دارند، ولي هرچه جوامع پيشرفته و صنعتي‌تر مي‌شوند، همبستگي ارگانيک آنها بيشتر و غليظ‌تر مي‌شود. اين دو نوع جامعه تفاوت‌هاي زيادي دارند، از جمله در حقوق و مجازات كه موضوع بحث اين نوشته نيست.
از سوي ديگر انسان موجودي اجتماعي است كه از تعامل و مشاركت با افراد ديگر جامعه، اجتماعي شده و تبديل به انسان به معناي مرسوم آن مي‌شود، كه در غياب اين تعامل، فاقد توانايي اجتماعي لازم و بسيار ضعيف و شكننده خواهد بود و زندگي او نزديك به زندگي حيواني خواهد شد.
در جامعه اوليه تعامل اجتماعي در شكل ساده آن صورت مي‌گيرد هر فرد، نيازمند ارتباط با تعداد افرادي معدود است. و اين ارتباط به صورت چهره به چهره صورت مي‌گيرد، و چون جوامع به لحاظ نفرات كم هستند و تقسيم كار هم اندك است، پس تعداد تعاملات اجتماعي براي اجتماعي شدن بسيار محدود خواهد بود. كافيست با چند نفر تعامل داشته باشيم تا در سطح مورد نياز جامعه ،اجتماعي شده و ايفاي نقش نمود. اما هنگامي كه تعداد افراد جامعه و نيز تقسيم كار جامعه زياد مي‌شود، اجتماعي شدن از خلال تعاملات فردي، غير ميسر مي‌شود.
مثلاً جامعه‌اي روستايي با جمعيت هزار نفر را در نظر بگيريد كه تقسيم كارهاي محدودي در آن باشد و افراد با نقش‌هاي گوناگون در آن بسيار اندك باشد و حداكثر به 10 مورد برسد. هر كودك و نوجوان چنين جامعه‌اي مي‌تواند طي چند سال اول زندگي خود در تعامل فردي با پدر، مادر، اقوام و آشنايان در سطح مورد نياز اجتماعي شده و به عنوان عضوي فعال و كارآمد از روستا تبديل شود.
اما در يك جامعه شهري چون تهران با چند ميليون نفر جمعيت و انواع و اقسام نقش‌ها و كارها چگونه مي‌توان چنين هدفي را محقق كرد؟ هيچ كس توان و فرصت كافي براي اجتماعي شدن در چنين محيطي را از خلال تعاملات فردي و غير نهادي نمي‌تواند داشته باشد، اينجاست كه نهادهاي جديد چون وسايل ارتباط‌جمعي، آموزش و پرورش و مذهب و... مجراي اين مسير اجتماعي شدن مي‌شوند. نكته مهم اينكه در اين جوامع افراد در سنين بالاتري حداقل‌هاي لازم را براي حضور مستقلانه در جامعه پيدا مي‌كنند و فرآیند اجتماعی شدن طولانی تر است، مثلاً اگر در روستا يك دختر ده ساله به راحتي ازدواج مي‌كند، در شهر اين سن حدوداً به 20 سال مي‌رسد كه فاصله زيادي است. زيرا پيچيدگي‌هاي جامعه مدرن مراحل زمان بيشتري را براي اجتماعي شدن طلب مي‌كند، ضمن اينكه اجتماعي شدن پس از این مرحله هم فرآيندي مستمر و ادامه‌دار است.
نكته مهم اينكه اجتماعي شدن در جامعه جديد پيچيده و از خلال نهادهاي مختلف انجام مي‌شود كه هر كدام يك بعد اجتماعي شدن را آموزش و تمرين مي‌دهند و لزوماً نمي‌توانند جايگزين هم شوند، از جمله اين نهادهاي اجتماعي‌كننده نهادهاي مدني هستند، كه هر نهاد مدني معرف گروه خاصي از مردم است كه در فرآيند تقسيم كار اجتماعي از ديگران متفاوت شده‌اند، اما به ديگران نيازمند هم هستند و از اين رو نيازمند تعامل با هم مي‌باشند، ليكن اين تعامل به صورت فردي نمي‌تواند صورت گيرد، بلكه بايد جمعي باشد. يك دليل آن را با ذکر اين نمونه می توان بیان کرد که اگر 3 نفر با هم تعامل و رابطه داشته باشند، حداکثر 3 رابطه ميان آنها برقرار است، اما رابطه ميان 10 نفر به 45 مورد مي‌رسد (از فرمول تبعيت مي‌كند) و براي هزار نفر اين تعداد رابطه به 500.000 مي‌رسد كه عملاً ايجاد اين تعداد رابطه براي هزار نفر در يك جامعه امكان‌پذير نيست، اما اگر برحسب تفاوت‌هاي فردي ميان اين جامعه، نهادهاي مدني شكل گرفته و افراد از خلال آن نهادها با يكديگر رابطه داشته باشند، ممكن است حداكثر در 20 گروه سازمان‌دهي و فعال شوند، و هر فردي عضو 2 يا 3 گروه باشد. در اين صورت تعاملات اجتماعي از خلال اين نهادها صورت مي‌گيرد كه تعداد آنها محدود و تعامل امكان پذير است. تشكل افراد جامعه در هويت‌هاي مدني و داوطلبانه، موجب تسهيل تعاملات اجتماعي و در نتيجه فرآيند اجتماعي شدن مي‌شود. فرآيندي كه در غياب آن جامعه دچار اختلال و پس‌افتادگي اجتماعي و فرهنگي مي‌شود.
