دانشجویان دانسکده شهید عباسپور مرا برای انجام مناظره ای در روز 28-9-1390 در دانشکده خود دعوت کردند و یادداشت کوتاهی هم در باره موضوع مناظره برای انتشار در نشریه خود درخواست نمودند که این یادداشت به همراه نامه ای خطاب به این انجمن در باره خبری که در روزنامه کیهان منتشر شده است در ادامه آمده است. متاسفانه به دلائل کاملا روشن مانع از انجام این مناظره شدند و لذا یادداشت مذکور به همراه یادداشت کوتاه دیگری در باره ربودن شده انقلاب مصر، برای انتشار در هفته نامه آسمان (3-10-1390) منظور شد.
باسمه تعالی
مسئولین محترم انجمن اسلامی دانشکده شهید عباسپور
با سلام
همانطور که اطلاع دارید روزنامه کیهان در روز دوشنبه مورخ 21/9/90 گزارشی از سخنرانی مدیر مسئول محترم خود را در آن انجمن منتشر کرد، و در بخشی از آن و خطاب به نمایندگام آن انجمن امده است که :" حتما به خاطر داريد كه گفتيد هيچكس حاضر به مناظره با شما نيست و فقط آقاي عبدي اعلام آمادگي كرده ولي به اين شرط كه شريعتمداري به هيچ سندي اشاره نكند و بنده اين را هم پذيرفتم ". با توجه به اینکه اصولا بنده برای جلسه آتی شما (دوشنبه 28/9/90) دعوت شده ام و هیچگاه هم به من گفته نشده که آقای شریعتمداری طرف مناظره هستند، و بنده هم هیچگاه شرطی برای نحوه بیان طرف مناظره نگذاشته ام، بنابراین ادعای مذکور بکلی دروغ و ساختگی است، و اگر قرار باشد که برای آقای شریعتمدار شرط گذاشته شود باید گفت که ایشان بدون مدرک سخن نگویند، نه آنکه به مدرک استناد نکنند، بعلاوه بحث درباره جنبشهای مردمی در جهان عرب چه ربطی به ارایه یا عدم ارایه مدرک دارد؟ با توجه به این نکات لازم است که برای روشن شدن افکار سایر دانشجویان عزیز، مدیریت محترم آن انجمن اسلامی مشخص کنند که دروغ مذکور از جانب چه کسی جعل و بیان شدهاست؟
با احترام
عباس عبدی
/////////////////////////////////////////////////////////////
خیزش اسلام خواهی یا خیزش دمکراسی خواهی؟
{این دو یادداشت کوتاه در فاصله زمانی اندکی نوشته شده است ولی به دلیل مرتبط بودن هر دو موضوع با یکدیگر در ذیل یک نوشته تقدیم میشود.}
پس ازآنکه جنبشهای اسلامخواهی در جهان عرب با گذشت چند ماه به پیروزیهای اولیه خود رسیدند، و وارد فصل انتخابات شدند، این بحث پیش آمد که ماهیت این جنبشها چه بوده است. تاکنون هریک از دوگزینه اسلامخواهی یا دمکراسیخواهی، از سوی افراد گوناگون به عنوان جریان غالب و ماهیت این جنبشها مطرح شده است. اما به نظر میرسد که در تقابل قراردادن این دو خواست به این معنا خواهد بود که اسلام خواهی و دمکراسی خواهی قابل جمع نیستند، و این به نفع فعالان اسلامی نیست. طرح این تقابل دلایل متعددی دارد که این یادداشت مجال پرداختن به آنها نیست، ولی اجمالا باید گفت که برخی از مطرح کنندگان (چه در میان نیروهای لائیک و چه در میان مذهبیها) دمکراسی را معادل لیبرالیسم معرفی می کنند، و در نهایت این دو را منطقاً در برابر یکدیگر مینشانند، در حالی که دمکراسی شکل و قالب حکومتی است که می تواند با پسوندهای مختلف از جمله لیبرال معرفی شود که نشان دهنده مضمون آن است. اگر مضمون لیبرال را برای دمکراسی ضروری بدانیم، با اطمینان میتوان گفت که بسیاری از جوامع عربی در جاده منتهی به دمکراسی با مضمون لیبرال قرار ندارند.
