آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی
نوشتار
۱۳ بهمن ۱۳۸۶
چرا انقلاب؟ چرا اسلامي؟
مقدمه
امروزه ممكن است بسياري از مردم، حتي آنان كه در انقلاب مشاركت داشتند يا خاطرات آن دوران براي آنها وضوح و روشني خود را دارد، اين پرسش را مطرح كنند كه چرا انقلاب شد؟ و چرا انقلاب اسلامي؟ پاسخ به اين پرسشها اهميت بنيادي دارد، حتي كساني كه در انقلاب فعاليت و مشاركت چشمگيري هم داشتهاند ممكن است اكنون كه به گذشته مينگرند، پاسخ به اين سوال را به گونهاي متفاوت با خواستها و انگيزههاي اوليهشان در انقلاب بيابند، و البته كه اين تفاوت ناشي از قرار گرفتن در دو موقعيت كاملاً غير همسان است. فرد در مقام بازيگر عرصه سياست و به عنوان سياستمدار به گونهاي رفتار و تحليل ميكند و در مقام ناظر و دانشمند به گونهاي ديگر. در مقام سياستمدار خواستار تحقق آرمانهايش است و طبعاً بر تحقق آنها پاي ميفشارد و سعي دارد كه واقعيت خارجي را تغيير دهد، ولي در مقام دانشمند، تنها كوشش او شناخت بدون دخل و تصرف (حتيالمقدور) در امر واقع شده است. در مقام سياستمدار تحليل فرد جانبدارانه است (و بايد هم چنين باشد) و در مقام دانشمند بيطرفانه (اگر چنين بشود).
چرا انقلاب؟ در گذشته ما از علت وقوع انقلاب و صبغه اسلامياش، تحليل سياستمدارانه ارايه می كرديم، چرا كه در مقام تحقق آرمانها و اهداف خود بوديم، علت وقوع انقلاب را به راحتي به ظلم و ستم رژيم و وابستگي آن به خارج و چپاول منابع طبيعي از سوي بيگانگان و ايادي داخليشان و بيعدالتي در تمام عرصهها ربط ميداديم و اينكه مردم ديگر تاب تحمل اين همه فساد و تباهي را نداشتند. چرا اسلامي؟ پاسخ اين پرسش نيز براي ما نسبتاً روشن بود ؛زيرا مردم ايران عموماً پيرو تشيع سرخ هستند و تحت رهبري پيشوايان صالح و متقي ديني خويش اسلام را تنها مكتب و عقيده نجاتبخش آدميان ميدانند، و آن را مذهب حقي ميدانند كه پيامبر (ص) از جانب خداوند مأمور به تبليغش در زمين شده است.
اما در مقام دانشمند ديگر نميتوان به اين سطح از تحليل كه حاصل تعميم انگيزههاي فردي است بسنده كرد، زيرا كه پرسشهاي متعددي پيش روي فرد قرار ميگيرد. مثلاً اينكه آيا ظلم و تعدي فقط در اواخر رژيم گذشته به حد غير قابل تحملي رسيده بود؟ آيا مردم فقط در سالهاي پايان دهه پنجاه فهميدند كه اسلام مكتب نجاتبخشي است و قبل از آن چنين استنباطي نداشتند؟ آيا امامخميني قبل از سالهاي 1357-1356 حضور نداشتند كه رهبري نهضت را در دست بگيرند؟ ...ملاحظه ميشود كه موضوع قدري پيچيدهتر از آن است كه تحليل سياستمدارانه آن را كفايت كند.
چرا انقلاب؟
اگر جامعه را چون موجودي زنده فرض كنيم كه آگاهانه يا به طور غريزي نسبت به وقايعي كه حيات او را در خطر قرار ميدهد از خود واكنش مناسب نشان ميدهد، در اين صورت بايد گفت كه حادترين واكنشها هنگامي بروز داده ميشود كه خطرات بيشتري موجوديت جامعه را تهديد كند.
واكنش در مقابل يك خطر به دو عامل بستگي دارد، يكي واقعي بودن خطر و اينكه خطر هر چقدر بزرگتر باشد، موجود زنده براي مقابله با آن خود را مهياتر ميكند و عامل ديگر آگاهي از اهميت خطر، البته ميان اين دو عامل ارتباط متقابلي وجود دارد، به اين معنا كه با افزايش خطر احتمال آگاهي موجود زنده از خطر مورد نظر بيشتر ميشود. با اين حال كمتر رخ ميدهد كه خطري موهوم و كاملاً وهمي و خيالي سبب بروز واكنش شود. مگر در موجودات خيالاتي و بيمار و طبعاً وقوع چنين حالتي براي جامعه كاملاً نادر اگر نگوييم محال است.
