چرا اوباما؟

ترجيح ميان نامزدهاي رياست جمهوري آمريكا پرسش كليدي اين روز هاست و من هم نظرم را نوشته ام كه در اعتماد ملي(87/8/13) چاپ شده است.


مي‌گويند اگر ايالات متحده آمريكا عطسه كند، نشانه سرماخوردگي جهان است. بدون ترديد هرگونه تحولات در ايالات متحده، انعكاس‌هاي زيادي در جهان خواهد داشت. تمركز اولين قدرت نظامي و اقتصادي و سياسي و حتي فرهنگي در يك كشور و دست به دست شدن اختيار اين قدرت‌ها، مي‌تواند منشاء آثار متفاوتي در جهان گردد. از اين روست كه معمولاً انتخابات رياست جمهوري آمريكا مهم‌ترين مشخصه سياسي هر چهار سال يك بار جهان سياست است. اما اين قضيه در برخي موارد تا حدودي متفاوت از آنچه كه هست نيز مطرح مي‌شود . يكي از دلايل اين مسأله اين است كه برخي افراد آمال و آرزوهاي خود را در انتخاب شدن يا نشدن يكي از دو نامزد مي‌بينند و به همين دليل آن را پر و بال مي‌دهند تا بلكه با تحقق مطلوب خودشان در آن انتخابات، مفري براي خروج از وضعيت ناخوشايند خويش بيابند. چنين وضعي براي كساني رخ مي‌دهد كه به نوعي از تأثيرگذاري متغيرهاي داخلي بر روند امور نااميد و نگاهشان به خارج معطوف مي‌گردد و اين نگاه هم در درجه اول و با فاصله بسيار زياد متوجه تحولات آمريكا خواهد بود.
اولين بار در سال 1339 و با انتخاب كندي از حزب دموكرات است كه آثار تغييرات در كاخ سفيد به كاخ مرمر ايران هم رسيد و منجر به گشايش نسبي فضاي سياسي شد و دكتر اميني مورد حمايت ايالات متحده بر سر كار آمد، اما خيلي زود نه تنها ورق برگشت، بلكه شاه با قدرت و خشونت بيشتري جريان حكومت را در دست گرفت، و حتي در زمان همان آقاي كندي است كه كشتار 15 خرداد را راه مي‌اندازد ومخالفتي هم از سوي كندي نمي‌بيند.
دفعه بعد هم در جريان انتخاب كارتر اين پديده رخ داد، و حكومت ايران تحت فشار قرار گرفت كه تغييراتي را مد نظر قرار دهد. البته آقاي كارتر براي اينكه جريان امور از دست نرود، با فاصله كمتر از يك سال نه تنها صف اصلي حاميان شاه را ترك نكرد، بلكه برخلاف معمول و عرف ديپلماتيك، ژانويه سال 1978 را همراه ملك‌حسين در كاخ شاه گذراند، و بعد هم در جريان 17 شهريور بلافاصله حمايت بي‌دريغ خود را از اعليحضرت اعلان كرد تا مبادا تغييرات تحميلي مشكل غير قابل حلي را براي شاه ايجاد كند. اما اين بار و برخلاف دوران كندي، مسير حوادث به گونه ديگري شد و از كنترل و هدايت آنان خارج گرديد.
قصد من از بيان اين سابقه صرفاً اين بود كه تأكيد كنم، تحولات آمريكا مي‌تواند منجر به تحولاتي مثبت در ساير كشورها شود، مشروط بر اينكه آن تحولات صرفا به عنوان يك فرصت تلقي شود. معناي اين جمله اين است كه فرصت، موقعيتي است كه مي‌تواند از سوي بازيگران فعال عرصه سياست مورد بهره‌برداري قرار گيرد و به ذات خود لزوما تاثير مثبتي نخواهد داشت، بنابر اين اگر تحولات ايالات متحده به عنوان يك متغير مهم و تأثيرگذار تلقي گردد، كه فارغ از كنش بازيگران سياسي (اعم از دولتي يا غير دولتي) تأثيرات خود را در جهت بهبود اوضاع بجا مي‌گذارد، چنين برداشتي اشتباه و خسارت بار است.
16 سال پيش در چنين روزهايي رقابت ميان بوش (پدر) و كلينتون موضوع مهم سياست جهاني بود، اما برخورد برخي نيروهاي ايراني در جريان اين انتخاب بسيار جالب بود. در حالي كه چند روز پيش از انتخابات نتيجه نظرسنجي‌ها از قطعيت پيروزي كلينتون خبر مي‌داد، و بوش هم خود را براي عرض تبريك به وي آماده مي‌كرد، در ايران وزير اطلاعات وقت اظهار نظر كرد كه طبق بررسي‌هاي ما بوش برنده است (نقل به مضمون) اين اظهار نظر اطلاعاتي و بسيار كارشناسي! وي در واقع نوعي بيان آرزو بود، زيرا در آن زمان دولت و وزارت اطلاعات وقت از روي كار آمدن كلينتون بسيار دلخور بودند، شعار حقوق بشر وي را عليه خودشان مي‌دانستند، در مقابل جمهوري‌خواهان را افرادي عملگرا و اهل معامله مي‌شناختند كه مي‌توان با آنها كنار آمد و كارهاي خود را انجام داد. به همين دليل هر شب خواب پيروزي بوش را مي‌ديدند و همان خواب را هم روزها منتشر مي‌كردند! اين نحوه برخورد آن زمان با انتخابات آمريكا بيشتر ناشي از اعتقاد به ضعف تأثيرگذاري متغيرهاي دروني جامعه ايران در اصلاح امور بود، لذا توجهات از هر دو سو(دولت و منتقدانش) متوجه انتخابات رياست جمهوري آمريكا شده بود، اما در انتخابات 8 سال پيش(ميان بوش پسر و الگور)، شاهد چنين حساسيتي نبوديم زيرا تصور عمومي بر وجود و اعتماد به تأثيرگذاري متغيرهاي داخلي بود، اما در انتخابات كنوني مجدداً نگاه به خارج از هر سو رشد يافته و بيش از پيش تصور بر اين است كه نتايج انتخابات آمريكا منشاء تغييراتي در ايران خواهد شد، تا آنجا كه به نظر مي‌رسد حتي برخي چهره‌هاي سياسي وضعيت حضور يا عدم نامزدي حضور خود را در انتخابات رياست جمهوري سال آينده ايران موكول به ارزيابي نتايج اوضاع پس از انتخابات آمريكا نموده‌اند.