اما رابطه اين نهادها با دموكراسي چيست و چه مي‌تواند باشد؟ در اين زمينه هم فقط از يك منظر خاص اشاره مي‌كنم. با پيشرفت جوامع، اداره جامعه و تمشيت امور به تناسب پيچيده و متنوع مي‌شود. يك راه اين است كه اداره جامعه در همه زمينه‌ها از خلال دولت مركزي و برنامه‌ريزي دولتي انجام شود. در مراحل اوليه توسعه كه پيچيدگي‌ها كمتر است نتايج حاصل از طي اين راه مشروط به سالم و قوی بودن دولت مورد نظر، بعضاً چشمگير است، اما با گذشت زمان و توسعه بیشتر، اداره جامعه‌اي بزرگ با تقسيم كار بالا از سوي هر دولتی به تنهايي، دچار اختلال مي‌شود، زيرا دولت براي ايفاي اين نقش خود به مرور بزرگ و بزرگ‌تر و در عين حال ناكارآمدتر مي‌شود، زيرا مديريت و برنامه‌ريزي متمركز قادر به حل مشكلات نخواهد بود كه به دلايل آن اينجا اشاره نمي‌كنم. در چنين شرايطي دولتي بزرگ و حجيم در برابر توده‌اي بي‌شكل و بي‌همبستگي داريم كه هر كس به صفت فردي خود در برابر حكومت قرار مي‌گيرد، و در برابر هيبت و بزرگي دولت احساس بي‌قدرتي و ضعف مي‌كند و همين نقطه آغاز شكست انسان جديد خارج از نهادهاي مدني در برابر لویاتان دولت است. اما هنگامي كه انسان‌هاي منفرد حضور خودشان را از خلال نهادهايي هزاران نفره اعلان مي‌كند، نهادهايي كه به راحتي با يكديگر متحد و هم‌پيمان مي‌شوند (برخلاف افراد كه به سختي مي‌توان ميليون‌ها انسان را متحد كرد، مگر در فرآيندي پوپوليستي) در برابر قدرت و دولت نه تنها احساس ضعف نمي‌كنند، كه هر گاه بخواهند و ضرورت ايجاد كند، قدرت خود را به رخ دولت خواهند كشيد، و قدرت اين نهادها برخلاف تصور از طريق كاستن قدرت دولت حاصل نمي‌شود، بلكه اين قدرت جديدي است كه در جامعه خلق مي‌شود و موجودي قدرت را در كل جامعه بالا مي‌برد و چنين افزايش قدرتي است كه از يك سو به تعادل قواي دولت و جامعه يعني يك وجه از دموكراسي واقعي منجر مي‌شود، و از سوي ديگر قدرت كليت جامعه (اعم از مردم و دولت) را در حل مشكلات افزايش مي‌دهد. دولتي كه خود را محروم از نهادهاي مدني مي‌كند، نه تنها به قدرت خود نمي‌افزايد، كه آن را كم هم مي‌كند، اما تفاوت قدرت خود و مردم را زياد مي‌كند. اين تفاوت قدرت در عين كم بودن سرجمع آن در جامعه ،فقط براي سركوب مردم كارآيي دارد، اما براي اداره صحيح و كارآمد كشور و جامعه كارآيي لازم را ندارد. اگر بخواهم با عدد و رقم مثال بزنم، در جامعه‌اي كه نهادهاي مدني قوي هستند، مجموع قدرت بالفعل جامعه مثلا 100 واحد است كه 50 واحد آن نزد دولت و 50 واحد نزد نهادهاي مدني است و اين دو قدرت لزوماً در تقابل با يكديگر نيستند، گرچه يكديگر را مشروط مي‌كنند. اما اگر در اين جامعه نهادهاي مدني مضمحل شوند، قدرت دولت به 100 و مردم به صفر نمي‌رسد، بلكه دولت به 25 و مردم به صفر مي‌رسد كه تفاوت دولت و مردم در قدرت زياد است و مردم در برابر دولت منفعل هستند، اما سرجمع قدرت به يك چهارم تقليل يافته است. آن را هم عمدتاً براي سركوب مردم بايد بكار برد.
در مقاله‌اي چنين كوتاه بيش از اين نمي‌توان به شرح موضوع پرداخت، اما براي فهم بهتر نقش اين نهادها در افزايش قدرت جامعه كافيست مورد اخيري را كه مطالعه كردم ذكر كنم.
مي‌گويند رودخانه هودسن آمريكا يكي از آلوده‌ترين رودخانه‌هاي آمريكا و حتي جهان و از اين حيث زبانزد بود، و دولت ايالتي هم توان حل آن را نداشت یا در فكرش نبود، تا اين كه نهادي مدني براي پالايش و حفظ سلامتي اين رودخانه شكل گرفت. پس از سال‌ها كوشش، اين رودخانه نه تنها از وضعيت مذكور خارج شده، بلكه به عنوان الگوي رودخانه سالم و پاكيزه شهره شده است. بي‌ترديد هيچ دولتي و هيچ قدرت غير مدني نمي‌توانست چنين تحولي را در آنجا پديد آورد. برخي‌ها از مزایای دموكراسي فقط حق تغيير صاحبان قدرت و حق آزادي بيان را براي ديگران مطرح مي‌كنند، اما واقعيت اين است كه دموكراسي در نهايت بايد به بهبود مديريت جامعه و افزايش توليد و رفاه منجر شود، و اين امر محقق نمي‌شود، جز با تقويت نهادهاي مدني.