در باره يادداشتي كه در خصوص چگونگي ورود به انتخابات نوشتم برخي دوستان مطالبي را بصورت كامنت يا نوشته مستقل ارائه كردند كه در اينجا همه را يكجا اما با تفكيك تقديم مي كنم.
///////////////////////////////////////////////////////////////////
كامنت آقاي حبيب-ت
با سلام !
بخش سوم کامنتم بر نوشتار: چگونه آمدن؟ این است مسئله!
قصد نداشتم به بحث نظری بپردازم ولی چاره نیست. بدون مبناسازی و صغرا کبراهای نظری، استنتاج منطقی و افق نمایائی یا بینی ممکن نیست. استنتاجی که، بجای اتکاء به حرکت کورمال در تحلیل رویدادهای پراکنده و روزمره به ترسیم پرسپکتیوی ورای درست یا غلط نمائی پدیداری سیر رویدادها، لازم مینماید.
در استدلالم، مدعی خطاناپذیری خویش نیستم ولی ورود به مسئله را از این زاویه ای که طرح میکنم را، برای خروج از بن بست لازم میدانم.
انقلاب اسلامی نه بیان چه میخواهیم مردم بلکه بیان چه نمیخواهیم آنان، یعنی بیان رویگردانی از رژیم شاه بود که کارنامه سیاسیش را مخالفینش با نمره های درشت صفر نمره گذاری کرده بودند و هنوز هم میکنند. کار نامه ائی که شاه بعلت خفقان خود آفریده خویش، قادر به تصحیح ویا کم اعتبار کردن آن نبود. سقوط این رژیم ممکن نمیبود مگر با همسوئی همه نیروهای نفی کننده آن که جز با شکل گیری یک رهبری واحد امکان پذیر نمیبود. و بدلایلی که ذیلاً خواهم گفت این فقط دستگاه روحانیت بود که قادر بود این وحدت کلام را تأمین کند.
کلیت دستگاه رهبری اسلامی انقلاب، بواسطه وجاهت ِ کسوت روحانی خود، ارتباط مستحکم درون ـ صنفی خود، برغم عدم ساختار تشکیلاتی اش، برخورداری از اتوریته روانی و مذهبی و ارتباط وسیعش با مردم و امکانات تجمعش در چهار چوب فرایض عادی مذهبی و... آن نیروئی بود که میتوانست جنبش مرگ بر شاه را، زیر چتر واحدی متمرکز کند. این روحانیت که تا مقطع تاریخی انقلاب، تنها بیان نماد اعتراض دینی و یا سیاسی دین بنیاد ِ جامعه به رژیم غیر دینی و سکولار شاه بود، با استقراض آسان مطالبات سیاسی و شعار های آرمانی بقیه گروه ها توانست بر جنبش ضد شاه ( که در عبارت شاه باید برود و یا، تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود محور یافته بود) هژمونی بلا منازع کسب کند.
با در آمیختگی این محرکه اعتراض دینی(سنتگرایانه) که در پشت سد تاریخ میهنمان انباشت گردیده بود، با اعتراضی بلحاظ مواضع ایدئولویک و سیاسی بنیاداً متفاوت و برخاسته از بخشهای دیگر مردم و جامعۀ سیاسی و روشنفکری بود که، تأ مین وحدت کلمه میسر گشت هر چند : که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها که هیچ، بلکه آوارها و آوار ها!
این وحدت کلمه در یگانگی خود چیزی بیش از« شاه باید برود و کفن شود» نبود. شاهی که بدلیل سکولاریسمش خشم روحانیت و نیروهای سنتی را از یک طرف و بدلیل سرمایه داری مدرن و غرب گرائیش، نارضایتی بخشهائی از جامعه روشنفکری و سیاسی جامعه را بر علیه خود بر انگیخته بود. انقلاب اسلامی ما بیان رویگردانی مردم از آن رژیم بود و نه بیان رویکردی آنان بر مبنای خواستهای مشترکشان به آنچه میخواستند. این نیروی دوگانه رویگردان شده را، شاه با زبان دیکتاتور مأبانه خود، ارتجاع سرخ و سیاه نام نهاده بود.
نیروهای ستادی و گفتمان ساز جنبش منتهی به انقلاب اسلامی، در وجه ایجابی و یا، چه میخواهیم ِ؟ تاریخی خود، نمیتوانستند اهداف سیاسی رویکردی خود را به بحث بگذارند و بیشتر از همه، رهبری روحانی انقلاب در این مسکوت و مبهم گذاری وجوه اثباتی و ایجابی انقلاب، سکوتی آمیز اصرار داشت. رهبری انقلاب ترجیح میداد قضیه را مسکوت بگذارد و تن به تعهداتی ندهد که به لحاظ سرشت تاریخی خود، نه برای انجام آنان آمادگی داشت و نه حتی نیت انجام آنها را در سر. در آنجائی هم که رهبری انقلاب اجباراً در برابر پاسخ به این: چه میخواهیمِ؟ تاریخی قرار میگرفت، پاسخ این خواستها را در چنان بسته بندی کلی گوئی و ابهام آمیز میپیچید که هر یک از نیروهای فعال در انقلاب، طرح و برنامه سیاسی و حزبی خود را در آن میدیدند. این نیروهای غیر خودی که مقّدّراً با دوایر وسعت یابنده ائی، دایره اشان در هر ریزش، وسعت سیاسی و اجتماعی میافت، در خیال خود، از درون این بسته بندی سحرآمیز ولی در درون تکیده و آب رفته، برنامه سیاسی و اعتقادی خود را بیرون میکشیدند. این جریانها که برنامه حذف آنان قبل از اینکه طرح و اجرا شود در بنمایه گفتمان ِ: شاه باید برود! ملاط ریزی شده بود، فقط آن هنگام نسبت به انسداد سیاسی بوجود آمده چششمشان باز شده و عکس العمل نشان میدادند که نوبت حذف خودشان فرارسیده بود و فرمان اعدام اگر نه فیزیکی ولی حقوقی ـ سیاسی اشان صادر شده بود. اعدامی که خود آن را نمیتوانستند باور کنند!
حزب رنجبر، سازمان طوفان، گروه فرقان، حزب توده ،جبهه ملی، مسلمانان لیبرال و یا لیبرالهای مسلمان، سازمان پیکار، مجاهدین خلق روحانیت سنتی، مسلمانان بنیاد گرا، احزاب و جنبش های قومی، جنبش زنان و جنبش ناسازمان یافته و بی رهبری کارگران* اینک و در اخرین ایستگاه تصفیه، گردانهای جنبش اصلاحات !! و... همه و همه انقلاب را حق خود دانسته و انتظارشان این بود تا از درون این جعبه شامورتی گری آنچه را خود آرزو میکردند بیرون کشند و در احتمال کامیابی خود و حصول آنچه میخواستند، کمترین تردیدی نداشتند. و روی همین اصل هم هیچ کس اصراری نداشت تا بخواهد مهر از این پاکت سر بمهر برداشته شده و درون آن کاویده شود. اکثر جریانها سیاسی آنروز، در فردای این دوران گذار، خود را تعین کنندۀ محتوای آن وحدت کلمه میدانستند. در اینجا بحث بر سر برنامه های سازمانی و یا حزبی نیست که به بحث درون سازمانی گذارده میشد. بحث روی محور تعاملات سیاسی نیروهای مختلف الجهت حول محور وحدت کلمه است.
اگر تاریخ پس انقلاب مشروطه تا مقطع انقلاب اسلامی، شاهد فاصله گیری نیروهای سکولار یا متمایل به سکولار با نیروهای سنت گرا به رهبری روحانیت ( چه مخالف و چه موافق رژیم) بوده است، در جریان عمومی جنبش منتهی به انقلاب اسلامی این، گرایش نیروهای سکولار یا متمایل به سکولاریسم به همسوئی با روحانیت است که برجستگی میابد. هم سوئیی که زمینه ساز فرادستی گفتمان دینی و نهاد منبعث از آن، روحانیت ضد شاه، بر جنبش انقلابی شد که به جنبش ما سرشتی دینی و اسلامی داد. این ازدواج نامیمون و در عین حال عجیب و غریب تاریخی چگونه توانست متحقق شود، بنظر من فهمش دشوار نیست. و یا حد اقل امروزه دشوار نیست. مجموعه شرایط داخلی و خارجی به این منجر شده بود که اندیشه صرف سرنگونی آن رژیم بر هر اندیشه دیگری پیشی گیرد.
