پدیده انقلاب و شخصیّت

نوشتن درباره انقلاب در یک یادداشت و حتی مقاله بلند وقتی میسر است که صرفا به یک حوزه و موضوع از انقلاب محدود شود.به نظر بنده رابطه میان ابعاد شخصیتی افراد در نظام بسته با پدیده انقلاب از موارد مهمی است که کمتر به آن اشاره شده است. از این رو یادداشت خود درباره انقلاب را به این موضوع اختصاص داده ام که در هفته نامه شهروند (86/11/13) نیز چاپ شده است.


براي داوري كردن منصفانه و فارغ از حب و بغض‌هاي مرسوم نسبت به يك رويداد تاريخي، گذشت 30 سال چندان كم نيست، اما مشكل اينجاست كه برخی می كوشند كه رويداد تاريخي چنان مطرح شود كه كسي را ياراي نزديك شدن بيطرفانه و علمي به آن نباشد، تا همچنان آن پديده در زير غبار احساسات، ناشناخته باقي بماند. آيا اكنون مي‌توان فارغ از فضاي مذكور به داوري آن رويداد مهم نشست؟ بايد سعي كرد.
ابتدا به اين پرسش بپردازيم كه چرا انقلاب شد؟ اولين پاسخ وجود استبداد است، و اين پاسخ درستي هم هست. زيرا اگر انسداد سياسي نباشد، شاهد پديده‌اي به نام انقلاب نخواهيم بود. اين عامل، شرط لازم و نه كافي برای بروز انقلاب است. شروط ديگر را هم بايد اضافه كنيم تا شاهد رويداد انقلاب باشيم. اما اين يادداشت در مقام توضيح اين شروط نيست، بلكه در صدد بيان اين نكته است كه اگر انسداد سياسي شرط لازم بروز انقلاب است، آثار و عوارض اين انسداد بویژه در بعد شخصیت چيست؟ عوارضي كه پس از انقلاب، آثار خود را نشان مي‌دهد و چندان گريزي هم از آن نيست، حتي اگر بتوان آن را تخفيف داد، نمي‌توان از پيامدهاي آن كاملاً در امان بود.
انقلاب به معناي دقيق، مفهومي مدرن است، و در جوامع جديد كه تا حدي وارد فرآيند رشد و توسعه شده‌اند، می تواند رخ ‌دهد. گرچه در نظام‌هاي ماقبل مدرن نيز استبداد و انسداد سياسي به معناي امروزي وجود داشته، اما هيچگاه وجود چنين وضعيتي، موجب شكل‌گيري پديده‌اي چون انقلاب نمي‌شده است. اما در جوامع رو به توسعه و توسعه‌يافته امروزي، استبداد و انسداد سياسي نوعي ناهنجاري تلقي مي‌شود، و جامعه به واسطه پويايي دروني نيروهايش در تكاپوي از ميان بردن آن و جايگزين نمودن آزادي و دموكراسي (متناسب با ساخت اجتماعي) به جاي استبداد و انسداد سياسي است و مقاومت حکومتها در برابر همین خواست است که موجب انقلاب می شود.
از منظر جامعه‌شناختي دوركيمي، مي‌توان گفت كه جوامع مدرن بر اثر تقسيم كار اجتماعي، نيازمند نوع جديدي از همبستگي هستند، كه وي آن را همبستگي ارگانيكي مي‌نامد، در نقطه مقابل همبستگي مكانيكي كه در جوامع پيشامدرن شاهديم. در جوامع سنتی و پیشامدرن، شباهت مبناي همبستگي اجتماعی است، شناخت از يك فرد به منزله شناخت نسبي افراد ديگر هم هست، همه برحسب اينكه مثل هم هستند، با يكديگر همبسته‌اند. می توان گفت كه چنين تحلیلی در سطوح افقي جامعه پذيرفتني بود. سطوح عمودي جامعه نيز مبتنی بر سلسله مراتبي بودن افراد و طبقات و اصل بر تبعيض و نابرابري بود.
