<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/atom.xml" />
   <id>tag:www.ayande.ir,1390://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی" />
    <updated>1390-11-19T06:25:51Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.33</generator>
 
<entry>
    <title>     زندگي كيلويي چند؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/11/post_1010.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1451" title="     زندگي كيلويي چند؟" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1451</id>
    
    <published>1390-11-19T18:41:21Z</published>
    <updated>1390-11-19T06:25:51Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار در روزنامه اعتماد 17-11-1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار در روزنامه اعتماد 17-11-1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>                                   زندگي كيلويي چند؟</p>

<p>چند سال پيش دو خبر را هم‌زمان در روزنامه‌اي خواندم. خبر اول تصادف دو قطار در يكي از كشور‌هاي اروپايي بود كه يك كشته و چهار نفرمجروح بر جاي گذاشته بود و خبر دوم تصادف دو موتورسيكلت در ايران بود كه چهار نفر كشته و يك نفر مجروح حاصل اين تصادف بود كه وضع مجروح هم وخيم گذارش شده بود! اين دو خبر به نحوي نمادين تفاوت وضعيت دو محيط اجتماعي را نشان مي‌داد. اين مطلب را فعلاً داشته باشيد تا به موضوع ديگري اشاره كنم.<br />
هنگامي كه جنبشي اجتماعي و انقلابي در يك جامعه به وجود مي‌آيد، رشد عناصر زاینده همبستگي و از خودگذشتگي در آن چشم‌گير خواهد شد و به تعبير ديگر سرمايه‌ي اجتماعي آن جامعه به نحو روشني افزايش پيدا مي‌كند. درست است كه در چنين فضايي افراد روحيه‌ي ايثار و ازخودگذشتگي و حتي شهادت‌طلبي پيدا مي‌كند، ولي اين به معناي آن نيست كه ارزش حيات و جان آدميزاد نزد آنان كم شود، بلكه ارزش آن بالاتر مي‌رود و ايثار و ازخودگذشتگي هم براي حفظ اين ارزش بالا معنا و مفهوم پيدا مي‌كند. با اين توضيح كشته شدن بيش از هفتاد نفر و زخمي شدن صدها نفر در شهر پورت سعيد را در يك مسابقه‌ي فوتبال چگونه بايد تفسير و توجيه كرد؟در واقع طرفين چنان به يكديگر ضربه مي‌زده‌اند كه جز قتل یکدیگر قصد ديگري نداشته‌اند وگرنه ممكن نيست در يك درگيري عادي نسبت كشته‌ها به زخمي‌ها يك به پنج باشد، حتي در جنگ‌ها هم که با هدف کشتن، علیه یکدیگر تیراندازی و بمباران می‌کنند، تعداد كشته‌ها به نسبت زخمي‌ها اين‌قدر بالا نيست. اين تعداد كشته براي يك موضوع فرعي و سرگرم‌كننده، فقط مي‌تواند ناشي از پايين بودن ارزش زندگي در يك جامعه باشد. انساني كه براي جان و زندگي خودش ارزش و اهميتي قائل باشد، هرگز حاضر نمي‌شود آن را در مواجهه با چنين مسأله‌ي كم‌اهميت و بي ارزشي به خطر بياندازد و طبعاً حيات و زندگي ديگران نيز نزد او باارزش‌تر از آن است كه به اين دليل ساده آن را تهديد كند. روشن است كه از اين بي‌ارزشي جان و زندگي مي‌توان نتيجه گرفت كه عمق جنبش اجتماعي يك سال اخير در مصر چه‌قدر بود است. مگر آن که ثابت شود کل جریان دسیسه از پیش طراحی شده بوده است.<br />
برگرديم به مورد ايران. دو نمونه‌اي كه اخيراً مشاهده شده است، به خوبي گوياي وضعيت نازل ارزش زندگي و بي‌توجهي به جان آدمي است. اولين مورد به گروگان گرفتن شهروندان ايراني در سوريه از سوي مخالفان رژيم اسد است. با توجه به وضعيت دو شهر حماة و حمص و حضور چشم‌گير مخالفان اسد در آن‌جا و با توجه به روابط ايران و سوريه و موضع رسمي ايران نسبت به حوادث آن‌جا و هم‌چنين با در نظر داشتن اظهارات متعددي كه از سوي مخالفان، عليه ايران انجام مي‌شد و فيلم‌هايي كه در اين زمينه منتشر شده بود، دولت ايران وظيفه داشت كه براي حفظ جان شهروندانش كه در يكي از نيرو‌گاه‌هاي برق آن‌جا كار مي‌كردند، تدابير لازم را بيانديشد يا در غيراين صورت آنان را تا آرام شدن اوضاع در آن منطقه، به جای امنی منتقل كند. ولي به هر دليل اين كار انجام نشد و فرض كنيم كه تقصيري متوجه كسي نبود و فقط در حد قصور بوده است. در اين صورت بايد دولت ايران نسبت به عبور زميني زائران ايراني از شمال سوريه حساسيت لازم را نشان مي‌داد يا امنيت اين عبور را صددرصد تضمين مي‌كرد و يا شهروندان را از انجام آن منع مي‌كرد. بنابراين گروگان گرفته شدن 11 تن از شهروندان ايراني را ديگر نمي‌توان ناشي از قصور دانست، بلكه بايد آن را تقصير تلقي كرد. ولي آن‌چه مايه‌ي تأسف است ادامه‌ي اين برنامه و گروگان‌ گرفته شدن 11 نفر بعدي است كه مسئوليت آن بالاتر از مسئوليتي است كه متوجه تقصير است. روشن است كه اين حد از تقصير فقط مي‌تواند ناشي از بي‌اهميتي و بي‌ارزشي جان و زندگي افراد تلقي شود. نه فقط از جانب كساني كه وظيفه داشتند اين گونه سفرها را ممنوع كنند، بلكه اين اشكال متوجه مسافران نيز هست. اگر مردم براي جان و زندگي خود و دیگران ارزش درخوري قائل بودند، پس از گروگان‌ گرفته شدن اولين گروه از مسافران سوريه، قطعاً عازم چنين سفري نمي‌شدند و عجيب‌تر اين‌كه شركت مسافربري و رانندگان چرا پذيرفته‌اند كه به اين سفر بروند؟ جالب‌تر از آن اين‌كه تاكنون نديده‌ام يك نفر يا يك روزنامه يا حتي يك نماينده در اين مورد اعتراضي كند و مسئولي را مورد سؤال و خطاب قرار دهد. تنها دليل اين امر، بي‌اهميتي موضوع يعني جان آدميزاد است.<br />
شايد بگوييم كه اين‌ها هنوز زنده هستند و زندگي آنان تمام نشده است، بنابراين من نمونه‌ي وحشتناك ديگري را بيان مي‌كنم. چندي پيش فيلمي منتشر شد كه وضعيت موتورسواران را در تونل توحيد نشان مي‌دهد. از آن‌جا كه موتورسواران از هواي داخل تونل استنشاق مي‌كنند و ظاهراً هوای تونل به كلي ناسالم و فاقد اکسیژن است، كنترل خود بر موتور را از دست مي‌دهند و گويي كه بيهوش مي‌شوند و شايد هم مي‌ميرند (مرگ خاموش ناشي از استنشاق دي‌اكسيدكربن) و روي موتور به زمين مي‌افتند يا با سرعت زياد موتور را به ديواره‌ي تونل يا ساير خودروها مي‌زنند و نتيجه نيز معلوم است. فيلم از حدود 8 تا 10 مورد از اين اتفاق را نشان مي‌دهد، بدون آن‌كه تاكنون هيچ اعتراض يا اقدام جدي براي جلوگيري از اين وضع انجام شود و حتي كساني مثل ما كه به‌ طور معمول پيگير اخبار و مسائل هستيم هم از آن بي‌اطلاع بوديم. تاكنون نشنيده‌ام كه افراد ذينفع مثل موتورسواران يا بازماندگان آنان يا خودروهايي كه به اين دليل موتور با آنان تصادف كرده باشد، از مديريت تونل يا سازنده‌ي آن يا هر كس ديگر شكايت و ادعاي خسارت و یا رسيدگي كيفري كرده باشند. اگر حتي يك مورد از اين  نمونه‌ها در جامعه‌اي رخ مي‌داد كه زندگي انسان ارزشمند بود، افراد ذينفع همچون مطبوعات، رسانه‌ها، نهادهاي مدني فعال، نمايندگان مجلس، حقوقدانان و وكلا و ... همگي فريادشان بلند مي‌شد و تا رسيدن به حداقلي از نتايج ساكت نمي‌شدند. با اين وجود اگر كسي از ما بپرسد در جامعه‌ي شما زندگي كيلويي چند است؟ آيا چهارراهي، ميداني يا ساختماني در ايران هست كه بورس ارزش زندگي باشد؟ يا فقط ارز و سكه بورس دارند و با بالا و پايين رفتن آن‌ها قلب‌هاي بسياري به تپش مي‌افتد؟ چهارراه استانبول بورس زندگي كجاست؟<br />
برای انتشار در روزنامه اعتماد 17-11-1390<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>   جهل خودخواسته</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/11/post_1009.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1450" title="   جهل خودخواسته" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1450</id>
    
    <published>1390-11-17T18:41:14Z</published>
    <updated>1390-11-17T18:42:10Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار در روزگار 15-11-1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار در روزگار 15-11-1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>                                                        جهل خودخواسته</p>

<p>ساختار اقتصادي در كشورهاي توسعه‌يافته تحولات گسترده‌اي را طي كرده است. در گذشته‌هاي دور، پايه‌ي اين ساختار، كشاورزي بود، بعدها تجارت و سپس صنعت و در مراحل پيشرفته‌تر، بخش خدمات پايه‌ي اصلي آن شدند و امروز اطلاعات، علم و دانايي، ركن اصلي اين اقتصاد است. به همين دليل مي‌گويند اقتصاد امروز «دانايي‌محور» است. در اين ساختار اقتصادي، بيشترين بازدهي سرمايه در توليد دانش و اطلاعات است. بهره‌وري نيروي كار و سرمايه در اين بخش از اقتصاد بسيار بالا است. قدرت، بيش از آن‌كه متأثر از توپ و موشك و بمب هسته‌اي باشد، معادل دانايي و دانش است. داشتن علم و دانايي به معناي آن نيست كه صاحب آن لزوماً تصميمات اخلاقي و به نفع مردم خواهد گرفت، چرا كه از قديم گفته‌اند «چو دزد با چراغ آيد، گزيده‌تر برد كالا». ولي به اين هم بايد توجه كرد كه بدون دانش و دانايي هم نمي‌توان تصميمي اخلاقي، درست و به نفع مردم و حتي به نفع خود اتخاذ كرد. اين طور كه از جامعه ما پيداست در دشمني با دانش و توليد اطلاعات، تفاوت چنداني ميان برخي از حكومت‌كنندگان و برخي از اپوزيسيون که حتی در ایالات متحده زندگی کنند، وجود ندارد. اگر در داخل كشور عده‌اي مي‌كوشند كه نظرسنجي را نظرسازي معرفي كنند، در آن طرف آب هم كساني هستند كه انجام نظرسنجي براي حكومت، حتي با قيمت‌هاي اندك را نوعي رانت‌خواري معرفي مي‌كنند و اين‌جا است كه دو طرف ماجرا در اين نقطه به وحدت مي‌رسند و هر دو عليه توليد دانش هم‌دست مي‌شوند و هر كدام شبه‌دانش خود را توليد مي‌كنند. يك طرف ماجرا با تكيه بر نظرات معدود افرادي كه در فضاي مجازي هستند، براي خود دانش مجازي مي‌آفرينند و طرف ديگر هم با نظرسنجي‌هاي غيرمعتبر و بي‌پايه كه سوگيري آن براي يك دانشجوي مبتدي هم روشن است، اقدام به ايجاد دانش تقلبي كه همان جهل است، مي‌كنند. در يكي از اين نظرسنجي‌ها كه از سوي يك مرجع رسمي در حال انجام بود، به طور اتفاقي از يك استاد جامعه‌شناسي دانشگاه پرسشگري مي‌كنند و از او سؤالي شبيه به اين را مي‌پرسند كه به نظر شما كدام‌يك از جناح‌هاي زير در انتخابات پيروز خواهد شد؟ طرفداران احمدي‌نژاد، طرفداران روحانيت مبارز، طرفداران خاتمي... كه وي مي‌گويد كه گروه اخير در انتخابات نيستند كه بخواهند پيروز شوند، پس چگونه مي‌توانم پاسخ دهم كه پرسشگر هم سعي مي‌كند يك پاسخي بگيرد و از خود رفع‌مسئوليت كند. نتیجه این نظر سنجی‌ها چیزی جز جهل خود‌خواسته نیست.<br />
اين‌گونه شبه‌نظرسنجي‌ها، نه تنها به توليد دانش منجر نمي‌شوند، بلكه مصرف‌كنندگان خود را به انحراف و خطا مي‌كشاند و از آن‌جا كه اين افراد در موقعيت‌هاي مهمي هستند، هزينه‌ي خطا و انحراف در تصميمات آنان از جيب مردم پرداخت خواهد شد. به همين خاطر هم همين‌‌جا از طرف خودم و برخي ديگر از فعالان اين حوزه‌ي دانش، اعلام مي‌كنم كه حاضريم مجاني و بدون اخذ حتي يك ريال وجه به عنوان دستمزد، چندين نظرسنجي را انجام دهيم تا هم حكومت و هم مخالفانش بر پايه‌ي دانش و آگاهي واقعي و نه تقلبي و مجازي تصميم بگيرند. فعلاً به خوبی و بدی این تصمیمات کاری ندارم آنچه مهم است درست و مطابق واقع بودن آنهاست.<br />
متأسفانه در ميان اظهارات دو طرف عرصه سیاست در ایران مواردي ديده مي‌شود كه حكايت از بي‌اطلاعي مفرط آنان از واقعايت جامعه دارد. از يك سو كساني هستند كه گمان مي‌كنند با يك دستور تحريم كه بدهند، مردم گوش به فرمان آنان بوده و از اين دستور تبعيت مي‌كنند و در سوي ديگر كساني هستند كه گمان مي‌كنند فضاي رفتار جامعه هم‌چنان مثل اوايل دهه‌ي 60 است و همه‌ي آحاد جامعه آماده‌ي انجام انواع و اقسام ايثارها و ازخودگذشتگي‌ها هستند و فقط منتظر صدور فرمان ایثار از سوی این افراد هستند. براي اثبات خيال خام گروه اول، يك ماه ديگر بايد صبر كرد تا ديد كه تفاوت چنداني در اوضاع به وجود نخواهد آمد. ولي براي بي‌دانشي گروه دوم، كافيست كه به اتفاقات هفته‌ي گذشته رجوع كرد كه چگونه بر اثر يك جمله‌اي كه از سوي يكي از معتمدين حكومت در خصوص احتمال وقوع قحطي در ماه‌هاي آينده بيان شد، مردم موضوع را جدی گرفتند و احتياط را شرط عقل دانستند و حتی برخلاف منافع خودشان اقدام به خريد كلان مايحتاج خود نمودند و قيمت‌ آن‌ها را بالا بردند و معلوم نیست اگر روزی و روزگاری چنین مشکلی را جدی بگیرند چه رفتاری از خود نشان خواهند داد؟ در حالي كه پس از حمله‌ي نظامي گسترده‌ي عراق به كشور و در آن شرايط كاملاً بحراني، چنين رفتاري حتي به مراتب پايين تر از آن هم ديده نمي‌شد و به قول يكي از دوستان كافي بود جنازه‌ي چند شهيد را از چهارراه گلوبندك به سوي بهشت‌زهرا تشييع كنند و ده كاميون خالي هم پشت آن‌ها راه بيفتند تا در عرض كمتر از نيم ساعت بدون هيچ رسيد يا سؤالي از سوي مردم، همه‌ي كاميون‌ها از هدايا پر شوند.<br />
جهل و ناداني بد است، ولي اگر خودخواسته باشد، بدتر است و دود آن فقط چشمان فرد را نمي‌سوزاند، بلكه همه‌ي مردم را درگير عوارض خود مي‌كند. يك نمونه‌ي روشن آن نرخ بهره است كه اين روزها بالاخره پس از گذشت شش سال، دولت را مجبور كردند كه برخلاف اصرار اولیه‌اش با تاخیر بسیار به بدیهیات دانش اقتصادي تمكين كند و نرخ بهره را افزايش دهد. اگر كسي بتواند هزينه‌ي اين سياست غلط را در سال‌هاي اخير محاسبه كند، معلوم مي‌شود كه هزينه‌هاي آن براي اقتصاد كشور و مردم، از عوارض تحريم‌هاي چند سال گذشته بيشتر بوده است.<br />
مشكل واقعي و اولیه ما اين نيست كه در سال‌هاي گذشته بودجه‌هاي بسيار اندكي را براي توليد دانش و آگاهي در نظر گرفته‌ايم، مشكل واقعي در اين است كه از همان دانشي هم كه تجربه‌ي بشري توليد كرده استفاده نكرده‌ايم و با چنين رفتاري در اقتصاد «دانش‌محور» نمي‌توانيم جايگاهي درخور شأن مردم ايران به دست آوريم. «دانش‌محوري» در جامعه‌ي ما به داشتن القاب دكتر و مهندس خلاصه شده و به همين دليل است كه برخي از صاحب‌منصبان به جاي توجه به دانش و افزايش دانش خود، فقط در پي كسب مدرك تقلبي و يدك كشيدن پيشوند دكترا هستند، گويي كه با اضافه شدن اين عنوان به ابتداي اسم آنان، ذهن و فكر و گفتارشان سراسر دانشمندانه مي‌شود و اين چيزي نيست جز بي‌دانشي و جهل خودخواسته . <br />
برای انتشار در روزگار 15-11-1390</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سياست يا اقتصاد؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/11/post_988.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1434" title="سياست يا اقتصاد؟" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1434</id>
    