(لیبرالیسم، سوسیالیسم و مارکسیسم) اسلامی و یا اسلام لیبرال و سوسیالیستی، گفتماناً( دیسکورسیکال)، آن پلهای ارتباطئی بودند( البته نا خواسته و نادانسته) که نیروهای سنتی دینی را در بستر واحدی با سکولاریست ها قرار دادند یا برعکس. نهضت آزادی، شریعتی، مجاهدین خلق، کار گزاران شناخته شده امتزاج این دو جریان تاریخی متفاوت شدند. اختلاط و امتزاجی مقطعی و تصادفیی که منطقاً نمیتوانست و نمیبایستی مبنای یک همسوئی استرتژیکی و تاریخی قرارگیرد. این دو جریان متفاوت تاریخی، نه تنها در عرصه سیاست ورزی روز بلکه در متن و گستره تاریخی خود دو کارکرد کاملاً متفاوت داشته بوده و باید میداشته اند. این تداخل وظایف، برای هیچ یک از ایندو موفقیت و سر افرازی بهمراه نداشت که هیچ بلکه کارکرد تاریخی و اجتماعی هردو را نیز مختل کرده و هردو را به فلج دوچار میکرد.
تاریخ نمونه هائی خونینی از شوم فرجامی تداخل دین و دولت در خود به ثیت رسانده است که نمونه های آن را سنی کشی و شیعه کشی در دوران صفویه، مزدک و بابی کشی در عهد ساسانیان و قاجار، کاتولیک کشی و پروتستان کشی در ایرلند شمالی و جنگهای سی ساله اروپا و بکش بکش فَرق مسیحی از همدیگر، ماردونی و مسیحی و سنی کشی وشیعه کشی در لبنان ِ دو دهه قبل، مسلمان کشی در بوسنیا و... . فتل عام سیاسی و اعدامهای گروهی دگر اندیشان در تاریخ بعد از انقلاب خودمان و.. نمونه هائی از این تداخل کارکردی است.
ولی تداخل دین و دولت، در گذشته دور، مثل دوره انگیزاسیون در اروپا یا جنگ های صلیبی، عوارض وحشتناکی را که امروزه، در دوران ِ انقلاب انفورماتیک و سلاح هسته ائی و.. میتوانند داشته باشند نداشته اند. و در اکثر موارد، دوران این تداخل ها نیز به نسبت سطح تحرک تاریخی جوامع بشری کوتاه مدت تر بوده اند.
در این، جای بحث نیست که کارکرد ( دینی و دولتی ـ مادی و معنوی)، که یکی سامانده زندگی اعتقادی انسان و دیگری سامانده زندگی اجتماعی و اقتصادی به تبع ایندو سیاسی بشر است هریک وجه متفاوتی از زندگی مارا پاسخ گو است. ایندو هریک به شیوه خود پاسخ نیازهای انسان را میدهند. مثل آب و غذا، این یک تشنگی را رفع میکند و آن دیگری گرسنگی را. این یک نیاز های روحی انسان را جواب میدهد و ان یک نیاز های مادی او را .
اگر گفتمانِ ِ شاه باید برود! برآیندی از نیروهای پیش گفته ضد شاه در عرصه داخلی بود، این گفتمان از سوی دیگر، بیان وحدت مهندسی ناشده و تناقض آمیزِ ضد امپریالیستی و ضد غربی در مقیاسی جهانی بود. وحدتی که، پان سلامیسم ، ناسیونالیسم عرب و جنبش مقاومت فلسطین برعلیه صهیونیسم را با جنبش ضد استعماری مستعمرات و جنبش جهانی چپ در شکل ارتدکس و افراطی اش را، با اردوگاه سوسیالیستی ، در سراسر جهان،بطور عینی، در بستر تاریخی واحدی قرار میداد و این همسوئی، آن شرایط مطلوب بین المللیی بود که جنبش انقلاب اسلامی ما نیز از آن بهره جست. و این بود، آن گفتمان ضد امپریالیستی ِمسکو گرائی که ، فرضاً حزب توده را نیز به اعاده حیثیت از آیت الله کاشانی و شیخ فضل الله نوری و طرح جبهه واحد ضد امپریالیستی برهبری امام خمینی وامیداشت. زیرا ضدیت با غرب محوریت داشت و همه چیز دیگری تابعی از این محوریت بود!
از هم پاشیدگی جنبش مقاومت فلسطین و رویش بنیاد گرائی اسلامی در سراسر جهان اسلام ، برون زائی آن تناقضاتی بود که گفتمان سلبی ضد غرب و ضد امپریالیستی درخود پنهان داشت و این پروسه، تازه اولین فاز برونزائی خود را میگذراند. پس از تجربه پر هزینه انقلاب اسلامی ما، برای نیروهای سکولار در سراسر دنیا روشن شد که با بنیادگرائی اسلامی و کلاً اسلام سیاسی در یک جبهه نباید قرار گرفت. و این بزرگترین خدمتی بود که انقلاب اسلامی ما، از این زاویه به غرب و نیروهای تحول طلب دنیا انجام داد.
برگردم به رابطه ی، بین این مقدمات و جنبش اصلاحات و رویکرد های انتخاباتی و کلاً راهبرد های آن.
بدون تبار شناسی این گفتمان ضد غربی که گفتمان ِ مرگ بر شاه در میهن ما، تعین محلی(ایرانی) آن بود، بسیاری از دریافت ها ی سیاسی رایج، همچنان در حجاب و پوشش غلط انداز سیاسی خود باقی خواهند ماند ودر نتیجه؛ مبنای سیاست گذاریهائی قرار میگیرند که در زندگی واقعی هرگز و هر گز پاسخ نخواهند داد، مبنای رویکردهائی قرار میگیرند، که درفضای بسته سیاسی، تباین و تخالفشان با ساده ترین احکام جامعه شناسی سیاسی و تاریخی پنهان میماند.
در جوامع جا افتاده مدل غرب برای تحلیل یک رویداد انتخاباتی نیازی به، بمیان کشیدن مبانی تئوریک جامعه شناسی نیست، زیرا اکثر این جوامع با برخودرداری از آزادی و مواهب آن دائماً آپ ـ تو ـ دیت میشوند و آنچه آنان بدان نیازدارند، نقد سیاست عملی است نه سیاست نظری. ولی در جوامع در گیر با بحران ساختاری، محدود کردن بحث و نقد به حوزه سیاست عملی با اهداف خرُد مقیاس، عملاً پاره استخوان لای زخم گذاردن و ساختمان برشنزار بنا کردن است. و این خود ساختار نظام است که باید به نقد کشیده شود و نه زیر مجمو عه های آن.
تاریخ معاصرِ جنبش ما ، چه در فرم دینیش و چه در فرم دنیوی و ملی اش و چه حتی در فرم ضد استعماریش، تاریخ فرار از آنچه نمیخواهیم بوده است و کمتر روی این تدقیق شده است که چه میخواهیم.
اگرانقلاب اسلامی نمود رویگردانی مردم از رژیم شاه بود، آرای بیست میلیونی اصلاحات، بیان رویگردانی همین مردم از سیاستهائی بود که از همه انتظاراتشان، فقط به ساقط کردن رژیم شاه جامعه عمل پوشانده بود. اگر رهبری جنبشِ منتج به انقلاب اسلامی، بعلت تازه نفس بودن، نمودی از جسارتِ خوش بینانه مردمی بود که در انتظار فردائی روشن، تن به طوفان و امواج تند انقلاب داده بودند و بر شانه این مردم تکیه داده بود، بعد از انقلاب این رهبری نه به همان مردم، با همان خواستها ومطالباتشان بلکه به اقتدار ماشین مهیب دولتی و سرکوبی که برای خود فراهم کرده بود تکیه زده بود و ازجایگاه قدرت ِ ناشی از میلیاردها میلیارد اموال مصادره شده و در آمد نفتی و... و بر برخورداری از نیروی سپاه وبسیج میلیونی و دستگاه های متعدد امنیتی و گشتهای گوناگون خیابانی و... با مردم سخن میگفت. دیگر این، رأی ملت نبود که میزان بود! و... . ساختار قدرت نو بنیاد، بند ناف و نقطه اتکایش را از مردم بریده بر پاهای خود روی سکوی قدرت ایستاده بود!