بنابراين پرسش آغازين به اين صورت تبديل ميشود كه كدام خطر، بقا و حيات جامعه ايران را تهديد كرده بود كه جامعه براي رهايي از آن انقلاب را تجربه كرد؟ اگر از زاويه محض اقتصادي به موضوع نگريسته شود، طبعاً دهه پنجاه بويژه پس از افزايش قيمت نفت دوران شكوفايي (حداقل در ارقام و اعداد) اقتصاد است، به طوري كه تنها در سال 1355 به قيمت ثابت، جامعه با حدود 5/22 درصد رشد اقتصادي مواجه بوده است، از زاويه فرهنگي و اجتماعي و ساختاري نيز، افزايش تحصيلات، شهرنشيني، صنعتي شدن و ارتباطات شاخصهاي مهمي در بهبود اوضاع را نشان ميدادند. با اين حال آنچه كه سازنده جامعه است اقتصاد محض نيست، يا ابعاد اجتماعي و فرهنگي هر كدام به تنهايي مشكلي را حل نميكند، جامعه متشكل از چند جزء است كه براي بقاي جامعه لازم و ملزوم يكديگرند، و اين اجزا ميبايد با يكديگر انطباق و همخواني داشته باشند و مجموعاً كل واحدي را بسازند.
دو جزء جامعه ما دچار پسافتادگي شديدي نسبت به اجزاي ديگر شدند، يكي جزء سياست و ساختار سياسي ايران و ديگري جزء شخصيت است، كه البته جزء اخير نيز بيشتر به دليل پسافتادگي ساختار سياسي، با محيط انطباق نيافت، به عبارت ديگر در يك ساختار كاملاً عقبمانده و توسعهنيافته سياسي، امكان بروز شخصيتي متناسب با محيط، از فرد و اعضاي جامعه گرفته ميشود. بنابراين تنها به تشريح مختصري از پسافتادگي سياسي در ايران به عنوان علت بروز انقلاب اكتفا ميشود.
اگر جامعه ايران در سال 1356 را با جوامع 25 سال يا نيم قرن و يك قرن قبل از آن مقايسه كنيم درمييابيم كه اين جامعه با جوامع قبلي چه تفاوتهاي عظيمي يافته است. از نظر جمعيت، از نظر ظاهر، از نظر تكنولوژي، از نظر تراكم، از نظر فرهنگ و مصرف، از نظر تحصيلات و اشتغال و اقتصاد و... در واقع از هيچ يك از زواياي فوق قابل قياس با جوامع قبلي خود نبود ولي تنها از يك نظر وضع تفاوت چنداني نكرده بود و حتي ممكن است از نمونههاي قبلي وضع بدتري هم يافته باشد، و آن عرصه و جوهر و مفهوم سياست است.
بهبود اوضاع اقتصادي نه تنها سبب گشايشي در اوضاع سياسي نشد،( چرا كه ميتوانست چنين زمينهاي را فراهم كند، چون با بهبود وضع اقتصاد طبعاً مخالفتهاي براندازانه با رژيم ميتوانست در دل فعاليتهاي سياسي آزاد هضم شود) بلكه افزايش اقتدار شاه به سبب بهبود وضع اقتصادي به بستهتر شدن فضا و ساختار سياسي انجاميد و حتي دو حزب فرمايشي هم تحمل نشدند و به يك حزب رستاخيز و فراگير تبديل شدند، و از مخالفان خواسته شد كه گذرنامه خود را براي خروج از كشور دريافت كنند.
بستهتر شدن فضاي سياسي و عدم همخواني سياست با ديگر وجوه جامعه از قبيل اقتصاد و فرهنگ سبب شد كه در مجموع تعادل اجتماعي به هم ريخته شود، زيرا ايجاد و بقاي ساختارهاي اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي توسعهيافته در گرو شخصيت متناسب افراد جامعه با اين ساختارها و نيز ساختار مشاركتپذير و حتي مشاركتجوي نهادهاي سياسي است و لذا اگر ساختار سياسي پسافتادگي پيدا كند، از يك طرف در ارتباط با ساختارهاي ديگر دچار عدم تعادل ميشود و از طرف ديگر امكان بروز شخصيت متناسب با فرايند توسعه را فراهم نميكند و اين امر به منزله غير كاركردي شدن اجزاي جامعه و فروپاشي تدريجي آن است، به همين دليل جزء شخصيت در مقابل اين عدم تعادل از خود واكنش نشان ميدهد تا براي ايجاد ساختار سياسي مناسب كه از يك طرف با ساختار اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي تطابق و هماهنگي داشته باشد و از طرف ديگر زمينه مناسب براي بروز شخصيت او را فراهم كند، دست به انقلاب ميزند، و بقاي در وضع قبلي را به هيچ قيمتي نميپذيرد، چرا كه آن را نافي اصل وجودي خود ميداند.
اكنون اين سوال پيش ميآيد كه آيا تنها راه برقراري تعادل در جامعه انقلاب بود؟ يا امكان گزينش راههاي ديگر نيز وجود داشت؟ در جواب بايد گفت ساختار سياسي ايران چنان متصلب و انعطافناپذير مينمود كه راه را بر شيوههاي ديگر مبارزه سياسي مسدود كرده بود، به عبارت ديگر پذيرش انقلاب به عنوان راهي براي برونشد از اوضاع ناپايدار آن دوران چندان اختياري نبوده است، و حتي با ترويج گروههاي خاص همچون گروههاي مسلح هم تحميل نشد، بلكه انقلاب مسيري بود كه ساختار سياسي گذشته به عنوان تنها راه مقدر براي خروج از اوضاع نزد جامعه باقي گذاشت.