اين دو واقعيت در جوامع جديد متحول مي‌شود. از يك سو تقسيم كار موجب تنوع ميان افراد مي‌شود و اساس همبستگي اجتماعی تنوع و تفاوت و نه تشابه مي‌شود، تفاوتي كه نه تنها به تضاد نمي‌انجامد بلكه تكميل‌كننده يكديگر هم هستند بر خلاف جامعه بدوی که تفاوت منشاء تضاد درگیری بود. در اين جامعه همه مي‌دانند كه به يكديگر نيازمندند، حتي اگر با هم فرق داشته و شباهت نداشته باشند. از سوي ديگر اساس جامعه مدرن به گونه‌اي است كه تبعيضات عمودي و طبقاتي را نمي‌پذيرد و جامعه‌اي برابري و مساوات‌طلبانه را لازمه بقا و رشد خود مي‌داند و اين نكته در جامعه‌شناسي توكويل به خوبي تشريح شده است. به عنوان نمونه وي با ريزبيني دقيقي شرح مي‌دهد كه برده‌داري و تبعيضات ظالمانه در برخی ایالات آمریکا چگونه مانع توسعه و پيشرفت جامعه جديد مي‌شود.
از تركيب اين دو نظريه بويژه نظريه دوركيم چه نتيجه‌اي مي‌توان گرفت؟بدون آن که بخواهم در باره جزئیات این مطلب بیشتر توضیح دهم کافیست گفته شود که؛ با توسعه وجوه اقتصادي و اجتماعي جامعه، لازم است كه وجوه سياست و شخصيت نيز به تناسب آنها تحول يابند. براي تحول اين دو وجه به نحوي كه با ديگر ساختارهاي جامعه تناسب پيدا كنند، وجود حداقلي از آزادي ضروري است چون رسیدن به تفاوتها و همبستگی ناشی از آن با وجود آزادی رفتار امکان پذیر است. اگر آزادي نباشد، ساخت سياسي نسبت به ساخت اقتصادي و اجتماعي دچار پس‌افتادگي مي‌شود. كشوري چون ايران را در زمان پهلوي دوم نمي‌توان همچون سازوكاري مشابه زمان قاجار يا حتي پهلوي اول اداره كرد. اما اگر نيك بنگريم ساختار سياسي در دهه آخر حكومت محمدرضا، حتي بسته‌تر از اوايل دوره پدرش مي‌شود، و طبعاً سازوكار اداره امور در چنين جامعه‌اي با اختلال مواجه مي‏گردد.
اگر مشكل فقط در پس‌افتادگي ساخت سياسي باشد امكان آن وجود دارد كه با يك انقلاب و تحول و در فاصله زماني كافي ساختار مناسبي را جايگزين ساختار پیشین و معیوب نمود، ولي مسأله از آنجا آغاز مي‌شود كه شکل گیری وجه شخصيت افراد نيز در فضاي انسدادي جوامع مدرن يا رو به توسعه با اختلال جدي مواجه مي‌شود، و چون شخصيت موضوعي پايدارتر است، حتی با اصلاح ساختار سياسي نيز اين وجه لزوماً و به سرعت اصلاح نمي‌شود و پس‌افتادگي خود را جبران نمي‌كند و چه بسا كه با مقاومت خود ساختار پيشين را مجدداً بازسازي كند.
در جامعه مدرن و به ميزان مدرن شدن، «آزادي» براي رشد و ارتقاي وجه شخصيت و اجتماعي شدن افراد، چون هوا براي موجود هوازي و آب براي آبزيان است. حتي اگر در مراحل اول توسعه بتوان با تكيه بر انسداد سياسي برخي پيشرفت‌ها را داشت، اما هنگامي كه به بن‌بست مي‌رسد، فروپاشي سياسي نشان مي‌دهد كه افراد جامعه چنان كه شايسته و بايسته است قدرت انطباق دادن خود را با جامعه ندارند، اوضاع كنوني عراق كه محصول چهار دهه انسداد شديد سياسي و اجتماعي است، نمونه روشني براي اين ادعاست.

وجه شخصيتي مناسب در جامعه جديد صرفاً در پرتو وجود حداقلي از آزادي كه متناسب با سطح توسعه باشد، شكل مي‌گيرد و در غياب اين حد از آزادي، شخصيت دچار پس‌افتادگي مي‌شود. اجازه بدهيد با ذكر مثالی عيني قضيه را روشن‌تر كنم. همان طور كه گفتم در جوامع جديد، اساس همبستگي، تشابه نيست، بلكه تفاوت است. به عبارت ديگر افراد نه تنها تفاوت‌ها را به رسميت مي‌شناسند و به آن احترام مي‌گذارند، بلكه آن را لازمه جامعه و به نوعي مكمل خود مي‌دانند. تساهل و مدارايي كه در جوامع جديد مي‌بينيم، بيش از آنكه يك خصلت اخلاقي باشد. يك آموزه تجربي در جامعه مبتني بر تقسيم كار اجتماعي است. در چنين جامعه‌اي افراد نه تنها متفاوت هستند، بلكه متفاوت بودن نوعي تشخص هم هست، همچنین نه تنها به تعارض نمي‌رسد، كه مبناي وحدت و همبستگي نيز مي‌شود.
