این یادداشت در باره مفهوم تغییر نوشته شده و در ویژه نامه اعتماد(7-2-88) چاپ شده است.
اولين باري كه واژه تغيير را به عنوان يك ايده انتخاباتي شنيدم، نپسنديدم و ابراز كردم كه از كاربرد اين عنوان در انتخابات ايران بايد پرهيز كرد. مخالفت من از اين رو بود كه كاربرد تغيير كه در اصل شعار انتخاباتي اوباما بوده، مشكلآفرين است، زيرا مثل همه اصطلاحات و كلمات ديگري است كه از جوامع ديگر الگوبرداري ميكنيم و به ايران ميآوريم، اما در عين حال آن اصطلاح را از مضمون واقعي خود خالي ميكنيم و در نهايت هم ممكن است آن را به مفهومي ضد خود بدل نماييم، لذا بهتر ميدانستم كه از كاربرد آن پرهيز كرد و در صورت امكان كلمه يا اصطلاحي را مطرح كنيم كه فاقد هر پيشينه مفهومي این چنینی باشد. امروز هم معتقدم كه اين بلا كمابيش بر سر اين اصطلاح آمده است، بدين صورت كه برخي افراد بدون آنكه متوجه تبعات و نتايج كاربرد اين كلمه باشند، صرفاً ميخواهند از پتانسيل سياسي آن استفاده انتخاباتي كنند، بدون آنكه به مقدمات تمسك به چنين شعاري ملتزم باشند.
آنچه كه در آمريكا رخ داد تا حدود زيادي روشن است، حداقل سياستهاي خارجي آن شعار بيش از موارد ديگر براي ما ملموس است. سياست در برابر ايران، عراق، افغانستان، و حتي خاورميانه اصلاح برخورد با حقوق مردم و متهمین، معرف نوعي راهبرد جديد است و از همه مهمتر نفس انتخاب فردي سياهپوست در جامعهاي كه هنوز هم تبعيضنژادي در عمل ولو به مقدار رقيق وجود دارد، نشاندهنده خواست مردم براي ايجاد تغيير و تحول است.
اما در ايران اگر كوشش خود را فقط معطوف به جابجايي رييس دولت كنيم تغيير چه مفهومي خواهد داشت؟ جابجا شدن نامزدهاي بالقوه كنوني با رييس دولت فعلي را چگونه ميتوان با جانشين شدن يك سياهپوست بجاي يك سفيد جمهوريخواه مقايسه كرد؟ نامزدهايي كه با گذشت زمان از سوراخهاي ريزتر سرند شوراي نگهبان بايد عبور كنند.
با آمدن يكي از افراد جديد در مسند ریاست جمهوری ایران و بدون هیچ تحول دیگر، در سياست خارجي چه تغيير روشني را شاهد خواهيم بود؟ جز اينكه فعاليتهاي ماجراجويانه خارجي كم شود، اما در هر حال روابط ايران با ساير دول و موضوعات كماكان بر مدار تنش دور بزند. در سياست داخلي هم مجدداً شاهد شكاف قدرت و مسئوليت و تعارض ميان قواي كشوري خواهيم شد و بروز چالشهاي غير سازنده، نتيجه طبيعي اين وضع خواهد بود.
بنابراين براي سر دادن شعار تغيير ابتدا بايد بدانيم كه چه چيزي را به چه مقدار ميخواهيم تغيير دهيم، سپس پاسخ دهيم كه آيا اين تغيير به طور اصولي پايدار و غير قابل بازگشت خواهد بود يا خير؟ و یا ممكن است كه چندي بعد با شدت بيشتري اوضاع به حال فعلي برگردد؟ و بالاخره اينكه چه تمهيداتي براي تحقق اين شعار انتخاب شده است آيا اين تمهيدات كافي خواهد بود يا خير؟
هر تغيير پایدار و قابل قبولي در ايران لزوماً ميبايست از خلال تغيير در موازنه قواي موجود صورت گيرد. اگر در ايالات متحده تغيير در آرا، نشانه تغيير در توازن قوای اجتماعی است، اما در ايران رأي فاقد چنين نشانهاي است، حداكثر ميتواند نشانه تمايل مردم به تغيير در موازنه قوا باشد. از اين رو شعار تغيير وقتي واقعي و موثر خواهد بود كه برنامهاي را براي تغيير توازن قوا پس از پيروزي در انتخابات ارايه داد، در غير اين صورت پس از پيروزي و حتی بروز تمايل به تغيير، و در غياب برنامهاي براي تغيير توازن قوا، اوضاع نه تنها به وضعيت فعلي باز خواهد گشت، بلكه وضعيت فعلي براي مردم عادي به صورت نوستالژي در خواهد آمد، و در آينده نه چندان دور با شدت و حدت بيشتری ظهور خواهد كرد.
در اين يادداشت توجه همه علاقهمندان به سرنوشت كشور را به اين نكته مهم جلب ميكنم كه تغيير دادن رييس دولت از خلال رأيگيري وقتي مفيد و موثر است كه از يك سو از خلال يك حركت فراگير و يك خواست اجتماعي صورت گيرد، و از سوي ديگر برنامهاي جدي براي تغيير در توازن قوا پس از انتخابات وجود داشته باشد. به دلیل اهمیت مساله تکرار می کنم که در غير اين صورت شرايط كنوني تبديل به نوستالژي تاريخي خواهد شد. همان طور كه شرايط 25 سال قبل هم براي عدهاي از امروزيها تبديل به نوستالژي شده است!
ممكن است پرسيده شود كه تغيير در موازنه قوا چگونه محقق ميشود؟ در اينجا فقط به سه مسير براي رسيدن به اين پديده اشاره ميكنم. افزايش قدرت مردم در برابر دولت و متوازن شدن اين قدرت در شرايط كنوني حداقل بايد سه مسير را بطور موازی طي كند. مسير اول وحدت و انسجام كليه نيروهاي اصلاحطلب و خواهان تغییر و پرهيز از نفي و در مقابل پذيرش اصل رقابت همراه با احترام متقابل به يكديگر است. ادامه اين مسير با تقويت و تشكيلات دادن به اين نيروها در ذيل نهادهاي مدني و گروههاي اجتماعي بايد همراه باشد. در مسير ديگر خارج كردن درآمدهاي نفتي از بودجه دولت و انتقال آن به جامعه است و بالاخره مسير سوم هم تقويت عوامل قدرت مردم از جمله آزادي رسانهها و اينترنت ميتواند به عنوان مسيرهايي براي تغيير تلقي شود. در غياب اين مسيرها هر شعاري براي تغيير فقط تخريب معنای تغيير است و تغییر هم به همان بلایی دچار می شود که سایر مفاهیم وارداتی از غرب چون آزادی شد.