آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی
نوشتار
۲۹ دی ۱۳۸۸
تفكيك نقش ها، ضرورت جامعه مدرن
همه ما در طول زندگي خود و حتي در يك مقطع زماني از زندگي، نقشهاي متفاوتي را بازي ميكنيم، چه بسا در مواردي اين نقشها با يكديگر ناسازگار هم باشند، اما اين ناسازگاريها مانع ايفاي اين نقشها نيست، مشروط بر اينكه در اجراي هر نقش اصول و ضوابط حاكم بر آن نقش را مراعات كنيم. مثلاً پدري كه معلم يا پزشك است، نسبت به فرزندش در خانه وظيفه پدري را انجام ميدهد، اما اگر فرزندش در كلاس دانش آموز و يا در مطب بيمار او باشد، طبعاً بايد نقش پدري را فراموش كرده و عهدهدار نقش معلمي يا طبابت شود كه در این صورت نسبت به فرزند، رفتاري متفاوت از نقش پدری خود بروز خواهد داد. با توسعه اجتماعي و اقتصادي بر تعداد نقشها و پيچيدگيهاي ايفاي آنها افزوده ميشود و هر كدام تخصصيتر ميگردند. توسعه نقشها در برخي از زمينهها چون اقتصاد و صنعت و يا پزشكي واضح و روشن است، مثلاً هر كدام از ما اگر مريض شود، برحسب مشخصه بيماري نزد پزشك مربوط به آن بيماري ميرويم، اين پيشرفت به طور منظم ادامه دارد، 30 سال پيش، دندانپزشكي يك تخصص منشعب از پزشکی بود، اما امروز چندين تخصص از دل آن بيرون آمده است و برحسب مورد مشكل دندان بايد نزد متخصص مربوط رفت. اما در حوزه سياست تفكيك و تمايز نقشها به نحو مطلوب انجام نشده است، كه علت آن نيز در توسعهنيافتگي وضعيت سياسي در ايران است و مشخصه اين توسعهنيافتگي نيز همين عدم تمايز و تفكيك نقشها در اين زمينه است.
چند سال پيش كه روزنامه همميهن مجدداً بر روي دكههاي مطبوعات آمد، يادداشتي نوشتم درباره سه نقش متمایز دانشمند، روشنفكر و سياستمدار و در آن كوشيدم كه توضيح دهم اين سه نقش با يكديگر متفاوت است، حتي اگر كسي ميخواهد، هم در مقام دانشمند و هم در مقام روشنفكر و سياستمدار نقش بازي كند، بايد متوجه باشد كه هر یک از این سه نقش مقتضيات خاص خود را دارد و در مواردي ممكن است متضاد با یکدیگر هم باشد. ما نميتوانيم در مقام سياستمدار، به گونهاي ايفاي نقش كنيم كه هیچگاه به مقام و نقش دانشمندي ما لطمهاي وارد نشود، كساني كه ميخواهند همه اين نقشها را با هم بازي كنند و در عين حال در همه آنها نيز سرآمد باشند، محصولي كه از كار آنها به دست ميآيد، مانند منازل قديمي است كه معمار و بنّا و نجّار و سفيدكارش تماماً يك نفر بود، و البته هنوز در اين مرحله از ساختمان سازی به لولهكش و نقاش و كاشيكار و سيمكش و دهها تخصص ريز و درشت ديگر احتياجي نبود. روشن است که با چنان تخصصي فقط ميتوانستيم حداكثر ساختماني دو طبقه و بيكيفيت بسازيم، كه هر روز نياز به تعمير دارد و با كوچكترين زمينلرزه روي سر ساكنانش خراب ميشود، بويژه اينكه در اين سرزمين انواع زمينلرزههاي واقعي و سياسي و... را به وفور داريم. ساختمانهاي سياسي ما هم كه در طول سالها بنا شده است چندان تفاوتي با همان ساختمان نداشته است، از این روست كه در برابر كوچكترين لرزهها، ناپايداري آن ظاهر ميشود. به نظر بنده بخشي از نابساماني رويدادهاي اخير ايران ناشي از عدم تمايز و تفكيك نكردن ميان نقش سياستمدار و نقشهاي ديگر است، و مقصر اين وضعيت فقط بازيكنندگان این نقش ها نيستند، بلكه بخش مهمی از تقصير هم برعهده تماشاگران است، كه به الزامات اين نقشها توجهي نميكنند و سياستمداري ميخواهند كه همهفن حريف باشد، و در كنار سياستمداري همزمان دانشمند و روشنفكر و معلم اخلاق و اصلاحگر ديني و... باشد و اينجاست كه چنين فردي قادر نخواهد بود هيچ يك از نقشهاي تعريف شده را به درستي انجام دهد.