همچنين فراموش نكنيم كه جو كلي حاكم بر جهان سوم در دهه شصت و هفتاد ميلادي دفاع از انقلاب و راهحلهاي خشونتآميز و حذفي بود. آثار اين جو در همه كشورها از جمله ايران كاملاً مشهود بود، كه در قسمت بعد به اين جو بيشتر پرداخته ميشود.
چرا اسلامي؟
براي پاسخ به اين پرسش كه چرا انقلاب واقع شده صبغه و محتواي اسلامي به خود گرفت. ميبايد در ابتدا موضوع ديگري را عنوان كرد. به نظر نويسنده بدون درك از پارادايم* (جو غالب) آن دوران نميتوان به پاسخ اين پرسش دست يافت. اگر به يك قرن قبل و اوايل دوران مشروطيت باز گرديم، پارادايم حاكم بر فضاي كلي انديشه، به نوعي غربگرايي و پذيرش بدون چون و چراي مفاهيم، ارزشها و روشهاي غربي است، گرچه همه روشنفكران صدر مشروطه چنين جرأتي را برای بیان نداشتند يا حتي چندان اعتقادي هم نداشتند كه بگويند براي قرار گرفتن در مسير ترقي ميبايد از نوك سر تا نوك پا غربي شد، ولي به هر حال بيان آن حتي از جانب افراد معدودي ،حکايت از وجود اين پارادايم در ميان كل روشنفكران و اهل نظر آن دوران ميكند.
تقريباً عموم مفاهيم و ارزشهاي غربي از اين دوران در جامعه ايران ريشه دواند، با اين وجود دوران و عصر طلايي غرب و سرمايهداري كلاسيك به پايان خود نزديك ميشد. جنگ جهاني اول و سپس حاكميت يافتن بلشويكها در روسيه و بعد از آن جنگ جهاني و خانمانسوز دوم، در كنار افشاگريهايي كه از تعديات غرب پيشرفته در مستعمرات و كشورهاي نيمهمستعمره انجام گرفت، سبب شد كه پارادايم جديدي شكل بگيرد. ديگر ،آزادي به معناي كلاسيك و ليبرال آن چندان مطلوبيتي نداشت، غرب وارد مرحله بحران توزيع به معناي برابري و عدالت شده بود، بنابراين آنچه كه مطلوب مينمود تحقق عدالت قبل يا حتي بدون آزادي ليبرال بود، و به همين دليل است كه از اواسط حكومت رضاخان در ايران پارادايم ديگري، يعني سوسياليسم و كمونيسم ميان بخشي از روشنفكران رواج مييابد و در مقابل طرفداران و مدافعان پارادايم قبلي رو به افول ميروند. اين فرايند تصوير كوچكتري است از آنچه كه در غرب رخ داده است.
همزمان گرايش ديگري در ميان روشنفكران جهان سوم شروع به شكلگيري ميكند، و آن گرايش مليگرايانه است، كه به دليل مبارزات رهاييبخش از يوغ و سلطه استعمار در بسياري از كشورهاي تحت سلطه شاهد آن بوديم. اين گرايش نوع تعديل شده از دو گرايش قبلي است و هر كس كه از هر كدام از دو گرايش و دو پارادايم رو برميتافت، ميتوانست جذب اين گرايش شود. با اين حال اين ويژگي بيشتر مختص كشورهاي جهان سوم بود و در ميان كشورهاي غربي چندان اهميتي نداشت.
ناتواني گرايشهاي ملي در تعريف مختصات روشن و پذيرفته شده و قابل دركي از خواستهها و اهدافشان و نيز شكست عملي آنها در مقابله با قدرتهاي خارجي سبب افول اين نوع گرايشهاي جبههاي شد. همچنين عملكرد حزب كمونيست شوروي و استالين در داخل آن كشور به همراه پشت پا زدن به انقلاب جهاني پرولتاريا هنگام تقابل با منافع روسيه، ضربه اوليه را به پارادايم چپ به مفهوم كمونيستي و روسي آن زد، و تز همزيستي مسالمتآميز خروشچف و جانشينان وي تقريباً رشد اين پارادايم را به نقطه پايان خود رساند، گرچه براي مدتي چين با حضور خود آن را تقويت كرد، ليكن با مرگ مائو و حتي قبل از آن اين داروي تقويتي نيز دوره درمانش به پايان رسيد.
به طور خلاصه ميتوان گفت كه پارادايمهاي ممكن و اصلي يكي پس از ديگري شكست خورده و به طور موقتي هم كه شد از صحنه خارج شدند، تا اينكه يك پارادايم سلبي كه از نفي پارادايمهاي قبلي (كه ايجابي بودند) حاصل شده بود ظاهر شد. و اين پارادايم «بازگشت به خويشتن» بود كه در ايران معناي «بازگشت به اسلام» از آن استنتاج شد.