    <published>1390-11-13T18:09:49Z</published>
    <updated>1390-11-12T20:19:45Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار در نشریه صنعت و توسعه دی ماه 1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار در نشریه صنعت و توسعه دی ماه 1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>سياست يا اقتصاد؟<br />
بحث درباره چگونگي و شدت وابسته بودن سياست به اقتصاد و يا برعكس يكي از موضوعات مهم در حوزه دانش و عمل سياسي است. آنچه كه در ايران بيش از هر چيز ديگري مايه تعجب است، بي‌توجهي كنشگران سياسي به میزان تعيين‌كنندگي ساختار اقتصادي در چگونگي برنامه‌هاي سياسي است. البته به لحاظ نظري اين ارتباط پذيرفته شده است و تا وقتي كه به ارايه تحليل مشغول هستند، چنين ارتباطي را مي‌پذيرند و جزییات آن را تشريح مي‌کنند. ولي هنگامي كه وارد عمل سياسي مي‌شوند، تمام آن ادعاها و تحليل‌ها به فراموشي سپرده مي‌شود و يكباره چنان عمل مي‌كنند كه گويي عرصه سياست به كلي مستقل از حوزه اقتصاد و ساختار اقتصادي است. يعني اگر فلان فرد يا بهمان گروه جانشين فرد يا گروه حاكم شود، تمام مسايل حل خواهد شد، فرمان مديريت و اداره كشور در دستان افراد و گروه‌هاي توانمند و صاحب صلاحيت قرار خواهد گرفت و خودروي كشور در مسير درست به حركت خواهد افتاد. گويي كه رابطه مديريت سياسي كشور با ساختار اقتصادش رابطه راننده با خودرو است كه با تغيير و بهبود راننده، نحوه استفاده از خودرو نيز تغيير كرده و بهبود مي‌يابد.<br />
حاصل اين اشتباه در اين است كه پس از کوشش‌های سیاسی فراوان، وقتي هم افراد و حکومت تغيير مي‌كنند، مي‌بينيم كه جريان كلي مديريت كشور تغيير چنداني نمي‌كند. لذا گمان مي‌كنيم كه افراد جديد بر خلاف شعارها و برنامه‌هايشان عمل كرده‌اند و مرتكب خيانت نسبت به مردم و وعده‌هايي كه داده‌اند شده‌اند(البته ممکن است چنین چیزی هم باشد ولی دلائل مهمتری هم در میان است). در اين ديدگاه، سياست مسأله‌اي بسيار فردي و شخصي تلقي مي‌شود و به اين نكته روشن توجه نمي‌شود كه سياست‌مداران به بازيگران تئاتر شبيه‌تراند تا هنرمندان نقاش. بازيگران تئاتر هركدام بايد بر حسب نقشي كه كارگردان و نويسنده براي آنان تعيين كرده است ايفاي نقش كنند و افراد مختلف بر حسب اين كه چه توانايي‌هايي داشته باشند، اين نقش و فقط این نقش را تا حدي متفاوت از يكديگر بازي مي‌كنند. در حالي كه هنرمندان نقاشي چنين محدوديتي را ندارند و هر تصور و خيالي را مي‌توانند روي صفحه بوم نقاشي كنند.<br />
همچنین نسبت و سهم ساختار اقتصادي در فضاي سياسي تا حدودي مثل كتاب‌خانه‌هاي تخصصي است كه هر كس مي‌تواند كتاب مورد علاقه خود را در آن پيدا كرده و مطالعه كند، ولي اين كتاب در چارچوب همان موضوع تخصصي كتاب‌خانه است و نمي‌توان خارج از آن موضوع كتابي را براي مطالعه يافت. اگر هم كسي در پي كتاب مورد علاقه خود در زمينه‌اي ديگر است، بايد به كتاب‌خانه تخصصي مربوط به همان موضوع مراجعه كند. بنابراين انتخاب برنامه سياسي فقط در چارچوب ساختار اقتصادي امکان‌پذیر است، مگر آن كه برنامه اصلي معطوف به تغیير اين ساختار باشد. (امكان‌پذير بودن يا نبودن اين تغيير مسأله‌اي ديگر است.)<br />
از سال 1378 كه قيمت نفت روند رو به افزايشي را تجربه كرد، همواره به دوستان و كنشگران سياسي متذكر مي‌شدم كه اگر براي اين افزايش قيمت فكر بکر و مناسبی نكنيد، ساختار اقتصادي ايران را دستخوش چنان تغييراتي می‌کند كه اصلاحات را به كلي زمين‌گير خواهد كرد. فكري كه براي اين مسأله شد، تأسيس صندوق ذخيره ارزي بود. صندوقي كه در جامعه‌اي مثل نروژ كاركرد دارد و بسیار مفید است و در روي كاغذ نیز تصميم بسيار سنجيده‌اي است. ولي بنده از همان موقع اعتقاد داشتم كه به دلائل خاص ایران اين مسأله چاره كار نيست و كماكان معتقدم كه مشكلات پيش آمده بعدي در حوزه سياست متأثر از بي‌توجهي به چگونگي مصرف منابع اضافی ارزي حاصل از فروش نفت بود.(البته یکی از عوامل مهم آن بود و نه همه عوامل) هرچند گذشته، گذشته است،  ولي اين مسأله در حال حاضر هم وجود دارد. وضعيت درآمدهاي نفتي تعيين‌كننده بسياري از سياست‌هاي كنوني و آینده است و ارزيابي هر سياستي (چه سياست‌هاي رقيب در جناح‌های حكومتی و چه سياست‌هاي منتقدين) بدون ارجاع به اين ويژگي مهم ساختار اقتصادي قابل فهم و نقد نيست. هر سياستي پيش از هر مسأله ديگر بايد نگاه و برنامه خود را در برابر اين مسأله روشن كند. اعلام موضع نسبت به آزادي‌هاي مدني، عدالت، مبارزه با فساد و فقر و بيكاري مهم است، ولي بدون ارجاع به مسأله نفت و درآمدهاي آن، فقط جملاتي بي‌خاصيت و فاقد اعتبار و تضمين اجرا خواهد بود.<br />
هرچند ممكن است كه از نظر عده‌اي انتخابات پيش رو سردتر از آن شود كه تصور مي‌رود، ولي وقتي كه پاي نفت و توزيع درآمدهاي آن به ميان بيايد، خواهيم ديد كه موضوع بسیار مهم‌تر از آن خواهد شد که گمان می‌رفت (حداقل در حوزه‌هاي تك‌نماينده‌اي) و بيشتر پيش‌بيني‌هاي سياسي غلط از آب در خواهد آمد. زيرا متغير نفت قوي‌تر از آن است كه ساير عوامل و متغيرها بتوانند در برابر آن مقاومت كنند و از حيث اثرگذاري خودي نشان دهند.<br />
برای انتشار در نشریه صنعت و توسعه دی ماه 1390<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>در حاشيه انحلال خانه سينما جامعه‌اي خودويرانگر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/11/post_1007.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1448" title="در حاشيه انحلال خانه سينما جامعه‌اي خودويرانگر" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1448</id>
    
    <published>1390-11-11T08:59:09Z</published>
    <updated>1390-11-11T09:05:45Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در روزنامه اعتماد 11-11-1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در روزنامه اعتماد 11-11-1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>در حاشيه انحلال خانه سينما<br />
جامعه‌اي خودويرانگر<br />
اتفاقاتي كه اين روزها درباره خانه سينما رخ داده، توجه بسياري را در جامعه به خود جلب كرده است. ممكن است برخي تصور كنند كه اين مسأله فقط محدود به بخشي از فعالان سينمايي است. شايد در ابتدا چنين به نظر برسد ولي با توجه به رابطه‌اي كه مردم با جامعه هنري به ويژه اهالي سينما دارند، آثار و تبعات چنين رفتارهايي دير يا زود منتشر مي‌شود و هزينه‌هاي چنداني را بر مديريت اجتماع بار مي‌كند. در اين يادداشت مي‌كوشم بر نكته‌اي انگشت بگذارم كه شايد كمتر به آن پرداخته شده است و شايد هم پرداخته شده و من آن را نديدم، ولي مي‌دانم كه اين نكته در ذهنيت بسياري از منتقدين اين رفتار وجود دارد.<br />
وقتي كه صاحبان قدرت وجود شخص يا نهادي را مخل سياست‌هاي خود بدانند، به طور عادي مي‌كوشند كه از قدرت خود عليه آن شخص يا نهاد استفاده و آن را تضعيف كنند. نحوه اجراي اين هدف، بستگي به وضعيت آن شخص يا نهاد مورد غضب در جامعه و وجود يا عدم حاكميت قانون در جامعه دارد. اگر جامعه قانونمند باشد، اعمال قدرت عليه اشخاص يا نهادهاي مغضوب در چارچوب قانون خواهد بود و به ميزاني كه از حاكميت قانون دور باشيم، رفتارهاي غيرقانوني هم به تناسب عليه ديگران اعمال خواهد شد. ولي در هر صورت، دولت‌ها سعي مي‌كنند كه چند نكته را در اعمال قدرت قانوني يا غيرقانوني خود عليه مغضوبين رعايت كنند. اول اين كه اين اعمال قدرت مبتني بر بالاتر بودن كفه سود بر زيان باشد. به عبارت ديگر از عقلانيت لازم برخوردار باشد. دوم اين كه اين كار در تضاد با سياست‌هاي ديگر آنها نباشد به نحوي كه نتايج يكديگر را خنثي كنند. سوم هم اين كه كليت دولت و قدرت (و نه فقط افراد خاصي) از منافع آن بهره‌مند باشند. همچنان كه همين كليت است كه هزينه‌هاي آن را مي‌پردازد. در واقع دولت‌ها نبايد اجازه دهند كه افراد و گروه‌هاي ذينفع خود را پشت تصميمات آنها پنهان كنند و بذرهاي خود را در زمين دولت‌ها بپاشند و از جيب آنها، هزينه‌هاي «داشت» اين بذرها را بپردازند، ولي محصول نهايی از سوي اين افراد و گروه‌ها «برداشت» شود. بدترين شيوه خرج كردن منابع وقتي است كه براي تأمين سود خود از جيب ديگران هزينه كنيم كه در اين صورت بسيار اسراف‌كارانه خواهد بود.<br />
به نظر مي رسد كه اقدامات دولت درباره خانه سينما هيچكدام از سه شرط فوق را ندارد. چرا؟ اول اين كه قرار گرفتن دولت در برابر مجموعه مهمي از هنرمندان كه معمولاً محبوبيت‌هاي مردمي آنان هم بالاست، چه نفع ملموسي را در برابر هزينه‌هاي ناشي از واكنش‌هاي آنان تأمين مي‌كند؟ فراموش نكنيم كه مسأله فقط يك خط‌كشي ساده بر اساس گرايش‌هاي انقلابي و غيرانقلابي سینماگران نيست، چرا كه ديده مي‌شود اصلي‌ترين هنرمندان و سينماگران جبهه و جنگ و حتی خلق‌كنندگان ارزش‌هاي رسمي، در جبهه مقابل سياست‌هاي دولت قرار گرفته‌اند و هيچ ساز و كار عقلاني و معطوف به ارزيابي هزينه و فايده، حكم به چنين تقابلي نمي‌دهد. آن هم تقابلي كه تقريباً در سه دهه گذشته هيچگاه تا اين حد نبوده است.<br />
نكته دوم اين كه اين اقدام معرف وجود ناهماهنگي در سياست‌هاي رسمي دولت است. دولتي كه يكي از عناصر اصلي آن متهم است كه از برخي از هنرمندان حمايت‌هاي ويژه انجام داده و به همين دليل هم مورد هجوم بخشي از نيروهاي سياسي قرار گرفت، اكنون در مسيري كاملاً متضاد به تقابل و رودررويي با مجموعه گسترده‌تری از همان هنرمندان روي آورده است. در نتيجه مي‌توان گفت كه دولت، چوب هر دو سياست را خواهد خورد، ولي نان هيچكدام را نمي‌تواند بخورد. در نتيجه از هر دو طرف ماجرا مورد حمله قرار خواهد گرفت!<br />
ولي هدف اصلي اين يادداشت تأكيد و تشريح مسأله سوم است. واضح است كه دعواي اخير با خانه سينما بيش از آن كه متأثر از تقابل كليت دولت يا نهادهاي مربوطه با اين خانه باشد، به دعواي چند نفر معدود با خانه سينما منحصر است كه در پشت خاكريز دولت سنگر گرفته‌اند و با هزينه كليت دولت در حال زدن خانه سينما هستند، بدون آن كه به طور شخصي هزينه اين رودررويي را بپردازند، فقط مي‌خواهند از منافع آن ارتزاق كنند.<br />
اين افراد يا به دليل ناتواني در رقابت هنري، يا به دليل حسادت‌هاي شخصي و امثال آن، اعتبار و وجهه سياسي دولت را تبديل به سپر خويش كرده‌اند و به جنگ ديگران رفته‌اند. آنان قصد دارند با كوتاه كردن قد هنري ديگران، خود را بلند قامت‌تر از دیگران معرفي كنند. اين مشكل فقط در زمينه هنر و سينما نيست، بلكه در عرصه‌هاي ديگر هم است. از گذشته شاهد اين فتار در دانشگاه‌ها و برخورد با اساتيد بوده‌ايم كه چگونه چند نفر از اساتيد متوسط و يا حتي كم‌سواد، با سپر و نيزه دين و سياست، به جان استادان معتبر و موجه مي‌افتادند. ولي نبايد فراموش كرد كه چنين كاري نه‌تنها موجب بلندي قامت و ديده شدن آنها نمي‌شود، بلكه از پيش هم كوتاه‌تر مي‌شوند. زيرا محروم كردن خود از رقيب، بزرگترين لطمه‌اي است كه مي‌توانند به خود بزنند. نحوه برخورد با جايزه‌هاي اخير فیلم آقای اصغر فرهادي هم از اين نوع است كه با طرح مسايلي مي‌كوشند كه آن را بي‌اعتبار كنند (تا به نحوي براي خود اعتبار بتراشند). در حالي كه واقعيت را نمي‌توان تا اين حد قلب نمود. اتفاقاً با اين نحوه رفتار، جز ضرر براي كشور نتيجه ديگري رقم نمي‌خورد. من به عنوان كسي كه با ذهني خالي به تماشاي فيلم جدايي نادر از سيمين نشستم، نه‌تنها آن را نمونه‌اي از سياه‌نمايي نديدم، بلكه روايتي كاملاً درست و حتي در مواردي مثبت و واقعي از جامعه را در آن مشاهده كردم. تنها اشكال اين فيلم اين است كه دست‌اندر كارانش از مجموعه‌اي نيستند كه مسلح به سپر يا نيزه دين و دولت باشند. خدا رحمت كند دكتر علي اسدي را كه ذهني تيزبين و نكته‌سنج داشت. يك بار كه با ايشان درباره فرهنگ عمومي جامعه ايران گفتگو مي‌كردم،‌ گفت ما مردمي خودويرانگر هستيم (بدين مضمون). نحوه برخورد با خانه سينما و جايزه‌هاي آقای فرهادي، مصداقي روشن و تأييد‌كننده اين گزاره است.<br />
منتشر شده در روزنامه اعتماد 11-11-1390<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نقش تاریخی کاتالیزور سیاسی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/11/post_1006.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1447" title="نقش تاریخی کاتالیزور سیاسی" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1447</id>
    
