این نوشتار با دو یادداشت پیشین درباره انقلاب تا حدی به لحاظ ادبیات متفاوت است.این یادداشت امروز(86/11/17)در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده است.
گرچه متوليان رسمي در صدا و سيما و مطبوعات و در كنار اين دو در كتابهاي درسي انواع تحليلها را درباره انقلاب ؛اين رويداد مهم تاريخ ايران ارايه ميكنند، و حتي بخشي از اين مطالب به صورت رسمي و آموزشي ارائه ميشود و افراد مجبورند كه آنها را در قالبهاي درسي امتحان دهند و نمره بگيرند، اما چه بسا مواردي زیادی پيش ميآيد كه باز هم نسل جوان كه گذشته را درك و لمس نكرده است از نسل پيشين خود ميپرسند كه چرا انقلاب كرديد؟ حتي از روي طعنه ميگويند كه آيا از سر شكمسيري انقلاب كرديد؟و این نشاندهنده آن است که تبلیغات و آموزش های موجود قدرت اقناع نمودن جوانان را ندارد.
در اين نوشته ميخواهم صرفاً يك مورد از فضاي آن زمان را ترسيم كنم تا بلكه پاسخي باشد بر اين پرسش، اما پيش از آن بر دو نكته نيز تأكيد می كنم.
اول؛ درست است كه هر انقلاب يا حتي هر حركت اجتماعي كوچك هم ناشي از حضور و مشاركت افراد است، اما اراده افراد نقش نهايي را در تعيين سرنوشت نهائی بازي نميكند، چنين نيست كه عدهاي فكر كنند، انقلابات نتيجه دقيق و پيشبيني شده عدهاي سياستمدار و انقلابي است و ناشي از اراده آنان براي تحقق انقلاب است. حتي اگر در مراحل آغازين نقش اراده پررنگ باشد، در مراحل پيشرفتهتر انقلاب، اوضاع و احوال به گونهاي ميشود كه چون موجهاي سهمگين ارادهها را همراه خود جابجا ميكند، بنابراين توجه به اين شرايط و اوضاع در فهم هر انقلابي اهميت درجه اول را دارد.
دوم؛ آنچه كه درپي ميآيد به معناي آن نيست كه وجود اين وضعیت در هر جامعهاي لزوماً به بروز انقلاب منجر ميشود. براي فهم چرايي بروز انقلاب نيازمند تحليلهاي جامعهشناختي هستيم كه خارج از بحث حاضر است.
ملموسترين نكته در آن زمان پديده استبداد و خلاصه شدن كشور در وجود شخص حاكم يعني شاه بود. يا به عبارت ديگر شعار خدا، شاه ميهن در عمل تبديل به شعار شاه، شاه، شاه شده بود. اين قاعده در همه ارکان حكومت جاري و ساري بود. خدا كه مفهومي كشدار و نسيه محسوب ميشد، ميهن هم عينيتي تعريف شده نداشت، اما شاه همه چيز بود، هم سايه خدا بود و هم نگهبان ميهن!اما در واقع هر دو آنها یعنی شاه و میهن در خدمت اعلیحضرت بودند.
در نظام مذكور، فقط يك خط قرمز وجود داشت و آن شاه بود. تا وقتي كه كاري به شاه نداشتي به هر چيز ديگري هم كاري داشتي، مشكل چنداني نبود. بسياري از افراد مطالبات خود را در ذيل مجموعهاي از مجيزگويي اعليحضرت بيان ميكردند. همه مقامات به معنا واقعي نوكر شاه بودند و اين را به صراحت هم در اظهارات كتبي و شفاهي خود منعكس ميكردند، چاكر و جاننثار، كلمه رايج در ميان مقامات بود. زشتترين تصاويري كه از آن دوران به ياد دارم، دستبوسي مقامات نظام از شاه بود كه تا كمر خم شده و به دست كسي بوسه ميزدند كه با نخوت و غروري خاص آنان را نگاه ميكرد، گويي مشتي گوسفند در حال دستبوسي وي بودند. در مكالمات و مكاتبات با شاه بايد قطاري از القاب را در ابتداي كلام رديف ميكردند، آريامهر، شاهنشاه، شاه شاهان، اعليحضرت، بزرگ ارتشتاران و... اطرافيان مجيزگوي چنان او را خطاب ميكردند كه گويي بلوك شرق و غرب از اقدامات داهيانه اعليحضرت انگشت تعجب به دهان گرفتهاند. شاه چنان از ايران سخن ميگفت كه گويي چند صباحي ديگر وارد دروازه «تمدن بزرگ» ميشويم. جاهطلبياش كار را به جايي كشاند كه شاخ آفريقا را هم حوزه امنيتي ايران بداند، و به ظفار نيرو بفرستد، درآمدهاي نفتي را از يك سو براي اجراي سياستهايش در خاورميانه به صورت وام هدر دهد (مصر، اردن و اسراييل) و از سوي ديگر به خريد مقامات و رسانههاي غربي از خلال پرداخت رشوه و هديه مشغول شد و مابقی پولها را با بيبندوباري تمام در داخل خرج كرد، به طوري كه به قول خودشان برخي طرحها تا 30 برابر قيمت اوليهاش هزينه در برداشت.