به طور كلي دانشمندي، وظيفهاي نسبتاً فردي است كه وي را فقط در بند حقيقت قرار ميدهد. او براي کشف و بيان حقيقت هيچ حد و مرزي را نميشناسد، و مصلحتي بالاتر از حقيقت براي او نيست، حتي نيازي به تشريك مساعي با ديگران براي اظهار حقيقت ندارد. دانشمند، در قالب های فيلسوف، رياضيدان، فيزيكدان و زيستشناس و جامعهشناس و اقتصاددان و... ايفاي نقش ميكند. دانشمند برای خود وظيفه شناسایی و طرح مشكل و ارايه راهحل آن را قايل است. مثلاً دانشمند زيستشناس، ميتواند درباره مشكل گرمايش زمين و خطرات آن تحقيق كند و نظر علمي دهد. براي دانشمند، و در مقام دانشمند، گرمايش زمين فقط يك مشكل است كه بايد گره علمي آن باز شود. اما همه ميدانيم كه فرق انسان پيشرفته با انسان گذشته در اين است كه مشكل را تبديل به مسأله ميكند. زلزله و خشكسالي و بيماري براي مردمان گذشته، مشكلات طبيعي بودند كه از آنها به بلا تعبير ميشد و چاره ای هم از آنها نداشت، اما براي مردم جوامع پيشرفته هر كدام از اينها یک مسأله هستند كه بايد آنها را حل كنند. به همين دليل است كه زلزلههاي قوي براي ژاپنيها چون گذشته مشكل محسوب نميشوند، مشكل خشكسالي، سالهاست كه از ممالك متمدن رخت بربسته و مسأله آن حل شده است. بيماري ها هم برحسب مورد ابتدا مشكل و سپس مسأله و پس از آن حل ميشود.
چه كسي مشكل را به مسأله تبديل ميكند؟ روشنفكر. وقتي مشكل به موضوعي اجتماعي تبديل و همه توجهات براي حل آن جلب شد، به آن مسأله گفته ميشود. وقتي بيماري ايدز در غرب ظهور كرد، براي مدتي اندك مشكل بود، به سرعت تبديل به مسأله شد، و پس از چند سال تحت كنترل درآمد، و چه بسا در آينده نزديك حل شود، اما از هنگامي كه مسأله شد، ابتدا جلوي پيشرفت آن گرفته شد و سپس به كنترل انسان درآمد. تبديل مشكل به مسأله وظيفه اصلي روشنفكر است، شيوههاي انجام اين وظيفه لزوماً منطبق بر وظايف و شيوههاي دانشمندي نيست. ارتباط با جامعه و آشنايي به زبان و فرهنگ آن و تعامل با مردم و با نخبگان و تجربه شيوههاي مختلف پيشبرد امور و استفاده از هنر و ادبيات و... براي بسط موضوع و جلب كردن گيرندههاي مردم به مشكل و كوشش براي تبديل آن به مسأله، وظيفه روشنفكر است.
