« زنده باد فوتبال | خانه | خطاي استراتژيك در لبنان »

ققنوس ‌وار

تا قبل‌ از تيرماه‌ سال‌ 1378 كه‌ روزنامه‌ سلام‌ ظاهرا براي‌ هميشه‌ بسته‌ شد، چندبار ديگر نيز تا آستانه‌ تعطيلي‌ پيش‌ رفت‌ كه‌ يك‌ مورد آن‌ مربوط‌ به‌ مشكلات‌ مالي‌ و ناتواني‌ در تهيه‌ محل‌ مناسب‌ بود و بقيه‌ موارد نيز به‌ مشكلات‌ سياسي‌ و شبه‌حقوقي‌ مربوط‌ مي‌شد.

پس‌ از تعطيلات‌ عيد سال‌ 1374 بود كه‌ مديرمسوول‌ محترم‌ روزنامه‌ به‌ دليل‌ تعهدي‌ كه‌ مالك‌ ساختمان‌ مبني‌ بر تخليه‌ داده‌ بود تصميم‌ گرفت‌ كه‌ آخرين‌ شماره‌ روزنامه‌ را در اولين‌ روز بعد از تعطيلات‌ منتشر كند و ادامه‌ انتشار را موكول‌ به‌ يافتن‌ جاي‌ مناسبي‌ نمايد. در واقع‌ آن‌ شب‌ من‌ قصد نداشتم‌ كه‌ به‌ روزنامه‌ بروم‌ و صرفاص بر سبيل‌ اتفاق‌ رفتم‌، پس‌ از اطلاع‌ از موضوع‌ حدس‌ زدم‌ كه‌ اين‌ توقف‌ انتشار موقتي‌ نخواهد بود و حتي‌ اگر موقتي‌ هم‌ باشد، ضربه‌اي‌ كه‌ به‌ روزنامه‌ وارد خواهد شد سنگين‌ است‌ و ديگر امكان‌ ندارد كه‌ جايگاه‌ اوليه‌ خود را به‌ دست‌ آورد. هر طور بود آن‌ شب‌ از اتخاذ چنين‌ تصميمي‌ ممانعت‌ شد، و من‌ پذيرفتم‌ كه‌ شخصاص براي‌ پيدا كردن‌ مكان‌ مناسب‌ تلاش‌ كنم‌ و چنين‌ هم‌ شد، در فرصت‌ كوتاهي‌ مكان‌ مناسبي‌ در خيابان‌ فلسطين‌ )بالاتر از انقلاب‌( كه‌ نزديك‌ محل‌ قبلي‌ بود )فلسطين‌، كمي‌ پايين‌تر از بلوار كشاورز( پيدا كردم‌ و به‌ قيمت‌ مناسب‌ در اختيار سلام‌ قرار گرفت‌
و به‌ قول‌ معروف‌ »آمده‌ بود بلايي‌، ولي‌ به‌ خير گذشت‌.«