اگر بخواهيم مصاديق اين گرايشها را در داخل ايران جستجو كنيم، در يك قرن قبل تقيزاده و امثال او در صدر مشروطه نمونههاي بارز پارادايم اول هستند، مصاديق پارادايم چپ را ميتوان در روشنفكران تودهاي جستجو كرد و در ميان گرايش مليگرايانه، جبهه ملي و پانايرانيستها و امثالهم مثال مناسبي ميباشند.
با اين وجود مصاديقي هم وجود دارند كه دو يا چند پارادايم را در طول زمان تجربه كردهاند، و در اين ميان مرحوم جلال آلاحمد بهترين نمونه است.
وي كه فرزند يك روحاني است و طبعاً در محيط متناسب با روحانيت سنتی پرورش مييابد، به محض بلوغ با اواخر دوران پارادايم آزادي و غرب مواجه و به سوي آن جذب ميشود، ديري نميپايد كه جذب پارادايم دوم ميشود و به عضويت حزب توده درميآيد، پس از جدايي از آنها، همراه خليل ملكي ميشود كه به نوعي جزو گرايش ملي و مصدقی است، و نمود نوشتاري اين تحولات در «خدمت و خيانت روشنفكران» است، ولي بالاخره به اين نيز بسنده نميكند و «خسي در ميقات» ميشود و «بازگشت به خويش» ميكند. به طوري كه حتي با رجوع به گذشته و مشروطيت، بيرق دفاع از مرحوم شيخ فضلالله را برميدارد!
و اين نيست مگر از سلب گرايشهاي قبلي.
گرايش به فرهنگ و تفكر اسلامي چنان به صورت پارادايم غالب در ذيل گرايش «بازگشت به خويشتن» درآمده بود كه بسياري از روشنفكران رژيم نيز بر آن تأكيد داشتند.
اينجا بود كه هوشمندي فرهمند چون مرحوم امام امكان و فرصت آن را يافت كه خود را به عنوان رهبر فكري و عملي و بلامنازع آن انقلاب مقدر نشان دهد، انقلابي كه علت اصلي آن در ناكاركردي شدن اجزاي جامعه بود و گرايش مسلط بر آن از زاويه سلبي نسبت به پارادايمهاي قبلي، يعني اسلامي بود، در صورت پذيرش اين تحليل، احتمالاً نسبت به اوضاع كنوني و تحليل وضع جاري كشور نيز تصوري متفاوت نسبت به قبل پيدا خواهد شد.
در پايان ذكر اين نكته ضروري است كه نويسنده اذعان دارد تحليل فوق صرفاً از زاويه خاصي به مسأله نگريسته شده است، و طبعاً اين تحليل نافي بررسيهاي ديگري كه از زواياي غير آن نسبت به انقلاب انجام شده نيست.
* كوهن، پارادايم را چنين تعريف ميكند: «پارادايم معرف مجموعه عقايد و ارزشهاي شناخته شده، و تكنيكهايي كه براي اعضاي يك گروه مشخص، عادي شده، ميباشد.»

علی رضا :
با سلام
یکی از مشخصات انسان در دنیای مدرن داشتن نقشهای بیشمار است.که در مواقعی این نقشها با هم در تضاد باشند.یکی از نشانهای دانشمند این است که در مقابل پدیدههای اجتماعی از قوه عقل و خرد خود استفاده میکنند.و به پدیدهها بصورت یک گزاره نگاه می کنند.با باز خوانی تاریخ سال 57 و58 که سالهای شور و هیجان وانقلاب..........بود دانشمندانی در این سرزمین در بین روحانیون و روشنفکران وجود داشتند.وبه نظر بنده علامه طبا طبایی و مرحوم مصطفی رحیمی از نمایندگا ن این دو طیف هستند.
۱۳ بهمن ۱۳۸۶ ۹:۲۶ بֽظֽ | Reply
امیر خاکدوست :
حداد عادل:
به زودي گشايش عظيمي در روابط مصر و ايران پديد مي آيد
چرا؟ مگر چه تغییری در سیاست و نگرش مصر بوجود آمده است؟ یا این دولت ماست که تغییر کرده؟!
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۸:۳۴ قֽظֽ | Reply
خوب الحمدالله :
سيد حسن خميني:
دولت نهم در راستاى اهداف امام (ره) گام برمىدارد
ما را بگو نگران بودیم نکند انحرافی از اهداف اولیه صورت گرفته است , خدا را شکر که وارث حقیقی امام تایید کردند که راستا حفظ شده است .