    <published>1390-11-08T21:19:21Z</published>
    <updated>1390-11-08T21:02:52Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در روزگار 9-11-1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در روزگار 9-11-1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>نقش تاریخی کاتالیزور سیاسی<br />
اگر اصرار همکاران محترم روزنامه روزگار نبود، انگیزه ای برای نوشتن این یادداشت نداشتم، ولی با تعیین وضعیت رئیس جدید برای دانشگاه آزاد و احتمالاتی که برای اعضای جدید مجمع تشخیص مصلحت مطرح است، از من خواسته شد که یادداشتی درباره موقعیت آقای هاشمی رفسنجانی و آینده آن بنویسم، عدم علاقه به نوشتن دراین زمینه از آن‌جا آغاز می‌شود که برخی افراد می‌کوشند که نظرات مرا نسبت به ایشان آلوده به پیش‌داوری و سوگیری منفی بدانند، و حتی به علت برخی انتقاداتی که در دو دهه گذشته و از زمان روزنامه سلام به ایشان داشته ام، بویژه درجریان انتخابات مجلس ششم، می‌کوشند که رفتار مرا مصداق دشمنی نیز تعبیر کنند و حتی شنیده‌ام که این رفتار را ناشی از زندانی شدنم در سال 1372 می‌دانند. خیلی صریح و روشن باید بگویم که همه این موارد غلط است. من نه زندان شدنم در سال 1372 را ناشی از دستور ایشان می دانم و نه حتی از کسانی که آن ‌کار را کردند کینه‌ای بر دل دارم، و آنان را واجد چنان اولویتی نمی دانم که علیه آنان مطالب انتقادی بنویسم. و نیز معتقد نیستم که نقدکننده کسی، دشمن اوست. و اگر از نظر اسلامی هم نگاه کنیم، نقد، نوعی خدمت به فرد است. اتفاقا دشمن‌ترین افراد نسبت به آقای هاشمی یا هر سیاستمدار دیگر را کسانی می‌دانم که از موضع دوستی و طرفداری، اقدام به روتوش کارهای سیاستمداران می‌کنند و آنان را به‌ معنای دقیق کلمه از واقعیت و اطراف خود غافل می‌کنند. شر این‌ گونه دوستان ناآگاه از هزاران دشمن بیشتر است. علاقه من به دیگران نه تنها مانع از بیان انتقاداتم نخواهد شد بلکه این علاقه مرا به این کار راغب هم می‌کند، و تاکنون چند مورد پیشنهاد نسبت به جناب آقای هاشمی داشته‌ام که اگر با حسن ظن نسبت به آنان برخورد و در عمل اجرا می‌شد، وضعیت امروز ایشان و جامعه ما به‌ گونه دیگری بود. ضمن این که تاکنون حتی یک انتقاد غیر مستند و یا توهین‌آمیز علیه ایشان و هیچ‌کس دیگری ننوشته‌ام و بر مشی ثابت نوشتاری خود از 20 سال پیش تا کنون ادامه داده‌ام.  <br />
من از جایگاه سیاسی و اجتماعی ایشان و نقشی که می‌توانند در اصلاح امور کشور داشته‌ باشند، برداشت خاصی دارم که آن ‌را حدود 2 سال پیش به‌ صورت شفاهی و مفصل با یکی از دوستانی که با ایشان مراوده داشت مطرح کردم. وی درخواست کرد که این پیشنهادها و نظرات را بصورت کتبی ارائه کنم که از انجام این ‌کار پرهیز داشتم و از او خواستم تا در صورتی که مفید می‌داند این نکات را شفاهی از قول من منتقل کند. متاسفانه فراموش کردم که از او بپرسم این ‌کار را انجام داد یا خیر؟ درهرحال امروز فرصتی پیش آمد که خلاصه آن‌ چه را که درباره ایشان فکر می‌کنم بنویسم.<br />
درست یک ‌روز پیش از انتخابات مجلس ششم یادداشتی نوشتم که روز بعد از انتخابات در روزنامه صبح‌امروز منتشر شد. در آن ‌جا احتمالات گوناگون آرای جناب‌آقای هاشمی را مطرح و تحلیل کردم، بدترین گزینه رای 25درصد بود که معتقد بودم بر اثر این رای دوران سیاسی ایشان در عرصه عمومی به‌پایان رسیده تلقی خواهد شد ودر همان‌جا پیش‌بینی کردم که متاسفانه احتمال رخ‌دادن این گزینه بیش‌از سایر موارد است. چندی بعد در مصاحبه‌ای که با فهمی هویدی روزنامه‌نگار برجسته عرب انجام دادم مجددا بر پایان دوران سیاسی ایشان در عرصه عمومی تصریح کردم، ولی ظاهرا این سخنان من بیش از آن‌ که از جنبه عینی و واقعی شنیده شود از جنبه سیاسی و حتی دشمنی برداشت شد و در جهت عکس آن عمل گردید و در نتیجه با حضور ایشان در انتخابات سال 84 و رفتن به دور دوم مواجه شدیم که در آن ‌جا هم تحلیل مفصلی کردم که چرا ایشان در دور دوم رای نخواهد آورد، که آن ‌نیز شنیده نشد، و کار به ‌جایی رسید که در انتخابات بعدی هم برای رای آوری؛ مجددا و به ‌صورت مجازی پای آقای هاشمی را(به ویژه در مناظره‌ها) به میان کشیدند تا بلکه رای‌آوری خود را از طریق تقابل با ایشان تضمین کنند. آن‌چه که من درباره وضعیت سیاست عمومی ایشان گفتم گرچه شنیده نشد ولی فقط یک وجه ماجرا بود. ایشان در وجه دیگر سیاست، یعنی در عرصه پالیتی (ساختار و نخبگان قدرت و سیاست، بویژه روحانیت) کماکان صاحب نقش و نفوذ بود، و می توانست در آن ‌جا نقش اصلی خود را ایفا کند، زیرا همه بازی قدرت در عرصه و افکار عمومی و در ورزشگاه 70 میلیون‌ نفری انجام نمی‌ِشود. بخشی از جریان سیاست نیز در سطح پالیتی روان و جاری است. متاسفانه طی چند سال اخیر ایشان در این سطح از سیاست نیز جایگاه بالفعل خود را تا حدی از دست داده است، هرچند این جایگاه را به ‌صورت بالقوه در اختیار دارد، ولی فعلیت آن کم‌رنگ شده و ممکن است در آینده کم‌رنگ‌تر هم بشود، ویکی از دلایل این امر، اصرار ایشان به حضور در عرصه عمومی و بازی در ورزشگاه 70 میلیونی بود. آیا این بدان معناست که برای ایشان در آینده هیچ جایگاهی قابل تصور نیست؟ پاسخ به این پرسش بستگی دارد که چه انتظاری از ایشان داشته باشیم. اگر تصور شود که ایشان می‌تواند در عرصه سیاست عمومی، ایفای نقش کند و احتمال موفقیتی داشته باشد، به دلائل گوناگون خیال خام و باطلی است. اگر تصور شود که در ساختار فعلی قدرت و نخبگان می‌تواند بازسازی شود و ایفای نقش نماید، بازهم تصور درستی نیست، و احتمال وقوع آن کم است. تنها نقشی که برای آقای هاشمی قابل تصور است و از نظر تاریخی نقش بسیار مهمی هم خواهد بود، کوشش برای ایفای نقش کاتالیزور سیاسی جهت پیوند دادن میان دو سطح پالیتی و عرصه عمومی قدرت در موقع مناسبی که دیر یا زود فرامی‌رسید، خواهد بود. لازم به ذکر است که کاتالیزور در معادلات شیمیایی، فقط نقش واسطه را در شکل‌گیری فرمول شیمیایی دارد، و پس از انجام واکنش شیمیایی و ایجاد ماده جدید، کارکرد کاتالیزور به‌ پایان می‌رسد. ولی فراموش نکنیم که بسیاری از واکنش های شیمیایی بدون حضور و وجود کاتالیزور انجام نمی‌شود و این نقش بسیار بزرگی است که افراد خاصی می توانند در مقطع تاریخی خاصی آن را ایفا کنند. موفقیت هر فرد در شرایط خاص تاریخی او به این است که نقطه قوت خود را بشناسد و آن‌ را به‌ کار گیرد، درغیر این ‌صورت تکیه بر نقاط ضعف، هیچ قدرتی محسوب نمی‌شود. این یادداشت خلاصه و تاحدودی تلگرافی نوشته شده است، امیدوارم که با حسن ظن کافی مطالعه و درک شود.<br />
در پایان این یادداشت چند سوال هم از من پرسیده شد که به آنها نیز پاسخ می‌دهم.<br />
- - برخي براين باورند كه آقاي هاشمي رفسنجاني حتي اگر بخواهد ديگر نمي<br />
تواند نقش كاتاليزوري كه شما براي او قايل شده ايد را ايفا كند.آيا به<br />
نظر شما اين انتقاد وارد است؟<br />
عبدی: ایفای چنین نقشی مستلزم آن است که پیش از آن ساخت رسمی به چنین برداشتی برسد که با عرصه عمومی فاصله پیدا کرده است و برای بازسازی خود باید این فاصله از میان برود یا کم شود و شجاعانه برای رفع این فاصله کوشش کند و لذا اگر چنین برداشتی را نداشته باشد موضوع تا رسیدن به این برداشت منتفی است. کسانی هم که می‌توانند عرصه عمومی را نمایندگی کنند باید شهامت کافی را برای کاستن از این فاصله از طریق تفاهم داشته باشند و در صورت تحقق این دو شرط است که طرفین برای اقدام نیازمند یک حلقه وصل خواهند بود و این نیاز آنان است که کاتالیزور سیاسی را با انگیزه می‌کند تا چنین نقشی را ایفا کند و اگر کاتالیزور اصراری بر حضور خود به عنوان یک طرف معادله نداشته باشد خواهد توانست از ابتدا با بازارگرمی، نقش خود را بیشتر جا انداخته و طرفین را به این تعامل تشویق کند. <br />
-	- چه شرايطي براي ايفاي نقش كاتاليزوري توسط آقاي هاشمي رفسنجاني نيازاست؟ آيا مي بايستي سطوح بالاي حاكميتي و نيروي تاثيرگذار سياسي<br />
چنين درخواستي كنند؟<br />
عبدی: توجه کنیم که رویدادهای سیاسی یک اتفاق منفرد نیستند که در یک مقطع زمانی خاص و بدون ارتباط با گذشته رخ دهند، رویدادها درون یک فرآیند شکل می‌گیرند. بنابر این در این زمینه نمی‌توان شرایط ویژه‌ای را بصورت انتزاعی مطرح کرد، و اگر هر کس نقش خود را تعریف کند، و بر اساس تحلیلی مشخص معتقد باشد که زمان ایفای آن نقش هم دیر یا زود خواهد رسید، در این صورت می‌توانیم تحقق آن نقش را محتمل هم بدانیم.<br />
- چه تضميني است كه آقاي هاشمي پس از ايفاي نقش كاتاليزوري از عرصه كنار<br />
برود ؟ اگر خواست بيشتر از اين ايفاي نقش كند،چه خواهد شد؟<br />
عبدی: اول این که استفاده از اصطلاح و نقش کاتالیزور سیاسی فقط برای شکل‌دادن به فرمول سیاسی است و این بدان معنا نیست که فرد نقش‌های دیگری هم نمی‌تواند بازی کند. برای مثال نلسون ماندلا فقط در یک دوره رییس جمهور آفریقای جنوبی شد و در اوج محبوبیت، دیگر نامزد ریاست جمهموری نشد و مسئولیتی را در حکومت نپذیرفت، ولی این بدان معنا نبود که از تاثیرگذاری او کم شده است ، بر عکس بیشتر هم شد زیرا برای خود نقش جدیدی را تعریف کرد که در آن ارتقای جایگاه هم پیدا کرد. مشکل آقای هاشمی این است که برخی افراد اعم از دوستان یا نزدیکان هستند که می‌خواهند در کنار ایشان ارتقای جایگاه پیدا کنند و این افراد برای ایفای نقش بازیگری بر آقای هاشمی فشار خواهند آورد. باید این افراد را کنار زد تا روی پای خودشان بایستند. البته سن و سال و تجربه ایشان به گونه‌ای است که به احتمال فراوان دیگر اجازه چنین اشتباهی را نمی‌دهند. من معتقدم که اگر ایشان در سال 76 از حوزه رسمی قدرت کنار می‌رفت و از ایفای نقش بازیگری سیاسی پرهیز می‌کرد، قطعا در این مدت 14 سال و در مقاطعی مهم می‌توانست برخی از گره‌های بازنشدنی سیاست در ایران را باز کند در حالی که در این سالها هیچ گرهی را باز نکردند اگر کورترش ننمودند، زیرا ایشان به دلیل نقش مستقیمی که در عرصه سیاست برای خود تعریف کردند به جزیی از این گره‌ها تبدیل شده بودند.<br />
منتشر شده در روزگار 9-11-1390<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>عباس عبدی: یارانه‌ها مشارکت مردم را در انتخابات مجلس افزایش می‌دهند </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/11/post_1005.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1446" title="عباس عبدی: یارانه‌ها مشارکت مردم را در انتخابات مجلس افزایش می‌دهند " />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1446</id>
    
    <published>1390-11-06T20:53:24Z</published>
    <updated>1390-11-19T02:56:03Z</updated>
    
    <summary>این گفتگو در تاریخ 6-11-1390 با رادیو بین‌المللی فرانسه انجام شده است....</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="مصاحبه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>این گفتگو در تاریخ 6-11-1390 با رادیو بین‌المللی فرانسه انجام شده است.</p>]]>
        <![CDATA[<p>عباس عبدی: یارانه‌ها مشارکت مردم را در انتخابات مجلس افزایش می‌دهند </p>

<p>رادیو فرانسه: آقای عبدی تا این لحظه احزاب اصلاح طلب و بسیاری از فعالان سیاسی و مدنی و همچنین شخصیت هایی چون آقای سید محمد خاتمی گفته اند که در انتخابات شرکت نخواهند کرد و به نوعی صراحتا در آخرین بیانیه ها که از طرف 39 زندانی سیاسی اوین و یا سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی منتشر شده سخن از تحریم انتخابات به میان آمده است. با این اوصاف شما فکر می کنید درصد مشارکت مردم در انتخابات مجلس شورای اسلامی چقدر خواهد بود؟</p>

<p>عباس عبدی: اگر موضوع محوری انتخابات به عنوان عاملی که قرار است باعث جلب مشارکت مردم در انتخابات شود به رقابت اصلاح طلبان و عناصر طرفدار ساخت فعلی ختم شود قاعدتا این نوع دعوت ها و اظهار نظرها موجب ریزش جدی در میزان مشارکت خواهد شد.<br />
اما اگر موضوع انتخابات در عمل چیز دیگری باشد که هیچ ربطی به تقابل اصلاح طلبان و جناح اصولگرا و حکومت نداشته باشد قاعدتا خیلی نباید در مشارکت یا عدم مشارکت مردم تأثیرگذار باشد.</p>

<p>رادیو فرانسه: بنابر این اگر تأثیری نخواهد داشت به نظر شما درصد مشارکت مردم چقدر خواهد بود؟</p>

<p>عباس عبدی: اول باید دید موضوع انتخابات چه خواهد شد که مردم به خاطر آن به صحنۀ مشارکت بیایند یا نیایند. اگر موضوع مناقشه میان اصلاح طلب و غیراصلاح طلب باشد مشارکت خیلی پایین خواهد آمد اما به نظر من موضوع اصلی انتخابات روی مسألۀ یارانه ها متمرکز خواهد شد. اگر مردم فکر کنند عدم مشارکتشان به منزلۀ حذف یارانه ها خواهد بود این جا مسأله کاملا تغییر می کند.<br />
یا اگر چنان‌چه دعوایی مطرح شود با این موضوع که عده ای طرفدار حذف یارانه ها هستند و یا عده ای طرفدار افزایش یا کاهش آن هستند، کل قضیه متفاوت خواهد شد. بنابر این اگر من بخواهم پیش بینی کنم با این فرض که موضوع بر روی یارانه ها متمرکز خواهد شد مشارکت چشمگیر خواهد بود. اگر این ذهنیت در طول انتخابات شکل بگیرد که عدم شرکت هر کسی در انتخابات موجب حذف و قطع یارانه اش خواهد شد من فکر می کنم مشارکت هرگز از دفعات قبل کمتر نخواهد شد؛ بلکه حتی شاید بیشتر هم بشود.</p>

<p>رادیو فرانسه: آقای عبدی به نظرتان میزان مشارکت مردم از وقایعی که پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 رخ داد و اعتراض هایی که از سوی مردم در خیابان ها به نتایج آن مطرح شد متأثر نخواهد بود؟ یا به نظرتان شرایط تغییر کرده؟</p>

<p>عباس عبدی: به یقین برخی مردم از آن ها متأثر خواهند بود. اما آن ها یک بخش از جامعه بودند و باید دید که بخش های دیگر جامعه چه واکنشی نشان می دهند و نکتۀ مهم تر این است که \"موضوع انتخابات\" چه خواهد بود؟ شما یک اسم مشترک به نام انتخابات دارید و تصور می کنید مانند باقی انتخابات های دیگر است. در حالی که این(انتخابات) فقط یک شیوه است. اگر دقیقا موضوع به همان شکلی که در انتخابات قبلی بود، مطرح شود فکر می کنم بخش قابل توجهی از نیروها ریزش خواهند کرد. و کسانی هم که بخواهند بیایند (از مردم عادی) انگیزه ای برای حضور و رقابت ندارند. اما اگر موضوع بر روی یارانه ها متمرکز شود موضوع انتخابات متفاوت خواهد شد. نباید تصور کرد که چون نامش انتخابات است پس لابد مانند انتخابات پیش از خودش خواهد بود.</p>

<p>رادیو فرانسه: چه موضوع هایی می توانند به عنوان موضوع انتخابات مطرح شوند؟</p>

<p>عباس عبدی: موضوع سیاست خارجی نمی تواند مطرح شود به خاطر این که این موضوع در سطح نیروهای رقیب موجود در انتخابات نیست. سیاست های اقتصادی هم به نظرم به صورت جدی مطرح نخواهد شد به خاطر این که هیچ کدام از طرفین سیاست ایجابی و روشنی در این زمینه ندارند. اما حتی اگر مسائل اینچنینی هم مطرح شوند باز هم مسألۀ یارانه ها آنقدر پرزور و پررنگ است که من فکر نمی کنم امکانی برای طرح مسائل دیگر به شکل پررنگ به وجود بیاید که بتواند نیروهایی را حول موافقت یا مخالفت با خودش بسیج کند.<br />
البته چون انتخابات پیش رو انتخابات مجلس است مسائل منطقه ای هم در میزان مشارکت اثر و نقش خود را خواهد داشت.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از چه چیز باید خجالت کشید؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/11/post_999.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1439" title="از چه چیز باید خجالت کشید؟" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1439</id>
    