يكي‌ ديگر از دفعاتي‌ كه‌ سلام‌ در آستانه‌ توقف‌ قرار گرفت‌، اواخر بهار سال‌ 1375 بود كه‌ از طرف‌ مقامات‌ شرط‌ و شروطي‌ غيررسمي‌ براي‌ ادامه‌ كار روزنامه‌ منظور شده‌ بود كه‌ مهم‌ترين‌ آن‌ منع‌ من‌ از يادداشت‌ نوشتن‌ در روزنامه‌ بود و اتفاقاص در بهار سال‌ 1375 مجموعه‌ يادداشت‌هاي‌ مهمي‌ را هم‌ نوشته‌ بودم‌ كه‌ تمام‌ آنها به‌جز يكي‌ چاپ‌ شد، و آن‌ يك‌ مورد هم‌ خلاصه‌ كردن‌ گزارش‌ تحقيق‌ و تفحا مجلس‌ چهارم‌ از بنياد مستضعفان‌ بود و علي‌رغم‌ آنكه‌ مطلب‌ نوشته‌ شده‌ چيزي‌ جز گزارش‌ رسمي‌ مجلس‌، آن‌ هم‌ مجلس‌ چهارم‌ نبود، آقاي‌ موسوي‌خوئيني‌ها صلاح‌ ندانست‌ كه‌ چاپ‌ شود، و متاسفانه‌ نمي‌دانم‌ دستنوشته‌ آن‌ يادداشت‌ها چه‌ شد، زيرا به‌ نحوي‌ تنظيم‌ شده‌ بود كه‌ بسيار تاؤيرگذار بود. در همين‌ زمان‌ خاطرات‌ زندان‌ خود را تحت‌ عنوان‌ »انسان‌ بي‌پناه‌« نيز در روزنامه‌ سلام‌ مي‌نوشتم‌، كه‌ چنان‌ اولتيماتومي‌ آمد. آقاي‌ موسوي‌ چندان‌ علاقه‌اي‌ به‌ ادامه‌ كار نداشت‌ زيرا معتقد بود با اين‌ محدوديت‌ها و نيز محدود شدن‌ ستون‌ الو سلام‌، بهتر است‌ روزنامه‌ تعطيل‌ شود، به‌ويژه‌ آنكه‌ پرونده‌اي‌ از مطالب‌ الو سلام‌ را هم‌ براي‌ مطالعه‌ مديرمسوول‌ ارسال‌ كرده‌ بودند تا بداند نسبت‌ به‌ چه‌ چيزهايي‌ حساس‌ هستند. به‌ همين‌ دليل‌ بود كه‌ جلسه‌ شوراي‌ سردبيري‌ را براي‌ مشورت‌ تشكيل‌ دادند. عقيده‌ من‌ در آن‌ جلسه‌ كاملا روشن‌ بود. بلافاصله‌ دستور دادم‌ كه‌ خاطرات‌ »انسان‌ بي‌پناه‌« از روزنامه‌ حذف‌ شود، ديگر هيچ‌ يادداشتي‌ ننوشتم‌ و اصرار بر ماندن‌ سلام‌ به‌ هر قيمتي‌ داشتم‌ چراكه‌ معتقد بودم‌ اوضاع‌ چنين‌ نخواهد ماند. در نهايت‌ مديرمسوول‌ محترم‌ روزنامه‌ هم‌ با راي‌ ديگران‌ همراهي‌ كرد و چنين‌ شد كه‌ روزنامه‌ سلام‌ از 1\4\75 تا پايان‌ تابستان‌ سال‌ 1375 كه‌ زمزمه‌ انتخابات‌ رياست‌جمهوري‌ هفتم‌ آغاز شد، با چراغ‌ كاملا خاموش‌ حركت‌ كرد، به‌ طوري‌ كه‌ تعداد يادداشت‌هاي‌ فصل‌ تابستان‌ 75 كمتر از تعداد يادداشت‌هاي‌ يك‌ هفته‌ بهار 1375 بود و هنگامي‌ كه‌ فضاي‌ سياسي‌ مجددا شعله‌ور شد، باز هم‌ سلام‌ بود كه‌ پرچمدار ميدان‌ آزادي‌ و حاكميت‌ قانون‌ و نقد منصفانه‌ و... شد و نتيجه‌ آن‌ را هم‌ ديديم‌ و ديديد.

علي‌رغم‌ دو واكنش‌فوق‌ من‌ نسبت‌ به‌ امكان‌ تعطيلي‌ سلام‌، در سال‌ 78 كه‌ سلام‌ بسته‌ شد، چندان‌ نگراني‌اي‌ وجود نداشت‌، زيرا اين‌بار بسته‌ شدن‌ خود را به‌ بهاي‌ رويش‌ و حيات‌ تمامي‌ مطبوعات‌ ديگر پذيرفت‌ و چنين‌ بود كه‌ ققنوس‌وار بر هيزمي‌ كه‌ خود فراهم‌ كرده‌ بود جرقه‌اي‌ زد و از دل‌ خاكستر آن‌ مطبوعات‌ بسياري‌ سر برافراشتند كه‌ هر كدامشان‌ بخشي‌ از آموزه‌هاي‌ سلام‌ را بسط‌ داده‌ و در جامعه‌ نشر نمودند.

ابتدا قصد داشتم‌ كه‌ درباره‌ ويژگي‌هاي‌ فني‌، سياسي‌ و حرفه‌اي‌ روزنامه‌ سلام‌ و فضاي‌ مطبوعاتي‌اي‌ كه‌ سلام‌ در آن‌ متولد شد نكاتي‌ را بنويسم‌ و مطالب‌ چنين‌ يادداشتي‌ را نيز تهيه‌ كرده‌ بودم‌. اما هنگامي‌ كه‌ شروع‌ به‌ نوشتن‌ نمودم‌، چيزي‌ جز مطالب‌ فوق‌ را نتوانستم‌ در مطلع‌ يادداشت‌ بنويسم‌ و اكنون‌ نيز علاقه‌اي‌ به‌ نوشتن‌ آن‌ مطالب‌ پس‌ از اين‌ شروع‌ ندارم‌ و اميدوارم‌ كه‌ به‌ آن‌ نكات‌ در فرصتي‌ ديگر بپردازم‌. ان‌شاءا..