آقای عبدی , چطورید؟
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۸:۴۶ قֽظֽ | Reply
اعتراض پایدار! :
رسول منتجبنيا :
هنوز هم در حال ضربه خوردن از تحصن نمايندگان در مجلس ششم هستيم
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۸:۵۲ قֽظֽ | Reply
:
آقای خاتمی رییس جمهور سابق:
امام خمینی(ره) در اوج فساد حاكم آمد و در راس یك انقلاب قرار گرفت, آنچه كه از دل این انقلاب اسلامی برون آمد و مردم به آن رای دادند جمهوری اسلامی بود. امروز كسانی میگویند «رای مردم مفهوم ندارد و به هر قیمتی كه هست، باید بر مردم حكومت كنیم». این در حالی است پیشنهاد جمهوری اسلامی در آن زمان و اینكه امام خمینی(ره) میزان را رای ملت دانستند خود ریشهای مهم و اساسی است كه سبب شده جنبش اسلامی مردم ایران از جنبشهای ظاهری و تو خالی دیگری كه به نام اسلام است، جدا شود. از دل انقلاب شما جمهوری اسلامی برخاست و اما از جنبشهای پوچ آنان عمارت اسلامی افغانستان. از دل این انقلاب حكومت مظلوم برآمده نه حكومت جباران بر بردگان، حكومت مردم آزاده، متفكر و مومن خویشتن. در بینش اسلامی امام پاسدار عدل و محور جامعه عدل بنیاد است و خداوند هم میفرماید «پیامبران را فرستادیم و كتابها نازل كردیم و صاحب قیام ناس(مردم) هستند». پیامبران نیامدند كه چیزی را به زور بر مردم تحمیل كنند آمدهاند آگاهی دهند، ارادهها را تقویت و ایمان را بالا ببرند تا خود مردم عدل را پیاده كنند و آنگاه امام معصوم پاسدار، نگهدار و نگهبان عدل باشد. «امام باید جهان را پر از عدل كند»، حكومت باید متكی بر آرا و نظرات مردم باشد، پیشنهاد جمهوری اسلامی یك پیشنهاد خلقالساعه نیست، پیشنهادی اساسی است زیرا اگر ما خواهان جمهوری هستیم، تعیینكننده رای ملت است. ما به عنوان یك مسلمان و انقلابی و انسانی كه خواستار عزت و عظمت اسلام و مسلمانان است از حقوق و آرای مردم دفاع میكنیم.آنچه امروز اهمیت دارد تقویت نهادهای مردمی در جمهوری اسلامی است . ما خواستار پیشرفت و توسعه همه جانبه كشور بر مبنای مشاركت و حضور همه جانبه مردم هستیم. ما خواستار عدالت هستیم اما عدالت به معنای توزیع فقر نیست و جامعهای میخواهیم كه در آن ثروت باشد اما این ثروت عادلانه توزیع شود. بزرگترین فساد در جامعه اسلامی دروغ گفتن به مردم است و بدترین فسادها تحقیر آنان و اجازه ندادن به آنها تا رای خود را آزادانه اعلام كنند، ما معتقد به دفاع از راه امام خمینی(ره) و جمهوری اسلامی هستیم و كسانی را دلبسته انقلاب نمیدانیم كه حاصل انقلاب یعنی جمهوریت نظام اسلامی را قبول ندارد
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۹:۰۸ قֽظֽ | Reply
رضا :
انقلاب به خودی خود مترقی نیست؛ ممکن است ارتجاعی نیز باشد. در عصر روشنگری انقلاب پیشرو انقلاب توأم با روشنگری است. به گفتهی کانت «با یک انقلاب شاید براندازی خودکامگی فردی و زورگویی آزمندانه و یا قدرتپرستانه به دست آید. اما اصلاح واقعی شیوهی تفکر از آن برنمیآید و خامْداوریهای تازه در کنار خامْداوریهای کهن افزارِ راهبریِ تودهی عظیمِ اندیشهباختگان میشود.»
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۹:۲۰ قֽظֽ | Reply
كيوان :
چند نكته:
- ژرار شاليان انديشمند فرانسوي سوال مهمي در مورد انقلاب ها در جهان سوم مطرح نموده كه جاي تامل دارد و توصيه مي كنم تحليلي در اين زمينه مرقوم بفرمائيد. شاليان مي پرسد "چرا در جهان سوم، انقلاب هاي سياسي به انقلاب هاي اجتماعي تبديل نمي شوند"؟
- شايد بتوان بصورت نظري ميان اهداف رهبران و نخبگان يك انقلاب از يكسو و ابعاد - پيامدهاي اجتماعي و توده اي آن از سوي ديگر تفكيك قائل شد. در اين چارچوب فرض كنيم "انقلاب حركتي بزرگ بر عليه نظم موجود است كه با نقض قوانين موجود شروع مي شود". در اين صورت "پيروزي انقلاب" چه تاثيري بر نهادينه شدن "هنجار شكني" و "نظم گريزي" در ذهن توده ها دارد؟ پيامدهاي اين نهادينگي احتمالي چيست؟
از جنابعالي و همه دوستان دعوت مي كنم در مورد اين نكته ها اظهار نظر كنند.