غرور و نخوت و جاهطلبي شاه در حدي بود كه فكر ميكرد ارتش پنجم جهان شده يا در حال شدن است. هر خيري در جامعه بود از شاه بود و هر شري از جانب ديگران. شاه به معنای دقيق كلمه قدرتش صد و مسئوليتش صفر بود.
هيچ مقامي در زمان شاه نه تنها از وي استقلال نداشت كه همه چيزش را مديون او ميدانست و نه حتي مديون مردم يا كشور يا خودش. همه چيز با نام نامي اعليحضرت آغاز ميشد و از رهنمودهاي خردمندانه و داهيانه وي سرچشمه ميگرفت، فعالترين و كارآفرينترين افراد در مقام توضيح دستاوردهاي خود پس از ابراز جاننثاري، اولين سپاسهاي خود را نيز نثار اعليحضرت همايوني ميكردند، تو گويي كه در اين مملكت جز اعليحضرت، كس ديگري وجود ندارد.
اعليحضرت تا وقتي كه حس ميكرد، ضعيف است، در برابر بيگانگان تسليم و ذليل بود، و جبران اين ذلت را در داخل ميكرد. وقتي هم كه درآمدهاي نفتي (كه آن را ملك طلق خويش ميدانست) زياد شد، براي غربيها خط و نشان ميكشيد كه بياييد از ما ياد بگيريد كه چنين و چنان نمودهايم. دموكراسي را در برابر ايدئولوژي شاه ـ ملت به تمسخر ميگرفت و كذا و كذا و به آنان فلسفه سیاسی می آموخت. همه اقشار اجتماعي از روحانيون گرفته تا دانشگاهيان و دانشجويان و حتي كارشناسان دستگاه اداري خود را مسخره ميكرد. مخالفان را تحقير و به آنها توهين ميكرد. آنها را مرتجع يا عامل بيگانه و كمونيست و... ميناميد.
خودش را مركز عالم و آدم ميدانست. بيشترين لطفش وقتي شامل حال مخالفان شد كه گفت اگر مخالف هستيد، به شما پاسپورت ميدهم تا از كشور برويد! در كوچكترين كارها دخالت ميكرد. عبوس و مغرور بود و با نخوتي فرعوني رفتار ميكرد. اعتماد به نفس ظاهرياش پوششي بود بر ترس و واهمه پنهانش كه در موقع مناسب خود را نشان داد. از انتخابات آزاد واهمه داشت. بيبروبرگرد تمام نمايندگان را با اراده ملوكانه تعيين ميكرد، و ديگر حاضر نبود از سوراخ انتخابات آزاد باز هم گزيده شود.
بديهيات را انكار ميكرد، هرچه ميگفتند كه شما چند هزار زنداني سياسي داريد، آنها را يك مشت تروريست ميناميد. وقتي ميگفتند شكنجه هست، ميگفت كه شايعات دشمن است. ساواك را فعال مايشاء كرده بود. مطبوعات آزاد وجود نداشت، حتي تيتر روزنامهها را بعضاً ساواك تعيين ميكرد. چنان صحبت ميكرد كه گويي تخت سلطنت را از كورش كبير به ارث برده و بر فراز مقبره كورش بيدارباش اعلام كرد.
انتقادات را سياهنمايي دشمنان ميدانست، و تمام اين ادعاها در شرايطي بود كه بخش مهمي از مردم كشور در فقر و بيسوادي به سر ميبردند و بيش از 55 درصد مردم كشور بيسواد بودند و ضريب جيني و نابرابري بالاترين رقم در منطقه بود.
اما همه اين تارهايي را كه براي شكار مردم تنيده بود، خودش را نیز گرفتار كرد. چند رويداد مهم مصداق روشن اين گرفتاري بود. يكي هنگامي كه از يكي از مقاماتش پرسيد آيا اين كساني كه عليه من شعار ميدهند مردم هستند؟ وي در پاسخ گفت كه اعليحضرت همسر بنده هم جزو آنها شده است و شاه سكوت كرد و جه سکوت معنا داری! رويداد دوم هم زماني است كه پشت تلويزيون ظاهر شد و با صدايي شكسته اعلام كرد صداي انقلاب مردم را شنيدم، اما كسي آن را باور نكرد و بالاخره رويداد سوم تصويري است كه از لحظه خروج وي در 26 دي ماه 1357 مشاهده ميكنيم كه ديگر علاقهاي به دستبوسي چاكران و جاننثاران هم ندارد، و سعي در كشيدن دست خود ميكند.
حال با اين اوصاف از جوانان امروز بايد پرسيد كه مردم و جوانان در آن زمان چه كار ديگري جز مخالفت با اين رفتارها بايد ميداشتند؟ شايد بگوييد كه بله، همه اينها درست، اما انقلاب كردن خساراتي را بر جاي ميگذارد كه جامعه را يك عمر با خود درگير ميكند. دو پاسخ كوتاه به اين نظر ميدهم. يكي اينكه ارادهها در وقوع حركات اجتماعي شرط لازم و نه كافي هستند و به تنهايي تعيينكننده نيستند. دوم اينكه اگر هم گزاره شما را بپذیریم، اين درسي است كه شما ميتوانيد از گذشته بگيريد.