به دنبال نقدي كه بر بخشي از گفتار آقاي هاشمي در باره بنده و در مصاحبه با آقاي دكتر زيبا كلام در روزنامه اعتماد نوشتم آقاي زيبا كلام پاسخي دادند كه اين نوشته در نقد آن پاسخ است كه با دو هفته تاخير در ويژهنامه پنجشنبه روزنامه اعتماد(87/3/23)منتشر شده است.
معمولاً وقتي كه مطلبي در خصوص فرد يا افرادي نوشته ميشود طبعاً انتظار ميرود كه پاسخي هم دريافت شود، از اين رو وقتي كه در ويژهنامه اعتماد (26/2/1387) به برخي مطالب جناب آقاي هاشمي در مصاحبه با آقاي زيباكلام پاسخ دادم، اين انتظار وجود داشت كه چون برخي موارد ديگر دفتر ايشان پاسخي بدهد، اما هنگامي كه ويژهنامه (2/3/1387) اعتماد را ديدم كه آقاي زيباكلام پاسخ به آن يادداشت را دادهاند تعجب كردم، زيرا مرسوم و منطقي نيست كه مصاحبهكننده از جانب مصاحبهشونده پاسخ دهد، فرض است كه مصاحبهكننده بيطرف است، مگر آنكه مصاحبه سفارشي باشد مثل برخي رپرتاژ آگهيهايي كه در مطبوعات وجود دارد.بنابر اين شايد ايشان بدون ارائه وكالتنامه به وكالت از آقاي هاشمي لطف كرده و زحمت پاسخ دادن را بر خويش هموار كردهاند كه در اين صورت معناي مصاحبه ايشان هم با آقاي هاشمي روشن ميشود.
در هر حال پاسخ كنوني من طبعاً متوجه جناب آقاي هاشمي نيست بلكه متوجه آقاي زيباكلام است، گرچه چارهاي ندارم جز اينكه به برخي سياستهاي آقاي هاشمي اشاره كنم، اما اين اشارات با هدف نقد منطق و كلام آقاي زيباكلام است.
1ـ مهمترين مشكل آقاي زيباكلام در پاسخ داده شده اين است كه متأسفانه يا آن را نخواندهاند يا عمداً آن را تحريف آشكار نمودهاند. البته ايشان در همان شماره ويژهنامه (26/2/1387 - ص 30)و در پي اعتراض آقاي هاشمي پذيرفتهاند كه در تدوين كتاب دچار مشكلاتي شدهاند و نوشتهاند كه:
«از آنجا كه گفتگوها در يك زمان پنج ساله صورت گرفته ممكن است اينجا و آنجا سهلانگاري و خطايي در تدوين مطالب يا برداشت ناصواب از گفتههاي ايشان از سوي اينجانب صورت گرفته باشد به علاوه آنان كه در كار تدوين تاريخ شفاهي هستند نيك ميدانند كه انتقال گفتار به نوشتار امري دشوار و پيچيده است.
ممكن است در ضمن پياده كردن ساعتها گفتگوي حقير با ايشان و تبديل آن به نوشتار خبط و خطايي، بيتوجهي يا سهلانگاري از سوي تيم پيادهكننده نوارها يا تنظيمكنندگان نوشتار صورت گرفته باشد.»
خوب اگر بپذيريم كه كار انتقال گفتار به نوشتار امري دشوار و پيچيده است!(كه نيست مگر اين كه امر پيچيده از نظر ايشان همين قدر باشد ) بايد پذيرفت كه ايشان از عهده اين كار بر نيامدهاند، اما در خواندن يك متن ساده چگونه مرتكب خطا شدهاند و حتي متن را عمداً دستكاري كردهاند!! چگونه؟ ايشان در پاسخ خود مينويسند:
«پيرامون موضعگيريهاي روزنامه سلام عليه آقاي هاشمي هم آقاي عبدي مينويسد كه «بله، در روزنامه سلام گرايشي كه مورد نظر آقاي هاشمي است وجود داشت (يعني موضع ضد هاشمي)، اما يك روزنامه، محلي براي طرح آرا و عقايد است و نميتوان مانع بيان آن شد و اصولاً طرح آرا و عقايد مختلف اشكالي ندارد. در پاسخ آقاي عبدي بايستي گفت که اولاً مساله به مراتب فراتر از وجود صرفاً يک «گرايش» مي رفت. اين طور نبود که يکي، يا دو، سه تن از نويسندگان يا برخي از مقالات و گزارشات روزنامه سلام عليه آقاي هاشمي باشد، بلکه کل روزنامه اينچنين بود. صد البته که اين حق روزنامه سلام يا هر روزنامه ديگري بوده و هست که له يا عليه آقاي هاشمي بنويسد. »
اما دروغ بودن اين متن در چيست؟ در هيچ كجاي نوشته من نيامده كه روزنامه سلام عليه آقاي هاشمي موضعگيري نميكرد، يا اين كار از جانب يك گرايش خاص بوده است. چنين ادعاي يا برداشتي بسيار احمقانه است. بلكه همان طور كه آقاي زيباكلام در ابتداي پاسخ خود نوشتهاند (و سپس آن را فراموش كردهاند) كه بحث بر سر سياست ادعائي تشنجزدايي بوده و لاغير، اما چرا ايشان ميكوشد كه آن را به موضع ضد هاشمي روزنامه سلام تغيير دهد، واضح است، زيرا كه در وجود چنين موضع و گرايشي در سلام شك نيست، بلكه از افتخارات سلام است و بنده هم هرجا كه حقي ديدهام به عنوان يك عضو آن روزنامه چنين موضعي داشتهام، همچنان كه بعداً هم درباره دولت خاتمي اگر به اين نتيجه رسيدم چنين موضعي گرفتم.