    <published>1390-11-04T13:51:44Z</published>
    <updated>1390-11-17T15:12:21Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در هفته نامه آسمان 24-10-1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در هفته نامه آسمان 24-10-1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>از چه چیز باید خجالت کشید؟<br />
رئیس دولت در اظهار نظری گفته‌ است که :" خیلی وقت‌ها از این‌که بگویم در فلان‌جا بیکار داریم خجالت می‌کشم ". یک تعبیر و برداشت از این جمله این ‌است که برای آن ‌که دچار خجالت نشوند، از اظهار این ‌که در فلان ‌جا یا در کل کشور بیکار داریم اجتناب می‌کنند، ولی یک تعبیر خوش‌بینانه‌تر هم این ‌است که مسئولین دولتی فارغ از این که در باره بیکاری چیزی بگویند یا نگویند از وجود بیکاری در کشور ناراحت و خجالت زده هستند. دراین‌صورت ضمن احترام به این حساسیت اخلاقی باید متذکر شد که وجود حدی از بیکاری در جوامع جدید نه تنها اشکالی ندارد که ضروری هم هست، و اصولا بجز در جوامع سوسیالیستی خاص، درصد بیکاری به‌ندرت از رقم 5 درصد کمتر می‌شود، واگر به رقم 5 درصد برسد به‌معنای آن است که با اشتغال کامل مواجهیم، واگر بیکاری به صفربرسد، دستمزدها به بینهایت خواهد رسید و چنین چیزی برای اقتصاد سم مهلک است. به‌همین دلیل بیکاری صفردرصد در اقتصادهای بازار وجود ندارد و فقط در اقتصادهای خاصی که دستمزدها و تخصیص منابع به‌صورت دستوری تعیین می‌شود، می‌توان بیکاری را حذف کرد، و البته همان‌طور که گفته شد این ‌وضع به ‌نفع اقتصاد کشور نیست.<br />
بنابراین وجود حدی از بیکاری نه‌تنها ناپسند و غیر طبیعی و درنتیجه خجالت‌آور نیست، بلکه ضروری هم هست، ولی این بدان معنا نیست که در زمینه بیکاری هیچ‌ چیز خجالت‌آوری وجود ندارد، از این ‌رو باید به تحلیل وضعیت و روند بیکاری در جامعه خودمان پرداخت تا معلوم شود آن‌ چه که در این زمینه موجب خجالت و شرمساری باید شود چیست؟<br />
نرخ فعالیت در سرشماری سال 1385، حدود 40٪ بود، به‌عبارت دیگر 5/23 میلیون نفر از افراد 10 سال و بیشتر کشور یا شاغل بودند یا بیکار. از این تعداد 3 میلیون نفر بیکار و 5/20 میلیون نفر شاغل بودند. از سال 1385 تا 1390، حدود 5/4 میلیون نفر به جمعیت 10 سال و بیشتر کشور اضافه شده است، در حالی که نرخ فعالیت کمتر شده و در نتیجه در این سال به ‌تعداد کل فعالان اقتصادی (اعم از شاغل و بیکار) فقط 3/1 میلیون نفر اضافه شده است. درمقابل تعداد بیکاران نیز بیشتر شده است و از 3 میلیون نفر در سال 1385 به 1/3 میلیون نفر رسیده است. البته  این رقم بیکاران مطلق است و اگر کسانی که اشتغال ناقص دارند را نیز حساب کنیم، تعداد بیکاران به اضافه افراد دارای اشتغال ناقص به حدود 5 میلیون نفر خواهد رسید. درهرحال آن ‌چه که مورد نظر این یادداشت و مهم است، اضافه شدن فقط 2/1 میلیون شغل طی 5 سال اخیر است، یعنی به ‌ازای هر سال و به ‌طور متوسط 240 هزار شغل ایجاد شده‌است. (با لحاظ کردن اشتغال ناقص که شامل یک‌ساعت کار در هفته هم می‌شود!)<br />
ازسوی دیگر در پنج سال اخیر حدود 400 تا 500 میلیارد دلار درآمد ارزی نصیب دولت شده است. به‌عبارت دیگر به‌ازای هر شغل ایجاد شده، دولت ایران 400000 دلار درآمد ارزی داشته است. به‌علاوه دولت مدعی است که فقط درسال جاری 5/2 میلیون شغل ایجاد کرده و در ادامه ایجاد خواهد کرد، حتی سال گذشته هم 5/1 میلیون شغل ایجاد کرده است! با این حساب باید گفت که وجود بیکار در جامعه موجب شرمساری و خجالت نیست، آن ‌چه که در زمینه اشتغال و بیکاری موجب شرمساری و مستلزم خجالت کشیدن است امور دیگری است، ازجمله:<br />
- ایجاد 2/1 میلیون شغل (البته اگر خوشبینانه‌ترین حالت را در نظر بگیریم و آمار رسمی را دربست بپذیریم، زیرا آمار رسمی را باید با احتیاط پذیرفت) در طی 5 سال، یعنی بطور متوسط سالانه 240 هزار شغل، درحالی که حدود 400 تا 500 میلیارد دلار درآمد ارزی نصیب دولت شده است.<br />
- کاهش نسبت فعالیت از حدود 40 درصد به 8/38 درصد، درحالی که تعداد خانوارهای کشور در فاصله 5 سال اخیر بیش از 18 درصد افزوده شده است و این انتظار طبیعی بود که نسبت فعالیت و اشتغال نیز به همین تناسب نیز بیشتر می‌شد.<br />
- درحالی که آمار رسمی با احتساب اشتغال‌های ناقص اعلام می‌کند که تعداد مشاغل ایجاد شده در طول 5 سال 2/1 میلیون مورد است، بارها و بارها و باصراحت اعلام می‌شود که فقط درطول یک سال 5/2 میلیون شغل ایجاد شده یا خواهد شد. درواقع بیش از 10 برابر خطا میان واقعیت و ادعا در زمینه اشتغال.<br />
ـ آن‌چه که گفته شد در سطح ارقام کلان اشتغال بود، اگر جزئیات این اشتغال و بیکاری برحسب سن و جنسیت و محل سکونت متقاضیان شغل و نیز حوزه های اقتصادی که در آن‌ها ایجاد شغل شده بررسی شود، موارد دیگری هم برای شرمنده بودن وجود خواهد داشت که در یک یادداشت نمی‌توان همه آن‌ها را تشریح کرد. فقط به ذکر این آمار بسنده می‌کنم که نرخ بیکاری جوانان شهری کشور بیش از 30 درصد است و اگر اشتغال ناقص را هم تا حدی بیکاری فرض کنیم این رقم خیلی بیشتر خواهد شد.این نرخ برای جوانان استان البرز تا حدود 38 درصد و در بویراحمد تا 53 درصد و در هرمزگان به 39 درصد می‌رسد. . اگر این نرخ را برای جوانان شهری جویا شویم در برخی استان‌ها مثل بویر احمد به 64 درصد هم می‌رسد! و چنان‌چه نرخ بیکاری را برای زنان جوان شهری ببینیم ارقام سرسام‌آور خواهد بود و در کرمانشاه 93 درصد و در کردستان 82 درصد در اردبیل 78 درصد است و الی آخر. اگر از همین موارد شرمنده شویم معلوم نیست که آیا باز هم می‌توانیم سخنرانی کنیم چه رسد به این که باز هم به سیاق سابق وعده‌های گوناگون در محو بیکاری و زیر و زبر کردن جهان و ارائه الگوی اقتصادی به عالم دهیم.<br />
منتشر شده در هفته نامه آسمان 24-10-1390</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>حتما بخوانید:مشکلات دروازه بانان سابق رسانه‌ها، مجيد محمدی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/11/post_1002.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1444" title="حتما بخوانید:مشکلات دروازه بانان سابق رسانه‌ها، مجيد محمدی" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1444</id>
    
    <published>1390-11-01T21:16:33Z</published>
    <updated>1390-11-17T15:12:21Z</updated>
    
    <summary>پس از انتشار یادداشت ابعاد مسئولیت اپوزیسیون (دو پست پیش) این مطلب در سایت گویا در رد آن نوشته شد که البته اشارات زیادی دارد هر چند مستقیما به آن اشاره نکرده است. به نظرم حتما بخوانید تا با براندازها هم آشنا شوید. ولی این نکته را متذکر شوم که منظور من در آن یادداشت امثال ایشان نبودند بلکه بیشتر مخاطبم اصلاح طلبان بودند (چه داخلی و چه در خارج کشور) زیرا گفتگو با افراد برانداز امتناع دارد یا مثل مجاهدین هستند یا مثل اینان. اولی جز به تحکیم استبداد کمکی نکرد و دومی هم فاقد توان برای تاثیر گذاری است. دیگر این که من به خود این جسارت را نمی دهم که بگویم ایشان با پوزیسیون تفاوت چندانی ندارند که خیلی هم دارند چون پوزیسیون قدرت دارد و این طور رفتار می کند و دروغ می‌گوید اما دیگران در هنگامه نداشتن قدرت دست آنان را از پشت بسته اند. بنابر این نیازی نبود که فرد برای موضوعی که اساسا مخاطبش نبوده حرص و جوش بخورد و عصبانی شود....</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نگاه میهمان" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p><strong>پس از انتشار یادداشت ابعاد مسئولیت اپوزیسیون (دو پست پیش) این مطلب در سایت گویا در رد آن نوشته شد که البته اشارات زیادی دارد هر چند مستقیما به آن اشاره نکرده است. به نظرم حتما بخوانید تا با براندازها هم آشنا شوید. ولی این نکته را متذکر شوم که منظور من در آن یادداشت امثال ایشان نبودند بلکه بیشتر مخاطبم اصلاح طلبان بودند (چه داخلی و چه در خارج کشور) زیرا گفتگو با افراد برانداز امتناع دارد یا مثل مجاهدین هستند یا مثل اینان. اولی جز به تحکیم استبداد کمکی نکرد و دومی هم فاقد توان برای تاثیر گذاری است.   دیگر این که من به خود این جسارت را نمی دهم که بگویم ایشان با پوزیسیون تفاوت چندانی ندارند که خیلی هم دارند چون پوزیسیون قدرت دارد و این طور رفتار می کند و دروغ می‌گوید اما دیگران در هنگامه نداشتن قدرت دست آنان را از پشت بسته اند.  بنابر این نیازی نبود که فرد برای موضوعی که اساسا مخاطبش نبوده حرص و جوش بخورد و عصبانی شود.</strong>  </p>]]>
        <![CDATA[<p>گرايشی در ميان بخشی از اصلاح طلبان سابق که معلوم نيست هنوز اصلاح طلب مانده‌اند يا خير و اگر اصلاح طلبند از چه سنخی و نوعی (خودشان نمی گويند) وجود دارد که به جای تمرکز بر نقد حکومت و قدرت صرفا به نقد مخالفان می پردازند با اين برنهاده‌ی اصلی که ميان اپوزيسيون و پوزيسيون تفاوت چندانی وجود ندارد. آنها که سی سال است در برابر نقض حقوق انسان‌های عادی در جامعه سکوت کرده‌ و صرفا از حقوق فعالان سياسی نزديک به خود دفاع کرده‌اند اکنون با اين موضع عملا ديگران را به سکوت دعوت می کنند.</p>

<p>اين گرايش اگر فقط در داخل کشور بود می شد گفت که "نمی توانند قوه‌ی نقادی خويش را مصرف حکومت کنند و فشار رويشان زياد است، خب بايد به مخالفان بپردازند" که حقشان است. البته افراد حق دارند نه پوزيسيون و نه اپوزيسيون باشند اما در عين حال نمی توانند در برج عاج نشسته و برای همه دستورالعمل صادر کنند يا کنشگران را صرفا به خاطر کنشگری محکوم کنند در حالی که با برخورداری از امکانات عمومی حداقل در دهه‌های شصت و هفتاد در کنار حاکمان و خود از حاکمان بوده‌اند. چون اين گرايش هم در خارج کشور و هم در داخل مشاهده می شود طبعا بايد به دنبال تبيين ديگری گشت.</p>

<p>اگر گرايش فوق صرفا نقادی برای ارضای عقل و دغدغه‌های انسانی بود بايد اين نحوه‌ رفتار را در هنگامی که همين افراد دارای روزنامه و مجله بودند (و می توانستند در زير عبای روحانيت حکومتی از نوع چپ آن فعاليت سياسی و رسانه‌ای کنند)- و غير خودی‌ها از اين امکانات برخوردار نبودند- هم مشاهده کرد، به اين معنا که از اپوزيسيون انتقاد می کردند و به آنها نيز فرصت پاسخگويی می دادند. اما افراد دارای اين گرايش در شرايط قدرت تنها با خودی‌ها می پريدند و نه تنها دغدغه‌ی نقادی نداشتند بلکه تنها دغدغه‌شان قدرت و بهره گيری از امتيازات قدرت بود و اکنون که از قدرت اخراج شده‌اند تنها به سراغ مخالفان می روند.</p>

<p>تبليغ نااميدی<br />
سخن اصلی اين گرايش اين است که اگر مخالفان حاکم شوند همانند حکومت عمل خواهند کرد (بدون تفکيک ميان گروه های مختلف اپوزيسيون و بدون هيچ دليل و شاهدی) پس بهتر است با همين "شر موجود" بسازيم و بسوزيم، درست در مقابل منطق دمکراسی که می گويد به همه فرصت حکومت داده شود تا در صورت انتخاب توسط مردم معلوم شود برنامه‌های کدام گروه کار می کند. چرا مردم هميشه همه بايد فقط به يک گروه فرصت بدهند و نا اميد برگردند؟ حتی اگر اين سازوکار را در شرايط امروز ايران غير عملی بدانيم پاسخ منتقدان حکومت آن است که "آرزو و اميد به آزادی و دمکراسی را از ما نگيريد."</p>

<p>سخن فوق را کسانی می گويند که خود حدود دو دهه بر کشور حاکم بوده و مقاماتی تا حد معاون دادستان کل کشور و مشاورت وزير و معاون رئيس جمهور را داشته‌اند. اگر کسانی که سه دهه حقوقشان توسط حکومت جمهوری اسلامی پايمال شده امروز به سراغ سوابق اين افراد نمی روند (چون چند سالی به زندان رفته‌اند و چوب حکومت بر تن آنها نيز نواخته شده) اين گروه نبايد احساس کنند که گذشته فراموش شده و امروز زمان شنيده شدن مواعظ آنهاست.</p>

<p>اين افراد معلوم نيست مقام برتری اخلاقی برای نصيحت ديگران را از کجا آورده‌اند: از اين که خود تحت عبای روحانيت فعاليت سياسی می کرده‌اند و ديگران چنين نکرده‌اند؟ يا اين که جام جهان بينی دارند که بقيه از آن محروم هستند؟ يا تجربه‌ی دو دهه برخورداری از رانت‌های رسانه‌ای حکومت را در کوله دارند؟ معلوم نيست چرا اين افراد رويای آزادی را به دور ريخته‌اند.</p>

<p>انتقاد از خود<br />
اين افراد دو نقد از مخالفان حکومت عرضه کرده‌اند که هر دو کاملا بی ربط است. اول اين که چرا مخالفان و منتقدان از خود انتقاد نمی کنند. منتقدان حکومت قرار نيست از خود انتقاد کنند. "انتقاد از خود" سنت مارکسيست‌هاست که بعدا به اعتراف در تلويزيون جمهوری اسلامی ارتقا يافت. اولا طرفداران حکومت يا حاميان وضع موجود بايد از آنها انتقاد کنند که می کنند. و ثانيا بايد فضای رسانه‌ای آنقدر آزاد باشد که هر گونه انتقادی جريان پيدا کند که امروز فضای مجازی چنين است. هر که کالايی دارد به ميدان می آورد. ديگر در دهه‌ها‌ی شصت و هفتاد نيستيم که آقايان عباس عبدی و مرتضی نبوی و محمود دعايی و هادی خانیکی و دوستانشان در چهار روزنامه‌ی سلام، رسالت، کيهان و اطلاعات تصميم بگيرند که سخن چه کسی بايد شنيده شود و سخن چه کسی نبايد شنيده شود. اين چهار تن و همراهانشان ظاهرا هنوز در دهه‌ی شصت زندگی و رويای شيرين دروازه بانی انحصاری يادداشت سياسی و تعيين تيتر را هر روز با خود مرور يا تجربه می کنند.</p>

<p>اگر انتقاد از خود به شيوه‌ی مارکسيستی کار خوبی است-که نيست- چرا "نه پوزيسيون- نه اپوزيسيون" اين کار را از خود شروع نمی کند: از اشغال سفارت امريکا تا کشتار سال ۶۷، از انحصار رسانه‌ای حکومتی‌ها در دهه‌های شصت و هفتاد تا کارنامه‌ی دولت خاتمی و مجلس ششم. چرا دروازه بانان سابق تحليل و خبر در کشور از نوع دروازه بانی خود در گذشته و حضور خود و دوستان در شوراهای سانسور و مميزی فيلم و کتاب و مطبوعات در وزارت ارشاد انتقادی به عمل نمی آورند؟</p>