جنبش اصلاحاتی که بر این پیش زمینه تاریخی شکل گرفت رویکردی قانون گرایانه داشت حال آنکه ساختار قدرت با آنان و با زبان دیگری سخن میگفت. انتظار مردم از جنبش اصلاحات دمیدن روحی تازه بدرون انقلابی بود که یا مرده بود و یا که به نفس نفس، افتاده بود . انتظاری که واقع بینانه بود. اگر جنبش اصلاحات، این مردم بجان آمده را درست هدایت میکرد و اگر آنرا به وسیله چانه زنی های نفس گیر و بی حاصلِ معاملات پشت پرده ائی سیاسی تبدیل نمیکرد، اگر با شیوه های چانه زنی خود ترسی را که سر تا پای بدنه قدر ت را گرفته بود به اعادۀ اعتماد بنفس از دست رفته در آنان و انتقال ترس به مردم، تبدیل نمیکرد، جنبش اصلاحات میتوانست هم جامعه را، هم خود را و حتی همین حکومت را از فاجعۀ برهاند.
در چند جمله، جنبش اصلاحات در فاز نخست خود، بیان جنبش جسارت آمیز و امید بخش مردمی بودند که میپنداشتند این شب سیاه و تیره به سر آمده است و دیو استبداد را به عقب رانده اند و در فاز دوم خود بیان ترس، استیصال و علیلی سیاسیی بود که رهبری اصلاحات در آنها ایجاد کرده و آفریده بود. این جنبش از آسمان اعتماد بنفس آفرینی درمردم به ورطه ترس آفرینی تنزل یافته بود. تنزلی که در تقلیل سطح انتظارشان از مشارکت و نقش شان در رویدادها و روند های انتخاباتی ، به وضوحی همه فهم دیده میشود. امروز از ترس این به آن یک پناه بردن مطرح است و نه گشودن جسارت آمیز این بن بست کوچک شونده و طلسم استبداد.
در مسیر این تنزل و تقلیل یافتگی، جنبش اصلاحات فرجامی جز تبدیل شدن به آب رنگ ارزان، برای تابلوئی که از درون رنگ باخته است ندارد. این جنبش با سواری بر موج ترس و کاستن از انتظارات خود نه برای مردم و نه حتی برای خود، چیزی بدست خواهد آورد، ولی هم خود را هزینه خواهد کرد و هم آنانی را که مستئصلانه دل به این پروژه بسته اند.
در رابطه با روی کار آمدن لوئی بوناپارت، برادر زاده ناپلئون و سردسته اوباش و لومپن پرولتاریای پاریس که به یاری جمعیت ده مارس( معادل احزاب پادگانی خودمان)، قدرت را، در میان سرگیجگی احزاب بورژوائی، در نیمه قرن 19 بدست گرفته بود مارکس میگوید: بناپارتیسم نماینده انقلابی گری دهقانان و تمایل آنان به شهری شدن و هم جبهگی آنان با جمعیت شهری برای دفاع از آزادی نیست آنچنان که در جریان انقلاب کبیر بود، بلکه نمود و تظاهرکنسرواتیسمی خرافه آمیز، واپس گرایانه، فاصله گیری از شهر و چسبیگی به آن قطعه زمینی که انقلاب به آنان داده است، میباشد. در یک کلام بناپارتیسم، نه نماد و نشان طراوت آفرینی و بالندگی انقلاب، بلکه نماد سیطره خشونت، توحش و عقده های اقشار فرودستِ حاشیه ائی جامعۀ است که فرادستی یافته به قدرت رسیده اند**. و این تشبیه چقدر مناسب، بیان وضعیت حال ماست! آنچه باید مارکس به این توضیح می افزود تا ما امروز تابلوی کاملی از آنچه هستیم داشته باشیم، توضیح وضعیت احزاب پارلمانی بورژوائی آن زمان فرانسه است. احزابی که به بازیهای شبه پارلمانی در شبه پارلمان ِ بناپارتی، آویخته به مواد قانونیی که، جمعیت دهم مارس( گردانهای پادگانی و شبه پادگانی آنروز پاریس) حد و حدود اجرای آنان را تعین میکردند، مشغول بودند. احزابی که بعلت فاصله گیری از مردم و خدا حافظی با آن نیروهای اجتماعی که هزینه انقلاب را داده بودند، امامزاده دیگری جز پارلمان اخته شده لوئی بناپارتی نداشته و برای خود نگذاشته بودند تا به آن دخیل خود را ببندند.
اگر مارکس قدری جلو تر میرفت باید مینوشت این احزاب، نه نماد و نمود آرزوها و آمال بر آورد نشده مردم و جسارت مدنی آنان برای تحقق آرزوهای بحقشان بلکه نماد و مظهر ترس، ضعف و استصیال و گدامنشی سیاسی و تقلیل یافتگی نقش و خواست سیاسی آنان هستند. ضعف و ترس و استیصالی که خود در مردم کاشته اند و سوار برموج آن همچنان در صدد معامله با لوئی بناپارتهائی هستند که تمام کارتهای برنده آنان را از انها گرفته اند.
خلاصه: چه انقلاب اسلامی ، چه جنبش اصلاحات در فاز های دوگانه خود، بیان رویگردانی مردم از آنچه نمیخواستند بود و ااگر مشارکت شور انگیز مردم را چه در رفراندمهای خیابانی و چه آرای انتخاباتی و... بیان موضع آنان در دفاع از این یا آن شخص و یا جریان بدانیم سخت اشتباه کرده، فقط خود را گول زده و از حل درست مسئله روی برتافته ایم . تکرار اینکه آقای خاتمی اینقدر و یا آنقدر رأی اورده بوده است فقط با قدری سکنجبین رقیق سر خود را شیره مالیدن است و بس. اینرا، هم خود آقایان، هم اقتدارگرایان و هم مردم عادی میدانند. به میدان آمدن اصلاح طلبی با این توشه نظری یعنی سوزاندن آخرین ذره از اعتماد و امیدی است که ممکن است در مردم وجود داشته باشد. ترساندن آنان از بدتر شدن اوضاع نتایجی بس وخیم تر از آنچه در عمل میتواند اتفاق بیافتد داردهمین و همین !
* جنبش کارگران در دوران انقلاب نه با سازماندهی و رهبری کارگری به عنوان یک نیروی اجتماعی بلکه به عنوان بخشی از جنبش مذهبی ـ سیاسی مردمی، که گفتمان و سازماندهی مذهبی بر آن چیره بود پا به میدان انقلاب گذاشت.
حرکت این بخش اجتماعی نه حرکتی طبقاتی بلکه حرکتی بیشتر اعتقادی بود.
** نقل به مضمون از 18 برومر لوئی بوناپارت.
*********
ادامه دارد!
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
زماني که يکي از مطالب شما با عنوان \"چگونه آمدن مسئله اين است\" را خواندم، خواستم نظري دربارهي آن بنويسم، زماني که نظردهی را شروع کردم، ديدم که قدري طولاني ميشود. با اين حال، آن را نوشتم و تقريباً آنچه را مدنظرم بود در آن به صورت نوشتاری درآوردم. اما مسائلي چون خرابيهاي ويندوز، اينترنت و کارهايي که با آنها مشغول بودم، مرا از ارسال اين مطلب بازداشت. امروز پس از مدتها با خود کلنجار رفتن، آن را برايتان فرستادهام. به احتمال زياد از نخواندن آن چيزي از دست نميدهيد، اما دوست ميداشتم که براي راضي کردن خودم هم که شده، آن را براي کسي فرستاده باشم. عنواني براياش قرار ندادهام، و در ابتداي آن هم چيزي قرار دادهام، که قضاوت اوليهي شما را نسبت به ذهنيت من دگرگون از آنچه بايد باشد، نمايد و احتمالاً از خواندناش منصرف شويد. بلکم، هم حس جاهطلبي خويش را ارضا کرده باشم و هم وقتي از شما براي بيهودهخواني تلف نکرده باشم.