آيا انتظار ميرود كه آقاي زيباكلام از اين تغيير عمدي متن عذرخواهي كنند؟ احتمالاً خير زيرا زور ما به اندازه زور آن كساني نيست كه ايشان فوراً براي همآوردن سر و ته قضيه؛ خبط و خطا را هم بپذيرند. بعلاوه اگر اين تقصير و خطاي آشكار را بپذيرند، ديگر در پاسخ ايشان چيزي براي گفتن وجود نخواهد داشت.
2ـ ايشان نوشتهاند كه با خواندن مقدمه يادداشت من انتظار داشتهاند كه ميخواهم به ايرادهاي وارده به خودم اذعان كنم، اما در ادامه متوجه شدهاند كه: «زهي خيال باطل». اين پيشبيني آقاي زيباكلام چندان چيز عجيبي نيست، زيرا مطابق ديگر پيشبينيهايشان در عرصه سياست است كه اگر در آن موارد هم «زهي خيال باطل» بكار برده ميشد، شايد امروز راه ديگري را در پيش ميگرفتيم. و نميكوشيديم كه هنر روتوشكاري را براي اوقات فراغت خويش برگزينيم.
مواجه شدن با اين انتظار و اينكه ديگران بايد مطابق معيارهاي ما اذعان به اشتباهات خود كنند و در غير اين صورت عناوين تندرو و راديكال و... را نثارشان ميكنيم، چيز عجيبي نيست، خوب در يك جامعه استبدادزده كمتر افرادي پيدا ميشوند كه بتوانند خود را از فرهنگ استبدادي رها كنند، حتي اگر كت و شلوار دموكراتيك را بر تن كنند. شايد بگوييد كه انتظار معقولانهاي است كه اگر كسي خطايي مرتكب شده آن را بپذيرد، اما بنده ميخواهم اين گزاره ظاهراً موجه را نقد كنم تا معلوم شود ريشههاي عوامفريبي آن در كجاست.
وقتي كه چنين گزارهاي را در عالم نظر و به صورت انتزاعي بكار ميبريم، پذيرفتني و معقول است، اما هنگامي كه مصداقي بكار ميبريم، نوعي استبداد در آن نهفته است، زيرا تمام آنچه را كه خود درست ميپنداريم بر ديگري تحميل ميكنيم. از اين رو بنده هيچگاه نميگويم كه ديگران به خطاي خود اقرار كنند، زيرا اگر ديگران شخصاً چيزي را خطا بدانند، طبيعي است كه چنين اقراري به منزله پذيرش مسئوليت هم هست، و اگر آن را خطا ندانند، چرا بايد بر چيزي كه خطا نميدانند اقرار به خطا كنند؟ اين يعني استبداد.
ممكن است گفته شود اگر چنين است، هيچ كس به خطايي اقرار نخواهد كرد، زيرا معيار خودش خواهد بود. پاسخ اين است كه اقرار نكند، مگر مشكل ما اقرار يا عدم اقرار وي است، كاري كه بايد صورت گيرد تشريح آن سياست نزد جامعه و ارجاع قضاوت نهايي به جامعه بويژه عرف عقلا و اهل نظر است. به عبارت ديگر اگر كسي مرتكب عملي شده كه خودش (به هر دليل) آن را خطا نميداند تا اقرار به اشتباه كند، اما ديگري آن را خطا ميداند، در اين صورت ديگران به طور طبيعي ميپذيرند كه هزينه اين عقيده را به وي تحميل كنند. اما حق نداريم كه مستبدانه از او بخواهيم كه اقرار به خطايي كند كه قبول ندارد.
بنده هيچگاه زير بار اين «مد» نخواهم رفت كه براي جا باز كردن در دل مخاطب چشم و گوش بسته لگد به گذشته بزنم و اسم آن را انتقاد از خود بگذارم. اين بازيها بيشتر شبيه انتقاد از خود نظامهاي كمونيستي است. نان «انتقاد از خود فرصتطلبانه» را خوردن نان ارزشمندي نيست. «انتقاد از خود» وقتي شرافتمندانه است كه براي تحكيم موقعيت كنوني نباشد، به عبارت ديگر نان به نرخ روز خوردن نباشد. وقتي كسي با صداي بلند از خود انتقاد ميكند، و حضار گرامي هم براي او كف ميزنند، حتماً شك كنيد كه خرده ريگي در كفش وي است. چند سال بعد هم مجدداً همين بازي را براي سياستهاي كنونياش در خواهد آورد بعلاوه كسي كه مدعي در اكثر موارد اشتباه كرده چرا درسي نميگيرد كه مجددا اشتباه نمكد؟.
3ـ آقاي زيباكلام نوشتهاند:
«موضوع اين نيست كه چرا سلام از سياستهاي آقاي هاشمي حمايت نميكرده يا ميكرده، بلكه بحث بر سر آن است كه اگر سياست درست باشد، چه هاشمي آن را اجرا كند چه خاتمي، تفاوتي نبايستي بكند. حرف آقاي هاشمي آن بوده كه اگر تنشزدايي سياست درستي نبوده، پس چرا اين سياست در زمان خاتمي به اجرا گذارده ميشود؟ و چرا روزنامه سلام كه در زمان آقاي هاشمي اين سياست را تقبيح ميكرده در زمان آقاي خاتمي سكوت ميكند؟ آقاي عبدي به جاي پاسخ به اين مسائل، رفتهاند به سراغ اينكه آيا سياست تنشزدايي در زمان آقاي هاشمي درست بوده و نتيجه بخش بوده يا خير؟ و اينكه اين حق روزنامه سلام بوده كه از اين سياست انتقاد كند و اينكه اصولاً طرح آرا و عقايد مختلف اشكالي ندارد.»
