سرمقاله نويسي

قصد داشتم در خصوص تفاوت ميان عمل روزنامه‌نگار با حوزه هاي ديگر متني بنويسم اما فعلا فرصت نيست لذا مصاحبه پيوست كه بعضا به اين تفاوت اشاره دارد و در سال 1381 با شماره اول نشريه "كتاب نوشتن" انجام شده است را تقديم مي كنم.


يك سرمقاله و يادداشت خوب چه ويژگي‌هايي بايد داشته باشد؟
در ابتدا بايد در مورد وظيفه روزنامه‌نگار يا ژورناليست و نوشتن براي روزنامه توضيح داد كه ژورناليست توليدكننده حقيقت نيست. البته در اينجا بخش خبر مد نظر نيست، بلكه بخش يادداشت مورد توجه است. اغلب دانشمندان در مورد حقيقت حرف مي‌زنند و توضيح مي‌دهند، ولي آنان به خودي خود جامعه را متحول نمي‌كنند چون زبان علم چه در حوزه علوم دقيق و چه در حوزه علوم اجتماعي، زبان پيچيده‌اي است كه مردم درك خيلي روشني از آن ندارند. بنابراين صرف دانستن يك مسأله به رفتار منجر نمي‌شود و مسأله اساسي اين است كه روزنامه‌نگار چطور مي‌تواند دانش توليدشده در جامعه را عملياتي كند و خواننده را در موقعيت عملياتي آن دانش قرار بدهد.
به عنوان مثال همه ما مي‌دانيم كه دروغ گفتن بد است ولي ممكن است عده‌اي دروغ بگويند. كسي كه فيلسوف يا معلم اخلاق است، دروغ را نهي مي‌كند، ولي وظيفه روزنامه‌نگار اين است كه در يك موقعيت اساسي به فرد نشان بدهد كه چرا دروغ بد است و چه تبعات و نتايجي دارد. در اين صورت نوشته روزنامه‌نگار حتي براي آن معلم اخلاق و فيلسوف جذاب است، هر چند حرفي اضافه بر گفتار فيلسوف يا معلم اخلاق گفته است.
به طور روشن بايد گفت وقتي يك فيلسوف، فلسفه‌اي را بيان مي‌كند، روزنامه‌نگار آن را عملياتي مي‌كند و برحسب موقعيتي كه در جامعه پيش مي‌آيد مي‌تواند يادداشتي بنويسد، از زاويه‌اي به موضوع نگاه كند كه نشان دهد چرا ديدگاه آن فيلسوف درست است، و اتفاقاً خود آن فيلسوف هم با لذت از آن مطلب استفاده مي‌كند. در واقع مطلبي كه روزنامه‌نگار گفته است، حلقه واسطي بين دانشمند و مردم است.
در اينجاست كه كار و حرفه روزنامه‌نگاري شكل مي‌گيرد. روزنامه‌نگار نه فيلسوف است و نه جامعه‌شناس ولي بايد برحسب چارچوبي كه در آن كار مي‌كند، با مسائل آشنا باشد. روزنامه‌نگار، فرد فرصت‌طلبي است (البته از بعد مثبت آن) كه تلاش مي‌كند يك ايده براي مردم عملياتي شود و مي‌تواند آن را در قالب يادداشت يا سرمقاله عنوان كند.
يك يادداشت و سرمقاله خوب نيز يادداشتي است كه به فرد اطلاعات نمي‌دهد و دانش او را اضافه نمي‌كند، چرا كه ممكن است خواننده آن دانش را داشته باشد، در اين صورت روزنامه‌نگار با نوشتن سرمقاله يا يادداشت خوب، اين دانش را براي او دروني مي‌كند. روزنامه‌نگار متبحر، روزنامه‌نگاري است كه از آگاهي و دانش توليدشده توسط دانشمند و نيز از فرصت‌هايي كه در جامعه به وجود مي‌آيد، به خوبي استفاده كرده، آن را به نحو موثري به جامعه و خواننده تزريق كند.
يكي از راه‌هاي اين كار يادداشت يا سرمقاله‌نويسي است كه مي‌توان گفت يك ركن مهم روزنامه محسوب مي‌شود.
يكي به لحاظ شكل يادداشت است. به نظرم مي‌آيد كه اهميتش زياد است. اولين نكته، تيتر يادداشت است. هميشه يك بخش قابل توجهي از ذهنم را تيتر يادداشت مشغول مي‌كند. البته اين بدان معنا نيست كه تمام تيترها، مي‌توانند خيلي جذاب باشند، بعضي مواقع هم تيترها، بسيار عادي مي‌شوند. ولي در بسياري از مواقع، مي‌توان تيتري انتخاب كرد كه خود تيتر اثرگذار و به اصطلاح معنابخش است. اگر يك وقت فرصتي بكنيد و كتاب قدرت، قانون و فرهنگ و يا از لس‌آنجلس تا قزوين را نگاه كنيد و تيترها را ليست كنيد، بدون توجه به مطلبش، مي‌بينيد كه بخشي از تيترها جذابيت دارند.
نكته ديگر كه در يادداشت‌نويسي مهم است، پاراگراف اول مي‌باشد. بسياري از افراد پاراگراف اولشان را طوري مي‌نويسند كه از همان خط اول، رغبت خواندن را از خواننده مي‌گيرند. پاراگراف اول خيلي اهميت دارد. چون كسي كه مي‌خواهد يادداشت بخواند، بايد بداند كه از همان اول اين يادداشت چه مي‌خواهد بگويد. ولي اين به آن معنا نيست كه همه يادداشت را متوجه بشود، نه، او همه يادداشت را متوجه نمي‌شود. ولي پاراگراف اول فراز مهمي است كه از مطالعه آن كليت قضيه را متوجه مي‌شود. پاراگراف نخست و آخر در سرمقاله و يادداشت بسيار مهم است. پاراگراف آخر با خداحافظي تمام نمي‌شود. شايد بهتر اين است كه پاراگراف نخست سرمقاله بريده شود. يعني خواننده را در ابهام نگاه دارد و سؤال يا مسأله‌اي را باقي بگذارد. اين دو پاراگراف بسيار مهم هستند اما به اين معنا نيست كه وقتي خواننده پاراگراف نخست را مي‌خواند چيزي از آن متوجه نشود و سراغ پاراگراف‌هاي بعدي برود.
خواننده در پاراگراف نخست بايد بفهمد كه قرار است چه چيزي گفته شود و پاراگراف‌هاي بعد را مي‌خواند تا جزئيات پاراگراف نخست را بداند.
پاراگراف نخست نبايد فاقد فراز باشد. كشش قضيه در همان پاراگراف نخست مشخص مي‌شود و سرمقاله و يادداشت نيز بايد مثل فيلم و داستان كشش داشته باشد.