<p>دروازه بانانی که همچنان می خواهند دروازه بان باشند<br />
نقد دوم آن است که اپوزيسيون نقد ناپذيرند. مگر اپوزيسيون دست و زبان منتقدان را مثل حکومت بسته است؟ نقد ناپذيری اپوزيسيون يعنی چه؟ يعنی هرچه منتقدان آنها می گويند بايد بگويند درست است و دنبال توصيه‌های آنان راه بيفتند؟ وقتی رسانه‌ها در خارج کشور آزادند و هر که هر چه خواست می نويسد ديگر نقد ناپذيری يعنی چه؟ اگر منظور آن است که راديوها، تلويزيون‌ها و سايتهای خبری مخالفان دروازه بانی خود را به چهار نفر فوق و همکاران سانسورچی سابقشان در سردبيری‌ها نمی دهند، درست است؛ مخالفان نقد ناپذيرند.</p>

<p>دروازه بانان سابق مطبوعات می گويند منتقدان بايد در مقابل نقض حقوق افراد با احتياط سخن بگويند تا حاکمان را عصبانی نکنند. آنها نمی توانند در مورد نقض حقوق بشر خفقان بگيرند تا مبادا حکومت لجبازی نکند. ممکن است کسی را به حبس ابد محکوم کنند و منتقدان از حکومت در اين باب انتقاد کنند و بعد حکومت فرد مورد نظر را اعدام کند. مسئول کشته شدن آن فرد، حکومت است يا منتقدان؟ چرا دروازه بانان سابق (سانسورچيان) هنوز برای ديگران تعيين تکليف می کنند؟</p>

<p>پيشنهادی که مشخصا از اين گونه نقدها بيرون می آيد آن است که در حالی که حکومت (دوستان و همپيمانان دروازه بانان سابق خبر و تحليل در کشور) به فساد و سوء استفاده از قدرت مشغول است منتقدان بيايند و يکديگر را انتقاد کنند. اما سخن منتقدان حکومت آن است که دروازه بانان سابق با تسهيل سقوط حکومت ديکتاتوری بگذارند ديگران هم يک دوره‌ای بر سر کار بيايند؛ آن گاه منتقدان حکومت موجود از آنها نيز انتقاد خواهند کرد.</p>

<p>نقد را بگذاريد، نسيه را بچسبيد<br />
بُرنده ترين نقد، نقد قدرتمندان است و نه نقد کسانی که نقشی در سياستگذاری‌ها ندارند. منتقدان امروز حکومت بيايند نقد سياستمداران موجود را رها کنند و به سياستمداران محتمل آينده که ممکن است هيچگاه به قدرت دست نيابند بپردازند؟ اين ديدگاه چقدر موثر است و چقدر خريدار دارد؟ دروازه بانان سابق چنين عمل می کردند که گويی پرونده‌های قضايی ابزار معاملات پشت پرده‌اند اما منتقدان بر اين باورند که آنها بخشی از موادی هستند که در حوزه‌ی عمومی می توان در مورد آنها بحث کرد. سه دهه است که نيروهای نزديک به حکومت به جای حل معضلات در عرضه‌ی عمومی به مذاکرات پشت پرده رهنمون شده‌اند و اين امر از نقض حقوق افراد نکاسته است. منتقدان اگر خوش بينی دروازه بانان سابق را ندارند چه بايد بکنند؟</p>

<p>دعوت به بی عملی<br />
به دليل سرکوب‌های بعد از انتخابات و نقض بيشتر حقوق بشر در دو سال گذشته، دروازه بانان سابق اين گونه استدلال می کنند که اعتراضات خيابانی به حکومت مضر بوده‌اند (مضر برای چه کسانی؟ گروهی که هنوز آب باريکه‌ای و روزنامه‌ای و مجله‌ای داشتند؟). بنابر اين مخالفان بايد دست‌ها را رو به آسمان دراز کنند تا مگر روزی حکومت دلش به رحم آيد و کمتر نقض حقوق بشر کند و نيز مخالفان منتظر گوشه‌ی چشمی از اصلاح طلبان نزديک به حکومت بمانند تا نيم صفحه يا ستونی نيز به آنها اختصاص پيدا کند، که اين گزينه نيز تبخير شده است.</p>

<p>تقليل اپوزيسيون به مجاهدين خلق<br />
اين کاری است که اصلاح طلبان حکومتی همواره کرده‌اند تا خود را مظهر اعتدال معرفی کنند. ميزان اعتدال آنها نيز اينجا روشن می شود که در کنار انتقاد از مجاهدين خلق يک بار به رفتارهای متقابل و خشن حزب‌اللهی‌ها اشاره نمی کنند. از همين نوع موضع گيری‌هاست که مشخص می شود اين گونه افراد بخشی از همان پوزيسيون‌اند که متاسفانه از جمع خودی‌ها بيرون رانده شده و رويای بازگشت به آن را دارد. اينها عامل جمهوری اسلامی يا مزدور آن نيستند بلکه خود جمهوری اسلامی بوده‌اند و الان که با تيپا بيرون رانده شده‌اند حسرت آن را می خورند. اعتراض آنها به بخش برانداز اپوزيسيون آن است که "چرا کاری کرديد که ما را در کنار شما گذاشته و از پروژه های دهها ميليونی (در اواخر دهه‌ی هفتاد) نظر سنجی با رياست جمهوری و ديگر دستگاه های دولتی يا رانت‌ها و سوبسيدهای وزارت ارشاد به مطبوعات محروم بمانيم."<br />
منتشر شده در http://news.gooya.com/politics/archives/2012/01/134855.php</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>راهكارهاي  بازيابي قدرت  اصلاح‌طلبان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/10/post_1003.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1443" title="راهكارهاي  بازيابي قدرت  اصلاح‌طلبان" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1443</id>
    
    <published>1390-10-30T18:20:29Z</published>
    <updated>1390-11-12T16:43:58Z</updated>
    
    <summary>منتشره در روزگار 27-10-1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="مصاحبه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشره در روزگار 27-10-1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>راهكارهاي عباس عبدي براي بازيابي قدرت  اصلاح‌طلبان<br />
كيوان مهرگان</p>

<p>1-در دوران اوج اصلاحات يكي از روزنامه نگاران وتحليلگران شناخته شده جناح راست سنتي تحليلي ارايه كرد كه نتيجه آن اين مي شد كه اصلاح طلبان را بايد به نقطه صفر رساند. نقطه صفر نقطه اي است كه از رهبران،افسران وبدنه اصلاحات هيچ فعاليت سياسي مشخصي برنيايد.رفتار اصلاح طلبان در اين چند ماه درستي آن تحليل را مي رساند. ايا اصلاح طلبان در نقطه صفر هستند؟<br />
؟<br />
 پاسخ1ـ من نمی دانم چه‌کسی و بطور مشخص چه ‌چیزی را گفته است، بنابراین پاسخ خود را فقط به آن‌ چه در پرسش شما آمده است معطوف می‌کنم. وجود چنین ذهنیت‌هایی است که بلای جان حکومت‌ها می‌شود و اگر کسی به‌ آن عمل کند در نهایت و با دستان خود، خویشتن را نابود کرده است. گروه‌های سیاسی را می توان از حیث دارا بودن پایگاه اجتماعی، به دو دسته تقسیم کرد. گروه‌هایی که فاقد پایگاه روشن اجتماعی هستند، هرچند دارای عِدّه و عُدّه باشند یا گروه‌هایی که آرمان و رسالت شناخته شده و مرتبط با خواست اجتماعی را نمایندگی نمی‌کنند. برای نمونه سازمان مجاهدین خلق که بالفعل منضبط ‌ترین و حتی قدرتمندترین گروه اپوزیسیون (در میان براندازان) ایرانی است را می‌توان در این شمار قرار داد. هرچند این گروه در مقاطعی دارای سازمان نظامی و ارتش و توپ و تانک بود، ولی خواست و مطالبه هیچ قشر و گروهی از طبقات و اقشار جامعه ایران را نمایندگی نمی‌کرد و هنگامی که  نابود شوند فقط یاد و خاطره آنان در تاریخ باقی خواهد ماند. ولی گروه‌هایی هستند که به‌ نحوی مطالبات یکی از اقشار اجتماعی را نمایندگی می‌کنند، این گروه‌ها اگر به لحاظ تشکیلات ضعیف هم باشند، نابود شدنی نیستند و حتی اگر کل تشکیلات آن‌ها به‌ هر علتی نابود یا منحل شود، بازهم درجامعه کسانی هستند که دیر یا زود از طریق دیگری نمایندگی آنان عهده‌دار می‌شوند، زیرا طرح مطالبات آنان مثل یک کالاست، کالایی ارزشمند که فرد یا افرادی پیدا می‌شوند که این کالا را تولید و عرضه کنند. اصلاح‌طلبان از این دسته هستند که مجموعه آنان اقشار وسیعی از طبقه متوسط و روبه‌ بالا و شهری جامعه ایران را نمایندگی می‌کنند، اقشاری که گروه‌های موسوم به اصول‌گرا قادر به نمایندگی مطالبات آنان نیستند، و این اقشار و طبقات نه تنها قابل حذف شدن نیستند که بر خلاف ذائقه آقایان به‌شدت درحال تقویت شدن نیز هستند.<br />
ولی درباره پرسش چند نکته را باید متذکر شد، اول این که اصلاح‌طلبان نه‌تنها در نقطه صفر نیستند، بلکه مطابق آن‌چه که گفته شد، امکان ندارد که این گروه‌ها و این نوع گرایش را به‌ چنین نقطه‌ای رساند و اگر با زور و در ظاهر چنین کاری انجام شود، هزینه بسیار زیادی بر گردش امور جامعه تحمیل می شود، هم‌چنان که بسیاری از هزینه های جاری ناشی از پیگیری این خواست غیر منطقی است. وقتی که جامعه‌ای سالانه بیش از صدمیلیارد دلار درآمد نفتی و گاز دارد، ولی رشد اقتصادی آن حدود صفر است و طی پنج سال فقط حدود یک‌میلیون شغل ( احتمالا مشاغل ناقص) ایجاد کرده، درحالی که باید سالانه حداقل یک میلیون شغل ایجاد می‌شد، روشن است که این هزینه سرسام‌آور بخشی از ثمرات نامبارک همان ایده ناقص و خطرناک است. نکته دیگر آن‌ که اگر آنان در نقطه صفر بودند، این‌ همه ترس و نگرانی از چه روست؟ چرا با آمدن تعدادی افراد که منسوب به آنان هستند در انتخابات این‌ همه خوشحالی و تبلیغات به‌راه انداخته می‌شود؟ ولی از همه این‌ها مهمتر این که فرض کنیم آنان در نقطه صفر باشند، در‌این‌صورت طرف مقابل تازه اول خط قرار گرفته و ریزش‌های عجیب و غریب درونی خود را تجربه خواهد کرد. نحوه رفتار افراد ریزش شده از جناح اصول‌گرا با خودشان باید درس عبرتی برای آنان باشد که گره‌ها و پیچیدگی‌های سیاست بیش از آن است که با این گونه اندیشه‌های ساده‌انگارانه باز یا حل شود.<br />
با وجود این؛ گزاره مذکور در پرسش از این حیث که اصلاح‌طلبان حداقل به‌ صورت بالفعل ضعیف شده‌اند درست است. هرچند به‌نظر من بالقوه قدرت بیشتری از پیش دارند، و باید قادر شوند که این قوه را فعلیت بخشند. ولی این را قبول ندارم که تنها به دلیل برنامه‌ریزی و اقدامات منسجم جناح مقابل، اصلاح‌طلبان به این روزافتاده‌اند. به ‌نظر من سهم اصلی در بروز وضعیت فعلی به عهده خود اصلاح‌طلبان است که در مقاطعی از استراتژی اصلی خود عدول کردند و دچار خطاهای اساسی شدند و اگر این اشتباهات را جبران کنند، دیر یا زود به جایگاه واقعی خودشان که بهتر از گذشته است برخواهند گشت.</p>

<p>2-اگر جبه اصلاحات روزي بين العباسين بود. يعني از يك طرف شما اصلاح طلب بوديد واقاي عباس دوز دوزاني هم خودش را در جبهه اصلاحات تعريف مي كرد امروز مثل اينكه اين اصلاحات بين المصفطي است. از يك طرف مصطفي تاج زاده با ابراز وفاداري به مشي اصلاحات يك سخن مي گويد وازطرف ديگر مصطفي كواكبيان با سخنراني در دانشگاه امام صادق قرائت خودش از اصلاحات را بيان مي كند.البته قرائت اصولگرايانه اش را بيان مي كند. آيا جبهه اصلاحات واقعا بين المصفطوين است؟</p>

<p><br />
پاسخ 2ـ جبهه اصلاحات بطورطبیعی طیف وسیعی را دربر می‌گیرد و این مساله لزوماً اشکال آن محسوب نمی‌شود، اتفاقا الان که این طیف گسترده تر هم شده،(حتی بخش مهمی از اصولگرایان هم آشکار و نهان با آنان همراهی می‌کنند) به معنای آن است که نیروهای بیشتری خواهان تغییرات مناسب هستند. هربخش آن طیف هم می‌تواند ایده‌ها و مسائل خود را طرح کند، ولی درنهایت خط مشی کلی اصلاح طلبی که برآیند مطالبات آنان است را اطراف میانه طیف باید نمایندگی و پیگیری کند. بنابر این گسترده تر شدن طیف اگرچه از یک نقطه‌نظر ضعف و تهدید محسوب می‌شود، ولی از یک جهت هم نقطه قوت و یک فرصت محسوب می گردد. تبدیل این ضعف و تهدید به قوت و فرصت بستگی تمام به مجموعه رهبری کننده آنان دارد. <br />
3-اصلاح طلبان براي پيشبرد اصلاحات نظراتي داشتند مثلا آقاي حجاريان نظريه فشار از پايين وچانه زني در بالا را مطرح كرد در مقطعي شما خروج از حاكميت را مطرح كرديد.الان نه اصلاح طلبي در داخل حاكميت است كه بخواهد خروج كند. نه فشاري در پايين است كه بخواهد چانه زني كند.راهكار پيشبرد اصلاحات در اين شرايط چيست؟</p>

<p>پاسخ 3ـ گمان نمی کنم که این گفتگو مجال مناسبی برای طرح پاسخ من باشد. ولی تا حدی که پرسش را بی‌پاسخ نگذارم معتقدم که اصلاح‌طلبان در فرصت مناسبی قرار دارند، ولی فراموش نکنیم که فرصت‌ها که چون ابر هستند، اگر استفاده نشوند، باد آن‌ها‌ را خواهد برد. این فرصت لزوما به انتخابات پیش‌رو نیز مربوط نیست، چراکه به هر دلیل حکومت علاقه ای به حضور آنان نداشت و حداقل شرایط را برای این حضور فراهم نکرد، با این حال من معتقدم که حتی اگر درحد مقدورات موجود علاقه ای هم به ‌این حضور بود، به دلیل مشکلات راهبردی اصلاح‌طلبان پاسخ مناسبی از اصلاح‌طلبان دریافت نمی کردند. مشکل اصلی اصلاح‌طلبان این است که خود را به موج بسیار مواج رسانه ای و ضمنا کم پشتوانه‌ای سپرده‌اند که نه واجد تحلیل درستی است و نه قدرت لازم را دارد و نه با مسوولیت کافی همراه است. اولین کار آنان باید خلاص شدن از این موج باشد، موجی که مجازی است، بیش ازآن‌که واقعی باشد. نکته دوم این‌که باید با نگاهی انتقادی ده ‌سال گذشته خود را نقد کنند و به اصول اولیه اصلاحات بازگردند، و بالاخره پس از این نقد، ایده روشن و اراده استواری را برای پیگیری آن ایده از خود نشان دهند، و یقین داشته باشند که در چنین شرایطی بخش وسیعی از اصول‌گرایان برای عبور از موانعی که دیر یا زود با آن مواجه خواهند شد، به آنان مراجعه می کنند. کلیدی ترین بخش این پاسخ این است که آن ایده روشن و اراده استوار چیست؟ گرچه من پاسخ خودم را دارم ولی ترجیح می دهم که پیش از انتشار آن کسانی که خود را مخاطب می دانند در این ‌باره بحث و گفتگو کنند تا از خلال یک گفتگوی درونی و انتقادی چنین نتیجه‌ای به‌دست آید.<br />
4- بعد از وقايع سال 88 اصولگرايان بيشماري هستند كه ريزش كرده اند.نمونه بين آنها اقاي مطهري است كه كارش به جايي رسيده كه مثل ديگر اصلاح طلبان رد صلاحيت مي‌شود. اصلاح طلبان چگونه بايد ريزش هاي اصولگرايان را به رويش براي خودشان تبديل كنند؟</p>