در اين نقل قول هم خطاي واضحي و نيز خلط مبحثي رخ داده. اول اينكه در زمان خاتمي آن سياست تقبيح نميشد، سهل است كه سكوت هم نميشد، بلكه تشويق ميشد. اما نه با مقدمهاي كه ايشان نوشتهاند. بله اگر، سياستي درست است بايد در هر حال از سياست صحيح دفاع كرد و نه از شخص، اما اگر سياستي غلط است چه؟ ايشان فرض گرفتهاند كه آن دو سياست يكي بوده و اين فرض به كلي غلط است. چرا؟
دليل اول اينكه سياست تشنجزدايي به خودي خود براي بنده اصل نيست. حتي در برخي جاها از آن استقبال هم نميكنم. زيرا آنچه كه اصل است سياست دموكراتيك در داخل كشور است و اين كه تشنجزدايي تا چه حد به بسط آزاديها در داخل جامعه كمك ميكند. در يك قرن اخير، هيچگاه روابط خارجي ايران چون سالهاي اوليه دهه پنجاه با جهان خارج بدون تشنج نبود، رهبران شوروي، چين و آمريكا و غرب و منطقه همه به نوبت در تهران بودند، اما سياست سركوب داخلي هم در اوج بود. در واقع هزينه آن سياست را مردم ايران پرداخت ميكردند. البته مخالفت با سياست تشنجزدايي به معناي خلاف آن نيست كه برويم جنگ كنيم. اما آثار آن در سياست داخلي نقطه كليدي است كه ظاهراً مورد توجه آقاي زيباكلام نيست. در انتخابات مجلس چهارم اين سياست تشنجزدايي به اوج خود رسيد و به پشتيباني همان هم رد صلاحيتها انجام شد و اگر ايشان سخنرانيهاي نماز جمعه را به ياد آورند كه حتي حمايت برخي از افراد از خود را به اين اعتبار كه نيازي به اين حمايت ندارد مسخره كردند، متوجه ميشدند كه تشنجزدايي قرار بود با چه قيمتي حاصل شود. در حالي كه در مقطع آقاي خاتمي تشنجزدايي نه تنها در اين مسير نبود، بلكه برعكس به تثبيت دموكراسي در داخل منجر ميشد.
اما نكته مهم ديگر اينكه تشنجزدايي بايد مبتني بر يك تحليلي نظري و شفاف باشد، و با پا در مياني در آزاد كردن گروگان و امثالهم صورت نميگيرد و چون ما ميدانستيم كه سياست مذكور بازياي بيش نيست (احتمالاً آقاي زيباكلام فقط ظاهر قضيه را توجه داشتند) لذا علاقهاي هم به آن نداشتيم و ميدانستيم كه همزمان با اين سياست، چه سياست ديگري عمل ميشود و ميدانستيم كه نتايج آن چندان خوشايند نخواهد بود، و از اين روست كه آقاي زيباكلام با ارزيابي بنده از نتيجهبخش نبودن آن سياستها مخالفت ميكنند و ميفرمايند:
«سپس ادامه ميدهند كه آقاي هاشمي در سياست خارجيشان آنچنان دچار بنبست شده بودند كه «اگر دوم خرداد رخ نداده بود، (تضاد ميان ما و غرب) احتمالاً به بحران نظامي كشيده ميشد.» به سخن ديگر، از ديد آقاي عبدي، آقاي هاشمي نه تنها در پيشبرد و سياست تنشزدايي ناموفق بودهاند بلكه كشور را در آستانه يك بحران عظيم در عرصه بينالمللي قرار داده بودند كه اي بسا اگر دوم خرداد اتفاق نيفتاده بود ممكن بود كار به درگيري نظامي هم كشيده ميشد. اينكه اين تحليل آقاي عبدي چقدر با واقعيت همخواني دارد، واضحتر از آن است كه نياز به توضيح داشته باشد.»
البته آقاي زيباكلام در پايان نفرمودهاند كه تحليل من با واقعيت همخواني داشته يا نه؟ ولي اگر منظورشان «نه» باشد بايد گفت دست مريزاد! واقعيات را ميتوان انكار كرد اما بياطلاعي تا كي؟ شما از ادعاها و مواضع ولو غلط آمريكا و عربستان در جريان «الخبر» بياطلاع هستيد؟ حاشا و كلا كه كسي دكتراي علوم سياسي تدريس كند و از اين موارد و مقداتي كه براي آن چيده بودند بياطلاع باشد.
اميدوارم كه اين بار براي شما روشن شده باشد كه چرا از آن سياست تشنجزدايي كذايي دفاع نميكرديم و در برابر سياست تشنجزدايي بعدي هم سكوت نكرديم كه تشويق هم كرديم.
4ـ آقاي زيباكلام نوشتهاند:
« آقاي عبدي، آقاي هاشمي نه شما را و نه روزنامه سلام را به هيچ روي متهم نميكنند كه مشكلات دوران رياست جمهوريشان، ناكامي يا كامرواييهايشان ناشي از عملكرد شما يا روزنامه سلام بوده. نميدانم شما چرا اصرار داريد كه آقاي هاشمي شما و روزنامه سلام را مسئول ميدانند. اولاً ايشان خود و سياستهايشان را ناموفق نميدانند كه شما را علت آن بدانند. ثانياً بحث ايشان بر سر اتخاذ مواضع متضاد است، صرف نظر از محتواي آن سياستها. اين هم كه آيا تورم در سالهاي 1373 و 1374 از تورم در زمان جنگ جهاني و در زمان مادها بيشتر بوده، قابل بحث است و در عين حال نشاندهنده ديدگاه، و درستتر بگوييم «احساس» شما نسبت به آقاي هاشمي است.»