در فضای استبدادی عمده‌ترين ضعف در وجه شخصيت افراد، در حوزه ادراكات و رفتارهاي سياسي وي بروز پيدا مي‌كند. چگونه؟ وقتي كه تمامي نظام سياسي در وجود شخصي چون شاه خلاصه مي‌شود، كليه تفاوت‌ها و گوناگوني‌هاي ديگر از چشم‌ها محو مي‌شوند، و ديگران به تمامي در يك صف واحد قرار مي‌گيرند، و نوعي وحدت شكلي ميان آنان ايجاد مي‏گردد، وحدتي كه ناشي از تشابه و نه تفاوت است. تشابه اين افراد در مواجهه با شاه و رژيم حاكم است كه سرپوشي بر كليه تفاوت‌هاي آنها مي‌گذارد. تفاوت در چنين نظامي، نه مبناي وحدت كه منشأ اختلاف و درگيري مي‌شود همینطور تفاوت در سنگر مخالفان هم منشاء درگیری تلقی می شود از این رو در حضور تفاوت و تضاد اصلي (شاه با ملت) تفاوت‌هاي ديگر آگاهانه يا ناآگاهانه پوشيده یا نادیده گرفته مي‌شوند، و افراد روابط ميان خودشان را برحسب اين تفاوت‌هاي موجود تنظيم نمي‌كنند، بلكه برحسب تفاوتشان با منشأ استبداد و انسداد سياسي (يعني شاه) خود را شبيه يكديگر خيال و تصور مي‌كنند. و هنگامي كه بر آن تضاد اصلي فايق آمدند و او را شكست دادند، با تفاوت‌هاي عظيمي مواجه مي‌شوند كه هيچكدام آمادگي ذهنی و عملی به رسميت شناختن اين تفاوت‌ها را ندارند، و از اينجاست كه فرآيند شبيه و یکسان‌سازي براي حفظ ساختار جديد شكل مي‌گيرد.
در نظام استبدادي و انسدادي، وجه ادراكي شخصيت بسيط و غير متناسب با تحول اجتماعي شكل مي‌گيرد. در چنين نظامي، مسايل اجتماعي و سياسي، عموماً به يك مسأله كه همان وجود فرد مستبد است تقلیل مي‌یابند، راه‌حل‌ها هم در يك پاسخ ساده و بسيج‌كننده خلاصه مي‌شوند. مشكل اصلي مستبد و راه‌حل هم رفتن وي است. درباره جزييات هم تا وقتي كه اين ساختار وجود دارد، عملاً نمي‌توان گفتگو كرد چون موجب افتراق میان صفوف مبارزان و به نفع حاکم مستبد تلقی می شود، بويژه اينكه موضوعات مورد گفتگو احتمالاً مانعي در راه مبارزه ايجاد كند. در چنين فضايي انديشمندان جامعه بايد سخنان حماسي و با بياني تهييج‌آميز و تأثيرگذار بر احساسات مردم ارايه كنند، و اگر منطقي هم در سخنان هست، نقش پوشش دادن به هيجان و احساس و حماسه را دارد.
در جامعه‌اي كه دانشجويان نخبه آن بايد كتاب فلان نويسنده را با استفاده از كاربن، استنساخ كنند و با هزار ترس و لرز به ديگران بدهند تا بخوانند و انگشتانشان هم از اين استنساخ تاول بزند(مورد مربوط به خودم)، چگونه مي‌توان انتظار داشت كه انديشه و گفتگو به مفهوم دقيق كلمه رواج يابد؟ بارها گفته‌ام اين گونه كتاب‌ها، خوانده نمي‌شدند، خورده مي‌شدند! مطالب اظهاري در چنين جامعه‌اي عموماً مصرف موقتي دارد و ناظر به نابساماني ساختار سياسي موجود است، اما مشكل از اينجا آغاز مي‌شود كه اين پاسخ‌ها نيز از دل همان وضع نابسامان و با آثار و نتايج آن بيرون مي‌آيد، و حتي آن نابساماني ها در مواردي درون نيروهاي مخالف هم بازتوليد مي‌شود (نمونه روشن آن فضاي كاملاً انسدادي در ميان مبارزان مسلح عليه رژيم گذشته است) و اگر راه‌حل مشکلات جامعه كل‌گرا و همه‌جانبه باشد، از يك سو فرصتي را براي انطباق شخصيت با ساختار آرماني سياست فراهم نمي‌كند، و از سوي ديگر ساختار جانشين كمابيش به نوعي بازتوليد ساختاري خواهد بود كه مورد اعتراض قرار دارد، زيرا در راه‌حل‌هاي كل‌گرا تصور و تجربه‌اي از ساختار آرماني جانشين و استلزامات آن وجود ندارد، راه‌حل‌هاي كل‌گرا، حداكثر مي‌توانند راه و برنامه نابودي را ارايه و مردم را حول آن بسيج كنند، اما تصور از عنصر و فضاي جانشين از دل درك و تجربه همان فضاي پيشين درآمده است و سخت است كه چيزي جز همان فضا را بازتوليد كند.