دوستدار شما، مومني.
1) مقدمه
يکي از دوستان ميگفت، روزي که امام از پاريس به ميهن تشريف ميآوردند، يکي از اقوامهمين دوستمان گفته بود: \"اگر حضرت امام 35 ميليون نفر (تعداد جمعيت ايران در آن روزگار) را هم به همراه خود از پاريس ميآوردند و جايگزين ما ميکردند، تغييري که ميخواهيد ايجاد ميشد و انقلاب به پيروزي ميرسيد، اما صرف رفتن شاه و آمدن امام تغيير خيلي چشمگيري در اوضاع ما ايجاد نميکند و اوضاع همچنان همين است که هست. \" دوستمان ميگفت: \"آن موقع سخن او براي ما خيلي گران و برخورنده بود و فکر ميکرديم طرف انقلاب با حضور امام به پيروزي خواهد رسيد و به سرعت راه را به سوي استقلال و آزادي و جمهوري اسلامي خواهد گشود. اما گذشت زمان نشان داد که حق با همان آقا بود و ما هماني مانديم که بوديم.
حقوق مردم جز با خواست مستقيم آنها حاصل نميشود و اين، تنها در اثر تغيير تمايلات و خواستهها و بينشهاي ايشان پديد ميآيد. چنانچه تغييرات اساسي در بينش مردم صورت نپذيرد، ايجاد تغييرات گسترده را خود ايشان مانع خواهند بود و از پذيرش آنها سر باز خواهند زد. و چنانچه اصلاح، آگاهانه صورت نپذيرد، احتمال پايدار شدن آن، کمتر از حالتي است که يک اصلاح آگاهانه صورت گيرد.
اين امر خودش را در تعريف قانون اساسي و عليالخصوص تغييرات و تحولات باطني و اجرايياي که در طول اين 30 سال در آن صورت گرفته است، به خوبي نشان ميدهد. اينکه شما و بسياري افراد ناظر سخنان سياسي، در ادبيات مقام معظم رهبري، همانندي و همساني گستردهاي با ادبيات حاکمان پيشين احساس ميکنيد، نشانگر همين موضوع است. يا اينکه با وجود تحولات گستردهاي که در ظواهر امور صورت پذيرفته، همچنان در بطن ما شاهد کثير افرادي هستيم که در عمل هيچ روادارياي از خود بروز نميدهند، يا براي ابتداييترين حقوق و آزاديهاي فردي، ارزش ذاتي قائل نيستند، نشانگر عدم وقوع تحول بطني و ذهنيتي در جامعهي ماست. اين ما بودهايم که جمهوري اسلامي را بدين جا کشاندهايم و بايد اين موضوع را از صميم قلب بپذيريم.
عدم بروز تحول در نظام سياسي کشور ما و برقرار و بهجاي ماندن بسياري از ويژگيهاي غيردموکراتيک، در سازماندهي قوانين و مقررات سياسي و فرهنگي برگويندهي واضح اين نکته است که تحولات جدي و گستردهاي همچنان مورد نياز است و اين نظام سياسي، با اين ويژگيها، قابليتهاي زياد ديگري را لازم دارد تا بتواند به کار آمدي و پويايي برسد.
اين امر بستگي عميقي به تغيير افراد و ويژگيهاي شخصيتي متفاوت آنها، و برکناري عدهاي و روي کار آمدن عدهاي ديگر ندارد. نقشي که در ذهنها از يک مسئوليت جاي گرفته، کموبيش رفتارهايي را ايجاب ميکند و به سرعت افراد پذيرندهي آن نقشها را به سويي ميراند که همان وضعيت پيشين را تکرار ميسازند و از انتظاراتي که در مورد آن نقش وجود دارد، تبعيت ميکنند.
با اين حال، رابطهي نقش (تعريف شده از طرف جامعه براي فرد) و فرد يک رابطهي متقابل است. يعني همچنانکه نقش فرد را تحت تاثير قرار ميدهد و قامت او را به شکل رداي مقبول در ميآورد، فرد نيز تاثيرات خود را بر تصور عمومي از آن نقش ميگذارد. خصوصاً نقشهاي بزرگ سياسي که به دليل تجربهي اندک جامعه از آنها، با توجه به افراد دچار تغيير و تحولات گسترده ميشوند. به همين دليل است که گاهي رفتنها و آمدنهاي اشخاص موجبات بروز تحولات گسترده را فراهم ميکند.
اين نکته علامت خوب و شايستهاي نيست، اما اگر بخواهد به ثبات و سکون بر روي نقطهاي برسد که غيرعقلاني، غيرآزاد و ناعادلانه است (که چنين به نظر ميرسد [به مقالهي پيوست رجوع کنيد])، از اين هم بدتر خواهد شد. چون پس از آن ابتدا بايد نيروي فوقالعادهاي صرف شکستن اينرسي و لختي ِ نظامي که مبتني بر عقايدي نادرست و غيرعقلاني ساکن شده است، شود.
حال براي احزاب و افرادي که متوجه اين عدم عقلانيت، عدم آزادي و در نتيجهي آن بيعدالتي ساختاري شدهاند، چه اقدامي ميتواند شايستهترين اقدام در جهت تغيير جهت کلي جامعه به سمتي مطلوبتر و با ويژگيهايي شايستهتر باشد. در حالتي مثل اکنون که به نظر ميرسد، جهت کاملاً به سمتي متخالف با روشهايي که به فزون شدن آزادي و عقلانيت پيش ميرود، است، به نظر ميرسد که براي ممانعت از تداوم اين مشي و جلوگيري از ريشهدار شدن بطن ضدعقلي و ضدآزادي در ريشههاي فکري جامعه، براي احزاب سياسي اصلاحگر و طالب احياي اينجايي عقلانيت و آزادي، دو استراتژي کلي وجود دارد: 1) خروج. 2) مداراي ظلمپذيرانه.
راهبرد اول به معناي بيان واقعيتها، پافشاري بر يک سري اصول و عدم پذيرش شرايط مختلفي که از سوي ديگران تحميل ميشود و يا نقض قانونهايي که صورت ميپذيرد و مخالفت گسترده، علني و همهجانبه با آنهاست. راهبرد دوم، پذيرش همهي شرايط تحميل شده از سوي گروههاي مقابل و تمامي شرايط موجود و رفتار به شکلي تقريباً مطيعانه است.
پيش از آنکه به بررسي هر يک از اين دو راهکار بپردازيم، بايد ابتدا اين مسئله را براي خود روشن کنيم که واقعاً هدف کلي که از همهي افعال و اعمال (بيشتر منظورمان از اعمال، اعمال سياسي و فرآيندهاي در راستاي آنهاست) خود زير نظر داريم چيست و قصد حل چه مسئلهاي را داريم؟ اينکه مسئلهي پيش رو را چگونه ببينيم، تفاوت گستردهاي در نحوهي برخورد ما با مسئله ايجاد خواهد نمود.