در مورد احساس من نسبت به آقاي هاشمي همين بس كه برخلاف كساني كه سعي كردند ايشان را اميدوار به وضع موجود كنند و در پشت ايشان پنهان شوند تا وارد معركه شوند، خيرخواهانه در هر دو بار مشورت مشفقانه و صادقانه خود را عرضه كردم و سياستمداران موفق، چنين افرادي را بيشتر دوست و خيرخواه خود ميدانند تا كساني كه به آنان مشورت غلط ميدهند و آنان را در گرداب سياست رها ميكنند و بعد هم سعي ميكنند با روتوش كردن آنان به نحوي خود را روتوش نمايند. آقاي زيباكلام ترديد نداشته باشيد كه علاقه من به شخص آقاي هاشمي و خاتمي و اصولاً نسبت به بسياري از فعالان سياسي بيشتر از علاقهاي است كه شما به زبان ميآوريد، اين رفتار شما معرف دوست داشتن ديگران نيست، معرف دوست داشتن خود است. يك انتقاد و راهنمايي به ديگران كردن بيشتر معرف دوستي است تا هزار بار تعريف و مجيز آنان را نمودن. اما آقاي زيباكلام! راستي يك سوال كوچك از شما دارم. اين روزها كه با تورم 20 درصدي صداي همه درآمده است، شما در سالهاي 1373 و 1374 تورم 50 و 35 درصدي را چگونه گذرانديد؟ چه چيزي در اين زمينه نوشتيد؟ آيا اصولاً آن روزها قلم شما روان بود؟ راستي شما از قانون سخن گفتيد، در آن روزها چرا نپرسيديد كه چطور شد مطابق برنامه تورم بايد تكرقمي ميشد، اما به 50 و 35 درصد رسيد، بعد هم ايشان را در سياستهايش موفق ميدانيد، گرچه از قول ايشان نوشتهايد و نه از قول خودتان. بعلاوه بحث از زمان مادها، نوعي تلميح است، خيلي آن را به خود نگيريد كه بخواهيد معرف احساس من بدانيد.از اين گذشته اگر سلام را مسئول شكستهايشان نميدانيد پس ديگر اين همه حرف و حديث براي چيست؟
آقاي زيباكلام نوشتهاند كه:
« آقاي عبدي در ادامه مطالبي را پيرامون افغانستان، نهضت آزادي و... نوشتهاند كه باز هم معلوم نيست ارتباط اينها با موضوعي كه آقاي هاشمي در كتاب مطرح كردهاند در كجا است؟»
خوب آقاي زيباكلام واقعاً شما ارتباط اين موارد را با نوشتهتان متوجه نشديد؟ خيلي عجيب است. در واقع بيان اين دو مورد نقض روشن از ادعاهاي مذكور شما در فوق است، چرا متوجه نشدهايد؟ اگر از چند تن از دانشجويان حتي مقطع ليسانس خودتان هم بپرسيد، حتماً توضيح ميدهند كه اين موارد به عنوان نقض ادعاهاي مطرح شده در مصاحبه است. مواردي است كه مستندات لازم را هم دارد و سخنان كلي و به قول معروف كيلويي نيست. خوب چون شما علاقهمند نبوديد كه به نتايج اين دو مورد توجه كنيد، طبعاً مدعي هستيد كه ربطي با موضوع نداشته است. اگر شما به عنوان يك استاد علوم سياسي، سياستهاي ايران درباره افغانستان را در دهه شصت نقد ميكرديد، و حتي از آقاي هاشمي در اين باره سوال ميكرديد، خدمتي بزرگ به دانش سياست شده بود و در اين صورت هم بايد به تحليل بنده در خصوص اين سياست ارجاع ميداديد، و ديگر نميتوانستيد اتهام افراطي، تندرو و اين كلمات را در متن خود بكار بريد.
6ـ نوشتهايد كه:
«اصل موضوعي كه آقاي هاشمي در كتاب مطرح كردهاند به اندازه كافي روشن است. ايشان معتقدند كه بسياري از رهبران و شخصيتهاي اصلاحطلب كه در دوران اصلاحات طرفداري از جامعه مدني، حقوق شهروندي، آزادي، حاكميت قانون، اقتصاد آزاد، تنشزدايي و... ميكردند در مقطع ديگري و در گذشتههايي نه چندان دور و در زماني كه قدرت بيشتري داشتند، رفتارشان خيلي منطبق بر اين معيارها نبود.»
اگر منظورتان شخصيتهاي اصلاحطلب به معناي عام است، بنده حرفي ندارم و البته اين را افتخار آنان ميدانم كه چنين راهي را رفتند، اگر صادقانه باشند. اما اگر منظورتان بنده هستم، بايد گفت كه بنده اولين نوشته مطبوعاتيام در سال 1364 در روزنامه كيهان درباره قانون است و در سلام هم ستون و صفحه ويژه قانون و حاكميت آن نوشتم و اتفاقاً انتقادم هم به آقاي هاشمي از بيقانوني بود. بيقانونهاي برخي وزارتخانههاي از ما بهتر، بيقانوني در اجراي برنامه و... درباره اقتصاد. البته ايشان درست ميفرمايند كه چنين پديدهاي در ايران است، و خطبههاي نماز جمعه ايشان هم در سالهاي اول انقلاب معرف اين موضوع است. اما نكته مهم اين است كه بيقانوني رفتار كردن در سال 1358 تا 1360 و حتي زمان جنگ تا حدي متفاوت است با بيقانوني رفتار كردن در سالهاي 1370 تا 1376، حتماً متوجه اين مسأله هستيد. در آن سالها فقدان تجربه مدني و نيز انواع توجيهات درست يا غلط وجود داشت، اما در اين سالها چه دليلي براي رفتار غير قانوني ميتوان سراغ گرفت؟
7ـ شاهبيت سخن آقاي زيباكلام در اين قسمت است كه مينويسند:
«ميماند جمله مهمي كه آقاي عبدي غير مستقيم در توصيف آقاي هاشمي به كار بردهاند؛ «متأسفانه مشكل اصلي در جامعه ما فرافكني سياستمداران است كه زير بار بديهيترين امور نميروند.» اتفاقاً آقاي عبدي درست ميگويند و اين يك مشكل اصلي در جامعه ما است. اما آقاي عبدي اين تنها مشكل جامعه ما نيست و اي كاش ليست اشكالات جامعه ما به همين يكي محدود ميشد. مشكل اصلي ديگر جامعه نخبگان و روشنفكراني هستند كه در تبختر و تكبر دست كمي از سياستمدارانمان ندارند. اگر در مقطعي معتقد بودند كه سفارت آمريكا را بايد اشغال كرده و اتباع سفارت را برخلاف همه عهد و ميثاقهاي بينالمللي به گروگان بگيرند، اين كار را كردند و هر كس را كه مخالف اين نظر بود محكوم كردند.»