فارغ از نکته فوق، نباید تردید داشت که موتور جریانی که از تونس و لیبی راه افتاد، بیش از آنکه از سوی نیروهای مذهبی روشن شود، اغلب از سوی جوانان و نیروهایی بود که مطابق عرف موجود به نیروهای مذهبی منسوب نمیشوند، و جنبش آنان ضمن آنکه علیه تحقیر بود، واجد مضمون دمکراسی خواهی (با تفسیر لیبرال) هم بود، و با پیشرفت این جنبش، بطور عادی نیروهای دیگر ازجمله مذهبیها نیز به جریان اعتراضات پیوستند، هرچند در این راه برخی نیروهای مذهبی تندرو مثل سلفیها مخالفتهایی هم داشتند، زیرا به گمان آنان دمکراسی بدون لیبرالیسم نخواهد بود و چون با لیبرالیسم بیش از استبداد مخالفت اساسی دارند، با جنبش دمکراسی خواهی هم مخالف بودند، ولی از آنجا که مخالفت با دمکراسی و یا حتی عدم استقبال از آن بسیار ناپسند تلقی میشود، درمراحل پیشرفتهتر جنبش با آن همگام شدند تا صبغه اسلامی جنبش را پررنگتر کنند، و ازآنجا که اغلب مردم این جوامع گرایشهای مذهبی دارند، بطور عادی در هنگام رایگیری، وزن نیروهای اسلامگرا سنگینتر شد، حتی در جامعهای مثل تونس که لائیک تر از تمامی جوامع عربی است بازهم احزاب اسلامگرا با فاصله زیاد نسبت به سایرین پیروز شدند.
اهمیت پاسخ به چگونگی ماهیت جنبشهای عربی برای ایران در این است که موضع نیروهای پیروز و برآمده از این جنبشها در آینده و در برابر حکومت ایران چگونه خواهد بود؟ آیا به تقویت موضع دولت ایران ختم میشود یا تضعیف آن؟ بهنظر میرسد که دو الگوی و گرایش غالب در میان مذهبیون جنبشهای عربی وجود دارد. گرایش اول، حکومت ترکیه و حزب عدالت و توسعه را الگوی خود می داند، و گرایش دوم طالبان را الگو و مقتدای خود می داند، که سلفیها را می توان در ذیل گرایش دوم قرار داد، و احزاب مذهبی تونس و مراکش را پیرو الگوی اول دانست. هردو الگو د رنهایت دربرابر الگوی ایرانی قرار خواهند گرفت. همچنانکه موضع حکومت طالبان در افغانستان چنین بود و اخیرا هم ترکیه در این مسیر گام برداشته است. دلایل این تقابل به تضاد در منافع ملی و اختلافات ایدئولوژیک (سنی یا شیعه بودن) و موضعگیریهای منطقه ای (حمایت ایران از حکومت لائیک سوریه و دفاع از سرکوب مخالفان سنی مذهب آنجا، رقابتهای عربستان و ایران و ...) مربوط میشود که شرح مفصلتر آن فرصت دیگری را میطلبد. این اتفاق برای انقلابهای کمونیستی هم رخ داد. کلیه انقلاب های کمونیستی که خارج از مدار شوروی بودند، به رژیمهای دشمن با شوروی تبدیل شدند، چین، آلبانی، یوگسلاوی نمونه های برجسته این رویداد هستند، و دشمنی آنها با شوروی بیش از این دشمنی با ایالات متحده آمریکا و امپریالیسم بود.