نكته جالب در ماجراي انتخابات رياست جمهوري آمريكا اين است كه براي اولين بار منتقدين يا مخالفين نظام تا حدود زيادي داراي دو موضع متفاوت نسبت به اين انتخابات هستند. برخي از منتقدين خواهان پيروزي مك‌كين هستند تا مواضع تندتري را عليه ايران اتخاذ كند تا راه براي تغييرات باز شود، گروهي ديگر خواهان حضور اوباما در كاخ سفيد هستند تا با جبران كاهش قدرت آمريكا ناشي از عملكرد بوش، با قدرت بيشتري به رهبري جهان بپردازد و سياست جنگ‌طلبانه فعلي را كنار گذاشته و با ابزارهاي ديگر وارد تعامل با كشورها و نظام بين‌المللي گردد. از اين رو برخلاف 16 سال پيش كه اغلب منتقدين نظام، عموماً خواهان حضور كلينتون در كاخ سفيد بودند و در مقابل دولت وقت نظري متفاوت داشت، در حال حاضر در هر دو سوي قضيه، نگاه‌هاي متفاوت و گاه متضادي وجود دارد.
اما به نظر بنده در ابتدا بايد توجه داشت كه نتايج انتخابات آمريكا براي ايران، هرچه باشد فقط يك فرصت است و نه بيشتر. فرصتي است براي حكومت و براي كنشگران سياست. هر كدام مي‌توانند برحسب اين شرايط و فرصت، خود را آماده بهره‌برداري از آن براي بهبود امور جامعه خويش كنند. اما تأثير تعيين‌كننده در قدرت و اصلاحات جامعه ناشي از متغيرهاي داخلي است، اگر اين اصل اساسي فراموش شود، بازنده قطعي خواهيم بود، فراموش نكنيم كه روساي جمهوري ايالات متحده با همه تفاوت‌هايي كه ميان آنها مطرح مي‌شود، در هر حال رييس جمهور ايالات متحده هستند و درپي كسب منافع ملي كشور خودشان هستند و اين منافع هم كمابيش معناي ثابتي دارد و حتي راه‌هاي نسبتاً معيني براي تحقق آنها وجود دارد و لذا تفاوتها بيش از حدي معين نخواهد بود.
فارغ از اين نكته اساسي كه به آن عقيده دارم، شخصاً ترجيح مي‌دهم كه اوباما رييس جمهوري ايالات متحده شد. زيرا با حضور او چهره ايالات متحده در سطح جهاني بازسازي خواهد شد و اين بازسازي موجب رفتار مسئولانه‌تري از سوي آنان خواهد بود، در فضايي كه رفتارها مسئولانه‌تر شد، بازي‌هاي با نتايج برد برد كه همه كشورها و ملت‌ها از آن منتفع شوند، بيشتر خواهد شد. رفتارهاي خودمحورانه و كاربرد ادبيات ناپسند بوش به عنوان رييس جمهور ايالات متحده موجب موجه و مقبول شدن برخي حركت‌ها و رفتارهاي ناپسند از سوي مخالفان دموكراسي در دنياي جديد شده است، رفتارهاي كه ما به عنوان يك كشور در حال توسعه و خاورميانه‌اي، هزينه‌هاي زيادي بابت آنها مي‌پردازيم. انتخاب اوباما، احتمالاً تنش و نگراني را حداقل در آينده كوتاه‌مدت از رفتار آمريكا كاهش خواهد داد. و حتي موجب تقويت نهادهاي بين‌المللي و راهكارهاي مسالمت‌آميز آنها براي حل برخي امور خواهد شد. انتخاب اوباما پيام روشن ديگري هم دارد. كمتر از نيم قرن پيش در اين كشور تفاوت نژادي به رسميت شناخته مي‌شد و لكه تيره‌اي بر اخلاق و انسانيت بود، اما آنان اكنون توانسته اند كه طي اين چهار دهه خود را به مرحله‌اي برساند كه نه تنها از آن تفاوت‌ها گذر كنند، بلكه يك سياه‌پوست دو رگه آفريقايي‌تبار را در بالاترين مسند قدرت و رهبري كشور خويش بنشانند، و اين پيام اميدبخش است كه جهان امروز مي‌تواند بزرگترين شكاف‌هاي سياسي و اجتماعي را در فاصله زماني كوتاه ترميم كند و طرحي نو در اندازد. وقتي قدرتمندترين كشور جهان مي‌تواند اين حد از تغيير را تجربه كند و نه تنها خللي هم به قدرتش وارد نشود، بلكه آن را بيشتر هم كند، بنابراين چرا كشورهاي ديگر بايد از تغيير بترسند؟ از اين روست كه بايد به انتخاب اوباما خوش‌آمد گفت.