يادداشتي خوب است كه خواننده نخواهد از يك پاراگراف رد شود و به پاراگراف بعدي برسد تا ببيند در آن قسمت چه نوشته شده است. اگر اين حالت براي يك يادداشت به وجود آمد، به معناي وجود اشكال در آن است. يادداشت بايد به نحوي كشش داشته باشد كه خواننده بر خواندن همان موضوع و پاراگراف و جملات اصرار داشته باشد و احساس كند كه در صورت رد كردن هر كدام از آنها نمي‌تواند مطالب بعدي را آن طور كه هست به دست آورد و درك كند.
يكي از مسائلي كه فكر مي‌كنم در يادداشت‌نويسي و سرمقاله بسيار مهم است، نحوه ورود به اين معناست. در واقع بسياري اتفاق‌ها در جامعه رخ مي‌دهد كه نمي‌توان به طور مستقيم وارد آن شد. خواننده مي‌فهمد كه شما ممكن است يك بحث حقوقي يا جامعه‌شناسي يا منطق اقتصادي را مطرح كنيد. اما توجه داشته باشيد كه نبايد به هيچ وجه به آن موضوع مورد نظر مستقيم حمله كرده يا از آن دفاع كنيد.
هنر يادداشت‌نويسي در اينجاست كه خواننده را از سطح موضوع بالاتر مي‌برد و به صورت عملياتي و عيني يك حالت انتزاعي به آن مي‌دهد.
نكته بعد، انسجام مطلب است. يعني نحوه ورود به قضيه بايد به نحوي باشد كه كشش داشته باشد. به اصطلاح فيلمنامه‌نويسان و هنرمندان كه اشاره به كشش فيلم مي‌كنند، يادداشت هم بايد كشش داشته باشد.
يعني موضوع خود يادداشت؟
موضوع، بحث ديگري است كه هنوز وارد آن نشده‌ام. من بحث شكلي مي‌كردم. يادداشت بايد كشش داشته باشد. اگر كشش نداشته باشد، طرف نمي‌خواند. يك بخش مهم ديگر هم پاراگراف يا جمله آخر يادداشت است. يك يادداشت خوب آخرش معمولاً بايد با يك ضربه تمام شود. يا پاراگراف آخر يادداشت معمولاً يك فراز ديگري است، يعني نقطه اوج يك يادداشت است. شايد يك يادداشت خوب، تيترش از جمله آخرش انتخاب شود. از لحاظ محتوا هم يك يادداشت خوب مي‌تواند يا به طور مستقيم به موضوع بپردازد، يا اينكه مي‌تواند ظاهرش بي‌ارتباط با موضوع روز باشد، ولي خواننده وقتي كه آن را مي‌خواند، كاملاً متوجه مي‌شود كه آن يادداشت يك مسأله روز را مطرح مي‌كند. ...نكته ديگري كه در يادداشت‌ها برايم اهميت دارد، اين است كه يادداشت خوب كمتر به افراد مي‌پردازد. البته شما بعضي مواقع مجبوريد به افراد بپردازيد. مثلاً همين امروز يادداشتي نوشتم و جملاتي از آقاي مبشري را نقل كردم. ولي خواننده مي‌فهمد كه منظور و مخاطب يادداشت آقاي مبشري نيست. يعني اين مي‌تواند آقاي حسني باشد، حسيني باشد، جعفري باشد. بنابراين يادداشت بايد كمتر به شخص بپردازد، حتي اگر جاهايي بشود اسم شخص را نياورد بهتر است. مي‌توان به جاي آن، مابه‌ازاي اجتماعي ـ فرهنگي‌اش را آورد كه ذهنيت فرد را نسبت به موضوع حساس نمايد. خواننده خودش خود به خود تطبيق به شخص هم مي‌دهد. البته متذكر مي‌شوم كه هميشه نمي‌شود تمام اين مراحل را طي كرد. بايد توجه داشت كه پاراگراف اول عالي باشد، پاراگراف آخر مثلاً فراز داشته باشد. عموماً بايد اينها را رعايت كرد.
آقاي عبدي حالا اگر بخواهيم به همين بحث فرم بپردازيم، شما گفتيد كه بايد كشش داشته باشد، انسجام مطلب داشته باشد. چه جوري مي‌شود به آن رسيد؟ مي‌شود اين كشش را عيني‌تر بگوييد؟ يا نمونه براي آن بياوريد؟
در درجه اول يادداشت نمود مكتوب آن چيزي است كه نويسنده در ذهنش با آن درگيري دارد، و از اينجاست كه مي‌شود به قضيه رسيد، مثلاً اگر در دفتر روزنامه نشسته باشيد و في‌البداهه بگويند يك يادداشتي بنويسيد كه موضوع اين يادداشت تعلق ذهني خودت نباشد، يا با آن درگير نباشي، در نهايت چيز بي‌خاصيتي درمي‌آيد. البته تمام اين گزاره‌هايي كه مي‌گيريم، گزاره‌هاي منطقي نيست، گزاره‌هاي احتمالي است. ممكن است في‌البداهه به يك نفر بگوييم يك مطلبي بنويس و مطلب خوبي بنويسد. ولي عموماً خوب در نمي‌آيد.
بنابراين يادداشت خوب آن است كه فرد با موضوع آن درگير باشد. حالا بگذاريد مثالي برايتان بزنم. الان براي من كمتر اين وضع پيش مي‌آيد. ولي وقتي كه در «سلام» بودم، اين وضع بود. مثلاً ممكن بود با يك يادداشت دو روز كلنجار بروم. پشت ماشين كه نشستي، تمام وقت‌هايي كه به ظاهر...
باطل است...
باطل است، يا پِرت است. از توي حمام بگير تا حتي موقع غذا خوردن با آن موضوع در ذهن بازي مي‌كني. يعني به مرور متوجه مي‌شوي كه اين قضيه ابعاد مختلفي دارد. كوشش مي‌كني يك نكته جديدي ببيني. وقتي كه موضع خوب در ذهن طراحي شد، يادداشت جواب مي‌دهد. به نظر من يادداشت خوب يادداشتي است كه يك ضرب هم نوشته مي‌شود، يعني شما ديگر خيلي دستكاري در آن نمي‌كنيد.
يعني پخته شده...
بله يعني شما فقط مكتوب مي‌كنيد. تمام آنچه را در ذهنتان است مكتوبش مي‌كنيد. چون آن در ذهنتان است، با همان مي‌آييد جلوي مثلاً موارد خيلي زيادي هست، كه مهمترين يادداشتم را در يك ربع ساعت نوشته‌ام. يك ربع، بيست دقيقه‌اي مي‌نويسم تا تمام بشود. اما اين به آن معنا نيست كه آن مسأله فقط يك ربع، بيست دقيقه مسأله نويسنده بوده» است. بارها برايم پيش آمده، مثلاً يكي دو روز اين مسأله در ذهنيت آدم هست و آن را مي‌پردازد و به آن فكر مي‌كند. همين وقت‌هاي مرده، بهترين وقت‌هايي است كه مي‌شود به آن فكر كرد.