<p><br />
پاسخ 4ـ در پس این پرسش؛ آگاهانه یا ناآگاهانه می توان ذهنیت نادرستی را دید، مبنی براین که ریزش یک جناح معادل رویش یک جناح دیگر یا حتی زمینه‌ساز آن تلقی شده است. این اشتباهی بود که در ذهنیت جناح حاکم هم وجود داشت که ریزش اصلاح‌طلبان را به‌ حساب رویش خود می گذاشت. ریزش یک جناح برای جناح مقابل فقط برای موازنه قوا کارایی دارد، مثل آن‌ که از کفه سنگین تر ترازو کم شود. این به معنای سنگین‌تر شدن کفه دیگر ترازو نیست، بلکه به معنای متوازن شدن است. پس این ریزش در میان اصولگرایان که در دو سال گذشته بسیار هم جدی بوده، و ادامه هم خواهد یافت، به توازن قوا کمک می کند، ولی لزوما به رویش اصلاح‌طلبان منجر نمی‌شود، آنان برای رویش خود باید اقدامات پیش گفته در پرسش پیشین را انجام دهند. البته درصورت رویش مجدد خود و با وجود ریزش کنونی اصول‌گرایان که به احتمال فراوان در ماه‌های آینده این ریزش و شکاف جدی‌تر و عمیق‌تر هم خواهد شد، اصلاح‌طلبان امکان رسیدن به موازنه قوا را بیش از پیش به دست خواهند آورد.<br />
5- رفتار اصولگرايان حاكم نشان داد كه آنها خود را بي نياز از اصلاح طلبان مي دانند.ايا در عالم واقع هم همين است اصولگرايان بدون اصلاح طلبان مي توانند مشروعيت يابي كنند؟</p>

<p>پاسخ 5ـ این‌که می توانند یا خیر، بستگی به تعریفی دارد که آنان از مشروعیت یابی می‌کنند. همانطور که در پاسخ به پرسش اول گفتم اگر اصلاح‌طلبان معرف و نماینده خواست‌های هیچ قشر یا گروه اجتماعی مهمی نباشند، در ‌این ‌صورت پاسخ مثبت است و بدون اصلاح‌طلبان هم می‌توان مشروعیت یابی کرد. ولی اگر آنان معرف اقشار اجتماعی خاصی هستند، دراین‌صورت اصول‌گرایان حاکم یا باید خودشان راسا نمایندگی این مطالبات را عهده دار شوند، که در این‌صورت استحاله خواهند شد، یا آن‌ که این اقشار و گروه‌های مهم را نادیده بگیرند و از سبد مشروعیت یابی خود حذف کنند که این کار تبعات سوء مهمی خواهد داشت که مزه تلخ بخشی از آن را تا کنون چشیده‌اند. حتی در این ‌صورت هم عده‌ای از اصول گرایان ترجیح می‌دهند که با تغییر خط مشی، خودرا به این اقشار و گروه‌ها نزدیک کنند و نمایندگی مطالبات آنان را عهده دار شوند، که این وضع هم به نفع اصول گرایان حاکم نیست.<br />
6- ايا آنگونه كه فرمانده هان نظامي وبرخي مقام هاي امنيتي هشدار مي دهند جامعه آبستن رخداد هايي نظير پس از انتخابات است؟</p>

<p>پاسخ 6ـ من اطلاعی از مضمون هشدارهای آنان ندارم. ولی انتخابات اخیر چالشی گران برای مجموعه گروه های حاکم خواهد بود. من دلایل این ادعا را در تحلیل های سال های گذشته خود نوشته ام، که مهم‌ترین آن رانتی بودن وجوه گوناگون قدرت سیاسی نزد این گروه‌ها است و این رانت ساختار خاصی را بر کنش سیاسی میان آنان تحمیل می کند که حد فاصل رفاقت سیاسی تا خصومت سیاسی را بدون عبور از رقابت سیاسی طی می‌کنند. انتخابات اخیر به دلایل دیگری هم برای آنان مشکل‌آفرین خواهد بود. عمده شدن بحث یارانه ها (اعم از افزایش یا حذف یا کاهش آن) حرارت و فشار دیگ سیاست را بالا می‌برد، و با توجه به هزینه های زیادی که قرار است در انتخابات خرج شود، هزینه های باخت هم کمرشکن و غیرقابل تحمل خواهد بود و از آن‌جا که این انتخابات دربدترین زمان سال (به لحاظ اقتصادی و مالی و شاخص‌های پولی و تورم) یعنی اسفندماه انجام می‌شود و هم‌زمان روند گذشته سیاست کشورهای غربی درزمینه تحریم‌ها و جلوگیری از فروش نفت ایران و اوضاع منطقه هم وجود دارد، این احتمال دارد که سه موج اقتصادی، سیاست خارجی و سیاست داخلی به نحو پیش‌بینی ناپذیری با یکدیگر تلاقی کنند و گمان نمی کنم که بیش‌ از این بتوان به تشریح بیشتر ماجرا پرداخت.<br />
منتشره در روزگار 27-10-1390<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ابعاد مسئولیت اپوزیسیون </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/10/post_1000.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1440" title="ابعاد مسئولیت اپوزیسیون " />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1440</id>
    
    <published>1390-10-27T13:51:54Z</published>
    <updated>1390-11-11T05:30:57Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در روزآنلاین 24-10-1390 http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2012/january/14/article/-586ce9792d.html...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در روزآنلاین 24-10-1390<br />
http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2012/january/14/article/-586ce9792d.html</p>]]>
        <![CDATA[<p>ابعاد مسئولیت اپوزیسیون </p>

<p><br />
  مدتی پیش در خلال مصاحبه‌ای که با روزآن‌لاین انجام دادم جمله‌ای را به ‌این ‌صورت گفتم که:   " مشكل اصلی ايران بيش از آن كه حكومت‌ها باشند،(كه آنها هم بخشی از مشکل‌ هستند) منتقدين هستند. تا كنون در ایران چند بار حكومت عوض شده است ولي ظاهرا كماكان در پله اول ايستاده‌ايم و بازهم عده‌اي خواهان براندازي و تغيير حكومت هستند، در حالي كه تجربه‌هاي پيشين نشان داد كه تغيير حكومت ضمن آن كه هزينه‌هاي بسيار سنگيني دارد، راهگشا هم نيست، ولي اصلاح حكومت‌ها حتي اگر ناموفق بوده، هزينه چنداني نداشته است   ".    بعدا مطلع شدم که برخی از این نیروها و افراد از بیان جمله اول ناراحت شده و به‌آن نقد داشته‌اند. به دلایل متعدد چنین واکنشی غیرطبیعی و نامنتظره نبود، یک‌ دلیل آن به‌ نحوه بیان من برمی‌گردد که این جمله را بدون توضیحات لازم دردل یک مصاحبه بیان کردم. بنابراین دراین نوشته می‌کوشم که مقصود خود از این جمله و دلایل درست بودن آن‌ را بیان کنم تا اگر کسی یا کسانی به آن جمله معترض بودند، باآگاهی از منظور و استدلال من بتوانند نقد خود را معطوف به‌ این توضیحات نمایند.<br />
  اپوزیسیون کیست؟   <br />
   ابتدا باید گفت که منظور از اپوزیسیون یا منتقدین کیست؟ اپوزیسیون شامل طیف گسترده‌ای از افراد و گروه‌هایی هستند که مدعی‌اند برای اداره جامعه و کشور ، ایده‌ها، طرح‌ها و صلاحیت‌های اخلاقی و حرفه‌ای بیشتری را نسبت به حکومت دارند. یک ‌سوی این طیف شامل گروه ها و افرادی است که خواهان اصلاحات از طریق همکاری و مشارکت درون حکومتی و برمبنای قانون هستند، و سوی دیگر طیف هم کسانی هستند که برای حمله نظامی و جنگ داخلی لحظه شماری می‌کنند تا درپناه بمب‌ها و هواپیماها و تانک‌های دیگران به فتح تهران نایل شوند. درواقع اپوزیسیون یعنی هر فرد یا گروهی که خود را به ‌نحو غیرقابل جمعی با حکومت موجود تعریف می کند. البته این مساله فقط به حکومت فعلی خلاصه نمی‌شود. درحکومت پیشین هم همین تقسیم‌بندی را باید لحاظ کرد، و پوزیسیون فعلی در آن ‌زمان اپوزیسیون بود و آنان هم مشمول گزاره پیش گفته من می‌شوند، ولذا تحلیل من در این یادداشت محدود به ‌اپوزیسیون فعلی نیست و گذشتگان را هم شامل می‌شود.<br />
 منطق مدعا<br />
   پرسش از علت یا علل نامطلوب بودن وضعیت جامعه ما و تعیین مقصر برای آن را می توان از سه زاویه پاسخ داد. زاویه اول، بی‌طرفی محض سیاسی و از موضع یک تحلیل گر و ناظر بیرونی است. زاویه دوم در نقد یک کنش‌گر منتقد و زاویه سوم در نقد حکومت است. این نوشته از زاویه دوم و در نقد منتقدین است و نافی نقدهای زیادی که به حکومت وارد است نیست. <br />
نکته دیگر این که باید میان دو عامل و متغیر مستقل یا وابسته تمایز قائل شد. درتحلیل اجتماعی همیشه این نکته محوری مطرح است که عوامل و متغیرهای مستقل و تاثیرگذار بر متغیر وابسته چیست؟ اگر اپوزیسیون برای ایده ها، طرح‌ها و صلاحیت‌های خود اعتباری بیش از پوزیسیون قایل باشد در این ‌صورت جایگاه متغیر مستقل را برای خود تعریف و اشغال کرده است. اگر اپوزیسیون وضع جامعه را در شرایط مطلوب نمی‌داند یا باید از این جایگاه(متغیر مستقل و تاثیرگذار بودن) دست بکشد یا باید در رفتار و برنامه‌های خود به نحوی تجدید نظری کند که به این جایگاه دست یابد. درغیراین‌صورت نمی‌تواند از یک سو مدعی با صلاحیت‌تر بودن باشد واز سوی دیگر تمام مشکلات و حل نشدن آن را به ‌عهده عوامل و متغیرهای دیگر از جمله حکومت بگذارد (که دراین ‌صورت آن عوامل و متغیرها، مستقل و تاثیرگذار فرض خواهند شد) و خود را از مسئولیت در وضع موجود مبرا بداند.<br />
اگر گفته شود که وضع جامعه ما نامطلوب است، و علت نامطلوب بودن آن‌هم پوزیسیون است، در این ‌صورت دو راه کلی برای تغییر وضع وجود دارد. یا این که معتقدیم پوزیسیون باید خود را اصلاح کند (دراین‌صورت پوزیسیون را یک متغیر مستقل می‌دانیم) و ماهم باید با مشارکت و حمایت خود زمینه را برای این اصلاح فراهم کنیم و حتی به‌ عنوان تسریع کننده وارد معادله و این گذار شویم، یا آن‌ که معتقدیم پوزیسیون قابل اصلاح نیست و اپوزیسیون باید آن‌ را تغییر دهد ( به این معنا اپوزیسیون متغیر مستقل خواهد بود)، دراین‌صورت اگر اپوزیسیون در زمان معقولی که مدعی آن است، موفق به انجام این کار نشد یا وضع بدتر گردید، روشن است که اشکال اساسی در راهبرد، توان و صلاحیت‌های آن وجود داشته است، که با ادامه این راهبرد نه ‌تنها قادر به جایگزینی نیست، بلکه امکان اصلاح را هم از میان می‌برد. فارغ از این‌ که در مواردی هم که در 100 سال گذشته موفق به این جایگزینی شد، معلوم گردید که مسائل جامعه حل نشده است، و از این حیث هم می‌توان نتیجه گرفت که مشکل اصلی اپوزیسیون است، که هم راه اصلاح را مسدود می کند، و خودش هم قادر به تغییر نیست و اگر تغییری هم ایجاد کند، معلوم نیست بهتر از وضع موجود باشد.<br />
 <br />
موارد مصداقی<br />
آن‌چه که گفته شد در سطح تحلیلی و قیاسی بود، دراین‌جا به موارد مصداقی هم می‌توانم اشاره کنم که بحث را از حالت انتزاعی خارج نماید.<br />
- یکی از مهمترین مشکلات اپوزیسیون و منتقدین حکومت، نقدناپذیری آنان است. اگر به ادبیات سیاسی موجود مراجعه کنیم، نقدهای زیادی علیه اپوزیسیون و منتقدین گذشته دیده می‌شود، از نقد حزب توده گرفته تا آل‌احمد و دکتر شریعتی و گروه‌های چریکی و غیرچریکی و... بخشی هم انتقاد از نقدهای غیرمنصفانه ای است که در گذشته علیه پوزیسیون از جمله علیه رژیم گذشته، یا افرادی امثال مرحوم بازرگان یا حتی در نقد نحوه تعامل با دکتر امینی دیده‌ می‌شود. همه این‌ها یک دلیل روشن دارد، و آن این‌ است که درآن زمان سانسور فقط محدود به اعمال آن از سوی رژیم شاه نمی‌شد، بلکه برای اظهار نظر آزادانه، از سوی منتقدین و اپوزیسیون هم نوعی سانسور به‌ مراتب شدیدتر اعمال می‌شد و هیچ‌ چیز به‌ اندازه این سانسور، منتقدین را از درون تخریب و گندیده نمی‌کرد، همچنان‌که سانسور رژیم هم، خودش را از درون پوسیده کرد. این مساله اکنون هم وجود دارد. کیست که نداند انتقاد از مبارزان پیش از انقلاب هزینه به مراتب سنگین‌تری از انتقاد از رژیم داشت؟ هزینه انتقاد از روشنفکران اپوزیسیون بسیار بیشتر از هزینه انتقاد از پوزیسیون بود. اتفاقا شیوه‌های برخورد هم کمابیش مشابه است. اکنون اگر کسی از پوزیسیون انتقاد کند، احتمالا به‌همسویی با غرب متهم می‌شود واگر کسی از اپوزیسیون انتقاد کند، به همسویی و همدستی با حکومت متهم می‌شود.<br />
امروز که به گذشته نگاه شود، تعجب می‌کنیم که اپوزیسیون درآن زمان چگونه متوجه خطا بودن آن شیوه های خود نمی‌شدند در نتیجه به خود حق می‌دهیم که رفتار آنان را درحد یک بلاهت ارزیابی کنیم، درحالی که آنان در زمان خود، رفتارشان را عین حقیقت می دانستند و رفتار مخالفانشان را عین بلاهت می‌دانستند. ریشه این تفاوت زیاد میان برداشت امروز و دیروز از یک رفتار معین، در نبودن فضای نقد و آزاداندیشی نزد منتقدین است. اگر نقد و انتقاد خوب است، و منتقدین فقدان آن را نشانه ضعف حکومت می‌دانند، باید در عمل نشان‌دهند که خودشان به‌ این گزاره، بیش از هرکس دیگر پایبند هستند و منتقدین خود را مشفقین خویش می‌شمارند و نه دشمنان یا وابستگان به قدرت؛ و در پاسخ به نقدهای آنان فقط به انگیزه شناسی‌های موهوم استناد نمی کنند، بلکه بیش از هرچیز منطق نقد آنان را ارزیابی کرده، می‌پذیرند یا رد می کنند. باید باور داشت، هرکسی که امروز نقدهای ملایم را پذیرا باشد، فردا با نقدهای ویرانگر، نابود نخواهد شد.<br />
   اپوزیسیون خودرا متخصص نقد حکومت می داند (که دراین هم باید شک کرد) ولی به‌ گونه‌ای رفتار می‌کند که درکوچکترین نقد از خود عاجز است. آیا تا کنون دیده‌اید که یک ارزیابی از عملکرد ده‌ساله خود ارایه دهند که در این ده سال چه گفتند و چه کردند، و کدام‌یک از گفته‌ها و کرده‌ها درست یا غلط بود؟ نمی‌توان به گونه‌ای رفتار کرد که همیشه و در هر حالتی چهار دست و پا پایین آمد.<br />
  ـ یکی از مهمترین مشکلات منتقدین، عدم تفکیک میان نقش سیاستمدار و نقش تحلیل‌گر است. ضرورت این تفکیک را در یادداشتهای دیگر خود توضیح داده ام که اگر به‌ این تفکیک توجه نشود، مصداق لطیفه ملانصرالدین می‌شود که وقتی به صف نانوایی رفت و دید که شلوغ است و نان به او نمی رسد، گفت که کوچه بالایی آش‌ نذری می دهند، مردم هم به هوای آش ‌نذری صف نان را رها کردند و ملا تنها ماند، اندکی تامل کرد و گفت نکند آش بدهند، و خودش هم در پی جمعیت روان شد. بیان سخنان و اظهارات سیاستمدارانه را نباید مبنای واقعیت دانست. یکی ازهمزادهای این نگرش غلط اصل شدن فعالیت و مبارزه به عنوان مهمترین معیار برای سنجش درستی و غلطی نظرات است. مثلا اگر کسی زندان رفته باشد یا در زندان باشد، حتما سخن و دستورالعمل او معتبر و صحیح است، گویی که چون از درون مبارزه و کوره سوزان آن سخن می‌گوید، حتما واجد صداقت درانگیزه است و از سوی دیگربه هسته مرکزی حقیقت زلال دست یافته است و باید به ‌نظرش چون وحی منزل نگریست و آن ‌را بدون وضو نخواند. جالب این که دیگرانی هم که زندان ندیده‌اند برای آن ‌که تحلیل‌های خودرا معتبر کنند، چاره‌ای جز استناد به بیانات مبارزان سابق و لاحق ندارند. ازهمین زاویه مشکل دیگری که منتقدین و اپوزیسیون با آن مواجه‌اند و به تاسی از پوزیسیون خود را مامور به تکلیف می‌دانند، نه نتیجه!! درحالی که پوزیسیون حتی اگر در حرف چنین نظری را بیان کنند، درعمل متوجه نتیجه است، واین منتقدین هستند که باید رفتار خود را معطوف به نتیجه کنند، ولی درعمل از پوزیسیون تاثیر منفی گرفته و خودرا تنها مامور به تکلیف و مبارزه می دانند و بس. در این مکتب، مبارزه یعنی حقیقت و حقیقت یعنی مبارزه، شجاعت برتر از عقلانیت است، ودرنهایت سیاست به موضوعی فردی و بی‌پایه تبدیل می‌شود که هرکس می تواند با ابراز شجاعت از طریق نوشتن یا بیان چند مطلب تند میدان‌دار آن شود.</p>