2) امل
اما آرزوي واقعي ما چيست؟ به نظر ميرسد، در اين مورد نتوانيم يک مخرج مشترک و يک گزينهي واحد که از پذيرش عام برخوردار باشد، به عنوان هدف و آرزوي واقعي اصلاحگرها و طالبهاي احياي اينجايي باورهايي چون عقلانيت و آزادي، بيابيم؛ اما بدون شک بر روي اين نکته پذيرش قوياي وجود دارد که قانون اساسي ما، از مشکلات ذاتي گستردهاي رنج ميبرد که بسياري از آنها عوامل اساسياي در بهوجودآمدن چنين شرايطي، در اوضاع و احوال ما فراهم آوردهاند و به وجود آوردن تغييرات در آنها پيش شرط اوليهي همهي تغيير و تحولاتي است که ما را به سمت آنچه به دنبال آن هستيم رهنمون ميکند. مثلاً ب آساني ميتوان تشخيص داد، که اين قوانين (بالقوه) امکان بهوجودآوردن تمرکز قوا در دست يک مقام غير انتخابي را در خود دارند و علاوه بر آن، داراي شرايطي هستند که بسياري از آزاديهاي سياسي، فرهنگي، ديني، اجتماعي، اقتصادي، آموزشي،... را بيش از حد محدود ميسازد، و محدوديتهاي ديني، زباني، جنسيتي، گرايشي و... را گستردگي ميبخشند. علاوه بر اين قوانين مصوب فراواني، همين نقش را ايفا ميکنند و يکي از اساسيترين وجوهي هستند که تغيير در آنها پيشنياز توسعهي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي است. با اين وجود، ايجاد تغيير در اين قوانين نيازمند بهوجودآمدن، تغييرات فکري گسترده در ميان قشر وسيعي از افراد عامي، روشنفکران، سياستمداران و دولتمردان کشور است. يک تغيير کوچک در اين قوانين نيازمند به وجود آمدن اجماع وسيعي از نياز به اين تغيير در ميان مردم است و اين امر به راحتي بهوجودآمدني نيست.
بسياري از قوانين پيوند عميقي با خواستهاي ملت ما دارد و از بطن خواستههايشان (که بسياري از اين خواستهها با يکديگر ناسازگاري دارد، غيرعقلاني است و ريشه در تفکرات غيرمنطقي و جزمانديشانه دارد يا از سادهنگري و کمبود معرفت ناشي ميشود) برميخيزد.
تغييرات و تحولات گستردهاي بايد ايجاد شود و زمينههاي گوناگوني براي تغيير ذائقهي مردم، نسبت ب چيزي که اينک هست به وجود آيد، تا خود آنها محول اين تحولات بشوند. مشکل اينجاست که در جامعهي ابتدايي، در شرايطي که درهاي گفتوگوي منطقي بسته شود و شرايط ابراز عقايد و آرا وجود نداشته باشد، اميال، سلايق و علايق مردم، به سرعت رو به تمايلات مستبدانه و تبعيضطلبانه پيش ميروند. افکار انسان به سرعت بسته ميشود و ابراز عقايد به صورت تکگويي و بدون پذيرش امکان بهوجودآمدن گفتوگوي دوطرفه در ميان طرفين موافق و مخالف قانون و در نتيجهي آن به ثبت رسيدن قوانيني با مخالفان بسيار فراوان و توجيهات پسزمينهاي غيرعقلاني براي آنها به ثبت يا تصويب ميرسند.
اما وجود يک شرايط آزادي نسبي و محدود و موقعيتهايي که امکان اعمال پيش زمينههاي سياستهاي آزادمنشانه را فراهم ميکند، و آزادي بيان را حتا اگر به شکل محدود و با دستگيريهاي فراوان فراهم ميکند، ميتواند در پيشروي فرهنگي تفکرات پايه واساسياي، که پيشزمينهي ايجاد يک جامعهي باز، آزاد و رو به توسعهي سياسي، فرهنگي و اقتصادي هستند، بسيار موثر و مفيد باشد. من هميشه در اين باره برنامهي نود را مثال ميزنم. پيش از وجود اين برنامه، داوران دشمنان فوتبال ايران به شمار ميآمدند و هميشه عربستان و کويت داور را خريده بودند. در فوتبال عشق و ايثار تعصب تعيينکننده بود. مسائل و مشکلات باشگاهها هميشه همراه قهر وکينه بود.
به وجود آمدن اين برنامه معلول عوامل زيادي بود و تداوماش نيز. نميتوان گفت که تنها اثر موثر بود، اما يکي از بارزترين علتهاي موثر بر رشد فهم افراد فوتبالدوست از فوتبال شده است. اينک ديگر داور دشمن تيم ملي نيست. مسائل باشگاهها شفاف و روشن است و همهي بايد پاسخگوي تصميمگيريها، اعمال و قضاوتهاي خود باشند.
اما مثلاً در کرهي شمالي من ميبينم که هنوز اين مسائل وجود دارد. آنها داور را دشمن خوني خود ميشناسند و هميشه تصميمات او را عليه خود ميدانند و تصميمات منطقي داور را نيز غرضورزانه ميدانند. زمين فوتبال را به اعتراض ترک ميکنند و هميشه بازندهي ميدان هستند و گمان ميکنند دنياي فوتبال با آنان سر عناد دارد و همه بدخواه ايشان هستند.
در حالي که در شرايط باز، افراد بيشتر مسائل را با گفتوگو حل ميکنند و غالباً همه همراه يکديگر و دوست مخالف قلمداد ميشوند و همين حس، شرايط را براي رشد عقلانيت فراهم ميسازد و جامعه را به سوي تصميمهاي منطقي هدايت ميکند؛ شرايط بسته به عکس اين گفتمانها را خشن، بيمنطق و بدون پشتوانه ميسازد و شرايط لازم را براي رشد واقعي اين تفکرات در جامعه از آنها ميگيرد.
3) مشکل خروج، ادبيات و رسانه
اما زماني که گروهي از حاکميت خارج ميشود، خصوصاً در جامعهي بسته و شديداً وابسته به سه نهاد: آموزش و پرورش، صداوسيما و رسانههاي دولتي است، به سرعت با دو مشکل مواجه ميشود: نخست از دست دادن امکان دفاع در برابر حملاتي که از سوي صاحبان رسانه عليه آن ها مطرح ميشود. و دوم، که تا حدي در اثر مورد اول و تا حدي بهخاطر دور بودن و در ديد نبودن از اخبار و اطلاعات روزانه و عمومي پديد ميآيد، افت چشمگير طرفداران و حمايتکنندگان سياسي است. ادبيات جامعهي بسته دربارهي گروه مخالف يکي از عوامل ديگري است که در اين ايجاد تحليل در جايگاه بسيار ميتواند موثر باشد. بنابراين، خروج از حاکميت، در شرايطي که حاکميت از ادبيات ابتدايياي در برابر مخالفان خود بهره ميگيرد، ميتواند براي هر گروه و حزبي شرايطي بحراني و ناامنيهايي گسترده بهوجود آورد و در فضاي رعبآوري که در اين شکل برخورد پديد ميآيد، عکسالعملهاي افراد مختلف يک گروه يا حزب، از گوناگوني وسيعي برخوردار خواهد شد. در اين شرايط حزب به سرعت جايگاه خود را از دست ميدهد و قادر نخواهد بود هيچ موج اعتراضي گستردهاي را در بين مردم ايجاد کند.
4) پاسخانديشي
برگرداندن مسير به سوي آزادي و عقلانيت، با يک حرکت کلي و همهجانبه امکانپذير نيست. عناصر مختلف، هر يک پيش شرط ها و لوازمي براي وقوع دارند و زمان خاص خود را ميطلبند. انتظار آنکه ظرف چهار سال، تمهيدات عظيمي اعطا شود و موانع کاملاً از ميان روند، انتظار بيهودهاي است. خود ما نيز بخشي از اين موانع را تشکيل ميدهيم و در بارهي بعضي مسائل (بهجهت عدم آشنايي يا عادت يا موارد ديگر) آزادانديشانه و عقلانيتمحورانه نمينگريم.
نميتوان يک راهبرد کلي براي همهي مسائل تجويز نمود و همه را به يک سو هدايت کرد. در برخي موارد رواداري و تحمل زيادي لازم است. برخي ديگر، جز با برخي جلوگيريها و تن دادن به تنشها قابل انحلال نيست.
به هر حال، در هر شرايطي استفاده از موقعيت و رهنمون کردن آن به سمت و سويي که
5) روي مثبت سکه
اما يک بعد مثبت قضيه آن است که کماکان اين طايفه قشر وسيعي از مردم را همراهي ميکنند و ميتوانند (در صورت اتخاذ رويه و جهت درست) آراء گستردهاي را به سوي خود جلب کنند. اين البته خوب است، اما دربردارندهي نکتهاي منفي نيز هست و آن اينکه ايشان نيز همانند مردم در بسياري احوال غيرمنطقي، غيرعقلاني و مستبدانه فکر، عمل و قضاوت ميکنند.
