آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی
نوشتار
۱۸ دی ۱۳۸۷
چگونه فرهنگ قرباني ميشود؟
در طول هفته به طور معمول هم با افراد و فعالان سياسي مراوده دارم و هم با افراد غير سياسي و فعالان و متخصصان حوزههاي ديگر مثل پزشكي، اقتصادي و صنعتي و حتي افراد غير متخصص مثل مغازهدار و كارگر و.... وقتي با اهل سياست مواجه ميشويم، معمولتر است كه بيشتر از زبانم استفاده ميكنم و به گوشم استراحت ميدهم، و در مواجهه با غير اهل سياست، تا آنجا كه ميتوانم، از گوشم بهره ميجويم، و زبانم در حد مقدور و هنگامي كه سوالي را از من ميپرسند، بكار مياندازم، آن هم در حدي كه حمل بر بياحترامي نشود. علت هم اين است كه نه تنها نفس شنيدن و مطلع شدن از اظهارات و ديدگاهها و تجربيات اين گروه عظيم براي هر كس از جمله بنده جالب است، بلكه برخي از آنان واجد چنان دقتنظري هستند كه بهتر از تحليلگران خبره، موضوع را حلاجي و تحليل ميكنند. در اين سلسله يادداشتهاي نيمروز ميكوشم كه حتيالمقدور با استعانت از برخي نكات جالبي كه در اين ديدارها نصيبم ميشود، شما را نيز در اطلاع از آنها شريك كنم و اميدوارم كه مفيد فايده واقع شود.
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////
كسي تعريف ميكرد كه يك بار با هواپيما به تهران ميآمد، بلافاصله پس از نشستن روزنامه را برداشت و مشغول مطالعه شد. چند لحظه بعد هم آقاي نسبتاً سالمندي صندلي كناري را اشغال كرد. وي بيتوجه به او روزنامه ميخواند، در حالي كه آن آقا هرازگاهي به وي نگاهي ميكرد. در نهايت پرسيد، شما مرا نميشناسيد؟ پاسخ ميدهد كه خير. پس از چند لحظه دوباره ميپرسد كه چرا نميشناسي؟ وي هم از اينكه نميشناسد عذرخواهي ميكند. دفعه سوم ميپرسد كه وي جواب ميدهد چرا بايد بشناسد، كه آن آقا پاسخ ميدهد كه من فلاني هستم [يكي از هنرپيشههاي كمدي پيش از انقلاب]، وي باز هم او را بجا نميآورد و عذرخواهي ميكند از اينكه علاقهاي به ديدن فيلمفارسي نداشته است و لذا وي را نميشناسد و با اين پاسخ خود، آقاي هنرپيشه را به كلي پكر ميكند. سپس براي توجيه اين كار خودش از او ميپرسد كه چرا فيلمفارسي يا فيلمهاي ايراني تا اين حد ضعيف و سطحي هستند؟ و چرا بايد مجبور باشيم كه اين فيلمها را ببينيم؟ آقاي هنرپيشه كمدي كه خنده بر لبانش خشك شده بود، ميپرسد كه شغل شما چيست؟ پاسخ ميدهد كه مهندس هستم. ميپرسد چه مهندسي؟ ميگويد راه و ساختمان. ميگويد چه ميسازي؟ پاسخ ميدهد كه جاده. بعد وي ميگويد چرا بايد من و هموطنانم مجبور باشيم كه در اين راهها و جادههاي غير استاندارد شما رانندگي كنيم و سالانه هزاران كشته بدهيم؟ و با اين حرف خود درست و حسابي ميزند توي خال.
