این یادداشت چند روز پیش از اعلان نامزدی آقای خاتمی نوشته شد و در ضمیمه روزنامه اعتماد(صفحه 2) چاپ شد اما نام خود را به دلائلی پای آن نگذاشتم. مهمترین دلیلش هم این بود که نوشته و مضمون آن تحت تاثیر نام نویسنده و احتمالا اتهام حب و بغض قرار نگیرد. البته به برخی از دوستان آقای خاتمی اطلاع داده بودم که یادداشت را من نوشته ام و حتی قبل از انتشار برای برخی از آنان هم ایمیل کرده بودم این اطلاع رسانی را هم به این دلیل انجام دادم که فکر نشود قصد دارم مطلبی را بنویسم اما مسئولیت آن را نپذیرم. اکنون که کار به انصراف آقای خاتمی کشیده؛ انتشار آن را با نام خودم و در این تارنما بی مناسبت نمی دانم.
توجه: به مدت دو روز به دلیل کمبود پهنای باند "آینده" باز نمی شد که امیدوارم با افزایش آن مشکل بر طرف شود.
آنان كه اواخر دهه چهل و اوايل دهه پنجاه خورشيدي را به ياد دارند، ميدانند كه چرا و چگونه ذهنيت راديكال در ميان جوانان آن دوران شكل گرفت؟ جوانان با گرايش مذهبي يا غير مذهبي چنان به استقبال مرگ ميرفتند كه گويي اصلاح وضع كشور جز از طريق ريختن خون آنان يا دشمنان خلق بر سنگفرشهاي خيابان محقق نخواهد شد، و اين باور چنان عميق و پذيرفته شده بود كه هر كس وارد اين ميدان ميشد، از پيش؛ عمر خود را خاتمه يافته ميدانست، چرا كه در بهترين حالت متوسط عمر چريك 2 سال برآورد شده بود. كساني كه امروز به آن سياست نگاه ميكنند، عليرغم احترامي كه براي آن افراد از حيث انگيزهها و شجاعت آنان قايل هستند، در عين حال آن را سياستي بسيار زيانبار ميدانند، كه دود آن به چشم همه رفت. چريكيسم ابعاد متعددي داشت، اما مهمترين ويژگي آن را قدم گذاشتن در راهي بود كه امكان بازگشت از آن وجود نداشت و اين ويژگي چون زهري كشنده در سياست، اعم از مدرن و سنتي است، و قاتل عقلانيت ابزاري است.
اگر رفتار آن جوانان پر شور در آن دوران از روي صدق و خلوص بود و اگر آن رفتار قابل درك بود و تجربههاي شكست خورده پيشين نيز در انبان جامعه سياسي نبود تا از آن درس بگيرند، اما رفتار امروز برخي از دوستان را در ادامه اين راه چگونه ميتوان تحليل كرد؟ فشارهاي اجتماعي و رواني شديدي كه اين روزها به آقاي خاتمي وارد ميكنند، تا ناچار از پذيرش نامزدي در انتخابات شود، مصداق بارز چريكيسم سياسي است، تا فرد را در موقعيتي قرار دهند كه يا اتهام خيانت به آرمانهاي ملت را پذيرا شود و از اين حيث خودكشي سياسي كند، يا در مقابل، با اقدامي شجاعانه، به سوي شهادت گام بردارد. اين رفتار ضد عقلاني كه بيشتر به درد دستاندركاران ثبتنام عمليات استشهادي در جبهه مقابل اصلاحات ميخورد، اگر در هر عرصه ديگر هم قابل اجرا باشد، قطعاً در سياست و آن هم حوزه انتخابات به كلي فاقد اعتبار است. اگر آقاي خاتمي را دعوت به عمليات عاشورايي در انتخابات كنيم، خدمتي به عقلانيت سياسي نكردهايم، و سياست را دهها گام به عقب راندهايم. اين دعوت در حالي و در موضوعي صورت ميگيرد كه اگر آنان و آقاي خاتمي اهل اين رفتار بودند، بايد در زماني كه در قدرت بودند و مسئوليت اخلاقی و حقوقي برعهده آنان بود چنين رفتاري را برحسب وظيفه انجام ميدادند (آن هم نه به اين شدت، بلكه مقاومت حداقل را هم انجام ندادند، چه رسد به عمليات عاشورايي!).