تمام متن را نوشتهاند براي همين پاراگراف. اول اينكه آقاي زيباكلام سعي نكنيد تنها سرمايه ناياب و مهمي كه در اين مملكت ميتوان داشت، يعني غرور در برابر قدرت را از افراد سلب كنيد، ما به اندازه كافي چوب بيشخصيتي در برابر قدرت را خوردهايم، چرا ميخواهيد آن را از افراد بگيريد؟ بايد خودمان و ديگران را توصيه به حفظ آن كنيم و نه چوب حراج زدن به آن. دوم اينكه شما از انجام عمل خلاف قانون و عهد و ميثاق بينالمللي ناراحت شدهايد، خوب براي پاسخ؛ شما را به مجموعه يادداشتهايم در اين زمينه در تارنماي آينده ارجاع ميدهم، اما در اينجا بايد بگويم كسي كه اين احساس لطيف در برابر نقض پيمان بينالمللي را دارد، حتماً از اين كه در عرصه قانون درون كشوري نقضي صورت گيرد، خواب بر چشمانش حرام ميشود، در اين صورت بايد پرسيد كه آيا مسئوليت كلي افراد را در خصوص اقدام براي انداختن يك اتوبوس از اين روشنفكران متبختر به ته دره جويا شدهايد يا نه فقط از نقض پيمان و تعهد بينالمللي كه بارها پيش از آن و بصورت يكطرفه نقض شده بود گلهمند هستيد؟ آيا از نقض قانوني كه منجر به تورمهاي مذكور و افزايش فقر و بدبختي شد هم گله كرديد، و آيا...
بعلاوه چون شما اين سوال را از من در متني انجام ميدهيد كه هدفش دفاع از سياستهاي آقاي هاشمي است، چه خوب بود ميپرسيديد كه ايشان به عنوان عضوي از شوراي انقلاب و دولت چرا از آن واقعه به قول شما خلاف تعهدات بينالمللي كه تعدادي دانشجوي افراطي و تندرو و جوان! انجام دادند ،در مقام رسمي حكومت دفاع ميكردند؟ چرا حتي در زمان رياست جمهوري خودشان كه شعار تشنجزدايي ميدادند و در مقام رسمي و رييس جمهور باز هم كماكان از آن رويداد دفاع كردند؟ حتماً قبول داريد كه در مقام دفاع از آقاي هاشمي نميتوانيد اين انتقادات را به امثال بنده وارد كنيد.
8ـ آقاي زيباكلام مرقوم فرمودهاند كه:
«اگر در مقطعي فكر كردند تأييد خاتمي درست است، به تأييد ايشان برخاستند. اگر در مقطع ديگري به اين باور رسيدند كه كار خاتمي چندان درست نيست شعار «عبور از خاتمي» را دادند، اگر در مقطعي فكر كردند كه درون سيستم ميبايستي كار كرد، شعار اصلاحات دادند و اگر در مقطع ديگري احساس كردند درون نظام نميشود كار كرد، شعار «استعفاي دستهجمعي و بيرون رفتن از دولت يا حاكميت» را دادند. اگر در مقطعي فكر كردند در چارچوب قانون اساسي ميشود پيشرفت كرد، قانون اساسي را مترقي دانستند و در مقطع ديگري كه حس كردند با قانون اساسي فعلي نميشود كار كرد، شعار «رفراندوم قانون اساسي» دادند و قس عليهذا.»
چون نوشته فوق در انتقاد از بنده است، ابتدا بايد بگويم كه چند مورد از نكات مطروحه شما هيچ ربطي به من ندارد، و اگر ناشي از بياطلاعي نباشد، ناشي از همان بيدقتي است كه بارها در نوشته شما ديده شده است. اما با اينكه بنده با شعار «عبور از خاتمي» مخالفت بودم، اما طرفداران اين شعار را به اين دليل سطحي و عوامانه مورد سوال قرار نميدادم كه شما قبلاً موافق خاتمي بوديد، پس چرا الان چنين شعاري را ميدهيد؟ من مخالف بودم به اين دليل كه براي آن شعار معنايي دقيق قايل نبودم. و از اين رو اساس استدلال شما كه پايه اين نوشته شماست به كلي مخدوش است. بنده از آقاي خاتمي دفاع كردم، به دليل سياستهايش، و وقتي هم كه ديدم ادامه آنها به شكل غلطي اجرا ميشود (اينكه برداشت من درست بود يا غلط بحث ديگري است) با آن سياستها مخالفت كردم. اگر شما از مهد تا لحد با يك نفر به صفت شخصي خوب يا بد هستيد، خود دانيد، اما بنده برحسب دركم از واقعيت و رفتار افراد نسبت به آنها موضعگيري ميكنم. و اساساً سياست يعني همين. بيشخصيتي سياسي در تغيير منطق موضعگيري است و نه در تفاوت مواضع. آنچه كه شما از ديگران ميخواهيد كه هميشه و در همه حال يك تحليل ثابت از فرد و حكومت داشته باشند، بسيار غير منطقي است. بنده تا وقتي كه بتوانم در يك اداره كار ميكنم، اما وقتي كه فايده ماندن در آن كمتر از هزينههايش شد، احمقانه است كه در آن باقي ماند، و اگر باقي بمانم، نشان از بيمنطقي است. البته اين بدان معنا نيست كه هر تغيير موضعي حق است، بلكه بدان معناست كه هر ثبات ظاهري موضعي لزوماً حق نيست. ضمن اينكه نگاه ثابت داشتن به افراد در حالي كه آن افراد يا سياستهايشان تغيير كرده، ثبات موضع نيست.
