آینده








آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی

نوشتار

۱۰ مهر ۱۳۹۰

امتناع استراتژی؟

امتناع استراتژی؟
مدت‌ها بود به دلائلی علاقه‌ داشتم که کشور عمان در جنوب خلیج فارس را از نزدیک ببینم. تا این که حدود 12 سال پیش فرصتی پیش آمد و از روزنامه‌نگاران ایران برای بازدید از این کشور دعوت کردند و من هم از این فرصت استفاده کردم و به آنجا رفتم. درباره این سفر مطالبی هم جسته و گریخته نوشتم. ولی یک نکته جالب برای من که در همان زمان هم به سایر هم‌سفران گفتم، این بود که در جریان دیدار با وزیر تبلیغات (معادل وزارت فرهنگ و ارشاد ایران)، وی حدود 30 تا 45 دقیقه برای ما صحبت کرد، من به عنوان شنونده، پس از پایان سخنان وی فهمیدم که درک حکومت عمان از جهان چگونه است، چه تحلیلی از وضعیت کشور خود دارند، مهم‌ترین اهداف آنان چیست و بالاخره این که چه کارهایی برای رسیدن به اهداف خود انجام داده یا می‌خواهند انجام دهند. به تقریب می‌توان گفت که جمله‌ای اضافه و بی‌ربط در سخنانش نبود. حدود 21 سال پیش هم سفری به چین داشتیم. این بار از طرف مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری. تقریباً با هر مقام چینی اعم از بلندپایه یا دون‌پایه گفتگو می‌کردیم، کماکان یک تحلیل و یک نگاه و یک راهبرد و برنامه را از کشور خودشان تصویر می‌کردند. راهبردی که طی یک دهه پیش از آن و در دو دهه بعد از آن سفر، مطابق آن عمل کردند.
حالا فرض کنید از مقامات ایرانی (از دولت فعلی یا پیشین یا پیش از پیشین، فرقی نمی‌کند) بخواهیم که سخنانی را در این باره ابراز نمایند، احتمال ضعیفی وجود دارد که تحلیل جامعی را ارایه کنند. احتمال ضعیف‌تر آن است که دو نفر از آنان، تحلیل مشترکی را بیان کنند. حتی احتمال فراوان وجود دارد که اگر با یک نفر از آنان در فاصله چند هفته گفتگو کنید و سوال را مجدداً طرح کنید، تحلیل بعدی او متفاوت از تحلیل پیشین او باشد!
اشتباه نشود! من طرفدار آن نیستم که همه مردم یک نظر را داشته باشند. تنوع عقاید برای ارایه افکار و برنامه‌ها و راهبردها در سطح عموم، امری ضروری است، ولی در مقام دولت و اجرا می‌بایست نگاه بلندمدت و راهبردی داشت و همه مجریان نیز باید در درجه اول این راهبرد را قبول داشته باشند و در درجه دوم آن را خوب بفهمند و بتوانند آن را اجرایی و تبلیغ کنند. بنابراین اگر در جامعه خودمان چنین وحدتی را در میان مجریان نمی‌بینیم، از یک سو به علت نداشتن راهبرد معین است و از سوی دیگر (حتی اگر چنین راهبردی هم وجود داشته باشد) به دلیل نپذیرفتن یا درونی نکردن آن و نیز فقدان آموزش این راهبرد است که در نهایت دست‌اندرکاران ما قادر به ارایه تحلیل و راهبردی مشابه با یکدیگر نیستند.
راهبرد مثل یک قطب‌نماست که در وسط دریا یا بیابان جهت را به ما نشان می‌دهد. حرکت بر اساس قطب‌نما حرکتی جهت‌دار است، در حالی که بدون آن ممکن است مدت‌ها راه رفت و دور خود چرخید و در نهایت در همان مکان اول بود. نداشتن راهبرد محدود به حکومت نمی‌شود. نزد منتقدین نیز کمابیش این مشکل وجود دارد. هرچند دلایل فقدان آن نزد دو طرف با یکدیگر فرق می‌کند. در مواردی هم که راهبردی کلی وجود داشته است، به سرعت از آن عدول می‌شود، ولی کسی اعتراض جدی نمی‌کند. برای نمونه با کوشش فراوان، چشم‌انداز 20 ساله‌ای برای کشور نوشته شد. تا حدودی هم نحوه رفتن به سوی این چشم‌اندار در قالب برنامه‌های پنج ساله مشخص بود، ولی با آمدن افراد جدید همه آنها به طاق نسیان خورد. برنامه