بنابراين، اينكه مي‌گوييد چه جوري اينها شكل مي‌گيرد دقيقا برمي‌گردد به اينكه آن مسأله براي خود آن فرد چقدر منسجم و در واقع چارچوب‌دار باشد، آن وقت در نوشته هم منسجم و چارچوب‌دار درمي‌آيد. اگر نباشد، نه. من تجربيات خودم اين طوري است كه مثلاً اگر موضوع يادداشت به مسأله ذهني من برگردد و در نتيجه با علاقه بنويسم، بهترين و لذت‌بخش‌ترين كار هم اگر نزدم باشد، آن را كنار مي‌گذارم و يادداشت را مي‌نويسم. يعني امكان ندارد كسي كه اين يادداشت را مي‌خواهد بنويسد، به او احساس گرسنگي دست بدهد. در اين موضوع ترديد نداشته باشيد. يعني آن را با هر چيز ديگري كه مي‌خواهد باشد عوض نمي‌كند. اگر اين طوري باشد، يادداشت خوب درمي‌آيد. اگر اين نباشد، خوب چيز ديگري مي‌شود.
يكي از مسائلي كه در يادداشت‌نويسي خيلي اهميت دارد، اين است كه، هر لحظه كه مي‌نويسيد بايد اين قدرت را داشته باشيد كه خود را جاي مخاطب قرار بدهيد. آن هم انواع مخاطب، هم مخاطبي كه همفكر توست، هم آن كسي كه مخالف است. البته اين را بايد تمرين كنيد. يادداشت‌نويس بد، يادداشت‌نويسي است كه فكر مي‌كند چون خودش اين طور مي‌فهمد، همه هم اين طور مي‌فهمند. يادداشت‌نويس خوب كسي است كه دقيقاً همان لحظه برود جاي مخالفش قرار بگيرد و فكر كند او الان از اين نوشته چه برداشت مي‌كند؟ يادداشت‌نويس بايد تندترين انتقاد ممكن را خودش به يادداشت بكند. ممكن است شما از موقع يك قاضي به يادداشت نگاه كنيد و ببينيد اشكال حقوقي آن چيست؟ ممكن است از يك موضع مخالف سياسي به آن نگاه كنيد. از همه زواياي ممكن بايد در همان لحظه به آن نگاه كنيد و از همان زوايا آن را نقد كنيد. اگر يادداشت‌نويس اين كار را نكند، معمولاً يادداشتش با ده‌ها مشكل مواجه مي‌شود، چون يادداشت خوب، آن است كه مخاطب دارد، اثر دارد و اگر از زاويه خود آن تأثيرپذيرها يا مخاطب‌ها به آن توجه نشود، ممكن است وقتي كه يادداشت بيرون مي‌آيد با چندين اشكال منطقي يا حقوقي مواجه باشد، اين هم يكي از نكاتي است كه به نظرم در يادداشت بايد خيلي به آن توجه كرد.
يكي ديگر از نكاتي كه در نويسندگي و سرمقاله‌نويسي متأسفانه ميان ايراني‌ها كم به آن توجه مي‌شود، اين است كه به نقد آن اهميت نمي‌دهند. طرف، يك يادداشتي نوشته، نمي‌‌خواهد يك «و» هم كم يا زياد بشود. اين اصلاً امكان ندارد. ممكن نيست كسي با اين وضع بتواند در روزنامه‌اش يا در جامعه‌اش مفيد واقع بشود. مثلاً وقتي كه شما يادداشت مي‌نويسيد، به چهار نفر از دوستانتان بدهيد كه بخوانند، اگر آنها نفهميدند، ولو اينكه شما مطمئن باشيد كه اين يادداشت العياذبالله وحي مُنزل است، اگر آنها نمي‌فهمند بگذارش كنار. براي اينكه وقتي نمي‌تواني چهار تا همفكر و دوستت را قانع كني، مطمئن باش حتي اگر حق هم با شما باشد، چهار نفر مخالفت را هم نمي‌تواني قانع كني. اين يكي از نكاتي است كه معمولاً نويسنده‌ها كمتر به آن توجه مي‌كنند. در حالي كه نويسنده‌اي كه دستش را به قلم مي‌برد و يادداشت مي‌نويسد، و به محيطي مي‌رود كه يك جمع عاقل‌اند بايد به نظرهاي ديگران توجه كند. ولي اگر به محيط نادانان مي‌رود كه شايسته مشورت نيستند در اين صورت بهتر است كه اصلاً نرود و بيخود مي‌رود. اگر به يك محيطي مي‌رود كه احساس مي‌كند رفقايش عاقل‌اند، خوشحال باشد كه اگر آنها نفهميدند، مي‌تواند مطلب را تغيير بدهد. بايد خوشحال بشود، نه اينكه ناراحت بشود.
وقتي كه من در سلام كار مي‌كردم، يادداشتم را مي‌دادم به آقاي موسوي خوئيني‌ها، مي‌گفتم خوشتان نيامد، آن سطل باطله، ردش كنيد برود. و البته اين كمتر پيش مي‌آمد. وقتي شما نتوانيد آدم عاقلي را قانع كنيد، چطور آدم متوسطي را مي‌توانيد قانع كنيد؟
البته بعضي از افراد هم بودند كه از ابتدا مي‌آمدند و يادداشت خود را حروفچيني مي‌كردند و غلط‌گيري شده و كامل تحويل مي‌دادند تا مبادا يك كلمه از آن كم يا زياد شود؟ بديهي است كه چنين كاري صحيح نيست. مثلاً من هيچ وقت يادداشتم را حروفچيني شده به مدير مسئول نمي‌دهم. اگر حروفچيني شده هم بدهم، پرينت اول را مي‌دهم. براي اينكه او بايد خط بزند، غلط‌گيري كند. ولي مثلاً طرف مي‌آيد و چاپ آخر يادداشت را مي‌آورد. غلط‌گيري شده، فرمت شده، تر و تميز!
يعني يك امضا بكنيد، ما برويم.
آره. خوب معلوم است آدمي كه مي‌خواهد نظر بدهد، رغبت نمي‌كند اين را بخواند. يعني كه اين را بايد بخواني و به قول معروف آش كشك خالته بخوري پاته، نخوري پاته. مي‌خواهم بگويم كه اينها تمام كمك مي‌كند كه مطلب انسجام خودش را حفظ كند، و به دست بياورد.