پس‌افتادگي وجه شخصيت در جامعه بسته و فاقد آزادي ابعاد مختلف دارد. درك ناقص از خود، درك ناقص از ديگري و درك ناقص از واقعيت، موجب پس‌افتادگي وجه ادراكي شخصيت در جامعه مدرن شده اما استبدادی مي‌شود. و عين همين را در پس‌افتادگي رفتاري نيز مي‌توان ديد. و اين پس‌افتادگي‌ها در اثر انقلاب نمی تواند به سرعت جبران ‌شود، و در نتيجه آثار و عوارض خود را پس از پيروزي كمابيش نشان مي‌دهد.
يكي از بدترين وجوه اين پس‌افتادگي وجه شخصيتي كه كاملاً هم فريبنده است، اراده‌گرا شدن انقلابيون است. انقلابيون وقتي كه پيروز مي‌شوند، تصور مي‌كنند كه: اولاً؛ بزرگترين قدرت و مانع از ميان برداشته شده، ثانياً؛ اين رخداد محصول اراده آنان و علي‌رغم خواست قدرت‌هاي ديگر بوده است. و از اين دو مقدمه نتيجه مي‌گيرند كه هر خواسته‌اي را مي‌توانند محقق كنند کافیست که اراده نمایند. در حالي كه واقعيت چنين نيست، و علي‌رغم آنچه كه در ابتدا به نظر مي‌رسد، اراده انقلابيون هم به نوعي محصول اوضاع انسدادي و استبدادي است، در چنين احوالي تقاضا براي بروز رفتار انقلابي زياد مي‌شود، و لذا تا وقتي كه زمينه‌هاي عيني براي رخ دادن انقلاب نباشد، اراده افراد به تنهايي نمي‌تواند كاري از پيش ببرد. انقلابيون علاقه دارند كه رابطه ديالكتيكي ميان عين و ذهن را به نفع اراده و ذهن خود تفسير كرده و ذهن و اراده را بر عينيت تفوق بخشند، و اين تصور پس از پيروزي انقلاب منشأ بحران‌ها و عوارض بسياري مي‌شود.
همان طور كه گفته شد در غياب آزادي، درك ما از خود و ديگران و واقعيت دچار اختلال مي‌شود، زيرا در اين جامعه درك موثر و واقعي ما از خود و ديگران وقتي رخ مي‌دهد كه در مشارکت و تعامل آزاد با يكديگر باشيم و هر كدام در فرآيند اجتماعي شدن اين درك را همراه با رفتار مناسب براي تعامل به دست آوريم. اما هنگامي كه آزادي لازم (در هر زمينه‌اي كه آزادي نباشد) در ميان نباشد، تصور و درك افراد از خود و يكديگر متأثر از اين فضاي بسته خواهد بود، و رفتارها هم برحسب اين درك شكل مي‌گيرد، و در صورت باز شدن فضا، افراد برحسب همان درك و رفتار سابق با يكديگر تعامل مي‌كنند و اين نقطه آغاز فاجعه است.
با ارايه مثالي به توضيح بهتر بحث كمك می شود.