كامياب باشيد
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۹:۳۳ قֽظֽ | Reply
همایون :
ارتباط ما با مشروطه زمان درازی دست کم در طول حکومت محمد رضاشاه قطع شده بود و جز به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطه و برخی مراسم تشريفاتی سخنی از آن در ميان نبود. اما در سال های اخير و در دوره جمهوری اسلامی بار ديگر ارتباط ما با مشروطه برقرار شده است و حتا در گفتارها و نوشتارها از آن به مثابه گذشته ای مترقی تر از آينده ( دست کم يک آينده صد ساله تا امروز ) ياد می شود. شگفتی در اين است که مشروطه را روشنفکران چند نسل پيش برقرار کردند و اکنون صد سال تمام از آن دوره گذشته است. چرا مشروطه اينهمه در ما زنده شده و بطور گسترده ای به تحليل و تفسير آن می پردازيم؟
اين از کوتاهی های بزرگ دوران پادشاهی پهلوی بود که با بی اعتنائی به جنبش مشروطه نه تنها خودش را دربرابر آن قرار داد و به تبليغات مخالفان اعتبار بخشيد، بلکه برنامه اصلاحی پر دامنه ای را که بر پايه آرمان های مشروطه خواهان بود از مشروعيتی اضافی، که لازم و در مواردی حياتی می بود، بی بهره گردانيد. رويکرد بی اعتنای حکومت در مخالفان آن نيز موثر افتاد و نگذاشت تجدد خواهی مشروطه که صرفا تجدد خواهی پهلوی قلمداد شده بود، به صورت زمينه مشترکی برای هردو طيف درآيد. برای آن گروه مخالفان رژيم نيز که به انقلاب مشروطه توجهی داشتند مسئله صرفا در بهره برداری سياسی و تبليغاتی فرو کاسته شد. آنها انقلاب مشروطه را در رويه (جنبه) آزاديخواهانه اش منحصر کردند تا از آن موضع بر خودکامگی رژيم پادشاهی بتازند.
يک طرف به برنامه ترقيخواهانه مشروطيت چسبيد بی آنکه کمترين امتيازی به پدران جنبش مشروطه بدهد و سهم آنان را در جهشی که به جامعه دادند، و زمينه ساز بخش بزرگی از دوران پهلوی شد، بشناسد.
طرف ديگر دمکراسی را ــ در آزاديخواهيش خلاصه کرد بی آنکه به عوامل واقعی شکست انقلابيان مشروطه و سهم پادشاهان پهلوی در جبران بسياری از عوامل آن شکست ــ نبودن ساختار های مقدمانی ــ کمترين نگاهی بيندازد.
حال که نمیتوان از انقلاب سال 57 گفت , بنظر شما اهميت مشروطه در تاريخ ايران چيست؟
مشروطه چه ساختاری را شکسته و چه ساختاری برقرار کرده است؟
به عبارت ديگر ميراث مشروطه برای ما ايرانيان چه بوده است؟
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۹:۳۷ قֽظֽ | Reply
رضا :
در هنگامه انقلاب دوازده ساله بودم و تمامی قضايا را بخوبی بياد دارم؛ از حکومت نظامی و تظاهرات و تيراندازی و باقی اتفاقات. از شوق و ذوق جوانترها و پدرها تا مخالفتهای پدربزرگها که مرتب می گفتند .....
........................................................
عبدی:
اجازه دهید از انتشار باقی مطالب اجتناب شود.
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۹:۴۰ قֽظֽ | Reply
ک - پ :
اگر بخواهيم طبق تعريف جامعهشناسي علمی رويداد 57 را تحليل كنيم، نمی توانيم آن را انقلاب بناميم بلكه بيشتر شبيه به جابجايی بسيار عرضی است كه در آن زمام امور با استفاده از شور و التهاب مردم كه فقط خواهان تغيير بودند از دست عدهای گرفته و به دست عده ای ديگر سپرده شد.
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۹:۴۲ قֽظֽ | Reply
کیهان :
درست يک سال قبل از انقلاب بهمن۵۷ با مسائل سياسی آشنا شدم و با توجه به جوی که حاکم شده بود به فردی انقلابی تبديل شدم که با از جان گذشتگی کامل در انقلابی شرکت کردم که فکر می کرديم شرايط حاکم بر آن زمان کشور را کاملاً دگرگون خواهد کرد. هدف کاملاً مشخص بود: صدای مردم بايد شنيده شود! و دمکراسی و عدالت اجتماعی در رأس برنامه ها بود. اکنون بارها و بارها به اين سؤال اساسی برمی گردم که چرا آنچه می خواستيم نشد؟ چرا اکنون به جای دمکراسی، آزادی بيان و انديشه، احترام به حقوق شهروندی و هزاران مسائل از اين قبيل که آرزو و خواست بسياری از ما بود، در کشور ما هنوز نظام بسته است؟ آيا ملت ايران با اين همه گذشت و فداکاری واقعاً شايسته چنين تجربه تلخ و دردناکی بوده و هست؟ سؤالهايی که به احتمال بسيار زياد بارها و بارها از ذهن بسياری از ما ها گذشته... خود من اعتقاد دارم به علت نبود آلترناتيو مشخص و واقعی در زمان انقلاب؛ مذهب ومذهبيها توانستند براحتی قدرت را در دست بگيرند. مسأله ديگر نبود حافظه تاريخی در ملت ايران و روشنفکرهای ماست که متأسفانه ريشه در کم بها دادن به تاريخ و آشنايی با آن دارد. برداشت اشتباه و ماجراجويی گرانه از تحولات سياسی بين نسل ما نيز يکی ديگر از اين دلايل شکست انقلاب است. در کنار دلايل ديگر، همه اينها باعث شد نسل من به نام نسل انقلاب شناخته شود: نسل دربدری و شکست، نسل تحقير و اعدام و شکنجه، نسل نفرت و خشم سرشار از عقده های اجتماعی، سرشار از خلأ و بحرانهای عميق و جدی... و اين قيمتی است که هم ما و هم نسل بعدی و احتمالاً نسلهای بعدی بايد بپردازند برای اينکه هنگام انقلاب متوجه اين موضوع نشديم که واقعيتهای جامعه و تاريخی کشور ما قوی تر از محاسبه های ناپخته و دانش بسيار اندک ماست. باشد که حداقل نسلهای ديگر از اين تجربه دردناک بهره ببرند
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۱۰:۰۴ قֽظֽ | Reply
بی.بی.سی در ليست :
در گرما گرم جنجال تبليغاتی که در رسانه های دولتی پيرامون مصاحبه احتمالی حجت الاسلام منتجب نيا، قائم مقام حزب اعتماد ملی با راديو فردا جريان دارد، حدادعادل که در مصر بسر می برد، با نماينده راديو بی بی سی در قاهره در باره ضرورت برقراری مناسبات رسمی ميان مصر و جمهوری اسلامی مصاحبه کرد.