آقاي عبدي مي‌شود يك مقدار مصداقي تعريف كنيد؟ در ميان يادداشت‌نويس‌هاي نشريات، يا در يادداشت‌هاي خودتان كه اين مشخصات را داشته‌اند چگونه بوده؟ يا انواع تيترها كه به كتاب از لس‌آنجلس تا قزوين اشاره كرديد؟
اگر به كتاب نگاه كنيد، مي‌توانم با اطمينان بگويم كه نيمي از تيترهاي آن براي خواننده جذاب است. يعني تيتر را نگاه مي‌كنيد، علاقه‌مند مي‌شويد كه آن يادداشت را بخوانيد.
يعني تيتر بايد معنا داشته باشد؟ يعني اينكه آدم بخواهد برود و ببيند كه جريان چيست؟
ببينيد چيزي كه من مي‌خواهم بگويم اين است كه تيتر نبايد كليشه‌اي باشد. خيلي از تيترها را كه نگاه مي‌كنيد، كليشه است. كوشش نمي‌كنند كه يك ابهام يا ايهام يا جذابيتي در آن باشد. مثال مي‌زنم، «از لس‌آنجلس تا قزوين»، خوب تيتر فوق‌العاده جذابي بود. يعني اين قدر تيترش جذاب بود كه وقتي روي كتاب هم گذاشته شد، عنوان كتاب هم جذاب شد. يا مثلاً يك يادداشت من اين بود: «ديوار كوتاه فرهنگ» كه همزمان آن ضرب‌المثل را تداعي مي‌كند كه هر كسي از ديوار كوتاه بالا مي‌رود. خود اين تيتر يك مقدار حساسيت در ذهن فرد ايجاد مي‌كند. مثلاً تيتر «انقلاب عليه تحقير»، در آن موقعيت معنادار بود. من فكر مي‌كردم اين تيتر بسيار جذابي است. و يا تيترهايي مثل:
«احساس رها شدن»
«از لس‌آنجلس تا قزوين»
«دست‌راستي‌ها حق تقدم دارند!»
«نقطه عطف!»
«بگذار صد گل بشكفد.»
«حد لزوم، حد كفايت»
«ملكه راسخه عدالت!»
«تقسيم علم يا تقسيم قدرت؟»
«آقاي جنتي خسته نباشيد!»
«سماع وعظ كجا، نغمه رباب كجا؟»
«هشدار، هشيار»
«تقويت بخش چهارم اقتصاد، در پرتو سياست تعديل»
«سلام عليكم، با عرض خسته نباشيد، خواهش مي‌كنم...»
«قانوني كردن فشارهاي غير قانوني»
«طبقه جديد»
«بگذار زن و فرزندم بميرند، ولي اين عمل خلاف رو نشود»
«قيصريه را آتش نزنيم.»
«نيم سال انتخابات»
«جا خالي سياسي»
«شش روز تاريخي»
«گوشت قرباني عدالت»
«هر دو گروه اول شدند.»
«اهداف عالي، راه‌حل‌هاي نازل، نتايج نازل‌تر»
«ديوار كوتاه فرهنگ»
«فرار به جلو»
يا حتي «ماملو» ...
سد ماملو، مثلاً اگر سد كرج بود، جذابيت نداشت. حتي اضافه شدن كلمه سد هم خوب نيست. خود اين ماملو يك كلمه ناآشنايي است. همه فكر مي‌كنند كه اين چيه؟ ماملو يعني چه؟ ولي مثلاً اگر سد كرج بود و تيتر مي‌زديد سد كرج، خوب يعني چه؟ يا حتي اگر كرخه را هم تيتر مي‌كرديد به درد نمي‌خورد. ولي خود ماملو يك جوري است كه همه برايشان جذاب است و مي‌خواهند بخوانند ببينند كه آن چيست.
نكته اساسي ديگر فراز و فرودهاي يادداشت است. يعني اينكه يادداشت مي‌تواند فراز و فرود داشته باشد.
آيا اين تكنيك دارد؟ يعني اگر ما بخواهيم يك سوژه را تبديل به يك يادداشت كنيم، شما چه توصيه‌اي داريد؟
ما انواع مخاطب داريم. مثلاً در مورد يادداشت‌هايم مي‌توانم بگويم، آن كساني كه مخاطب يادداشت هستند، يعني يادداشت عليه آنهاست، تقريباً ترديد ندارم كه از خواندن يادداشت عصباني مي‌شوند، ولي احساس مي‌كنند چيزي هم نمي‌توانند بگويند. به همين دليل اگر در يك يادداشت مطلب غلطي نوشتيد خودتان فوراً آن را اصلاح كنيد.
يك مثال برايتان بزنم، من يك بار در سلام، در يك يادداشتم نسبت به بانك مركزي اشتباهي كردم. بلافاصله فردا اصلاحش كردم، با يك يادداشت ديگري؟ چون متوجه بودم چنانچه به بانك مركزي اجازه بدهيم كه جواب يادداشت را بدهد قبل از اينكه خودمان اصلاح كنيم، همان يكي را مي‌گيرد، تمام آن يادداشت‌ها و نوشته‌هاي ديگر را زير سؤال مي‌برد. اين هم يكي از نكات مهم است.
در يك يادداشت سعي كنيد مسأله مبهم و يا چيزي كه به آن شك داريد ننويسيد. خيلي مهم است كه اگر من نمي‌دانم سن شما چقدر است، به عدد اشاره نكنم، يا اگر نمي‌دانم شغلتان چيست. چه اهميتي دارد كه راجع به شما مي‌خواهم يادداشت بنويسم بدانم كه شغلتان الف است يا ب است. اگر ندانم كدام است و بنويسم ب، شما كه مي‌خواهيد جواب بدهيد مي‌گوييد تو كه هنوز نمي‌داني شغل من الف است بقيه حرف‌هايت هم بي‌پايه است. حالا هيچ ارتباطي هم به قضيه ندارد. بنابراين در يادداشت‌نويسي بايد به شدت سعي كنيد مواردي كه به آن اطمينان نداريد، نياوريد. حتي اگر نسبت به موضوعي يك ذره اطمينانتان كم است، بايد به صورت مشروط و با اما، اگر و احتمالاً گفته شود.