فرق فرهنگ و ديگر وجوه جامعه مثل مديريت، راه و ساختمان، صنعت، كشاورزي و... ديگر از اين حيث چيست؟ چگونه است وقتي كه با وضعيت نازل مديريتي در جامعه خود مواجه ميشويم كه قادر به حل، كه نه، بلكه تخفيف يا حتي تثبيت مسايل و معضلات روشني چون ترافيك و آلودگي هوا و... نيست، به ناچار آن را بايد تحمل كنيم، اما هنگامي كه به فرهنگ ميرسيم فوراً خواهان توليد و عرضه بهترين كالاهاي فرهنگي ميشويم؟ مايي كه آنقدر به دود و ترافيك عادت كردهايم كه اگر روزي به كوه و جنگل و فارغ از هواي آلوده برويم، ريههايمان دچار مشكل ميشود و فوري هواي تهران به سرمان ميزند، اما چگونه است كه حتي زحمت استفاده از توليدات فرهنگي داخلي را به خود نميدهيم، و بجاي آن با ارزانترين قيمت آخرين فيلمهاي برنده اسكار را با بهترين كيفيت در سينماي خانگي تماشا ميكنيم؟
چگونه است كه از طيبخاطر يا اجبار جادههاي غير استاندارد را گز ميكنيم، جادههايي كه هزينه ساخت آن از جيب من و شما و چند برابر قيمت پرداخت شده است و در مقابل ركورددار تعداد كشتهها در جهان است، اما وقتي به كالايي فرهنگي ميرسيم كه يك ريال هم از بودجه عمومي خرج توليد آن نشده، سهل است كه توليدكننده آن با هزار اما و اگر و نظارت و خطر هم مواجه بوده است، زبان به انتقاد ميگشاييم و راه خود را كج كرده و توليد خارجي آن را مصرف ميكنيم؟ شايد نتوان به كار مصرفكننده ايرادي جدي گرفت، زيرا كه وي خواهان مطلوبيت بالا و قيمت پايين است، و چون كالاهاي فرهنگي (برخلاف مديريت و جاده و...) به راحتي وارد شده و با قيمت ارزان در دسترس قرار ميگيرد، بنابراين مصرف كننده در موارد ممكن از كالاي فرهنگي وارداتي استفاده ميكند. در حالي كه در حوزههاي ديگر مثل مديريت قدرت انتخاب ندارد و به قول توفيق: مديريت مثل «آش كشك خالته، بخوري پاته، نخوري پاته». اگر به مصرفكننده ايراد جدي نتوان گرفت، به سياستگذاران چطور؟ آنان كه به خيال خود هر كالاي فرهنگياي را كه نميپسندند، سم و خطرناك مينامند و تمام همّ و كوشش خود را براي جلوگيري از توليد و عرضه آن بكار ميگيرند و در همان حال خروار، خروار سموم مختلف را يكجا به خورد جامعه ميدهند، چه پاسخي دارند؟ در جامعهاي كه مديريت آن مثل آب خوردن يك نشريه را به مسلخ توقيف ميبرند، و در همان حال كمترين خسارت برخي سياستهايشان سر به ميلياردها دلار ميزند چگونه ميتوان از رشد و غناي فرهنگي سخن گفت؟ اشتباه نشود قصد آن ندارم كه تمامي تقصيرات را يكسر متوجه متوليان امر كنم. وقتي كه قانون ماليات بر ارزش افزوده به واسطه مخالفت جمع اندكي از كسبه به محاق فراموشي رفت و به بايگاني قوانين منسوخ! سپرده شد، و در مقابل براي ترور يا اعدام يك نشريه، حتي مجلس ختمي هم گرفته نميشود، سهل است كه فاتحهاي هم خوانده نميشود، طبيعي است كه شاهد اين وضع باشيم. و از همه بدتر اينكه اگر مدتي بگذرد و شاهد چنين رخدادي نباشيم، گويي يك چيزي در زندگيمان كم است و چشمانتظار آن را ميكشيم! هيچوقت اين جمله مرحوم دكتر علي اسدي را فراموش نميكنم كه ميگفت: ما ملت خودويرانگري هستيم، براي رسيدن به بدترين وضع متحد هستيم و در راه طي كردن گامهاي مثبت متفرق.
نكته جالب ماجراي فرهنگ در اين سرزمين هنگامي است كه سرانگبين سياست، صفرا را بيشتر ميكند، سياستي كه قادر به جلوگيري از توليدات معيوب در حوزههاي فني و مادي نيست، سهل است كه سهم اصلي و مباشرت را در اين وضعيت ناهنجار دارد، داعيهدار فرهنگ ميشود و ديوار كوتاه آن را براي بالا رفتن و اعمال «سياست منع» مناسب مييابد و به خيال خود جلوي توليد و عرضه كالاي فرهنگي مسموم را ميگيرد، غافل از اينكه زمينهساز آن ميشود كه مردم صد بار بدتر از آن را به سهولت و ارزاني تمام تهيه و مصرف كنند و در اين ميان آنچه كه قرباني ميشود، فرهنگ اين مملكت است.
مشكل اصلي اين است كه واقعيتهاي موجود آشكارتر از آن است كه حتي چشمهاي ضعيف سياست قادر به ديدن آنها نباشد، و مهمتر اينكه شكست ناكارآمدي «سياست منع» بارها و بارها ثابت شده است، اما چرا و به چه دليل هنوز هم درب سياست فرهنگي همچنان بر همان پاشنه ميگردد؟ دليل اصلي آن روانشناسي و ويژگيهاي خاص سياست در ايران است.
روانشناسي عدم رسميت دادن به ديگران و سازشناپذيري تا سر حد نابودي خود. اعتقاد به اينكه قدرت حكومتي وجه غالب و شاهكليد حل امور جامعه است. روشن است كه تنها در چنين وضعيتي ميتوانيم شاهد آن باشيم كه عليرغم منع صريح قانوني داشتن ماهواره، حداقل نيمي از مردم پايتخت از آن استفاده ميكنند و چه بسا واعظان امور نيز برخلاف آنچه كه در ظاهر جلوه ميكنند، چون به خلوت ميروند چيزي ديگري را به تماشا مينشينند!
س


آدرس Trackback این نوشته :
http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/1061