<p>ـ منتقدین برخلاف آن‌چه که نشان می دهند، بیش از حکومت رفتارهای دوگانه از خودنشان می دهند، و همین دوگانگی رفتار آنان است که از برندگی نقدهایشان می‌کاهد. در دفاع آنان از دمکراسی تا حقوق بشر و آزادی این دوگانگی را کمابیش می‌بینیم. برای نمونه یکی از موارد آن که این روزها مطرح است، مساله اردوگاه اشرف است. وقتی که یک مجموعه افراد در یک شرایط کاملا بسته و استبدادی نگهداری می‌شوند، به‌ طوری که از دسترسی به حداقل آزادی‌ها و افکار و اخبار محروم هستند، به‌ جای فشارآوردن به‌ نهادهای بین‌المللی برای برچیدن این زندان و آزاد گذاشتن افراد آن برای انتخاب مسیر خودشان، با اقدام دولت عراق که در جهت اعمال حاکمیت خود برخاک این کشور است مخالفت می‌شود. اگر استبداد بد است و محروم کردن افراد از آزادی و دسترسی به رسانه‌ها مذموم و محکوم است، انجام این‌ کار برای گروه های سیاسی به ‌مراتب بدتر و ناپسندتر است تا دولت ها. فقط کافی است که تصور شود اگر حکومت ایران به‌ دست امثال مجاهدین خلق افتاده بود، الان از نظر حقوق بشر و آزادی‌های مدنی با چه وضعیتی مواجه بودیم؟ این‌ها که در قرن بیست ویکم و در شرایطی که اینترنت و ماهواره همه مرزها را درنوردیده، و حتی حکومت‌های استبدادی هم یارای مقابله با آن‌ها را ندارند، با طرفداران و اعضای خود تا این حد بسته عمل می کنند و مانع آزادی آن‌ها می‌شوند، اگر 30 سال پیش به‌ قدرت می‌رسیدند چه رفتاری با مردم و مخالفان خودشان می‌داشتند؟ و آیا تا کنون کوششی جدی برای تعیین سهم آنان در بروز وضعیت پس از انقلاب شده است؟ آیا مجموعه این رفتارها نبود که صدها و هزاران فعال سیاسی را از کشور خود دور کرد و از حیّزانتفاع ساقط نمود؟ و متاسفانه فرآیندی که پس از سال 88 هم، به دلیل برخی اشتباهات دیگر تکرار شد. من هرموقع که وضعیت غلام‌حسین‌ ساعدی را در پیش چشم خود تصویر می کنم، متاسف می‌شوم که چگونه یکی از بهترین نویسندگان این کشور که هیچ چیز کمتر از بزرگترین نویسندگان داخل کشور نداشت، راضی شد که به خارج برود و با آن وضع زندگی کند، وبا آن وضع چشم از دنیا ببندد؟ آیا نویسندگانی که در کشور ماندند مزدور حکومت بودند و حکومت آن‌ها را تحمل می کرد یا آنان خودرا بر سانسور تحمیل می کردند؟ بگذریم.<br />
ـ یکی از مهمترین مشکلات اپوزیسیون و منتقدین ایرانی، تمرکزآنان بر اراده گرایی محض است. اگرچه برخی از گروه ها و افراد منتقد هنگام ارایه تحلیل و ارزیابی نظری، به نکات آموزنده و تئوریک خوبی اشاره می کنند، ولی همین‌ها هم در موقع عمل و کنش سیاسی تمامی این آموزه های تئوریک را به کنار نهاده و پیرو مکتب اراده گرایی می شوند و می کوشند که با ضرب ‌و زور کنش سیاسی، مسیر را باز کنند. راهی که در نهایت بن‌بست و بی نتیجه است و مسیر توسعه و ترقی و آزادی کشور را پر پیچ‌تر می‌کند.<br />
- منتقدین قادر نیستند که به‌نوعی توافق نسبی از چشم‌انداز آینده کشور دست یابند، هرکدام چشم‌انداز خاص خود را دارند و هرکس از خیال و ظن و برحسب تجربه محدود خود تعریفی از فضای سیاسی ارائه می کند. و چون با یکدیگر تعامل و گفتگو ندارند مثل افرادی می‌مانند که هر یک در محیطی متفاوت متولد و تربیت شده و همه چیز آنان هم گوناگون است. یکی از دلایل این وضع لاینحل ماندن دو موضوع دین و دولت در ایران درنگاه بخشی از منتقدین است و تا وقتی که منتقدین نتوانند جایگاه این دو وجه از جامعه ایران (که از قضا هردوی آن ها بسیار فربه هم هستند) را در چارچوب نظری خود تعیین کنند بطوری‌که با واقعیت جامعه تطابق داشته باشد، هیچ‌گاه قادر به ایفای نقش مفیدی درفرآیند گذار به دمکراسی نخواهند بود، سهل است که همیشه به عنوان مانع آن عمل خواهند کرد. بخشی از منتقدین و اپوزیسیون با نفی دین و دولت هیچ‌گاه نتوانستند تعاملی سازنده و شیوه ای تعالی بخش را با این دو عنصر پیش گیرند و چون در مقام نفی و رد و نادیده گرفتن آن دو برمی‌آمدند، نتوانستند رابطه‌ای دوسویه و مبتنی بر گفتگو با آن‌ها برقرار کنند. اپوزیسیون ایران هیچ گاه نتوانسته رویایی امیدبخش (که البته قابل تعبیر باشد و به رویا محدود نشود) از آینده جامعه ایران ارائه کند و تا وقتی چنین رویایی نباشد، تکاپوی مستمر و موثر نیز وجود نخواهد داشت. وجود چنین تصویر درستی از آینده، یکی از زمینه های غلبه بر ترس است. ولی اپوزیسیون و منتقدین ایرانی برای غلبه بر ترس و ایجاد امید راه دیگری را در پیش می‌گیرند، و با تاکید به این گزاره که: "هیچ راهی نیست که در آن قدم بگذاریم و به‌ چیزی بدتر از وضع فعلی برسیم" به قول معروف با تکیه بر ضرب‌المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست، کنش‌گر را از ادامه وضع موجود می‌ترساند، وضعی که از هرچیز دیگر سیاه تر تصویر می‌شود، ولی در عمل همیشه دیده شده است که وضع بدتر هم بوده و اتفاقا آن وضعی که گفته می‌شد خیلی بد و سیاه است، درمرحله بعد، جزو مطالبات قرار می گیرد و به قول یکی از دوستان بخش مهمی از مطالبات جنبش سبز فعلی، همان‌هایی است که بر اثر انتخابات سال 88 از دست دادند، درحالی که آن انتخابات با این انگیزه جلو می‌رفت که اوضاع بسیار بد و سیاه است و بالاتر از این سیاهی رنگی نیست و باید برای تغییر آن گامی برداشت! این نحوه راه‌انداختن و جاانداختن برای جنبش‌های کور که باری به هرجهت حرکت می کنند و برای کسانی که تجربه کافی ندارند، چندان جای تعجب ندارد ولی برای کسانی که خود را جنبش شناسان خبره می دانند، پذیرفتنی نیست.<br />
- وقتی محور اصلی کنش سیاسی، غلبه بر ترس باشد و جایگاه هرچیز و هر فرد و هر نظری در روی محور شجاعت تعیین و بر اساس آن قضاوت شود، نتیجه همین خواهد شد که یک‌ بار هم گفته ام، به‌ قول یکی از صاحب نظران تاریخ‌دان کشور، در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که کارآیی چند گرم از آن عضو بدن که نشانه شجاعت است، بیش از چند کیلو فسفر مغز است و نتیجه این وضع از پیش معلوم است. بدون تردید غلبه بر ترس مهم است، و دیر یا زود برای هر جامعه ای این وضع پیش خواهد آمد، و غلبه بر ترس شرط لازم برای موفقیت هم هست، ولی شرط کافی نیست. ولی نکته این است که هرچقدر کنش سیاسی خطرناک‌تر و پرهزینه‌تر تعریف شود، افراد شجاع تر و نترس‌تری برای آن لازم است، وچنین افرادی تعدادشان کمتر است همچنان ‌که لزوما عقلشان نیز بیشتر نیست. دقیقا مثل اقتصاد است، درجامعه‌ای که سرمایه کم و نیروی کار زیاد است، ارزش اضافی تعلق گرفته به سرمایه بسیار بیشتر از جایی است که نیروی کار کم و سرمایه فراوان است. در جامعه ای که کنش سیاسی مبتنی بر شجاعت و نترسی است، سهم عقلانیت و برنامه از دست‌آوردهای احتمالی یک کنش سیاسی جامع بسیار کم خواهد شد و برعکس.<br />
ـ یکی از مشکلات مهم منتقدین که با موارد پیش‌گفته آنان منطبق و یا از آن‌ها متاثر است، کوشش خستگی‌ناپذیرشان در دمیدن به کوره نفرت و انتقام‌جویی است. نگاه صفر و یک داشتن به افراد و گروه ها و رفتارها، پیش فرض ذهنی آنان در ارزیابی و قضاوت هاست. چنان میان خودشان و پوزیسیون و حتی دیگر اپوزیسیون شکاف پرنشدنی ترسیم می‌کنند که امکان مصالحه و سازش و گفتگو را پیشاپیش از خود سلب می‌کنند و درنتیجه در تله فرهنگ سیاسی حکومت می‌افتند. واگر روزی شرایط برای چنین مصالحه و گفتگویی فراهم شود، یا پیشاپیش آن ‌را محکوم می‌کنند یا توجیهات عجیب و غریب برای این ‌کار خواهند آورد که کارآیی و اثربخشی اقدامشان را زایل خواهد کرد.<br />
ـ نتیجه‌گرا نبودن رفتارهای منتقدین که تنه به غیرمسوولانه بودن رفتارشان می‌زند، بیش از هر نکته دیگری تاسف‌آور است. من تاکنون در چندین مورد با این مساله مواجه شده‌ام، موضوعی که در فرهنگ سیاسی غرب بشدت مورد توجه است. برای مثال فرض کنید که یک زندانی دربیمارستان بستری و تحت درمان است. برای ادامه درمان وبازیافتن سلامت، نیازمندآن است که حضورش در بیمارستان خبری و تبلیغاتی نشود واگر کسی هم با او دیدار کرد، آن ‌را خبری نکند. فارغ از این ‌که چنین رفتاری درست یا غلط باشد، خواست و حق آن زندانی است، و من حق ندارم خلاف آن عمل کنم، ولی اگر آمدم و به ‌نام اطلاع‌رسانی و نیز نشان‌دادن بی‌مروتی مسئولین و... مساله را خبری کردم، چیزی جز بی‌مسئولیتی خود را در رعایت نکردن حقوق و سلامتی آن زندانی نشان نداده‌ام و اگر به ‌دلیل انتشار چنین خبری زندانی را از میان راه درمان به زندان منتقل کردند (هرچند این‌کار غیرقانونی وغیراخلاقی است)، مسئولیت منتشر کننده خبر در این میان چه خواهد بود؟ این مثال کوچکی بود، من نمونه های زیادی درخصوص مخالفت با اعدام و قصاص دارم که مورد انتقاد منتقدین قرار گرفت، ولی ای‌کاش سکوت می‌کردند و چیزی نمی‌گفتند، زیرا فرد مورد نظر تحت اعدام به دلیل همین انتقادها اعدام شد واگر قضیه به سکوت برگزار می‌شد، به احتمال فراوان نتیجه چیز دیگری بود. نمونه آن قصاص خانم دارابی بود که محکوم به قتل عمه اش بود و من در این مورد یادداشتی نوشته‌ام و دلایل خود درباره نتیجه این نحوه برخورد را توضیح داده‌ام. درواقع دفاع از حقوق و مسایلی از این قبیل به ‌صورت ابزار در دست عده ای در می‌آیند و افراد و سرنوشت آنان و به‌ صفت شخص خودشان چندان جایگاهی نزد منتقدین ندارند هر چند در این موارد نتایج رفتارشان ناآگاهانه است . <br />
آن‌چه که گفته شد، بعضا تکراری بود و از نظم لازم هم برخوردار نبود، ومهم ترازهمه آن‌ که شامل همه افراد یا گروه‌های اپوزیسیون نمی‌شود و هستند افرادی که مبرا از این اشکالات هستند، ولذا قصد تخطئه فرد یا گروه خاصی هم در میان نبوده است، بلکه منظور وضعیت غالب این مجموعه، مورد نظر است، اعم‌ از آن ‌که درداخل کشور باشند یا خارج ازآن. بعلاوه انتقادات بیان شده از جانب من (فارغ از آن‌که درست باشد یا غلط) مطلقا، تاکید می‌کنم مطلقا با قصد تخریب و تضعیف هیچ فرد یا گروهی نیست و شخصا معتقدم که سرنوشت کشور را درجهت نیل به‌ سوی آزادی و رفاه و توسعه و برابری، کسانی رقم می‌زنند که به این گزاره ها اعتقاد داشته باشند و به همین دلیل هم آنان شایسته‌اند که بیش از دیگران نقد شوند و خود را نقد کنند زیرا مهمتر و با ارزش‌تر از دیگران هستند. جمله پایانی این ‌که؛ این مجموعه یا بخش مهم آن باید یک ایده روشن و حداقلی و نیز یک اراده خلل ناپذیر برای تحقق آن ایده از خود نشان دهد، آن‌گاه یقین بداند که دیر یا زود نوبت آنان هم خواهد رسید، نوبتی که دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. شرح این جملات پایانی فرصتی دیگر را می‌طلبد.<br />
منتشر شده در روزآنلاین 24-10-1390<br />
http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2012/january/14/article/-586ce9792d.html</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نبود حسگرهای اجتماعی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/10/post_998.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1438" title="نبود حسگرهای اجتماعی" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1438</id>
    