يكي ديگر از نكاتي كه در يادداشت‌نويسي خيلي به آن اهميت مي‌دهم، اين است كه وقتي يك موضوعي را مي‌خواهيد عليه يك كسي كه قدرت دارد بنويسيد، هيچ وقت با ضمير مخاطب با او رفتار نكنيد. اين يك مسأله كليدي است كه من كمتر ديده‌ام در يادداشتي اين نكته رعايت شود. اگر شما مي‌خواهيد بر كسي كه قدرت دارد تأثير بگذاريد، به او نگوييد كه چرا اين كار را كرد؟ چرا آن كار را كردي؟ اين فايده ندارد. اين شجاعت را مي‌رساند، ولي كمي هم بلاهت را تداعي مي‌كند. شما مي‌توانيد بگوييد چرا اين كار را مي‌كنيم؟ مي‌دانيد زهر آن و تندي و تيزي آن كاملاً گرفته مي‌شود، در حالي كه موضوع كاملاً سر جايش هست و نه تنها هست، بلكه تأثيرگذاري موضوع را تشديد مي‌كند. وقتي كه شما مي‌گوييد چرا اين كار را مي‌كنيم، يعني اينكه به موضوع پرداخته‌ايم و نه به فرد. فرد را بگذاريم كناري ببينيم اين كارد درست است يا غلط؟ ممكن است ديده باشيد كه بخش عمده‌اي از يك يادداشت، مطلبي ندارد، ولي يادداشت تند است چرا كه خطاب به صاحب قدرت است. اگر تنديش را بگيريد از يادداشت مطلب قابل توجهي باقي نمي‌ماند، اين در واقع تند كردن يادداشت است، تحت‌الشعاع قرار دادن مضمون در مقابل تندي و تيزي مطلب است. به نظر من مضمون يك يادداشت خوب هيچ وقت نبايد تحت‌الشعاع هيچ چيز ديگر آن قرار بگيرد. اگر قرار بگيرد در واقع يادداشت نيست، يك دعوا و ابراز شجاعت و شايد هم خالي كردن عقده است كه موضوع آن متفاوت است. ولي اينكه چه جوري مي‌شود سوژه را تبديل به يادداشت كرد؟ نمي‌دانم، شايد يك نوع تربيت باشد، يك نوع تجربه باشد، شايد اگر ما مصداقي صحبت كنيم بهتر باشد.
مصداقي كه مي‌گوييد، آيا مي‌توانيد از كسي مثال بزنيد كه در يادداشت خود اين نكات را رعايت كرده؟ تيتر، ساخت و اين مسائل را؟
يك بخشي قابل توجهي از يادداشت‌هاي آقاي «بهنود» اين ويژگي‌ها را دارد. البته او از يك موضوعي برش مي‌زند و مي‌رود به گذشته؟ معمولاً هم به ظاهر به هيچ كس كاري ندارد و همه هم مي‌دانند كه قضيه چيه، ولي هيچ عيان و لخت نيست. يادداشت لخت و عيان به نظرم هيچ كمكي به جامعه نمي‌كند. حتي در يك جامعه آزاد كه بتوان لخت و عيان صحبت كرد به نظرم هيچ فايده‌اي ندارد. لخت و عور بودن يادداشت نشانه ضعف آن است.
يعني در واقع يك سفره‌اي بچينيد كه همه چيز در آن باشد؟ مخلفاتي در آن باشد؟
مثلاً مي‌خواهيم بگوييم كه فلان آقاي صاحب قدرت هيچ نمي‌فهمد. خوب اينكه يك گزاره است. مي‌توانيم بنويسيم آقا تو هيچي همي. ولي نه ثابت كرده‌ايم كه وي نمي‌فهمد، نه كمكي به قضيه كرده‌ايم و نه روي خود او تأثير گذاشته‌ايم. درحالي كه شما مي‌توانيد بگوييد كه نه آقا شما خيلي هم مي‌فهميد! اما اين نكته شما دچار اين اشكال است. بگوييم اين نكته‌مان، نه نكته‌تان، اشتباه است و بگوييم اينجا اگر اين كار را بكنيم دچار اين اشكال است. آخرش هم كه يادداشت را مي‌خوانيد، هم ثابت كردي او نمي‌فهمد، هم روي خود آن شخص تأثير گذاشتي، هم روي مخاطبت، و هم اينكه در يك جامعه نسبتاً بسته حساسيتي را برنيانگيخته‌اي.
مثلاً يكي از مواردي كه نويسندگان مي‌توانند براي يادداشت‌نويسي خوب تجربه كنند مسئول ستون تلفن‌هاي مردمي شدن است. حالا به شما مي‌گويم چرا. شما وقتي كه مسئول اين ستون باشيد، انتقاد كردن، به شما شروع مي‌شود و لذا بايد نوعي از گفتگو را ياد بگيريد كه زمينه را براي تعامل با منتقدان و با مردم فراهم كند، به نحوي كه آنان را عصباني نكند و بر آنها اثر هم داشته باشد.
اگر آدم اول ياد بگيرد كه با تك‌تك مردم، با آن كسي كه هيچ هويت رسمي و شهره يا شناخته شده‌اي ندارد، چه جوري حرف بزند و چه جوري تعامل كند، به نظر من اين نقطه شروع است براي اينكه ياد بگيرد با صاحب قدرت چه جوري حرف بزند.
آقاي عبدي، در يادداشت‌هايي كه در تاريخ مطبوعات ايران نوشته شده، مي‌شود بفرماييد در قالب‌هاي مختلف چند دسته يادداشت داريم، مثلاً آيا مي‌توانيد بگوييم يك فرم يادداشت‌هاي تحليلي داريم، يك فرم يادداشت‌هاي انتقادي داريم؟
بخشي از يادداشت‌ها به موضوع مي‌پردازد و يك موضوع محور يادداشت است. موضوعي است كه اتفاق افتاده و افراد در مورد آن حرف مي‌زنند. اين موضوع عيني هم هست. مثلاً شما «ماملو» را كه مي‌گوييد، اين موضوع، عين يك اتفاقي است كه افتاده، ولي يك وقتي هست كه يادداشت به يك موضوع انتزاعي مي‌پردازد. مثال مي‌زنم. الان اين يادداشت‌هاي آقاي ديهيمي را شما نگاه كنيد. از اين وضعيت مي‌آيد بيرون و موضوع انتزاعي را مطرح مي‌كند و راجع به آن بحث مي‌كند. به نظر من اينها اصلي‌ترين يادداشت‌هاي مطبوعاتي هستند. البته اين نوع يادداشت‌ها به تنهايي كفايت نمي‌كنند. ولي اينها اثرگذارترين يادداشت‌ها هستند. يادداشت‌هايي كه به موضوعات انتزاعي پرداخته‌اند. مثلاً من خودم در سلام، حدود نيمي از يادداشت‌هايم، انتزاعي بود آنها را بيشتر دوست دارم تا آن يادداشتي كه در يك مقطعي يك حرفي راجع به آن زده شده است.