اما سياستمدار وظيفه حل مسأله را دارد. حل مسأله با كمترين هزينه و بيشترين دستاورد، و پايدارترين شكل، وظيفه اصلي سياستمدار است. حل مسأله پيچيدگي خاص خود را دارد، محل تنازع منافع و تلاقي آنهاست، بايد از روشهاي بهينه استفاده كرد. وقتي كه خطرات تهديدكننده محيطزيست و گرمايش زمين از سوي دانشمندان مطرح شد، بسياري از روشنفكران، نهادهاي مدني زيستمحيطي و روزنامهنگاران كوشيدند كه اهميت مسأله را به جهانيان گوشزد كنند و با نوشتن مطالب، استفاده از هنر، انجام تظاهرات و... مشكل را به مسألهاي جهاني تبديل كردند البته بسیاری از دانشمندان مزبور هم به عنوان روشنفکر در این فرآیند مشارکت کردند، اما وظيفه سياستمداران جهاني، جلب حمايت دولتها، تخصيص منابع مالي لازم و تعيين سياستهايي براي حل مسأله گرمایش زمین است، هركدام از اين اقدامات نيازمند گفتگو و سازش و بده و بستان است؛ چه بسا در مراحلي بايد برخي از حقوق و مسايل ناديده انگاشته شود تا حقوق و مسايل مهمتر حل شود. از نظر سیاستندار بايد ديد چه هزينهاي براي حل اين مسأله ميتوان پرداخت. وظيفه سياستمدار منحصر به حل يك مسأله نيست، بلكه او با مسايل متعدد مواجه است. بايد ميان آنها اولويت قايل شود، بودجه و امكانات او محدود است بايد برحسب بيشترين بازدهي آنها را صرف حل مسايل مهمتر كند، اگر در مرحلهاي سازش يا عقبنشيني ميكند، نميتوان با معيار دانشمند يا روشنفكر درباره آن قضاوت كرد. عقبنشيني سياستمدار، ذبح حقيقت نيست، بلكه ترجيح يكي به ديگري است. به ميزاني كه دانشمند و روشنفكر ميتوانند انتزاعي فكر كنند، سياستمدار بايد زميني و عملي فكر كند. ممكن است دانشمند حقيقتي را با قطع و يقين تشخيص دهد طبعا آن را بیان خواهد کرد. براي مثال اگر كسي در مقام دانشمند و حقيقتياب، حقي براي مردمي و جامعهاي اثبات كرد، وظيفه روشنفكر، بسط اين حقيقت نزد مردم و آگاه كردن آنان براي طلب كردن اين حق آن مردم است. وظيفه سياستمدار استيفاي اين حق است، اما نه به هر قيمتي، اگر ميخواهيم اين حق را استيفا كنيم، عليالاصول براي داشتن زندگي بهتر و آسودهتر مردم است، حال اگر به هر دليلي استيفاي اين حق امكانپذير نباشد، يا به قيمت بسيار سنگيني تمام شود، سياستمدار ميتواند آن را ناديده بگيرد، اگر مرغ سياستمداران يك پا داشت، دنيايي وحشتناك ميداشتيم، چرا كه هر سياستمداري، روشنفكر و دانشمندان خاص خود را دارد و چون حقايق تعيين و بسط داده شده اين دو گروه متفاوت است، در نتيجه سياستمداران و در نهايت مردم بايد تا ابد در جنگ و جدل و خونريزي باشند، و زندگي را به كام همه تلخ كنند.
البته اين بدان معنا نيست كه سياستمداري معادل بيپرنسيبي و ابنالوقتي است، چرا كه در اين موارد عرف عمومي و عقلايي وجود دارد كه قادر به ارزيابي صحيح از ايفاي نقش است، منظور اين است كه تفكيك نقشها را رعايت كنيم و بكوشيم كه تفاوت آنها را دريابيم، تا انتظارات و قضاوتها و داوريهاي ما نسبت به ايفاكنندگان آنها منطقي و معقول باشد.


آدرس Trackback این نوشته :
http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/1226