تقاضا براي انجام اين رفتار حتي اگر برحسب صداقت صورت گيرد، مطابق چارچوب اصلاحي نيست، و بيشتر با الگوي فكري جناح حاكم انطباق دارد. آقاي خاتمي بارها و بارها با شعار مرگ بر فلان و بهمان در سخنرانيهاي خود مخالفت ميكرد و خواهان سر دادن شعار زندگي بود، اما چگونه است كه اكنون ايشان را براي شركت در يك فعاليت مدني بايد ميان دو گزينه شهادت يا خودكشي مخير كرد تا يكي را انتخاب كند؟ از اينجا ميتوان به غير اخلاقي بودن اين فشارهاي سياسي براي محدود كردن قدرت انتخاب عقلاني رسيد. اگر حضور يك نفر در انتخابات واجد مباني عقلاني و منطقي باشد، نيازي به اعمال فشار احساسي و فضاسازي سياسي نيست و اگر چنين مبنايي وجود نداشته باشد، فردی كه ميخواهد تصميم بگيرد، راساً و خارج از فشارهاي رواني و هنجاري و در فضايي منطقي و به اين نتيجه برسد، تا در آينده هم مسئوليت تصميم خود را عهدهدار شود، و آمادگي مواجهه با موقعيتهاي مختلف را دارا باشد، در غير اين صورت هنگام مواجهه با اولين مشكل تقصير متوجه منبع فشار ميشود، و هر كس از زير بار مسئوليت شانه خالي ميكند. نگرش راه بنداز و جا بنداز رفتاري ديمي است كه در سياست اصلاحطلبانه جايگاهي ندارد. البته هر كس كه تصميم به نامزدي در انتخابات گرفت، براي بسيج مردم و همراه كردن آنان و به عقب نشاندن رقبا، بايد سياست را به عرصه عمومي بكشاند، و از همه ابزارهاي مشروع براي پيروزي در اين رقابت استفاده كند، اما براي اصل ورود به انتخابات نميتوان ديگران را در فشار اخلاقي و احساسي قرار داد. اگر جوانان چهار دهه پيش به دليل سياستهاي حكومت و فقدان تجربه مفيد قبلي، راهي را رفتند كه دو راهي يا مرگ يا آزادي بود، امروز نه تنها چنين ضرورتی نيست، بلكه تجربه قبلي هم پيش چشم ماست، از همه مهمتر كه آنان جواناني بودند كه زندگي خود را براي عرضه در طبق اخلاص گذاشته بودند و هيچگاه هم رسيدن به پست و مقام و وزارت و وكالت به مخيله آنان راه نميافتاد و در بند دنيا و ماديات هم نبودند، اما آيا امروز هم وضعيت دستاندركاران اين سياست چنين است؟
عقبنشيني از راهي كه نهايت آن بنبست است، نه تنها خودكشي نيست، كه عين عقلانيت است، نه تنها ناشي از ترس نيست كه عين شجاعت است. شهادتطلبي مرگي آگاهانه و انتخابي است، و نه از سر اجبار و بياراده راه رفتن. حتي اگر عقبنشيني خودكشي باشد، خودكشي يك نفر يا يك جمع محدود است، و اين صد بار ترجيح دارد بر گام گذاشتن در راهي كه موجب خسارت براي يك ملت و یک راه ميشود. راه را بايد باز نگهداشت، در اين صورت رهروان آن پيدا خواهند شد. اما به نظر ميرسد كه عده ای آگاهانه يا ناآگاهانه خود و راه را يكي ميشمارند. متأسفانه برخي از افراد آقاي خاتمي را از قضاوت تاريخي ميترسانند، اما فراموش كردهاند كه قضاوت تاريخي برخلاف قضاوت سياسي و مقطعي، از خلوص منطقي بيشتری برخوردار است و از احساسات كمتر تأثير ميپذيرد. از اين رو ترديدي نبايد داشت كه هر حركتي كه برمبناي فشار احساسي و درخواست و خواهش و تمنا و گريه و زاري شكل بگيرد، حتي اگر در قضاوت سياسي و مقطعي مردود نشود، در قضاوت تاريخي به سرعت محكوم خواهد شد، گرچه به نظر ميرسد كه وضعيت كنوني جامعه به نحوي است كه چنين رفتاري حتي در قضاوت سياسي نيز محكوم خواهد شد. اظهارات بسياري از دوستان و علاقهمندان به آقاي خاتمي نمونه بسيار مناسبي براي اين قضاوت سياسي است. ميترسم رفتار انتخاباتي در اين مورد به جايی برسد كه تنها يك قضاوت بماند، ترس از خودكشي و عشق به صندلي، و چنين مباد كه اتلاف سرمايه سياسي است.