با اين وجود، امکان اينکه بتوان همين مسير را به سوي گسترش و عقلاني شدن هدايت نمود در بين آنها به شکلي قابل توجه وجود دارد. اين امر حتا نزد رقيب سنتيانديش آنها نيز هست و حتا در بين جماعت بنيادگراي نو نيز وجوهي که بتوان آنها را در مسير عقلانيت هدايت کرد، فراوان به چشم ميخورد.
6) شرايط حاضر و امکانات آن براي پيشروي
اما درعوض، وجوه گستردهاي از ميلهايي که راه به سوي فکر، فعل و داوري غيرعقلاني، مستبدانه و جزمي دارند، نيز فراوان در بين هر سه طايفه به چشم ميخورد. به نظر ميرسد که راههايي خاص براي برون رفت نيمهآگاهانه از دايرهاي که به جاي رشد دادن عقلانيت و آزادي، آنها را سرکوب و تقليل ميدهد، وجود داشته باشد و شناسايي اين راهها نيازمند تفکر و انديشهي مداوم دربارهي خود اين راهها و گشتن به دنبال آنهاست. راههايي که به اين سرراستي و راحتياي که اغلب ما ميانديشيم نيستند و هم بهوجودآمدنشان و هم تاثيراتشان، پنهانتر از آن است که کسي بتواند به آساني آنها را در بين ديگر عوامل متمايز سازد.
يک نکتهي مهم ديگر، پذيرش اشکال در خويشتن و از خود ناشي دانستن وجود افکار و اعمال و قضاوتهاي نادرست و نابخردانه است. اينکه ما بتوانيم خود بودنژ خود را بپذيريم و بپذيريم که اينها مسائلي است که از درون خود ما برخاسته، ايستادن در آستانه است، که خود کار بزرگي است.
و اينکه درصدد برآييم که اعمالي تيزبينانه و هشيارانه در پيش گيريم که در نهايت بازي را به شکلي هدايت کند که نقطهي تعادل آن، بيشتر برآورندهي اهداف ما باشد و اين را به جاي تصميمگيريهاي آني، بادستپاچگي و نفع آنيانديشانه قرار دهيم، ميتواند بيش از آنکه ميانديشيم ما را در نيل به اهدافي که ذکر شد، همراهي کند.
فقط ميدانم که بايد سخت کوشيد و به آنچه در جستوجوي آن هستيم و روشهاي بهدستآمدناش انديشيد. اگر هدف نيل به مقصود است، سخت گفتن باري به هر جهت و در پيش گرفتن مخالفتهايي که فقط به دليل اينکه مخالفت باشند به وجود آمدهاند و از هيچ پسزمينهي فکري پرقدرتي برنميخيزند؛ اينها را چون برگهايي در باد روزمرگي نابود شده بايد ديد و اميد بستن به آنها گماني بيهوده است.
ريز ريز و تکه تکه، اندک و اندک و نقطه به نقطه، با وجود همه، و با در نظر گرفتن شرايط همه، و نقطهي تعادلي که کمترين هزينه را براي همه دارد، تغيير عاقلانه صورت ميگيرد.
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
پیرامون انتخابات ریاست جمهوری دهم
10/5/1387
محمد علی اخلومدی*
انتخابات در همه جای دنیا فرصتی برای جابجایی قدرت وافزون بر این در برخی کشورها بویژه توسعه نیافته ها ، فرصتی برای تمرین دمکراسی توسط مردم،حاکمیت،نهاد های مدنی و سیاسی است .بهره جویی از چنین فرصتی در همه کشور ها اعم از توسعه یافته و توسعه نیافته وظیفه همه کسانی است که به رشد و تعالی و توسعه کشور خویش می اندیشند و کاستن از درد و رنج و نواقص و نارسایی ها دغدغه ایشان است. بهر حال با استفاده از چنین فرصتی می توان یک گام به جلو برداشت و وضع را بهتر از این که هست کرد . در توصیف و ثمر بخشی انتخابات می توان بیشتر از اینها هم گفت اما بی وقفه باید به این پرسش هم پاسخ داد: آیا هر انتخاباتی می تواند معجزه بخش و رافع یا کاهنده نواقص و نارسایی ها و ارمغان آور چشم اندازی بهتر باشد ؟
در پاسخ می توان گفت : آری هر انتخاباتی چنین ثمر بخشی دارد اما مشروط بر آنکه بتوان نام انتخابات بر آن نهاد .به عبارتی انتخابات وقتی انتخابات است که در وجوه نظری و عملی و به دیگر بیان از جهت حقوقی و اجرایی واجد استاندارد های رایج و مختصات مورد توافق و اجماع جهانی باشد . انتخابات باید بتواند فرصت واقعا برابر در اختیار همگان اعم از انتخاب کننده وانتخاب شونده قرار دهدوقوانین و لوایح آن در تعارض با لوایح و کنوانسیون های بین المللی مربوطه نباشد بعلاوه در اجرا از آغاز تا به انجام آن، سلامت، عدالت ، و آزادی رعایت شود . اگر چه شاید هیچ کشوری نتوانددر عمل وفق تعاریف جهانی انتخاباتی را برگزار کند امادر مقام مقایسه می توان اذعان داشت که برخی از کشور ها نمره عالی و برخی دیگر نمره خوب ونیز برخی هم نمره متوسط را ازآن خود می کنند و البته کشور هایی هم هستند که نمرات بد و خیلی بد می گیرند بی شک به آن مراسم رای گیری که صدام حسین در کشور عراق برگزار می کرد نمی توان نام انتخابات نهاد، سهل است که بطور کلی به رای گیری کشور هایی هم که نمیتوانند حتی نمره متوسط را در برگزاری انتخابات کسب کنند نمی توان نام انتخابات نهاد .انتخابات در این کشور ها همانا شیر بی یال و دم و اشکمی بیش نیست که در این صورت شرکت در آن هیچ معنایی جز تایید ساز و کار غیر استاندارد ،غیر مفید و نامشروع نخواهد داشت.کما اینکه پرهیز از شرکت در انتخاباتی که واجد استاندارد است نوعی بی مسئولیتی در قبال جامعه ،کشور و منافع ملی محسوب می شود .
هم اینک که زمان زیادی تا انتخابات ریاست جمهوری دهم باقی نمانده ، مجددا موضوع انتخابات و نحوه مواجهه با آن دلمشغولی بسیاری از نیروهای سیاسی ایران شده و بخش چشمگیری از ایشان اوقات این روزهای خود را صرف رایزنی،پی ریزی ائتلاف،ارزیابی از شرایط و میزان اقبال خود و همچنین راههای از میدان بدر کردن رقیب ! می کنند . موضوع انتخابات پیش رو مثل هر انتخاباتی که پشت سر گذاشته شد دغدغه مجموعه فرهنگی- سیاسی کانون
نو اندیشان گلستان ( مکتب علی ع ) هم هست این مجموعه در باره هر انتخابات معمولا ملاحظاتی عمومی و کلی و نیز ملاحظاتی خاص دارد بشرح ذیل :
ملاحظات عمومی وکلی انتخابات:
1-همواره اصل برگزاری انتخابات از نتیجه آن مهمتر است.بدین معنی که مختصاتی نظیر آزادی،سلامت،عدالت و رقابتی بودن هر انتخابات اولا بذات حائز اهمیت است و چنانچه انتخاباتی با رعایت استاندارد های مشخص توسط مجریان و ناظران برگزار شود و انتخاب کنندگان وانتخاب شوندگان از هر جریان و جناح سیاسی در کمال آزادی به وظیفه قانونی خویش عمل و در انتخابات مشارکت کنند دیگر اینکه چه فرد یا افرادی و از چه جناحی انتخاب می شوند چندان اهمیت ندارد و همگان می باید به نتیجه حاصله احترام بگذارند.