يادداشت‌نويس خبره سعي مي‌كند يك واقعه‌اي را بگيرد، از آن شروع كند و به مسائل انتزاعي برسد. مثلاً آن يادداشت «از لس‌آنجلس تا قزوين»، اصلاً ديگر به اصل واقعه كاري ندارد و فقط براي ورود به بحث اندكي به آن واقعه مي‌پردازد.
آن مسأله بهانه بود برايش...
بله، حالا يك يادداشت هم هست كه خيلي تند و انتقادي است. من خودم خيلي از اينها خوشم نمي‌آيد و فكر نمي‌كنم خيلي هم مشكلي را حل كند. ببينيد تندي دو جور است. مثلاً يادداشت‌هاي خودم از يك بُعد تند است. از حيث موضوع كه نگاه مي‌كني تند است، ولي كوشش مي‌كنم، و خواننده هم اين را مي‌فهمد، كه به لحاظ بياني تندش نكنم. اگر بخواهم يك تمثيلي بزنم، اين مهم است. يك يادداشت خوب مثل يك غذاي خوب است كه تندي و شوري و اينها همه بجا باشد و هيچ كدام جاي مزه اصلي غذا را نگيرد و در خدمت آن باش.
البته يك جاهايي هم خوب است كه به مخاطب يادداشت محترمانه متلك بگوييد. ولي هيچ كدام از اين متلك‌ها نبايد مطلب شما را تحت‌الشعاع قرار بدهد. مثال روشن آن فيلم است. موسيقي خوب اين است كه شما وقتي فيلم را از اول تا آخر مي‌بينيد، اصلاً به موسيقي آن توجه نكنيد. مي‌گويند بهترين موسيقي خوب اين است. اگر موسيقي فيلم به گونه‌اي باشد كه اصل فيلم تحت‌الشعاع قرار گيرد، آن موسيقي مفيد نيست. مثلاً در يك يادداشت، دست انداختن، و تعريف و تلميح خيلي هم خوب است و من در آداب نقد هم حتماً از ا ين امر دفاع مي‌كنم، ولي اين بايد عين موسيقي فيلم باشد. يعني شما وقتي كه مي‌خوانيد و مي‌رويد، اصلاً متوجه اينها نشويد. اينها فقط يادداشت را خيلي جذاب و شيرينش مي‌كنند. يادداشت به هر حال هدفش تأثيرگذاري است، آن هم تأثير در موقعيت خاص. مثلاً شما وقتي فلسفه ارسطو را مي‌خوانيد، اين هم تأثير مي‌گذارد. ولي اين مال يك وقتي است كه سر فرصت مي‌نشينيد و كتابي مي‌خوانيد. ولي زمان اصلي تأثيرگذاري يادداشت فرداست. امروز كه مي‌نويسيد، فردا عده‌اي مي‌خواهند آن را بخوانند و يك واكنش داشته باشند. اصلاً اگر برسد به پس فردا ديگر ممكن است به درد نخورد. بنابراين اين نوع تأثيرگذاشتن با تأثيرگذاشتن‌هاي ديگر كلاً متفاوت است.
آقاي عبدي اگر بخواهيم مروري بر يادداشت‌نويسي معاصر ايران داشته باشيم، از يادداشت‌هاي خوب و بدي كه به خاطر شما مانده، آيا مي‌توانيد مثال‌هايي براي ما بزنيد؟
من يادداشت‌هاي بد را نمي‌خوانم، يادداشت‌هاي خوب را هم مي‌نويسم ـ مزاح). تيپ‌هاي يادداشت‌ها مختلف است. مثلاً خانم «صدر» يادداشت‌هاي حقوقي خيلي خوبي مي‌نوشتند كه جايزه هم بردند. آقاي «رضوي فقيه» يادداشت‌هاي اخيرشان فوق‌العاده يادداشت‌هاي خوبي بود. يعني مخالف‌ترين آدم هم بخواند همراهي مي‌كند. اينها مهم است. البته اين را هم بگويم كه يك وقت شما اهميت را مي‌دهيد به مخالف‌ها، بعضي مواقع اهميت را مي‌دهيد به موافق‌ها. آن موقع كه اهميت را مي‌دهيد به مخالف، از ادبيات لطيف‌تر و راحت‌تري استفاده مي‌كنيد. آن موقع كه مي‌دهيد به موافق از ادبيات تندتري استفاده مي‌كنيد. بستگي دارد كه شما كدام هدف را دنبال مي‌كنيد. يك وقتي خودتان را مي‌خواهيد تقويت كنيد، يك وقت مي‌خواهيد طرف را تضعيف كنيد. اينها متفاوت است. ادبيات و لحن آن كلاً متفاوت است. ولي يك يادداشت خوب به نظرم يادداشتي است كه مجموعاً از ابتدا تا انتها يك لحن داشته باشد. مثلاً اگر در حوزه فلسفه دارد مي‌نويسد، تا آخر از همان منطق استفاده كند و برود جلو. در حوزه اقتصاد، در حوزه حقوق، در حوزه سياست، هر كدام را مي‌نويسد، منطقش تا آخر همان باشد. در واقع به آن حوزه‌اي كه انتخاب كرده پايبند باشد.
وقتي از منطق سياسي استفاده مي‌شود، در تمام طول يادداشت اين منطق بايد سياسي باشد، نمي‌توان بعداً از منطق جدلي يا ديگر منطق‌ها استفاده كرد. كلاً روح كلي يادداشت بايد با يك منطق مواجه باشد. مثلاً ممكن است در مورد قانون ماهواره از منطق حقوقي وارد شد. ولي وقتي كه با منطق جامعه‌شناسي وارد مي‌شويد، ممكن است كليت آن قانون را به لحاظ جامعه‌شناسي زير سؤال ببريد.
بنابراين يكي از نكات مهم اين است كه منطق يادداشت از ابتدا تا انتها كاملاً روشن باشد.
مي‌خواهم اين را بپرسم، از بين يادداشت‌هايي كه از گذشته و از چند سال پيش به يادتان مانده، كدام بهتر است؟ مثل يك فيلم قشنگ كه سال‌هاي پيش ديده‌ايد و الان وقتي راجع به فيلم قشنگ صحبت مي‌شود به ياد آن مي‌افتيد.