خبرگزاری رسمی دولت "ايرنا" نوشت:
«قائم مقام حزب اعتماد ملی تاكيد كرده است كه گفت و گويی با راديو فردا ارگان سازمان جاسوسی آمريكا نداشته و اين راديو صدای وی را تقليد كرده و مصاحبه پخش شده به نقل از وی ساختگی است. اما راديو فردا اصرار دارد كه اين گفت و گو انجام شده است.
مصاحبه يك روحانی با ارگان جاسوسی آمريكا، امری نادر است!»
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۱۰:۰۹ قֽظֽ | Reply
:
حقیقت این است که انقلاب ٥٧ نیز مانند هر انقلاب دیگر در ضدیت با نظام حاکم راه افتاد و شعار متحد کننده مردم ( تا ٢٢ بهمن ) شعار " مرگ بر شاه " بود ونه چیزی دیگر.
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۱۰:۱۲ قֽظֽ | Reply
مهيار :
با سلام
به نظرم جمله "كاملا نادر اگر نگوييم محال است" به صورت "كاملا محال اگر نگوييم نادر است " صحيح تر است.البته قصد جسارت ويا خداي ناكرده ..ندارم.تنها جهت آگاهي و جلوگيري از مرسوم شدن اشتباهات اينچنيني در سطح جامعه با توجه به مراجعه بسيار به سايت شما مي باشد.شايد هم اشتباه از سوي اينجانب باشد.
موفق باشيد.
......................................................
عبدی:
ظاهرا جمله اول درست است.
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۱:۲۰ بֽظֽ | Reply
امیر :
سلام آقای عبدی
قبلا در مورد انقلاب و باور من 32 ساله در مورد دخالت خارجی تایپ کردم که پاسخ فرمودید.
اما هر چه می گذرد بیشتر به آن باورها نزدیک می شوم.
اما اسرار شما را در توجیه انقلاب درک نمی کنم. هر چه که بوده هر قدر هم بزرگ و باشکوه و...اکنون یک افتضاح بیش نیست . سئوال : من و نسل من کوتاهی کرده اند یا شما راه به خطا رفته اید؟
آیا اکنون برای ما به همان آندازه که برای شما فضا جهت انجام کار سیاسی بود، وجود دارد؟
..................................................................
عبدي:
اگر اتفاقي به اين مهمي كه آحاد مردم هم در آن شركت داشتند را افتضاح بناميم در اين صورت ديگر جاي بحثي براي هر نوع اقدام سياسي ديگر باقي نمي ماند چون به راحتي مي توان گفت كاري كه با آن شوق و شور و حمايت انجام شد افتضاح بود پس چه دليلي براي حمايت از كارهاي ديگر؟بعلاوه از موضع انفعال نمي بايد به قضيه پرداخت شما هم مي توانيد مثل نسل پيش فعاليت كنيد.نسل پيش هيچگاه گذشتكان خود را به دليل سكوت در برابر كودتاي 28 مرداد محكوم نمي كرد خودش عمل مي كرد.