/////////////////////////////////////////////////////////////////
آیا انقلاب مصر ربوده شد؟
این هم از عجایب روزگار است که در روزهای گذشته (هفته آخر آذرماه سال 1390) درحالی که مردم مصر پای صندوقهای رای هستند تا جنازه خشونت و رادیکالیسم را بهسوی گورستان تاریخ تشییع کنند، همزمان شدیدترین درگیریها و خشونتها در میدان تحریر قاهره میان جوانان انقلابی و پلیس امنیتی مصر در جریان است، و تصاویر مخابره شده نشان میدهد که ابعاد خشونت و نفرت بهگونهای است که احتمالا از خشونت زمان حسنی مبارک اگر بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. رفتار پلیس با جوانان نشان میدهد که قصد متفرق یا کنترل کردن آنان را ندارند، بلکه درحال بروز دادن عقدههای فروخوردهای هستند که در جریان انقلاب یک سال گذشته گریبان پلیس مصر را گرفته بود. درآوردن لباس یک دختر و کوبیدن پا به میان سینههای این دختر بیدفاع و درازکشیده برزمین، در جامعه مذهبی و سنتی مصر چه پیامدی باید داشته باشد؟ اگر در زمان مبارک چنین فیلمی از خشونت پلیس منتشر میشد چه تبعاتی داشت و اکنون که مبارک رفته و مردم پای صندوقهای رای هستند، چه برداشتی از این خشونت خواهد شد؟
واقعیت این است که موتور اصلی بهار عربی کمابیش همین افرادی هستند که امروز هم در میدان تحریر حضور دارند و درحال کتک خوردن از پلیسهایی هستند که بهواسطه این انقلاب بازسازی شدهاند و از موضعی که تا حدی مشروعیت پیدا کرده مشغول سرکوب آنان هستند و حتی نخست وزیر منصوب ارتش نیز از موضع یک انقلابی همین جوانان را ضد انقلاب مینامد! مشکل کجاست؟ آیا انقلابهای عربی یا مصر به وسیله دیگران ربوده شده است؟ اگر بلی از سوی چه کسانی و اگر خیر، پس وضعیت فعلی را چگونه میتوان تشریح کرد؟
پاسخ من به این پرسش خیر است. قضیه از این قرار است که جوانان حاضر در میدان تحریر به ارزشهایی کمابیش زاویه دار با ارزشهای غالب مردم مصر اعتقاد دارند؛ گرایشهای آنان در افراطی ترین حالت به اقدام آن دختر مصری در انتشار تصویر عریان خود نزدیک است و در معتدلترین حالت نیز به سیاستمداران دمکراسی خواه مصر نزدیک است. نکته مهم در این گروه، تمایز جریان رسانهای و ارتباطی آنان از اکثریت مردم مصر است. آنان از طریق اینترنت با یکدیگر مرتبط بوده و اجتماعی خاص ((community را در دل جامعه بزرگ مصر تشکیل میدادند و چون صدای آنان بلندتر بود و یا اینکه فقط صدای خود را میشنیدند، و چون حضور پررنگتری داشتند، دمکراسی بهمعنای اکثریت آرا را راه تحقق اهداف و آرمانهای خود میدانستند، درحالیکه در هنگام رایگیری معلوم شد که آنان اقلیتی ناچیز هستند، و فقط حدود 3 درصد از آرا را دارند، درحالی که ارتجاعیترین گروههای اجتماعی یعنی سلفیها بیش از 20 درصد هستند. سلفیهایی که در جریان انقلاب به نوعی با آن مخالف بودند و به لحاظ ریشهای با این جوانان انقلابی دشمنی بیشتری دارند تا با حسنی مبارک و ارتش. اینجاست که این جوانان انقلابی احساس میکنند که مغبون واقع شدهاند، ولذا متوجه شدهاند که در تنور صندوق رای نانی برای آنان پخته نمیشود و لذا بجای حضور در پای صندوق رای، مجددا وارد خیابان میشوند، تا چون سال گذشته از این طریق اهداف خود را پیش ببرند، درحالی که این راه بسته است،زیرا مردمی که باید از آنان حمایت کنند، در این لحظات پای صندوقهای رای هستند، و گروههایی که باید به آنان بپیوندند، عملا در مقابل انان قرار گرفتهاند، حتی اگر این تقابل را بر زبان خود نرانند و نیروی سرکوبگر نیز مشروعیتی جدید یافته است. وضعیت مصر و تونس و لیبی و حتی در ادامه اگر سوریه هم به نتیجه مورد نظر معترضین برسد برای هر فعال سیاسی درسآموز است اگر کسی درس بگیرد.