ظاهراً آقاي زيباكلام عجله عجيبي براي نوشتن اين پاسخ داشتهاند،زيرا پس از اقرار به اشتباهات انجام شده در كتاب و با وجود خستگي ناشي از انجام كار فوقطاقت ايشان در انتقال گفتار به نوشتار، و سپس تكذيبيه آقاي هاشمي و...در صدد بودهاند كه اجازه ندهند تا علامت سوال ديگري در برابر اين شبه مصاحبه قرار داده شود، غافل از اينكه اين پاسخ ايشان بيش از پيش بر بيپايه بودن منطق مذكور مهر تأييد زده است و من احتمال نميدهم كه آقاي هاشمي هم به اين پاسخ راضي باشند.
آقاي زيباكلامى كمي تأمل كنيد. دفاع شما از آقاي هاشمي، نتايجي بهتر از دفاع آقاي محمد هاشمي و خانم فائزه هاشمي براي ايشان ندارد، كمي بردبار باشيد. تاكنون دو بار با حمايت فكري امثال شما، ايشان وارد كارزار سياسي شد و نتيجهاي جز ضربه زدن به ايشان ببار نيامد. من قبلاً به يكي از نزديكان ايشان گفتم كه آقاي هاشمي ميتوانند بمانند تا روزي گرهاي را از اين نظام باز كنند، اما ظاهراً با وجود دوستاني اينچنيني نيازمند هيچ دشمني نيستند. شما حتي در تيتر مطلبي كه براي ايشان انتخاب كردهايد، هم توجه نكردهايد كه نوعي تعريض در آن مشهود است، «هاشمي بدون روتوش» معناي خوبي ندارد، همچنان كه «عباس عبدي و مطلقنگري» هم براي عنوان پاسختان به من بيمعني است، كه با مراجعه به متن چنين امري بر خواننده معلوم ميشود. عرصه مطبوعات، كلاسهاي درس دانشجويان سال اول نيست كه هر چيزي را بتوان گفت، بايد دقيقتر سخن گفت. اگر خواستيد پاسخ مرا بدهيد، تكتك موارد را با ذكر نوشته من پاسخ دهيد. و پيش از هر چيز حتماً از اين كه حداقل دو بار نوشته مرا تحريف كردهايد عذرخواهي كنيد. اين كار درستي نيست. در پايان هم اين جمله شما را يادآوري ميكنم كه نوشتهايد:
«اينكه سياستمداران فرافكني كرده و از زير بار مسووليت اعمال و سياستهايشان شانه خالي كنند، يقيناً يك ايراد اساسي جامعه ما است. اما اين هم درد بزرگي است كه يك روشنفكر و تحليلگر سياسي، هر سياست و نظري را كه ظرف سه دهه گذشته اتخاذ كرده صرف نظر از متناقض بودنشان يكسره درست، صحيح و اصولي پنداشته و مخالفان خود را متهم و محكوم كند.»
اگر منظورتان بنده است. بايد بگويم كه به ياد ندارم مخالف خود را متهم ،چه رسد به اينكه محكوم كرده باشم، دوست دارم حتماً مواردش را بفرماييد. گرچه مواردي كه از شما ميتوان ارايه كرد، همين پاسخ شماست كه چقدر نكات خلاف واقعي را بيان فرمودهايد. اما اگر هم بنده چنين باشم كه فرمودهايد، عرض كنم كه خيلي نگران نباشيد، وظيفه ماست كه نقد مواضع افراد را در عرصه عمومي منتشر كنيم، قضاوت را برعهده جوانان تحصيلكرده و اقشار آگاه جامعه ميگذاريم. از اين روست كه بند اصلاً اصراري ندارم كه نه شما و نه كس ديگري به نقد گذشته خود بپردازيد، هيچ اهميتي هم به آن نميدهم و هيچگاه فريب چنين نقد نماييهاي را هم نميخورم، بويژه آنكه مسأله بنده اشخاص نيستند، مسأله دانش و فهم سياسي عمومي است كه صرفاً از طريق نقد و ارزيابي گذشته حاصل ميشود. شما هم سعي كنيد، سياستهاي متناقض اين افراد و نيز غلط بودنشان را براي افكار عمومي آشكار كنيد. در همين جا هم خدمت شما عرض ميكنم، هرچه نقد عليه بنده نوشتهايد يا در آينده مي نويسيد، ارسال كنيد، مجاني و با طيب خاطر در تارنماي «آينده» منتشر ميكنم، تا بر شما معلوم شود كه اگر هم من در اقرار به اشتباهات سرسخت هستم و به گناهان نكرده خود اقرار نميكنم، اما اين قدر تحمل دارم كه نقد شما را از طريق رسانه شخصي خود به مخاطبانم ارايه كنم.
موفق باشيد
/////////////////////////////////////////////////////////
گرچه بيشتر مطالب ايشان را در متن آورده ام اما جهت اطلاع دوستان عين پاسخ ايشان را هم در زير تقدي ميكنم ضمن اين كه قبلا آدرس آن را هم داده بود.
/////////////////////////////////////////////////////////
يکي از نکات جالبي که در خلال گفت وگوهاي اينجانب با آقاي هاشمي رفسنجاني در کتاب «هاشمي بدون روتوش» به تدريج براي مخاطب آشکار مي شود تمايل يا باور عميق ايشان به اعتدال و ميانه روي است. اين روحيه يا ويژگي ايشان هم به گونه يي غيرمستقيم در خلال گفت وگوهايشان قابل رويت است، هم در مواردي که خود آقاي هاشمي مستقيماً و مشخصاً به نقل برخي از خاطرات سياسي شان مي پردازند پيرامون عملکرد شماري از رهبران و چهره هاي سياسي ديگر. در اين گونه موارد (ذکر عملکرد چهره هاي سياسي)، آقاي هاشمي براي نشان دادن يا اثبات اين نکته که مواضع شان همواره در جهت اعتدال و ميانه روي بوده، مثال هايي را مي آورند. مثال هايشان اين گونه است که نشان مي دهد مواضع برخي چهره ها و شخصيت هاي ديگر برعکس ايشان در گذشته بسيار تند و راديکال بوده، اما در مقطع ديگري تغيير جهت داده اند. از جمله اين افراد برخي از چهره ها و رهبران جريان دوم خرداد يا اصلاح طلب بودند که در دهه 1360 و بعد از آن شعارهاي تند و تيز مي دادند اما بعد از دوم خرداد آن شعارها و موضع گيري ها را کنار گذاشتند و يک چرخش 180 درجه کردند.
