يادداشت چند هفته پيش بنده درشهروند امروز و برخي نكات ديگر از سوي جناب دكتر جلائي پور مورد انتقاد قرار گرفت كه در شماره17 شهريور شهروند امروز چاپ شده است و اين يادداشت پاسخي به آن تعريض است كه دو هقته بعد در شماره 31 شهريور اين نشريه منتشر شده است.
توي دل چه كسي خالي ميشود؟
جناب آقاي دكتر جلاييپور در شماره 62 (17/6/1387) نشريه شهروند امروز مصاحبهاي در خصوص انتخابات آينده انجام دادهاند و در آن به دو نكته درباره بنده نيز اشاره داشتهاند كه بواسطه احترامي كه براي ايشان قايلم خود را موظف به ارايه توضيح مينمايم، بلكه مفيد واقع شود.
ايشان فرمودهاند كه: «يك زماني آقاي عبدي ميگفت خروج از حاكميت، اين ايده در آن زمان فقط يك رأي داشت و يك نفر آن را قبول داشت آن هم خود آقاي عبدي بود. ايده سياسي بايد به گونهاي باشد كه يك اجماع روي آن شكل بگيرد» در ادامه نيز در اين باره توضيح بيشتري دادهاند.
اين نقل قول ايشان از دو قسمت اخباري و انشايي تشكيل شده كه قسمت اخباري آن مطابق با واقعيت نيست، و قسمت انشايي آن نيز ناقص است و بايد تكميل شود.
اينكه خبر دادهاند كه ايده خروج از حاكميت فقط يك رأي و موافق داشت و آن هم بنده بودهام، كاملاً خلاف واقع است، اگر ايشان بيانيه پاياني كنگره سوم جبهه مشاركت را مطالعه كنند، حتماً متوجه خواهند شد كه اين نظر در آن بيانيه مورد تأييد كنگره قرار گرفته است. اگر هم ايشان از جزييات مسأله مطلع نباشند، ميتوانند از دوستان ديگر شوراي مركزي موضوع را جويا شوند. گذشته از اين نكته نسبتاً روشن، خوب بود كه احتياط شده و گفته ميشد كه اكثريت موافق نبود يا من كسي را به ياد ندارم كه با آن موافق باشد. بعلاوه من نميدانم كه آقاي دكتر جلاييپور در آن زمان در كدام جلسه رأيگيري حضور داشتهاند كه فقط بنده به اين نظر رأي دادهام و هيچ كس ديگر موافق آن نبوده است؟ چون بنده چنين چيزي را به ياد نميآورم. ضمن اينكه به لحاظ رفتاري معمولاً پرهيز ميكنم از اينكه در برابر يك جمع واجد حق رايگيري فقط بر رأي منفرد خود (گرچه آن را صائب بدانم) اصرار كنم و كار را به رأيگيري بكشانم! شايد منظورشان در كل جريان اصلاحات است كه من از آن اطلاعي ندارم چون در جلسات آنان نبودهام و نمايندگان مشاركت بايد از اين ايده دفاع ميكردند.
ضمناً جهت اطلاع آقاي جلاييپور عرض كنم كه اين ايده در بالاترين سطوح اصلاحات هم پذيرفته و حتي چگونگي و راهكار آن هم توافق شده بود، اما در عمل مثل همه موارد ديگر از سوي كساني كه قول و فعلشان در تضاد و تعارض است، ناديده گرفته و از آن عقبنشيني شد، كه در اين مورد قصد توضيح بيشتر ندارم.
نكته انشايي اظهارات ايشان اين است كه ايده سياسي بايد به گونهاي باشد كه يك اجماعي روي آن شكل بگيرد. با اين نظر كاملاً موافقم اما چند شرط را بايد در نظر گرفت. اول اينكه رسيدن به اجماع از خلال بحث و گفتگوي مفصل و آزاد و خارج از جوسازي و عصبانيت صورت گيرد، دقيقاً مثل اتفاقي كه در جريان كنگره سوم رخ داد و اجماع نسبي از خلال دهها جلسه پيش از آن و در حين كنگره حاصل شد. البته كساني كه بعداً از اين توافق عدول كردند را سرزنش نميكنم، شايد دلايلي داشتهاند كه من از آن بياطلاعم ضمن اينكه آن توافق اوليه نيز وحي منزل نبود كه كسي را حق عدول از آن نباشد، بلكه آن ديدگاه يك توافق اكثريتي را داشت كه براساس همين توافق اكثريتي ميشد از آن عدول كرد و راه ديگري را پيش گرفت. اگرچه تجربه بعدي نشان داد كه تا چه حد عدول از آن خطا بوده است.
