شكستن پوسته؛ مقدمه فهميدن واقعيت

این یادداشن در 9 مرداد در روزنامه شرق چاپ شده است



وقتي كه به تاريخ نگاه مي‌كنيم، تعجب مي‌كنيم از اينكه چرا برخي افراد يا حتي مجموعه‌اي از افراد در برابر شناخت واقعيت تسليم نمي‌شوند و كماكان بر موضع غير عقلايي خود اصرار مي‌ورزند، البته بايد پذيرفت كه همه آدم‌ها و تا حدي در این زمینه خصوصيت محافظه‌كارانه و حتي لجوجانه دارند و بر درك خود از واقعيت اصرار مي‌كنند، حتي اگر شواهدي دال بر غلط بودن آن درك ارايه شود، اين خصوصيت اگر در حد اندكي باشد، چندان هم منفي نيست، مثل نمك مي‌ماند كه مقداري از آن براي طعم غذا خوب است، اما وقتي زياد شود، هم غذا را از دهان مي‌اندازد و هم تشنگي بعدي را ايجاد مي‌كند. گفتم مقدار كم آن بد نيست، زيرا در غياب اين خصلت ممكن است افراد خيلي سريع تغيير موضع دهند و اين بي‌ثباتي نيز خود مشكل‌آفرين است. اما اينكه چرا عده‌اي بيش از حد و به شكل مسخره‌اي چشم خود را بر واقعيات مي‌بندند و همواره مي‌گويند ان‌شاء‌ا... گربه است، و بدتر از آن اينكه سگ را گربه معرفي مي‌كنند، موضوع مناسبي براي تحليل و بررسي است.
مدتي پيش كتاب «خانه دايي يوسف» و پیش از آن کتاب "اجاق سرد همسایه" را مي‌خواندم كه اولی خاطرات يكي از اعضاي چريك‌هاي فدايي خلق و دومی خاطرات یکی از اعضای حزب توده در سالهای پس از جنگ دوم جهانی از حضور در اتحاد جماهير شوروي است. اعضاي چريك‌هاي فدايي پس از ضربه‌اي كه حزب توده در ابتداي دهه 1360 خورد، از كشور خارج و به اتحاد جماهير شوروي رفتند و عمدتاً در جمهوري‌هاي آسيايي و شهر تاشکند مستقر شدند. آنان پيش از رفتن تصور مي‌كردند كه در حال پا گذاشتن بر بهشت روي زمين و جامعه آرماني سوسياليستي هستند، اما وقتي كه به آنجا رفتند برخي از آنان از همان ابتدا متوجه شدند كه اينجا چيزي كمتر از جهنم ندارد، از وضع بد اقتصادي گرفته، تا ظلم و ستم و دروغ و بي‌لياقتي و حتي رفتارهاي متقلبانه به وفور يافت مي‌شود. براي درك واقعيت ماجرا يك خاطره‌اي در كتاب نقل شده كه جالب است. يكي از مردم آنجا از يكي از اين چريك‌ها مي‌پرسد كه آيا در ايران خر هم وجود دارد؟ كه در واقع اين سوال ناشي از بي‌اطلاعي مفرط مردم آنجا از ساير ملل بود. طرف ايراني هم از روي عصبانيت جواب مي‌دهد كه بله وجود داشت، آخرين موردش من بودم كه به اينجا آمدم!!
واقعيات بديهي و مشهود در اتحاد شوروي چنان بود كه اگر هر كس ذره‌اي صداقت داشت و بي‌طرف بود فوری متوجه مي‌شد كه چه گندابي را به نام سوسياليسم آرماني به مردم خودشان و جهان قالب كرده‌اند، و به همين دليل تعدادي از اين افراد متوجه اين وضع و حقیقت شدند، اما مطابق نوشته های این کتاب بخش قابل توجهی از آنان در برابر اين واقعيت مقاومت مي‌كردند و حاضر نبودند كه بپذيرند اين جامعه فروپاشيده و فاسد است و عجیب تر این که با حداكثر توان چشم را بر واقعیت می بستند و برداشتهای منتقدين را رد مي‌كردند و لذا از يك مرحله‌اي به بعد، منتقدين متوجه شدند كه امكان بحث و گفتگو با اين جماعت را ندارند، جماعتي كه ماست سفيد را سياه مي‌نامد و براي آن استدلال هم مي‌كند.
اين افراد چنان در پوسته ايدئولوژي و ذهنيت پيش‌ساخته خود زنداني مي‌شوند كه هيچگاه نمي‌توانند يا حاضر نيستند كه واقعيات را ببينند، و اين وضع همچنان ادامه دارد، تا وقتي كه عاملي سبب شكستن اين پوسته شود، و پوسته سخت مذكور از آنان جدا شود، اين عامل ممكن است يك مسأله شخصي يا يك تغيير اجتماعي مهم باشد. به اين افراد نبايد فشار آورد كه واقعيت را درك كنند، زيرا هرگونه فشاري ممكن است با مقاومت منفی مواجه شود و نتيجه معكوس دهد. اين افراد و گروه‌ها، پيش‌فرض‌هايي دارند كه نگاه آنان به واقعيت از منظر اين پيش‌فرض‌ها شكل مي‌گيرد و چه بسا اين پيش‌فرض‌ها را قابل بحث و گفتگو هم ندانند، و فقط پس از رسيدن به بن‌بست و مواجه شدن با يك وضعيت حاد است كه آنان مجبور مي‌شوند اين پيش‌فرض‌ها را كنار بگذارند، و هنگامي كه اين پيش‌فرض‌ها را مردود كردند، دنيا در برابر آنان جلوه و رنگ ديگري پيدا خواهد كرد، و در برخي از موارد ممكن است براي جبران گذشته بیش از خد هم بي‌تابي كنند. مواردي از اين نوع را در ايران و بويژه در يك سال گذشته ديده و تجربه كرده‌ايم. در هر دو طرف ماجرا هم چنين مصاديقي هستند. در يك طرف كساني هستند كه كماكان با پيش‌فرض‌هاي غلط خود مي‌تازند و مي‌كوشند که واقعيت را به رنگ دلخواه خود تعريف كنند، و سياه را سفيد جلوه دهند و برعكس. آنان اسیر ذهنيت‌هاي بسته‌اي اند كه در پوسته‌اي سفت و سخت قرار دارد و دنيا را از پشت اين پوسته‌هاي غير منعطف و ايدئولوژيك مي‌بينند، و هويت تاريخي و منافع ملي خود را در چارچوب آن تعريف مي‌كنند و در طرف ديگر هم كساني هستند كه در شرایط خاصی مواجه با يك وضعيت حاد شدند و پيش‌فرض‌هاي آنان فرو ريخت و دنیا و واقعیت به یکباره برای آنان به رنگ دیگری درآمد برخی از آنان این نگاه را علنی کرده اند و جبران گذشته را می کنند اما برخی دیگر در خود فرو رفته اند. وضعيت حادي كه مي‌توانست يك مسأله شخصي يا مسأله عمومي باشد. روند برخي جوامع به گونه‌اي هر آن آبستن حوادثي است كه هركدام مي‌تواند پوسته‌هاي این چنینی را بشكند و ذهنيت پنهان شده درون آن را با واقعيت عريان مواجه و خرد نمايد. برای رسیدن به این نقطه فقط می توان مدتی را تامل کرد.
روزنامه شرق 9-5-1389