چهار توسعه که یکی از بهترین برنامه‌ها بود کنار گذاشته شد و هیچ کس هم چیزی نگفت. البته این بار گروه جدیدی آمدند و برنامه قبلی‌ها را نادیده گرفتند، در حالی که برنامه اول را یک گروه نوشت و خودش هم باید آن را اجرا می‌کرد ولی در میانه‌ی کار از اجرای آن عدول کردند، و نرخ ارز که یک متغیر کلیدی بود را به اندازه 15 برابر و بر خلاف برنامه تغییر دادند و کل برنامه را مخدوش کردند. در میان منتقدین هم این وضع وجود داشت آنان ابتدا یک راهبرد سیاسی نوشتند. هنوز جوهر آن خشک نشده بود که بر اثر یک حس جدید فوری آن را کنار گذاشتند.
دلایل این وضع چیست؟ ترکیب وضعیت نیمه‌دموکراتیک و اقتصاد نفتی جامعه، یک علت مهم است که موجب تفوق نفت و درآمدهای آن بر متغیرهای دیگر شده و انعطاف‌پذیری و کنترل متغیرها را که شرط ضروری برای داشتن راهبرد است، از میان برده است. شکاف مسئولیت و قدرت هم عامل دیگر در بروز این وضع است. وقتی قدرت در یک جا و مسئولیت در جای دیگر باشد، زمینه برای رسیدن به یک راهبرد مشترک فراهم نمی شود. ضعف‌های فرهنگی در رفتار ما ایرانیان که دارای رفتاری خودمحورانه و غیرجمعی هستیم نیز در بروز این مشکل تأثیر دارد و تا وقتی که ما چنین خصلتی داریم و گمان می‌کنیم که با آمدن ما، تاریخ از نو شروع می‌شود و پیشینیان هیچ نقطه مثبت و آموزنده‌ای نداشته‌اند، وضع بر همین منوال خواهد بود. تا وقتی که نگاه ما به جامعه و دولت و حکومت سیستمی نباشد و پیشرفت سیستم را مستلزم پیشرفت همه بخش‌ها (و نه فقط بخشی که من متولی آن هستم) ندانیم، شکل‌گیری و اجرای یک راهبرد و استراتژی ممتنع خواهد بود. متاسفانه ما ایرانیان هم در طول زمان، پیوستگی خود را با گذشتگان نادیده می‌گیریم و هم در عرض زمان و حال پیوستگی خود را با دیگران کم‌اهمیت و حتی بی‌اهمیت می‌انگاریم. برای دنیا راه‌حل می‌دهیم، در حالی که از مدیریت اطراف خود غافل هستیم. در پی تمام کردن کار تاریخ و وصل کردن سر و ته تاریخ به هم هستیم، ولی در امور پیش پا افتاده خود غرق بوده و دست و پا می‌زنیم.
این مشکل نه فقط در ساختار رسمی که در منتقدین هم کمابیش وجود دارد. در مقام نظر می‌گویند که خواهان چه چیزی هستند، ولی قادر به ارتباط برقرار کردن میان عمل و نظر خود نیستند. راهبرد ضدخشونت را با خشونت فریاد می‌زنند! برخی از آنها علی‌رغم آن که از رنگ سبز طرفداری می‌کنند، ولی هیچ رنگی جز قرمز آنان را به خود جلب نکرده و به وجد نمی‌آورد. با نهایت احساسات از عقلانیت دفاع می‌کنند گویی که عقلانیت قادر به دفاع از خود نیست. به دلیل نداشتن راهبرد است که یک روز پر از امیدند چنان که در ابرها راه می‌روند، و روز دیگر چنان در محاصره امواج ناامیدی هستند که به زمین و زمان لعنت می‌فرستند و حسرت اندک فعالیت سیاسی از دست رفته خود را می‌خورند. به دلیل نداشتن راهبرد است که عده‌ای هم فاصله پوزیسیون تا اپوزیسیون را در اندک زمانی طی می‌کنند، گویی در سیاست هم معتقد به معجزه و طی‌الارض هستند.
در این میان یک پرسش مهم وجود دارد که باید در موقعیتی دیگر به آن پاسخ داد. ویژگی نداشتن برنامه یا نداشتن یک راهبرد از پوزیسیون به اپوزیسیون سرایت کرده یا برعکس، یا هر دو ناشی از عوامل دیگری هستند؟
منتشر شده در ضمیمه روزنامه اعتماد 26-6-1390


نسخه قابل چاپ | لینک ثابت




نظرات


فرم ارسال نظر


نام :

ایمیل :

نشانی وب :

حفظ اطلاعات :

متن نظر :

 

آدرس Trackback این نوشته :


http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/1390