نكته ديگر اين است كه هر ايده سياسي در نهايت و پس از بحث و گفتگو بايد توافق جمعي را به دست آورد و نه در ابتداي بيان آن ايده. بنابراين اگر خروج از حاكميت يك ايده با يك رأي بوده است، طبعاً انتظار اجراي آن نبايد باشد، حتي اگر سازگار و منطقي باشد، زيرا سياست عرصه عمل جمعي است و از قواعد خاص خود پيروي ميكند، و مهمترين اين قواعد نيز لزوم وجود توافق نسبي مشاركتكنندگان است. بنا بر اين گرچه انتظار اجرايي شدن هر ايده تك رأيي غير معمول و غير معقول است، اما انتظار نقد و بررسي و ارزيابي مجدد ايدههاي اجماعي شكست خورده ( در واقع ايده اجماعي به معناي موثر وجود نداشت، بلكه ايده از اين ستون تا آن ستون مورد اجماع بود) از سوي دوستان انتظاري معقول است. تكرأيي بودن يك ايده موجب كنار گذاشته شدن آن براي هميشه نميشود، همچنان كه اجماعي بودن يك ايده و روش موجب درستي و صحت آن نميشود.
در مصاحبه مذكور به صورت تلويحي تعريضي هم به يادداشت «چگونه آمدن مسأله اين است» بنده در شمارههاي پيشين نشريه شهروند امروز شده است. و با توصيف اينكه هدف آن خالي كردن دل آقاي خاتمي براي آمدن بوده است. (البته به همراه مطالب ديگر آن شماره) اين برداشت از يك سو درست (حداقل آنچه كه به نوشته من مربوط ميشود) و از يك سو غلط است. درست است، اگر خاتمي 1384-1381 مخاطب آن باشد. و ترديد ندارم كه آن نوشته دل چنين فردي را خالي هم ميكند. و غلط است اگر خاتمي 1379-1376 مخاطب آن باشد و باز هم ترديد ندارم دل چنين فردي را براي آمدن قرص و محكم ميكند. نكته مهمي كه در نوشته جناب جلاييپور غفلت شده اين است كه اگر ايشان معتقدند كه دل آقاي خاتمي از چند نوشته تحليلي يك نشريه براي آمدن به ميدان خالي ميشود، به طريق اولي بايد به ديگران حق دهند كه معتقد شوند كه اگر ايشان در كرسي رياست جاي گرفتند چون گذشته و حتي شديدتر از آن از كوچكترين برخوردهاي طرف مقابل دلشان به كلي خالي شود و به همين دليل بهتر است كه درپي كساني بود كه دلشان با چنين چيزهاي خالي و پر نشود.
از سوي ديگر اين گونه مقالات و نوشتهها از يك جهت ميتواند توي دل افراد را خالي كند، اما از جهت ديگر هم ميتواند نتيجهاي متفاوت داشته باشد. اگر كنش من يا شما از نوع كنش عقلاني و معطوف به هدف باشد، قطعاً هر مطلب و نوشتهاي كه مبتني بر استدلال و منطق باشد منجر به خالي شدن دل كسي نميشود، زيرا از نوشتههاي مبتني بر منطق و استدلال (ولو با نتيجهگيري آن مخالف باشيم) نه تنها ضرري حاصل نميشود، بلكه اگر غلط يا درست باشد در هر دو صورت خواننده از آن بهرهمند شده و دلش در انتخاب راه خود قرصتر و محكمتر ميشود.