2-انتخابات در ماهیت یک حق است نه یک تکلیف(آنهم تکلیف شرعی). و هیچ حاکمیتی نمی تواند فراهم کردن چنین فرصتی را به منت در اختیار جامعه گذارد واز سوی دیگر کرامت مردم و نیروهای سیاسی بالاتر از آنست که جهت در اختیار گرفتن چنین فرصتی، آنرا از حاکمیت خویش به گدایی ستانند . هر حاکمیتی موظف به در اختیار گذاشتن چنین فرصتی بگونه ایی برابر در اختیار همگان است .
3- شرکت در هر انتخاباتی مشروط به مشروعیت آن از نظر رعایت حداقل استاندارد های یک انتخابات سالم ، آزاد ، عادلانه و رقابتی است به عبارتی شرکت بی قید و شرط در انتخابات معنی ندارد.و اگر انتخاباتی مشروعیت لازم را نداشته باشد در این صورت حضور نیافتن و عدم مشارکت در آن از سوی انتخاب کننده گان و انتخاب شونده گان نیز یک حق است .
4-انتخابات مشروع تضمین کننده امنیت داخلی و خارجی ودر مجموع در جهت منافع ملی است .چنین انتخاباتی به استحکام و قوام بنیان های اجتماعی ،اقتصادی وسیاسی منجر می شود وبه عکس برگزاری انتخابات غیر استاندارد توسط هر حاکمیتی عوارض بیشماری را از جهات مختلف به کشور تحمیل می کند که مسئولیت عواقب آن تمام و کمال بر عهده برگزار کننده چنین انتخاباتی است .
5-نیروهای سیاسی جهت حضور در انتخابات می باید ملاکها و ضوابط مشخص و شفافی برای خود و عرضه به مردم داشته باشند .بعنوان مثال آنها نمی توانند به مردم بگویند ما حاضر به شرکت در انتخابات غیر رقابتی و ناسالم و غیر استاندارد نیستیم اما در عمل هم در آن مشارکت کنند وهیزم تنور آن باشند وهم اعتراض قابل قبولی در باره تخلفات آن نداشته باشند . بی توجهی به این امر و صرف تلاش برای حضور در قدرت و کسب رای، نوعی بی پرنسیپی و بی اخلاقی بشمار می رود که بی اعتمادی مردم نتیجه طبیعی چنین رفتاری خواهد بود .
6-نیروهای سیاسی بدور از شعار های پر طمطراق و دهن پر کن و نیز بدور از کلی گویی های مرسوم می باید برنامه کارشناسی روشن، شفاف و قابل اجرا ارائه دهند .موضوعی که متاسفانه بشدت مورد بی توجهی اغلب این نیرو ها است.
7-امروزه کیست که نداند بین کسی که راحت خلق است با کسی که زحمت خلق است فرق ها بسیار است و یا کیست که نداند در مقام انتخاب بین بد و بدتر باید کدام را گزینش کند. این نوع نسبی گرایی شرط عقل و پرهیز از ذهنی گرایی و آرمان نگری صرف است .اما نباید از یاد برد که این نوع نسبی گرایی و نگاه بد و بدتری داشتن در تحلیل شرایط و انتخاب خط مشی تنها یک ملاک و ملاحظه محسوب می شود که می باید در اتخاذ موضع آن را هم لحاظ کرد ولی همزمان باید توجه داشت که این نگاه معادل همه ملاکها نیست . بلکه ملاکهای دیگری هم وجود دارد که باید آنها را هم مورد توجه قرار داد. ضمن آنکه قائده بد و بدتر نیز اگر واجد یک کف منطقی و قابل دفاع نباشد نیروهای سیاسی رادچار بی پرنسیپی در شعار و عمل و توجیه کننده غیر استاندارد ترین رفتارها و شرایط می کند .
ملاحظات خاص انتخابات ریاست جمهوری دهم :
1--مسبوق به سابقه ، حاکمیت فعلی در باره آخرین انتخاباتی که بر گزار کرد یعنی انتخابات مجلس هشتم بدهی سنگینی به ملت دارد چه اینکه به اذعان اغلب نیروهای سیاسی و حقوق دانان مستقل میان آن انتخابات با استانداردهای یک انتخابات آزاد ، سالم و عادلانه فاصله زیادی وجود داشت .( روشن است که سلامت انتخابات به ادعاهای مجریان و ناظران و تبلیغات رسانه به اصطلاح ملی نیست بلکه به تائید منابع مستقل داخلی و غیر وابسته به بیگانه است )به همین دلیل هم کاهش بی سابقه مشارکت در شهر های بزرگ بوقوع پیوست .آن انتخابات هم برای حاکمیت و هم برای نیروهای سیاسی شرکت کننده اعم از کسانی که رای آوردند و کسانی که رای نیاوردند آزمون مثبتی به شمار نمی رود . بی توجهی به چنان سابقه ایی و عدم تلاش برای جبران آن بشدت به امر بحران مشروعیت حاکمیت و نیروهای سیاسی دامن می زند و آینده تیره ایی را فرا روی آنان قرار می دهد .
2-دراین امر تردیدی نیست که خط مشی اصلاحی همچنان گزینه ارجح و بلکه بی بدیل ترین گزینه نسبت به هر خط مشی دیگر است . البته در مواردی میان چنین خطمشی ایی با عملکرد اصلاح طلبان تفاوتهایی وجود دارد که عجالتا مورد بحث نیست .صرفنظر از چنین تفاوتهایی درباره حضوراصلاح طلبان در انتخابات پیش رو چند سئوال پاسخ داده نشده مطرح است :
الف- با عنایت به آنکه پروژه اصلاح طلبی در دوره هشت ساله با موانع جدی در ساختار حقیقی و حقوقی موجود مواجه بوده است ، آیا اصلاح طلبان برای برای رفع این موانع فکری اندیشیده اند ؟
ب-از آنجایی که برنامه اصلاح طلبان در دوره هشت ساله بر شعار توسعه سیاسی و دمکراتیزاسیون استوار بود آیا همچنان بر مبنای همین شعار است یا تغییر یافته ؟ اگر همین شعار باشد که پیشبرد آن بنا به تجربه دشوار بنظر می رسد و اگر تغییر یافته باشد آیا چنین تغییری در تناقض با ماهیت و باور های اصلی اصلاح طلبان نیست ؟
ج-هم اینک بعنوان مطرح ترین کاندید و گزینه اصلاح طلبان جهت حضور در انتخابات ریاست جمهوری دهم نام جناب خاتمی بر سر زبانها جاری می شود ضمن تائید این واقعیت که سید محمد خاتمی اندیشمندی دلسوز ،پر دغدغه نسبت به ایران و مردم آن وبلحاظ شخصی آزمون پس داده ایی صادق و سالم شناخته می شود اما در باره حضور ایشان سوای احتمال رای آوردن و نیاوردن، این پرسش مطرح است که کدام خاتمی احتمالا سودای حضور در میدان انتخابات ریاست جمهوری را دارد ؟ آنکه در انتهای دوران هشت ساله اعلام کرد رئیس جمهور تدارکاتچی ، بیشتر نیست .یا آنکه در آغاز ریاست جمهوری شعار زنده باد مخالف من و ایران برای همه ایرانیان را سر داد و البته برای تحقق این شعار ها و پایبندی به لوازم آن هم با مشکلات عدیده ایی مواجه شد .
د-اینکه در مقابل محافظه کاران و در وضعیت موجود بدلیل عملکرد منفی منتخب ریاست جمهوری نهم ،وجودمان لبریز از دغدغه برای تغییر وضعیت موجود باشد امر پسندیده ایی است اما تغییر تنها به آن نیست که بی ملاحظات فردای پس از انتخابات ، و برای مدت چهار سال تنها کسی را بر آن تخت بنشانیم ولی از تجربه ها درس نگرفته باشیم .