نمي‌دانم يك يادداشت را چقدر مي‌شود با يك فيلم مقايسه كرد. چون مي‌دانيد در طول سال، در يك مملكت پنجاه تا فيلم درست مي‌شود. يك هنرپيشه، يك كارگردان در طي يك سال، حداكثر يك فيلم مي‌سازند. ولي چه جوري مي‌شود يك يادداشت اين قدر خاطره‌انگيز باشد؟ نويسنده خوب مي‌تواند سالانه شصت، هفتاد و صد تا يادداشت بنويسد. اين صد تا يادداشت است كه در كنار هم يك كاري مي‌كند و هر كدام به تنهايي قابل مقايسه با كار يك كارگردان كه يك فيلم مي‌سازد نيست. اين دو وزنشان متفاوت است. اينكه بتوانيم يك چنين يادداشتي پيدا كنيم كه اين قدر تأثيرگذار باشد، شايد نشود در مورد يك يادداشت اين كار را كرد. فرصت‌طلبي يادداشت‌نويس خيلي اهميت دارد. مثلاً آن يادداشت «شش روز تاريخي». اين هم مثلاً يكي از عناويني بود كه خود عنوان جذاب بود. حالا شش روز چيه؟ تاريخي چيه؟ يك موقعيتي است و يك وضعيتي پيش مي‌آيد. ولي بعيد است كه بشود با يك يادداشت موضوع را جمع‌بندي كرد.
يك جور ديگر سؤال مي‌كنم. كدام يادداشت بوده كه خوانده‌ايد و با خود فكر كرده‌ايد كه كاش من آن را نوشته بودم؟
هيچ وقت نمي‌گويم كه كاش من نوشته بودم. براي اينكه هر كسي كار خودش را انجام مي‌دهد. نوعي از يادداشت‌نويسي اخيراً در سيستم مطبوعاتي ما آمد، عين مطالبي كه آقاي «قوچاني» مي‌نوشت.
گزارش يادداشتي...
حالا گزارش يادداشتي يا يادداشت‌هاي گزارش‌گونه. اصلاً ادبيات آنها متفاوت است. اينها يك مقدار الگوبرداري‌هايي است كه از گزارش‌هاي مطبوعات غربي شده است. ايرادي هم ندارد. ژورناليسم غربي است. اينها جذاب و تأثيرگذار است، ولي خوب شايد آن عمق كافي در يادداشت مثلاً آقاي «بهنود» و آقاي «جلايي‌پور» كه «خشك‌تر» مي‌نويسد را نداشته باشد. اينها يك نوع خاصي از ژورناليسم است كه مقداري هم رواج پيدا كرد. البته در فضايي كه آزاد نباشد، اين يادداشت‌ها به سرعت با مشكل مواجه مي‌شوند، مگر اينكه پرت و پلا بگويند كه ديگر به درد نمي‌خورند. ولي براي فضاي مملكت ما آن نوع يادداشت‌ها كه مسأله را يك مقداري در ايهام و ابهام مي‌گويند، اثرگذارتر و ماندني‌تر هستند.
آيا يادداشت‌هاي خبري هم داريم؟ يادداشت‌هاي آقاي گنجي كه عموماً مي‌آمدند يك خبري را مي‌دادند و پيرامون آن خبر شروع مي‌كردند به صحبت كردن و نوشتن؟ بعد همان را در يادداشت‌هاي بعدي تكرار مي‌كردند. مثل ماجراي قتل‌هاي زنجيره‌اي كه مدام آن را پيگيري مي‌كردند.
برخي از يادداشت‌هاي خوبي كه شما مي‌توانيد ببينيد، يادداشت‌هاي آقاي «قاضيان» در «راه‌نو» است، كه يادداشت‌هاي خوبي است. چون يادداشت با مقاله و يك موضوع خبري فرق مي‌كند. مطالب مورد نظر شما از آقاي «گنجي» احتمالاً كمتر در قالب يادداشت مي‌گنجد.
سؤال من همين است كه اصلاً يادداشت هست يا نه؟
نه، يك ستوني است كه يك مطلب را در آن پيگيري مي‌كند. ولي زمان اصلي تأثيرگذاري يادداشت يك مقداري فرق دارد. حالا حتي ممكن است بعضي مواقع به دلايل خاصي دو سه شماره هم بشود، ولي صدر و ذيل قضيه نشان‌دهنده يك وحدت مضموني است. آن كارها در واقع يك نوع افشاگري‌هاي مطبوعاتي بود و جايگاه خاص خودش را دارد.
ولي به شكل يادداشت‌نويسي، يادداشت آقاي «قاضيان» قابل ذكر است. در طراحي موضوع و روشن كردن ابعادش و اينكه خواننده آخرش متوجه مي‌شود كه يك مسأله‌اي را براي او حل مي‌كند. كارهاي ايشان در ذهنم به عنوان يادداشت‌هاي خوب مانده است. البته برخي سرمقاله‌هاي پيام امروز نيز اين ويژگي را داشت كه اينها در جشنواره مطبوعات امتياز هم آوردند. برخي از يادداشت‌هاي آقاي «زيدآبادي» هم خوب بود.
كوتاه و بلندي يادداشت چطور؟
در مورد كوتاه و بلندي دو عنصر را بايد در نظر گرفت. يكي زمان است. هنگامي كه «سلام» بود، اگر يادداشت بلند بود، اشكال نداشت. علتش هم اين بود كه خواننده يك روزنامه را قبول داشت و مي‌خواند. تعداد افراد نويسنده هم كم بودند. مطالب كم بود و شايد يك مقدارش مربوط به شروع كار بود. در آن موقع محيط اجتماعي تو را به راهي مي‌كشاند كه اگر مي‌خواستي مطلبي را بگويي، بايد طولاني و با مقدمات و توضيحات زياد مي‌گفتي.
آن زمان فقط آن يك روزنامه بود...
بله مي‌خواهم همين را بگويم. شما اگر طولاني‌ترين يادداشت را هم مي‌گرفتيد كه بخوانيد، حالا يك ساعت كه روزنامه مي‌خوانديد، اينها هم خوانده مي‌شد. ولي در محيط امروز يادداشت بلند خيلي جواب نمي‌دهد، و اين محدوديتهايي را به شما تحميل مي‌كند. تنوع موجود مطبوعات موجب مي‌شود كه اگر شما يادداشت بلندي ديديد، اصلاً نخوانيد. در واقع شما يك چيزي توليد كرده‌ايد كه كسي استفاده نمي‌كند.
نكته ديگر سرعت مسائل است. آن موقع مسائل و تحولات اجتماعي سريع و زياد نبود. وقتي كه سرعت زياد نباشد، خوب شما هم مي‌توانيد طولاني‌تر بنويسيد. ولي امروز سرعت مسائل و تحولات اين قدر زياد است كه متناسب آن، سرعت خواندن و سرعت اظهارنظر كردن زياد مي‌شود. در نتيجه يادداشت بايد كوتاه باشد. اين امر نبايد به قول معروف اطناب ممل و ايجاز مخل باشد. ايجازش نبايد مخل قضيه باشد.