از جمله مثال هايي که مي آورند پيرامون برخورد با اعضا و طرفداران نهضت آزادي در سال هاي نخست انقلاب درون و بيرون مجلس است. آقاي هاشمي متذکر مي شوند اگرچه من از نظر مرام و عقيده موافقتي با نهضتي ها نداشتم معذلک در مجلس نمي گذاشتم که تندروها به آنان توهين کرده و متعرض شان شوند. اين به معناي تصديق موضع گيري هاي آنان نبود بلکه من اساساً با اين گونه برخوردهاي تند و راديکال در همان سال هاي نخست انقلاب هم موافق نبودم. آقاي هاشمي مي افزايند همان کساني که روزگاري آنچنان رفتاري با ملي - مذهبي ها داشتند، در دوران دوم خرداد هوادار و مدافع سرسخت آنان شدند. مثال ديگري که آقاي هاشمي مي آورند در مورد موضع گيري هاي روزنامه سلام و نويسندگان آن از جمله آقاي مهندس عباس عبدي در قبال سياست تنش زدايي ايشان در دوران رياست جمهوري شان بود. آقاي عبدي يکي از منتقدان سرسخت سياست تنش زدايي در سال هاي 74-73 بودند، اما در دوران آقاي خاتمي که خود به قدرت رسيدند تنش زدايي در سياست خارجي مرکز ثقل و ديپلماسي شد.
آقاي عبدي پس از انتشار کتاب به بخشي که مربوط به خودشان است پاسخ مفصلي در روزنامه اعتماد
26/2/87 درج کردند. پاسخ ايشان در حقيقت تنها چيزي که نبود پاسخ به ايراد يا انتقادي است که آقاي هاشمي در کتاب آورده اند. ايشان در ابتداي پاسخ هايشان مي نوشتند که هيچ کس عالم و فرهيخته و کامل متولد نمي شود و انسان ها به مرور زمان است که به پختگي و صلابت فکري مي رسند.
خواننده با شروع اين عبارات تصور مي کند که آقاي عبدي مي خواهد اذعان کند که دست کم بخشي از ايرادهاي آقاي هاشمي وارد است و خيلي از تندروها و راديکال هاي دهه 1360 در عصر اصلاحات دچار يک تحول فکري شده اند و آن مواضع راديکال و آرماني دهه 1360 را کنار گذارده و به سمت و سوي مواضعي واقع بينانه تر رفته اند. اما زهي خيال باطل. آقاي عبدي پس از ذکر اين نکته که انسان ها به مرور زمان پخته مي شوند مي نويسند که در سال هاي نخست انقلاب دولت موقت و افراد ديگري به دنبال اجراي سياست تنش زدايي بودند اما آقاي هاشمي مخالفت مي کردند. بنابراين در يک مقطع ديگري هم ممکن است عده ديگري در زمان ايشان با اين سياست مخالفت کرده باشند.سپس ادامه مي دهند که آقاي هاشمي در سياست خارجي شان آنچنان دچار بن بست شده بودند که «اگر دوم خرداد رخ نداده بود، (تضاد ميان ما و غرب) احتمالاً به بحران نظامي کشيده مي شد.» به سخن ديگر، از ديد آقاي عبدي، آقاي هاشمي نه تنها در پيشبرد و سياست تنش زدايي ناموفق بوده اند بلکه کشور را در آستانه يک بحران عظيم در عرصه بين المللي قرار داده بودند که اي بسا اگر دوم خرداد اتفاق نيفتاده بود ممکن بود کار به درگيري نظامي هم کشيده مي شد. اينکه اين تحليل آقاي عبدي چقدر با واقعيت همخواني دارد، واضح تر از آن است که نياز به توضيح داشته باشد. پيرامون موضع گيري هاي روزنامه سلام عليه آقاي هاشمي هم آقاي عبدي مي نويسد که «بله، در روزنامه سلام گرايشي که مورد نظر آقاي هاشمي است وجود داشت (يعني موضع ضدهاشمي)، اما يک روزنامه، محلي براي طرح آرا و عقايد است و نمي توان مانع بيان آن شد و اصولاً طرح آرا و عقايد مختلف اشکالي ندارد.»
در پاسخ آقاي عبدي بايستي گفت که اولاً مساله به مراتب فراتر از وجود صرفاً يک «گرايش» مي رفت. اين طور نبود که يکي، يا دو، سه تن از نويسندگان يا برخي از مقالات و گزارشات روزنامه سلام عليه آقاي هاشمي باشد، بلکه کل روزنامه اينچنين بود. صد البته که اين حق روزنامه سلام يا هر روزنامه ديگري بوده و هست که له يا عليه آقاي هاشمي بنويسد. موضوع اين نيست که چرا سلام از سياست هاي آقاي هاشمي حمايت نمي کرده يا مي کرده، بلکه بحث بر سر آن است که اگر سياست درست باشد، چه هاشمي آن را اجرا کند چه خاتمي، تفاوتي نبايستي بکند. حرف آقاي هاشمي آن بوده که اگر تنش زدايي سياست درستي نبوده، پس چرا اين سياست در زمان خاتمي به اجرا گذارده مي شود؟ و چرا روزنامه سلام که در زمان آقاي هاشمي اين سياست را تقبيح مي کرده در زمان آقاي خاتمي سکوت مي کند؟ آقاي عبدي به جاي پاسخ به اين مسائل، رفته اند به سراغ اينکه آيا سياست تنش زدايي در زمان آقاي هاشمي درست بوده و نتيجه بخش بوده يا خير؟ و اينکه اين حق روزنامه سلام بوده که از اين سياست انتقاد کند و اينکه اصولاً طرح آرا و عقايد مختلف اشکالي ندارد.