در فضاي استبدادي و بسته، هيچ گروهي، در جايگاه اصلي قدرت خود قرار ندارد. برخي وزني بيش از پايگاه اجتماعي‌شان دارند و برخي هم كمتر. اما تصور افراد از پايگاه اجتماعي خودشان نيز يكسان نيست، برحسب چگونگی رابطه فرد با هر قشر و گروهی، ارزيابي غير واقعي از قدرت و جايگاه آن صورت مي‌دهند، برخي افراد جايگاه ديگران را بسيار كمتر از آنچه كه هست و برخي هم پايگاه خود را بسيار بيش از آنچه كه هست ارزيابي مي‌كنند و براساس اين ارزيابي هم با طرف مقابل تعامل مي‌كنند. اما اين تعامل مآلاً به خصومت مي‌كشد، زيرا براساس ارزيابي عيني يا مشتركي استوار نيست. و اين تعامل نمي‌تواند به توافق برسد كه به تخاصم ختم خواهد شد. اتفاقات پس از انقلاب و ارزيابي‌هاي متضاد و گوناگون گروه‌هاي سياسي از يكديگر و از حكومت، منشأ اصلي تخاصمات بود شايد امروز بتوانيم ارزيابي معقول‌تر و نزديكتري را به واقعيت از وزن هر گروهي ارايه كنيم، اما امروز خيلي دير است. در حال حاضر هم مشاهده مي‌شود كه به نسبت انسدادي شدن فضا، اين ارزيابي‌ها متضادتر مي‌شود و در نتيجه رفتارها متخاصمانه‌تر مي‌شود.
به نظر من چگونگي ادراكات و نيز رفتارهاي پس از انقلاب هر گروهي را ذيل ميزان بهره‌مندي آن گروه‌ها از آزادي‌هاي مختلف پيش از انقلاب مي‌توان ارزيابي كرد، گرچه همه گروه‌ها و افراد به تناسبي در فضاي بسته و انسدادي بودند، اما برحسب شيوه عمل و رفتار و مبارزه سياسي افراد و گروه‌هاي گوناگون، از سطوح مختلف آزادي (گرچه همواره كمتر از حد نياز) بهره‌مند بوده‌اند و به همين نسبت بهرمندی از آزادی هم رفتارهاي آنها قابل درك و تحليل است.
آنچه كه در انقلاب‌ها ديده نمي‌شود، توجه به همين پس‌افتادگي وجه شخصيت در نظام بسته است. هنگامي كه در نظام استبدادي ساختار سياسي دچار پس‌افتادگي و در نتيجه موجد بحران در روند امور مي‌شود، مي‌توان پس از انقلاب با طراحي الگوي جانشين و مناسب، اين پس‌افتادگي را جبران كرد، اما همانطور که گفته شد مشكل اينجاست كه جزء شخصيت كه ركن مهم ساختار اجتماعي است، را نمي‌توان به سهولت متحول كرد، و اين وجه توسعه‌نيافته شخصيت پس از پيروزي نقش بازدارنده را در تغييرات مثبت ايفا مي‌كند. از اين روست كه تغييرات مستمر و گام‌به گام موثرتر و پايدارتر است.
علت اصلي غير موثر بودن شخصيت شكل گرفته در نظام استبدادي براي يك نظام دموكراتيك در اين است كه در نظام استبدادي «زور» منشأ روابط ميان افراد و نهادها است، از طرف ساخت سياسي اسلحه و درفش و زندان، و از سوي مبارزان نيز شجاعت و مبارزه و خون حرف اول را در تعامل مي‌زند. اما در يك نظام دموكراتيك، هيچ يك از اين دو نقش غالب را در رابطه اجتماعي ندارند، نظام دموكراتيك از يك سو مبتني بر گفتگو و مفاهمه است و از سوي ديگر نظام «متوسط»هاست يعني شجاعت و ترس در حاشيه روابط قرار مي‌گيرند. بنابراين پيروزي انقلاب و سرنگوني نظام استبدادي، در برقراري نظام مردم‌سالار با مشكل مواجه مي‌شود، زيرا كه چه بسا افرادي بايد ميدان‌دار روابط اجتماعي شوند كه نقش مهمي در پيروزي نداشته‌اند، و اين خلاف ماهيت پديده‌اي است كه به وقوع پيوسته است. از اين رو همان، منابع رابطه اجتماعي (يعني زور و شجاعت) مجدداً در نظام جديد خود را بازتوليد و تثبيت مي‌كنند، و اين بار فقط جاي افراد بكار گيرنده اين منابع تغيير مي‌كند. اتفاقاً دلايل متعددي هم براي بكارگيري اين منبع در روابط سیاسی و اجتماعی وجود دارد و اقامه می شود، زيرا در فرداي هر انقلابي، چنان روابط و نظم اجتماعي دچار اختلال مي‌شود، كه جز با زور و اعمال قدرت، ايجاد نظم اجتماعي متصور نيست. و اينجاست كه همان ساختار شخصيتي پيشين كاركرد پيدا مي‌كند و به شخصيت الگو و مرسوم تبديل مي‌گردد.