اما اگر كنش فرد از نوع احساسي و عاطفي باشد، در اين صورت بايد با دكتر جلاييپر موافق بود كه هر نوع بيان و نوشتهاي در نقد اين كنش (اعم از اينكه منطقي و عقلاني يا عاطفي و احساسي باشد) موجب خالي شدن دل طرف مقابل ميشود. از آنجا كه به نظر من شركت در انتخابات از جمله كنشهايي است كه لزوماً بايد از نوع كنش عقلاني باشد، در نتيجه هر نوع نقد و ارزيابي اعم از اينكه عقلاني يا احساسي باشد، نه تنها تأثيري در خالي شدن دل كنشگر ندارد، بلكه موجب تقويت بنيانهاي عقلاني كنش او نيز ميشود. و اگر كنش كنشگر براي حضور در انتخابات از نوع عاطفي و احساسي باشد، طبيعي است كه خالي كردن دل او بهتر از هر چيز ديگر است. بنابراين به نظر ميرسد كه جناب جلاييپور براي حضور آقاي خاتمي در انتخابات طالب بروز كنش مبتني بر احساس و عاطفه از جانب ايشان هستند و شايد شيوه بيان ايشان در مصاحبه مذكور نيز به نوعي مويد اين برداشت باشد. اما در هر حال به نظر بنده بيان اينكه يكي دو نوشته موجب خالي شدن دل آقاي خاتمي ميشود، ناخواسته و برخلاف ميل اوليه گوينده به نوعي تعريض به شخصيت ايشان نيز هست.
شايد اين گونه برداشت از سوي جناب دكتر جلاييپور ضرورتي ايجاب نميكرد كه اين توضيحات را بنويسم، زيرا ايشان در نقد خود انگيزهيابي كردهاند، اما از طرف ديگر بيپاسخ گذاشتن را، يا حمل بر صحت اظهارات خود ميگرفتند يا حمل بر بيتوجهي بنده كه هر دو مورد مطلوب نبود. در اين زمينه دو نكته ديگر را هم خدمت ايشان عرض ميكنم، اول اينكه اين نحوه برخورد من با آقاي خاتمي چيز جديدي نيست و مسبوق به سابقه است. ايشان بهتر از هر كس بخاطر دارند كه در زماني كه حاضر بودم براي ايشان مثل شما توي صف بايستم و تبليغ كنم، خدمتشان رسيدم و پيشنهاد دادم كه در دور دوم نامزد نشود، و بارها شنيدهام كه ايشان هم با حسرت از بيتوجهي به همين پيشنهاد ياد كردهاند. البته در هنگام حضور در آن جلسه دو نفره كه در اواخر سال 1379 رخ داد، اتفاقي پيش آمد كه ناخواسته مويد كل تحليل من نيز بود، اما آن را به ايشان نگفتم و اميدوارم كه در آيندهاي نزديك آن اتفاق را هم بنويسم.
نكته ديگر اينكه اين مصاحبه آقاي جلاييپور ظاهراً براي جبران دل خالي كردن شماره پيشين نشريه در نقد آمدن آقاي خاتمي بوده است. و نيز براي جلب موافقت و كسب اجماع بر روي اين ايده سياسي كه آقاي خاتمي به ميدان بيايند. در اين صورت بايد خدمت آقاي جلاييپور عرض كنم كه احتمالاً من آقاي خاتمي را بهتر ميشناسم و يقين دارم كه با خواندن اين مصاحبه دلشان براي آمدن خاليتر ميشود. ضمن اينكه حتماً پيشنهاد ميكنم اين مصاحبه يك بار ديگر مطالعه شود، تا معلوم گردد كه جز تشديد مخالفتهاي درونجناحي هيچ اثر ديگري بر آن مترتب نيست، از يك سو برخي از كارگزاران و از سوي ديگر اعتماد ملي و آقاي كروبي و از سوي ديگر بخشي را به نام اولترا اصلاحطلب، مورد نوازش قرار دادن چه كمكي به اجماع مورد نظر ميكند. بعلاوه بيان شعار «خاتمي و ديگر هيچ» آيا معناي اجماع و گفتگو و دموكراسي و... ميرساند؟ از جناب جلاييپور انتظار نميرفت كه چنين عصبانيتي را در بيان جملات و كلمات خود بكار برند و اميدوار هستم كه شاهد آن نباشيم كه اين نحو بيان تبديل به رويه شود.