پاسخ ديگر آقاي عبدي در مورد تورم است. اينکه اساساً طرح مساله تورم چه ميزان به بحثي که در کتاب «هاشمي بدون روتوش» آمده، پيدا مي کند، جاي سوال دارد. اما آقاي عبدي مي نويسد که «کيست که نداند تورم در سال هاي 1373 و 1374 به بالاترين حد خودش پيش از زمان جنگ جهاني و حتي از زمان مادها رسيد...» و بعد هم مي نويسد که «آيا تورم را هم بنده و امثال من در روزنامه سلام ايجاد کردند؟»
آقاي عبدي، آقاي هاشمي نه شما را و نه روزنامه سلام را به هيچ روي متهم نمي کنند که مشکلات دوران رياست جمهوريشان، ناکامي يا کامروايي هايشان ناشي از عملکرد شما يا روزنامه سلام بوده. نمي دانم شما چرا اصرار داريد که آقاي هاشمي شما و روزنامه سلام را مسوول مي دانند. اولاً ايشان خود و سياست هايشان را ناموفق نمي دانند که شما را علت آن بدانند. ثانياً بحث ايشان بر سر اتخاذ مواضع متضاد است، صرف نظر از محتواي آن سياست ها. اين هم که آيا تورم در سال هاي 1373 و 1374 از تورم در زمان جنگ جهاني و در زمان مادها بيشتر بوده، قابل بحث است و در عين حال نشان دهنده ديدگاه، و درست تر بگوييم «احساس» شما نسبت به آقاي هاشمي است. آقاي عبدي در ادامه مطالبي را پيرامون افغانستان، نهضت آزادي و ... نوشته اند که باز هم معلوم نيست ارتباط اينها با موضوعي که آقاي هاشمي در کتاب مطرح کرده اند در کجا است؟
اصل موضوعي که آقاي هاشمي در کتاب مطرح کرده اند به اندازه کافي روشن است. ايشان معتقدند که بسياري از رهبران و شخصيت هاي اصلاح طلب که در دوران اصلاحات طرفداري از جامعه مدني، حقوق شهروندي، آزادي، حاکميت قانون، اقتصاد آزاد، تنش زدايي و ... مي کردند در مقطع ديگري و در گذشته هايي نه چندان دور و در زماني که قدرت بيشتري داشتند، رفتارشان خيلي منطبق بر اين معيارها نبود. مي ماند جمله مهمي که آقاي عبدي غيرمستقيم در توصيف آقاي هاشمي به کار برده اند؛ «متاسفانه مشکل اصلي در جامعه ما فرافکني سياستمداران است که زير بار بديهي ترين امور نمي روند.» اتفاقاً آقاي عبدي درست مي گويند و اين يک مشکل اصلي در جامعه ما است. اما آقاي عبدي اين تنها مشکل جامعه ما نيست و اي کاش ليست اشکالات جامعه ما به همين يکي محدود مي شد. مشکل اصلي ديگر جامعه نخبگان و روشنفکراني هستند که در تبختر و تکبر دست کمي از سياستمدارانمان ندارند. اگر در مقطعي معتقد بودند که سفارت امريکا را بايد اشغال کرده و اتباع سفارت را برخلاف همه عهد و ميثاق هاي بين المللي به گروگان بگيرند، اين کار را کردند و هر کس را که مخالف اين نظر بود محکوم کردند.
اگر در مقطع ديگري به اينجا رسيدند که بايستي با امريکا کنار آمده و آشتي کرد، کنار آمدند و آشتي کردند و باز کساني را که مخالف بودند محکوم کردند. اگر در مقطعي معتقد بودند که نهضت آزادي سازشکار، ليبرال، منحرف و امريکايي است، روزگار را بر آنان سياه کردند و حکم مرتد بودن آنان را از امام گرفتند. اگر در مقطعي ديگر اعتقاد پيدا کردند که نهضت آزادي خوب است در کنار آنان قرار گرفتند و به تاييدشان برخاستند.
اگر در مقطعي فکر کردند تاييد خاتمي درست است، به تاييد ايشان برخاستند. اگر در مقطع ديگري به اين باور رسيدند که کار خاتمي چندان درست نيست شعار «عبور از خاتمي» را دادند، اگر در مقطعي فکر کردند که درون سيستم مي بايستي کار کرد، شعار اصلاحات دادند و اگر در مقطع ديگري احساس کردند درون نظام نمي شود کار کرد، شعار «استعفاي دسته جمعي و بيرون رفتن از دولت يا حاکميت» را دادند. اگر در مقطعي فکر کردند در چارچوب قانون اساسي مي شود پيشرفت کرد، قانون اساسي را مترقي دانستند و در مقطع ديگري که حس کردند با قانون اساسي فعلي نمي شود کار کرد، شعار «رفراندوم قانون اساسي» دادند و قس عليهذا.
همواره هم درست تشخيص دادند، همواره هم حق با آنها بوده، همواره هم انتظار داشته اند مردم از آنان تبعيت کنند و همواره هم مخالفان شان را محکوم و متهم کردند و يک بار هم در مقام توضيح توجيه و تبيين مواضع ضد و نقيض شان بر نيامدند. اينکه سياستمداران فرافکني کرده و از زير بار مسووليت اعمال و سياست هايشان شانه خالي کنند، يقيناً يک ايراد اساسي جامعه ما است. اما اين هم درد بزرگي است که يک روشنفکر و تحليلگر سياسي، هر سياست و نظري را که ظرف سه دهه گذشته اتخاذ کرده صرف نظر از متناقض بودن شان يکسره درست، صحيح و اصولي پنداشته و مخالفان خود را متهم و محکوم کند.