3-با همه این نکات که بیان شد انتخابات ریاست جمهوری دهم به اعتبار شرایط ویژه فعلی قابلیت آن را دارد تحت شرایطی تبدیل به یک انتخابات مفید و تاثیر گذار بر وضعیت نابسامان فعلی ایران شود این مهم هم بستگی به نحوه عملکرد حاکمان دارد و هم بستگی به نیروهای سیاسی و مردم . واقعیت آن است ایران امروز در شرایط فوق العاده نگران کننده ایی به سر می برد وبه اعتقاد بسیاری از کارشناسان رشته های مختلف در کمتر دوره ایی از تاریخ ،کشورایران تا بدین حد در درون خود پرورنده نطفه های بحران و نابسامانی بوده است .ناکامی در جهت دستیابی به بسیاری از اهداف و آرمانهای بلند انقلاب اسلامی ، بی کفایتی، بی برنامگی و ناتوانی بسیاری از مدیران و حاکمان در کشوری که هم اینک از برکت فروش نفت خروار خروار دلار کسب میکند و به تعبیری از شیر مرغ تا جان آدمیزاد ! را هم وارد میسازد و در کناراینهمه مردمی بشدت بی اعتماد مواجه با این حقیقت تلخ شده اند که هر کس شعار های گنده و دهن پر کن در باره عدالت، مبارزه با فساد ، آزادی ، معنویت و امثالهم می دهد لزوما نمی تواند محقق بخش آن هم باشد پس باید که طرحی نو در انداخت .(همه این گزاره ها حکایت از وضیعت فوق العاده ایران دارد)و چه هنگام بهتراز گذرگاه تاریخی انتخابات ریاست جمهوری . بشرط آنکه خوب اندیشه کنند و آگاهانه وبه نیکویی گام خداپسندانه ایی در جهت منافع دین و ملک و ملت بردارند .آینده معلوم خواهد کرد که آیا ایرانیان می توانند بار دیگر فرصت سازی کنند و از آن نهایت استفاده را بعمل آورند.
10/5/1387
*رئیس شورای مرکزی کانون نواندیشان گلستان( مکتب علی ع )
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
نکاتی مهم تر از اجماع روی یک کاندیدا!(آقاي سنائي)
بحث بر سر اجماع تمامی اصلاح طلبان روی یک کاندیدا روز به روز داغ تر و داغ تر می شود و بنا گفتۀ برخی بزرگان اصلاحات، احتمال میرود اوایل پاییز سال جاری نامزد قطعی اصلاح طلبان در انتخابات بهار سال آینده مشخص شود که در صورت وقوع این اتفاق شاهد یک تصمیم مبارک خواهیم بود.
اما به نظر من 2 نکته هست که قبل از اجماع روی یک کاندیدا باید روی آنها بحث و در مورد آن موضوعات به اجماع و تفاهم نظر رسید.
یکم- در سر راه اصلاح طلبان در تمامی انتخابات مشکلات و موانعی بوده است. بیشتر این این موانع از سوی جناح حاکم که مدعی اصولگرایی و عدالت محوری است بر سر راه اصلاحات و اصلاح طلبان قرار می گیرد. اما مانعی که در 2 انتخابات گذشته یعنی شوراهای سوم و مجلس هشتم از سوی شخص و حزبی که ادعای اصلاح طلبی دارد، ظهور کرده مانعی است به نام اعتماد ملی و آقای کروبی. ایشان در این دو انتخابات اخیر ثابت کرده اند که بیش از اینکه به منافع جمعی جبهۀ اصلاحات و خطرهایی که نظام و کشور را تحدید می کند توجه داشته باشد به منافع شخصی و حزبی خود نظر دارد و با این رفتار خود مشکلاتی را برای اصلاح طلبان به وجود آورده که تجربه ثابت کرده است، هم به ضرر آقای کروبی بوده و هم به ضرر اصلاح طلبان. کارنامۀ عملکرد آقای کروبی در این 8 سال نیز ثابت کرده که ایشان خیلی بیش از آنهایی که متهم به تندروی و بی برنامگی می کند، برای اصلاحات دردسر سازی کرده است.
شاید برای موانعی که از سوی مدعیان اصولگرایی برای اصلاحات به وجود می آید، از آنجا که کاری از دست اصلاح طلبان بر نمی آید، در کوتاه مدت راه حل کارآمدی به نظر نمی رسد اما وضعیت در مورد این مشکل خاص ِ درونی فرق می کند. به نظر من شایسته است بزرگان جبهه اصلاحات در مذاکراتی صریح و بی پرده از ایشان بخواهند، یا خود را با کار جمعی و ائتلافی وفق دهد یا اینکه اصلاح طلبان در بیانیه با امضای همه احزاب و گروهها به افکار عمومی و بدنه اصلاح طلبان اعلام خواهند کرد که آقای کروبی جزء جبهه اصلاحات نیست و از ابتدا نیز نقش ستون پنجم اصولگرایان را در این جریان بازی می کرده است.
دوم- نکته ی دیگری که لازم است مورد توجه قرار گیرد بحثی است که سالهاست مورد مناقشه است. اینکه از اصلاحات چه می خواهیم؟ بدیهی است قبل از اینکه فردی به عنوان کاندیدای اصلاح طلبان مشخص شود باید معلوم شود اصلاح طلبان برنامه ای که برای 4 سال آینده دارند چیست؟ با چه سرعتی بناست به روند اصلاحات در جامعه بپردازند؟
وقتی به کاندیداهای احتمالی اصلاح طلبان نگاه می کنیم در میابیم میان اشخاص مطرح شده تفاوت های بسیاری است. خاتمی به گونه ای پیشبرد اصلاحات را در نظر دارد. محمدرضا خاتمی به گونه ای و با سرعت و تاکتیکی متفاوت. نجفی با توجه به ریشه ی کارگزارانی که دارد به گونه ای دیگر. و عبدالله نوری به شکلی کاملاً متفاوت با دیگران. لازم است قبل از بحث روی اشخاص، با درک موقعیت و شرایط و میزان سازگاری حاکمیت با اصلاح طلبان مشی و تاکتیکی که اصلاح طلبان بناست در چهار سال آینده پیش رو بگیرند مشخص شود و بعد از مشخص شدن شرایط و خواسته ها و اهداف، روی شخصی که قابلیت اجرای آن تاکتیک ها و برنامه های مشخص را دارد بحث و تبادل نظر شود. به طور مثال در نظر بگیرید وضعیتی که یک تیم فوتبال قبل از شروع یک مسابقه دارد. مربی باید قبل از شروع مسابقه تصمیم بگیرد، از این مسابقه چه می خواهد؟ برد بیش از 5 گل که در آخر موجب شورش تماشاگران و خرابی صندلی های استادیوم شود؟ برد خفیف فقط برای حفظ جایگاه تیم و امید به بازی های آینده؟ یا مساوی؟ هدف که مشخص شد روی تاکتیک فکر خواهد کرد. چگونه و با چه تاکتیکی به نتیجه و هدفی که متصور است خواهد رسید؟ و پس از مشخص شدن این تاکتیک
باید روی مهره چینی و ارنج نفرات تیم فکر کند. مسلماً هر بازیکن قابلیت های خاصی
دارد و نمی توان گفت که ما سرشناس ترین و محبوب ترین بازیکن هایمان را داخل زمین می گذاریم و بعد با توجه به سرشناسی و محبوبیت این بازیکنان روی تاکتیک و هدف تصمیم گیری می کنیم. به همگان ثابت شده کار جمعی و برنامه ریزی مناسب و واقع گرایانه است که می تواند یک کار گروهی را به مقصد خود برساند.
به شخصه مشکلی با کسانی که به جز آقای خاتمی برای نامزدی ریاست جمهوری معرفی می شوند ندارم. آقای نجفی از مدیران موفق و با کمالات اصلاحات بوده اند. دکتررضا خاتمی و آیت الله نوری نیز از دوست داشتنی ترین انسان هایی هستند که در عرصه سیاست شناخته ام. بر ایمان و استقامت این دو بزرگ بر سر آرمان های اصلاحات کوچکترین شکی نیست. همواره مرور خاطرات دفاع جانانه و بی دلهرۀ آیت الله نوری در بی دادگاه آقایان همیشه موجب سرور نگارنده است که آری هنوز هم هستند در این دنیا کسانی که حسین را الگوی خود قرار دهند و نه از برق شمشیر بترسند و نه از خشم کین. اما باید واقع بین بود. ائمه هدی نیز در شرایط خاص خود، تاکتیک ها و روش های خاصی را برای اصلاح دین رسول الله برگزیده اند.