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۲:۰۶ بֽظֽ | Reply
kave :
salam aghaye abdi : tahlile khubi bud ama kamel nabud , in haghir kasi ke dar enghelab va jangh sherkat dashteam , chandin nokte dighar be maghaletan ezafe konam , avalan mardome iran dorost hast ke mosalman hastand va sad albate bishtareshan na ghroan ra khandeand va na hata maani namazi ke mikhanand che dar hal va ghozashte midanand , va dar morede shie ham faghat midanestand va midannand ghzie karbala va emam husein va do teflane moslem va tablighate mosbat va yek tarafe rohaniun dar morede ali ben abitaleb va farzandan ishan
eykash ma be an daaje az khod aghahi beesim ke khatahaye khodeman ham bebinim, va in taze tafakore sia sefid a kena boghzarom, in janeb enghelab a khateam ham ke chtor az ehsasate injaneb sue estefade shoh man va besiai az maha ke alan da kena hastim va tamashaghar hastim va khod a sarzanesh mikonim ke chetor ghozashtim ke bar ma savar shavand va ha che khahand konanad dar lavaye eslam va enghelab, injaneb in enghelab ra esmash ra eslami nemighozaam balke yek khodkoshie daste jamie mighozaram.
movafagh basid
۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۱۱:۱۶ بֽظֽ | Reply
واقع بین :
سلام
1- چرا می فرمایید وضع اقتصادی بهبود یافته بود؟ در صورتی که در ابتدا از جنبه سیاسی به ظلم و ستم رژیم اشاره می کنید؟ من یادم می آید که اکثر مردم از وضع بد اقتصادی ، تبعیض ، فساد اداری ، ظلم های اداری و مالی رژیم ، زمین خواری ، صنعت مونتاژ بدون انتقال دانش ، سرکوب دانشمندان ، فرار اندیشه ها ، اختلاف طبقاتی خیلی فاحش ، وضعیت خراب روستاها ، ..... می نالیدند بنابراین نمی فهمم وضعیت خوب اقتصادی و شکوفایی آنرا به چه چیزی نسبت می دهید . آیا به آماری که رژیم ارائه می داده می توان استناد جست؟
2- افزایش شهرنشینی و صنعتی را نیز چرا خوب می دانید. اگر یادتان باشد یکی از مسائلی که مطرح می شد که شاه خیانت کرده این موضوع بود که روستاهارا خالی کردند و مهاجرت به شهرها را باعث شدند و این باعث شد که کشاورزی از بین برود و وابستگی به خارج بیشتر شد.
3- اگر ساختار سیاسی با دیگر قسمتها هماهنگی نداشته باشد و شخصیت جامعه با آن همخوانی نکند به این معنی است که جلوی پیشرفت اقتصادی و اجتماعی مسدود می شود و آن قسمتها نخواهند توانست به حرکت خود ادامه دهند نه اینکه باعث شود برای برون رفت از آن جامعه به انقلاب رو بیاورد. برای توجیه حرکت انقلابی جامعه باید عمیقتر از این به بررسی پرداخت.
4- وجه اسلامی انقلاب به یک دوره محدود اختصاص ندارد از ابتدای مشروطه می توان جنبه های دینی جنبش را دید که در زمان مصدق بیشتر شده و در نهایت کاملا وجه غالب می گیرد.
..............................................................
عبدی:
موارد مذکور در بند الف تناقضی با بهبود اوضاع اقتصادی ندارد همچنان که امروز هم وضع اقتصادی جامعه ما از ده سال پیش بهتر اما ناراضی تر است.
ضمنا شهرنشینی مثبت است اما مهجرتهای ناخواسته و حاشیه نشینی است که مورد اعتراض است و نه گسترش شهر نشینی.
وقتی وجوه جامعه دچار اختلال شوند بطور طبیعی سازوکار تغییر از جمله انقلاب فعال می شود.
۱۶ بهمن ۱۳۸۶ ۲:۲۳ بֽظֽ | Reply
مسعود :
سلام
ممنون از مطلب تون
من متولد 56 هستم و انقلاب را درك نكردم اما در بعضي تحليل ها نقش غرب و ترس آنها ار توسعه نفوذ كمونيسم در ايران را دليلي بر حمايت آنها از حكومتي مذهبي ديده ام . حكومتي كه از بن به لحاط اعتقادي با مكتبي كه حتي حضور خدا در آن غايب است مخالف است.لطفا در اين مورد نظر بدهيد.
بعلاوه پيرو درخواست قبليم و اجابت شما لطفا در مورد گروه بندي هاي پس از انقلاب و نحوه تقسيم قدرت تا كنون مطلبي ارائه كنيد.
....................................................
عبدی:
پذیرش حمایت از حکومتهای مذهبی از سوی غرب سخت است
همچنان که در همین ایران گرایش کلی حکومت که وابسته به بلوک غرب بود ضد مذهب بود و نه طرفدار مذهب.اما این درست است در آن فضا مخالفت جدی با این نوع حرکتها در مناطقی که تحت خطر شوروی بود هم ابراز نشد و این از جمله زمینه های شکل گیری انقلابی مستقل از دو بلوک بود.
۱۷ بهمن ۱۳۸۶ ۱۰:۴۵ قֽظֽ | Reply
نميدانم :
هنوزم نميدانم هدف از انقلاب چي بود...
مردم چي مي خواستند....چي شد.....چرا كشور به اين وضع افتاده...عقب مانده و .....به خدا به خيابونا كه نگاه ميكنم دلم ميگيره....به شور و حالي كه اون موقع مردم داشتن دلم ميگيره...چي خواستند چي شد..؟
۱۹ بهمن ۱۳۸۶ ۰:۴۹ بֽظֽ | Reply

آدرس Trackback این نوشته :
http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/772