مثلاً در يادداشت مشهور آقاي «مهاجراني»، «مذاكره مستقيم»، مي‌توانم بگويم كه در همان زمان ممكن بود همان يادداشت را نوشت و هيچ واكنش مخالف هم نداشته باشد و همه آن اثرهاي مورد نظر را هم داشته باشد. ولي به شرطي كه در سه شماره از آن بالا تا پايينِ ستون مطلب نوشته مي‌شد. براي اينكه يك يادداشت‌نويس نبايد فراموش كند كه در مقام رهبر يك حكومت نيست كه دستور بدهد امروز مذاكره مستقيم باشد يا نباشد. يادداشت‌نويس در واقع مي‌خواهد همه را به اين نقطه برساند، حالا درست يا غلط.
در واقع طرح موضوع مي‌كند...
بايد تصميم‌سازي كند، يعني تصميم‌گيران را به اين نقطه برساند. روزنامه جايي نيست كه دستور بدهيم اين طوري بشود. كسي فرمانده نيست. حتي ممكن است بگويد من با مذاكره مستقيم مخالفم. ولي مطلب را بايد به نحوي بنويسد كه خواننده به اين نقطه برسد. اين را فقط به طور مثال مي‌گويم، و ضرورتي به اجراي آن نيست. مسأله به اين پيچيدگي را اگر شقوق مختلفش را بگوييد و اجازه بدهيد كه خواننده خودش قضاوت كند بهتر است. ولي كار رهبران اين است كه دستور مي‌دهند فلان اتفاق بيافتد. هر يادداشتي كه مي‌خواهد دستور بدهد، به نظرم كار ضعيفي است.
در يك يادداشت خوب بايد كوشش بشود كه آخرش با يك سؤال تمام شود. نه اينكه تمام شد، از فردا برويم مذاكره مستقيم. نتيجه آنكه، يادداشتي كه پنج سانت بود، پنجاه سانت توضيح بعدي در پي داشت. خوب از اول پنجاه سانت بنويسيم كه مجبور نباشيم بعداً توضيح دهيم.
يك مسأله مهم كه بايد به آن توجه داشت اين است كه شرط روزنامه‌نگار خوب بودن اين نيست كه آزادي داشته باشد، شرط تبحر آن است كه آزادي را ايجاد كند و اين مسأله بسيار كليدي است. روزنامه‌نگار اصولاً حق گله كردن از نبود آزادي را ندارد. اين مردم هستند كه اين حق را دارند. وقتي بايد چيزي را ايجاد كنيم، يعني مسئوليت آن نيز با خودمان است و وقتي اين مسئوليت را داريم بايد بدانيم حرفي را بزنيم كه در آن چارچوب خاص امكان‌پذير بوده و به آزادتر شدن جامعه كمك مي‌كند. اين درست نيست كه يك روزنامه‌نگار بگويد جامعه بايد آزاد شود تا او بتواند حرف بزند. اين كار يك روزنامه‌نگار و يا سياستمدار نيست. كار اين دو ايجاد آزادي است. آزادي مقدمه لازم روزنامه‌نگاري نيست. رابطه روزنامه‌نگار و آزادي، رابطه شناگر و آب نيست، بلكه رابطه نوشته با نويسنده است. اين نويسنده است كه نوشته را ايجاد مي‌كند. ما بيشتر از آزادي به روزنامه‌نگار فهميده نياز داريم كه مطالب را با عقلانيت و در چارچوب آزادي موجود بيان كند. هدف نوشتن فراهم كردن آزادي است. اگر بپذيريم شرط لازم براي نوشتن وجود آزادي است، بايد به اين سؤال پاسخ بدهيم كه پس در اين صورت آزادي را چه كسي ايجاد مي‌كند؟ اين كليدي‌ترين مسأله‌اي است كه در حرفه روزنامه‌نگاري، به آن كمتر توجه شده است. نمي‌توان فعاليت روزنامه‌نگاري را مقيد و مشروط به وجود آزادي كرد. روزنامه‌نگار بايد توانايي اين را داشته باشد كه در چارچوب تعيين شده نوشته‌اي را درج كند كه به افزايش درجه آزادي كمك كند.
در يك نظام بسته، تيتر نكردن صحبت‌هاي يك شخصيت مهم خودش معناي سياسي دارد كه در نظام باز اين معنا را ندارد. بنابراين مطلقاً نبايد در حالي كه دغدغه اصلي روزنامه‌نگار گسترش و عميق كردن آزادي است، خود براي كار در بند آزادي باشد.
البته هر چند روزنامه‌نگاري نوعي از سياستمداري و سياست‌ورزي است، اما رقيق شده سياست است. سياست به معناي غليظ آن، در حزب بودن و كسب قدرت است. اما روزنامه‌نگاري بخش‌هاي عمده‌اي از آن محدوديت‌ها را ندارد و بيشتر از آنكه به كسب قدرت بپردازد، به تحول عام مقيد است. ولي به معناي روشن روزنامه‌نگار سياستمدار است، چون هر فعاليتي كه انجام مي‌دهد، عليه يا له قدرت، و در نقد آن است.
پانوشت:

1ـ «خطايي ديگر»، روزنامه نوروز، 15/6/1380، ص 1.
2ـ البته در نويسندگي هم اهميت دارد، اما مثلاً براي كسي كه كتاب مي‌نويسد، فرق مي‌كند. شما يادداشت مي‌نويسيد كه فردا مردم آن را بخوانند و همان فردا هم ضمناً مي‌خواهد اثر بگذارد. ببينيد اگر يادداشت‌هاي من در روزنامه سلام را امروز بگذارند در مقابلم، و بنده و شما بخوانيم، اصلاً ممكن است يك چيز ديگري از آن بفهميم. چون در حال حاضر يك فضاي ديگري است، ولي همان روزي كه آن نوشته شده، اثرهاي خاص خودش را داشته، تبعات خاص خودش را هم داشته است.
3ـ يادداشت «ماملو»
4ـ «پاسخ به يك سوال»، روزنامه نوروز، 3/6/1380، ص 14.
«قطره‌اي از اشكت را نثار مظلومان كن»، روزنامه نوروز، 7/6/1380، ص 14.
«رقيب بد، آفت جان خاتمي و اصلاح‌طلبان»، روزنامه نوروز، 13/6/1380، ص 14.
«پاسداري از مفاهيم»، روزنامه نوروز، 15/6/1380، ص 14.
«مصلحت و حقيقت» روزنامه نوروز، 21/6/1380، ص 14.
5ـ «سوفسطايي‌گري حقوقي»، روزنامه نوروز، 5/8/1380، ص 2.
«استقلال قضايي با كدام مفهوم؟»، روزنامه نوروز، 25/7/1380، ص 3.
«دانشگاه و آينده اصلاحات (1)»، روزنامه نوروز، 1/7/1380، ص 3.
«دانشگاه و آينده اصلاحات (2)»، روزنامه نوروز، 2/7/1380، ص 3.