    <published>1390-10-25T17:11:17Z</published>
    <updated>1390-11-07T17:53:11Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در روزگار 17-10-1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در روزگار 17-10-1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>نبود حسگرهای اجتماعی<br />
کسانی که با امور مهندسی و تولیدی آشنا هستند، می‌دانند که برای زیرنظر داشتن موتورها یا دستگاه‌های مختلف، تعدادی حسگر یا سنسور در قسمت‌های گوناگون یک دستگاه نصب می‌شود که وظیفه آن‌ها، اندازه‌گیری درجه حرارت، فشار، رطوبت و سایر کمیت‌های فیزیکی و انتقال این اندازه‌‌ها به مسئول دستگاه است، تا اگر این کمیت‌ها با تغییرات قابل توجهی مواجه شدند که نشان‌دهنده بروز اختلال در کارکرد دستگاه و احتمال خراب‌شدن عملکرد یا کالای تولیدی و حتی رخ دادن سانحه و خطر است، کارگر مربوط فوری دست‌ به ‌‌کار شده و برای رفع اشکال دستگاه اقدام کند. نمونه عادی این حسگرها که همه با آن آشنا هستیم، درجه حرارت آب موتور خودرویی است که با آن رانندگی می‌کنیم. ما از طریق این حسگر و نمایش آن در پشت فرمان خودرو متوجه می‌شویم که وضعیت درجه حرارت آب طبیعی است یا به هر دلیلی به مرز خطرناک رسیده که در صورت بی‌توجهی، اصطلاحا موتور سوخته خواهد شد و خودرو از حرکت باز خواهد ایستاد. دیگ بخار هم حسگر دارد که اگر نداشته باشد، به‌ احتمال فراوان مواردی پیش خواهد آمد که فشار و حرارت دیگ به ‌حدی زیاد می‌شود که امکان انفجار آن خواهد بود. همان‌طور که وسائل و دستگاه‌های گوناگون از طریق حسگرها تحت نظارت هستند، جامعه نیز باید حسگرهای لازم را داشته باشد. آمار و اطلاعات و نیز پژوهش‌های اجتماعی و نیز پژوهش‌گران اجتماعی خبره، مجموعه‌ای را تشکیل می‌دهند که نقش این حسگر‌ها را در رابطه با جامعه ایفا می‌کنند. البته به هر میزانی که جامعه باز و آزاد باشد، تغییرات رفتاری مردم خیلی سریع دیده خواهد شد، برای مثال اگر سوپاپ یا دریچه اطمینان زودپز و دیگ بخار انعطاف‌پذیر باشد، افزایش دما و فشار داخل زودپز به‌ سرعت با تخلیه بخار خنثی می‌شود، ولی اگر جامعه‌ای بسته و غیرآزاد باشد، به‌همان نسبت مثل زودپزی رفتار می‌کند که دریچه اطمینان آن دچار مشکل و گرفتگی شده و لذا فشار و دمای داخل زودپز بالا می‌رود، بدون آن ‌که آشپز متوجه این مساله باشد و فقط وقتی متوجه خواهد شد که زودپز منفجر شود.<br />
درهرحال چندسال است که حسگرهای اجتماعی جامعه ما که از گذشته هم چندان قوی نبود، ضعیف شده است و کمتر کسی می‌تواند با قاطعیت و مستند به اطلاعات و آمار معتبر، کسی را قانع کند که برخی از شاخص‌ها و کمیت‌های اجتماعی ما در منطقه قرمز و خطر قرار دارد و چه‌ بسا درحال عبور از این منطقه است. ولی شواهد و قرائنی وجود دارد که می‌توان با استناد به آن‌ها زنگ خطر را به‌ صدا در آورد. در این یادداشت به دو مورد آن اشاره می‌کنم. یکی که همه با آن درگیر هستند، التهابات در بازار ارز است و دیگری اتفاقاتی است که فیلم آن‌ را دیده‌‌ام و احتمال اندکی می‌دهم که خوانندگان آن را دیده‌ باشند.<br />
مدتی پیش فیلمی چند دقیقه‌ای دیدم از چند جوان یزدی (حول‌وحوش 20 ساله)‌ که یکی از آن‌ها اسلحه رولوری را از دیگری گرفت و تعدادی فشنگ در آن قرار داد، سپس از جلوی یک پژو 405 کاملا نو که شماره آن‌ نیز در فیلم معلوم است، دو گلوله به‌سمت راننده و کمک راننده شلیک کرد به طوری که دو سوراخ بر روی شیشه ایجاد شد (البته کسی در خوردو نبود و ظاهرا در بیابان اطراف شهر قرار داشت) جوانان با واکنش خود نشان دادند که از این‌ کار خود لذت می‌برند، سپس به پشت خودرو رفته و درب صندوق عقب را بازکرده و مخزن گاز نمودار می‌شود، بعد با دور شدن از خودرو و از فاصله 10 تا 15 متری مخزن گاز را نشانه‌گیری کرده و با اولین تیر آن‌ را منفجر کرده و خودرو به‌شکل مهیبی آتش گرفت، و این جوانان هم با صدای بلند و "آه" گفتن از این فیلم واقعی ابراز تعجب و خلاصه کیف می‌کنند. از نحوه پوشش و رفتار آنان در فیلم می‌توان حدس زد که به احتمال فراوان خودرو دزدی نبوده و این‌کار را با خودروی شخصی خودشان و فقط برای ارضای روحیه ماجراجویانه و... انجام داده‌اند و اگر هم دزدی باشد چندان تغییری در اصل ماجرا نمی‌دهد. کسانی که با وضعیت اجتماعی یزد آشنا هستند می‌دانند که این استان به‌ لحاظ شاخص‌های توسعه (فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی)‌ جزو استان‌های برتر کشور است، و به ‌لحاظ شاخص‌های سلامت اجتماعی (کمبود جرائم، ناهنجاری‌ها، ...)‌نیز در بهترین وضعیت نسبت به سایر مناطق کشور قرار دارد. وقتی که در چنین منطقه‌ای با این حد از فقدان مسئولیت اجتماعی یا ماجراجویی و بی‌توجهی به ثروت جامعه (مقتصد بودن یزدی‌ها هم فراموش نشود) مواجهیم، علی‌القاعده باید آن ‌را یک زنگ خطر جدی مبنی بر بروز رفتارهای اجتماعی مشکل‌ساز فرض کنیم و گمان هم نباید کرد که این اتفاق فقط و فقط یک مورد ویژه است و چیزی در ورای آن وجود ندارد.<br />
نمونه دیگر التهاب در بازار ارز طی یک‌ هفته اخیر است که از یک ‌جهت وضعیت سال‌های 72 و 73 را به ‌یاد می‌آورد. این وضعیت دقیقا مشابه همان زودپزی است که دریچه اطمینان آن ازکار افتاده یا به ‌صورت عمدی بسته شده است. وقتی که قیمت ارز برای یک دوره 8 ساله از سال 1381 تا 1389 فقط 22 درصد افزایش پیدا می‌کند، درحالی که نقدینگی اقتصادی در این فاصله زمانی 465 درصد افزایش داشته است(مثل زودپزی که به طور مداوم حرارت داده می‌شود ولی بخاری از آن خارج نمی‌شود)، این امر بدان معنا خواهد بود که میان این دو سیاست، یعنی افزایش شدید نقدینگی و ثبات قیمت ارز تضاد وجود دارد و دیر یا زود دما و فشار این زودپز از حد تحمل بدنه آن خارج و با انفجار مواجه خواهد شد، و کار به‌جایی خواهد رسید که فاصله زمانی میان وقتی که همه سعی می‌کردند دلار خودرا به ریال تبدیل کرده و در بانک‌های داخلی پس‌انداز کنند، تا زمانی که مردم کوچه  وبازار هم برای حفظ ارزش پول خود، دلار بخرند، به ‌سرعت طی شود و این وضع چیزی نیست جز محصول نبود حسگرهای اجتماعی و اقتصادی و یا بی‌توجهی به علائم و هشدارهای همین مقدار اندک از حسگرهای باقیمانده.<br />
منتشر شده در روزگار 17-10-1390</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>منافع فساد!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/10/post_997.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1437" title="منافع فساد!" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1437</id>
    
    <published>1390-10-21T17:10:26Z</published>
    <updated>1390-11-04T16:13:02Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در هفته نامه آسمان 17-10-1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در هفته نامه آسمان 17-10-1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>منافع فساد!<br />
هر خواننده‌ای با دیدن تیتر این یادداشت، یعنی "منافع فساد" تعجب خواهد کرد که آیا ممکن است کسی پیدا شود که برای فساد، نفعی قائل باشد؟ روشن است که ایده‌آل همه ما زندگی در جامعه‌ای عاری از فساد و رشوه و زیرمیزی و اخیرا رومیزی است و بسیاری از سیاستمداران نیز صادقانه شعار مبارزه با فساد را سر می‌دهند، و به‌ظاهر مقررات سفت و سخت و جرائم سنگین حتی اعدام هم برای برخورد با مفسدین نوشته می‌شود، ولی در نهایت شاهد آن هستیم که فساد اداری نه‌ تنها حل نمی‌شود که بیشتر هم شده است. مشکل کجاست؟ واقعیت این است که گردش امور اداری کشور و نیز عدم شفافیت در وظایف و اختیارات مدیران و کارمندان، به‌ گونه‌ای است که در بسیاری از موارد جز از طریق پرداخت زیرمیزی مشکلات حل نمی‌شوند و کارهای عادی مردم به سرانجام نمی‌رسند. اجازه دهید که به‌جای بحث انتزاعی خاطره‌ای را بیان کنم.<br />
در هفته پیش برای انجام کاری اداری به یکی از سازمان‌های دولتی مراجعه کردم، کارمند مزبور در پشت میزش نبود و من منتظر بودم تا بیاید، اما جلوی میز دیگریکی از هموطنان آذری که ارباب رجوع بود و از صبح زود تا ساعت دوازده معطل شده بود، از کارمند مربوط درباره پرونده خود سوال کرد که با کم‌ توجهی کارمند مواجه شد و چون این سوال سه‌بار تکرار شد، کار به جنجال و دعوا و شیشه شکستن و زد و خورد کشید، به همین راحتی و در عرض چند دقیقه و جتی در حضور افسر پلیسی که در آن اداره مامور بود. در نهایت پلیس 110 هم آمد و بازهم درگیری ادامه یافت، در یک محیط کوچک و در حضور حدود 20 نفر ارباب رجوع، میان یک ارباب رجوع عاصی و درمانده با تعدادی کارمند عصبی؛ روشن بود که سایر مراجعین هم علاقه ای به ورود به این ماجرا نداشتند. بلاخره ارباب رجوع بسیار عصبانی را دستبند زدند و بردند. من‌ هم آمدم و به پلیس گفتم که شاهد دقیق ماجرا بودم، نمی‌خواهم بگویم که چه‌کسی تقصیر داشت یا نداشت، ولی می‌دانم که وقتی به این سازمان برای انجام کاری مراجعه می کنی یا باید استفاده از روش‌های مناسب ولازم! مساله خود را حل کنی یا آن ‌که صبر داشته‌باشی و تحمل کم‌محلی‌های کارمندان و طولانی شدن انجام درخواستت را بنمایی، درغیراین‌صورت نتیجه دعواست. و این آقا پول و پارتی و صبر را نداشت، پس دعوا کرد. شما هم اگر این موارد را نداشته باشی، همین سرنوشت را خواهی داشت. به ظاهر هم پلیس همراهی کرد و او آزاد شد و فکر کنم کارش هم انجام شد! <br />
در این‌جا مشکل این است که وقتی برای انجام کاری به اداره‌ای مراجعه می‌کنید، نمی‌دانید بطور معمول چه مدت زمان لازم است که آن‌ کار انجام شود؟ اگر پرونده گم شد چه‌کسی پاسخگوست؟ اگر ارباب رجوع را سردواندند به چه مرجعی باید مراجعه کند و چگونه می‌تواند ادعای خسارت کند؟ متاسفانه برحی کارمندان و مدیران هم با گرته برداری از زبان انگلیسی جواب می‌دهند که "این مشکل توست"! برای همین است که مردم برای حل مشکل و کارهای خود به یکی از شیوه‌های پیش گفته متوسل می‌شوند، و کارآمد ترین و دم‌دست‌ترین آن‌ها پرداخت رشوه و توسل به فساد مالی است. بنابر این اگر به هردلیلی با رشوه و فساد مالی برخورد شدید شود ولی هم‌زمان در نظام اداری اصلاحات مناسب انجام نشود و حقوق شهروندان و ارباب رجوع معلوم نگردد، مشکلات بصورت دیگری ازجمله درگیری و ضرب و جرح و داد و فریاد خود را نشان خواهد داد. متاسفانه حکومت هنگام سیاستگذاری‌ها و قانون نویسی بطور معمول فقط منافع و اولویت‌های طرف خود را لحاظ می‌کند، و همین منشاء فساد است. برای نمونه در سیاست اخیر جرایم راهنمایی و رانندگی، می توانیم این یک‌طرفه بودن سیاستگذاری را ببینیم. افزایش شدید جرایم رانندگی به‌ ظاهر با این استدلال انجام می‌شود که از تخلفات رانندگی کم کند، و این استدلال مبتنی بر این فرض است که با بالارفتن مجازات، از انگیزه‌ افراد در ارتکاب جرم و خلاف به همان نسبت افزایش مجازات کاسته می‌شود. غلط بودن این فرض از آن‌جا ناشی می‌شود که تاثیر سایر عوامل موثر در انجام تخلف از جمله تخلفات رانندگی نادیده گرفته می‌شود. فرهنگ حمل و نقل با وسیله نقلیه،  درچارچوب یک نظام جامع تعریف می‌شود، و کژی‌های این نظام را نمی‌توان فقط با استفاده از یک عامل که همان جریمه است، راست نمود. یقین بدانید که در مرحله اجرای این قانون ماموران مجبور می‌شوند که به جای جرایم سنگین، خلاف‌های کوچکتر را جایگزین خلاف‌های مهم کنند که مبلغ جرایم سبکتری دارند(حتی در گذشته که مبلغ جرایم کمتر بود این شیوه معمول بود) و در غیر این‌صورت ممکن است به درگیری و مجادله طرفین منجر شود یاآن‌که از طریق فساد مشکل جریمه سنگین را حل کنند. <br />
مقررات دولتی ما به‌گونه‌ای نیست که حق‌وحقوق شهروندان در کنار حق‌وحقوق دولت در یک چارچوب متوازن تامین شوند. مطالعه‌ای که اخیراً در یکی از نهادهای عمومی انجام شده است نشان می‌دهد که مردم هم از این نحوه نادیده گرفته شدن حقوق شهروندی خود ناراضی هستند. گویی که حقوق جاده یکطرفه‌ای است که مردم باید در آن حرکت کنند و دولت ازهم موضع بالا و در جایگاه برتر نظاره‌گر این حرکت منظم باشد. اشتباهات یا حتی تقصیرات ماموران دولتی، هیچ حقی و جبران خسارتی را برای مردم موجب نمی‌شود، ولی خدا نکند که مردم یک اشتباه یا قصور یا حتی تقصیری مرتکب شوند، که هزینه سنگینی را باید بپردازند. برای نمونه می‌توان به پارازیت‌هایی که روی ماهواره‌ها انداخته می‌شود اشاره کرد که هیچ توجهی به تبعات خطر آفرین آن در سلامت مردم نمی‌شود و فقط منافع قدرت لحاظ می‌شود. این شیوه تنظیم مقررات اداری ناشی از وجود نگاه دوگانه نسبت به مردم و دولت است، که این‌ دو را دو چیز متفاوت می‌داند. برای مثال به این جمله توجه کنیم که یکی از مسئولین دولتی گفته است :"دولت از حق 20٪ سهم یارانه‌های خود گذشت و آن‌را به مردم داد". گوینده درصدد است که بگوید دولت به مردم خدمت کرده و از حق خودش گذشته است، مثل این‌که یک ‌نفر از دیگری طلب دارد و ایثار کرده و از طلب خود می‌گذرد. درحالی که اگر با نگاه منطقی و مدرن به رابطه دولت و مردم نظر انداخته شود، دراین‌صورت دولت حقی به ‌جز حق مردم ندارد، آن 20٪ هم مال و حق مردم بود، ولی باید برای بهره‌دهی بیشتر از طریق دولت در طرح‌های اقتصادی هزینه می‌شد، واگر اکنون به‌جای هزینه در طرح‌های عمرانی مستقیما به مردم داده شده، عملی برضد حقوق مردم انجام شده نه آن که دولت خدمتی به مردم کرده است. آن 20٪ هم برای مردم از طریق دولت باید هزینه می‌شده است و اکنون با نقض قانون و اتلاف آن‌ها و خراب کردن رابطه یگانه دولت و ملت، هم‌زمان چند عمل خلاف صورت گرفته است. این نگاه وقتی به رابطه کارمند و ارباب رجوع سرایت می‌کند نتایج خاص خود از جمله ضروری شدن فساد در نظام اداری را به همراه دارد. فساد نقش روغن‌کاری را در چرخ‌دنده‌های زنگ زده این نظام اداری بازی خواهد کرد، و حتی رشوه ‌دهنده هم از این ‌که کارش سریع‌تر و راحت‌تر انجام شده بطور نسبی رضایت خواهد داشت و این وضع را به وقتی که رشوه نباشد اما کارها هم انجام نشود ترجیح می‌دهد<br />
 این نوع از فساد که نقش روغن‌کاری را در چرخ‌های اداری بازی می‌کند، با گذشت زمان گسترش یافته و شامل مواردی مثل اختلاس سه‌هزار میلیاردی اخیر هم می‌شود که به‌ دلیل همان دوگانه تلقی شدن دولت و ملت، ارباب‌رجوع و کارمند و رئیس با یکدیگر دست به ‌یکی کرده اموال دولت را(که غیر از خود می‌دانند) بالا می‌کشند، و تازه در این مرحله است که حکومت‌ها یادشان می‌آید که اختلاس‌گران اموال مردم و نه دولت را خورده‌اند! بنابراین ریشه این نوع فسادهای اخیر که خسارت های فراوانی را به جامعه وارد می‌کند، دروضعیتی است که به موجب آن وجود حدی از فساداداری و رشوه برای روان کردن چرخ‌دنده‌های زنگ‌زده نظام‌اداری لازم می‌آید و برای انجام امور مردم نیز مفید و فایده‌مند اس و این نوع از فساد اخیر نیز ناشی از وجود نگاه دوگانه داشتن نسبت به رابطه و ماهیت دولت و ملت و نیز فقدان نظارت‌های مدنی بر جریان امور جامعه و وجود مقررات یک‌سویه به نفع دولت است، به‌همین دلیل تا وقتی که چنین شرایطی وجود دارد، حدی از رشوه و فساد اداری برای روان کردن گردش کارهای مردم لازم خواهد بود و با افزایش مجازات و امثال آن نمی‌توان مشکل را حل کرد بلکه باید مجموعه عوامل موثر را به موازات یکدیگر در نظر گرفت و حل کرد. تا وقتی که با اتکا به فلسفه قدیم و سنتی می‌خواهیم مسائل جدید را حل کنیم بناچار دچار ناهم‌خوانی و تضادهای عجیب و غریب در اداه امور می‌شویم و این مانع جدی در جریان انجام کارها می‌شود و فساد اداری به عنوان یک راه در حل موقتی این مانع و تضاد وارد معادلات رفتاری می‌شود.<br />
منتشر شده در هفته نامه آسمان 17-10-1390<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دو مديريت متفاوت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/10/post_995.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1435" title="دو مديريت متفاوت" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1435</id>
    
    <published>1390-10-16T18:08:29Z</published>
    <updated>1390-10-28T17:40:07Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در روزگار 10-10-1390 روزنامه روزگار پس از یک توقف چند ماهه مجددا از این تاریخ منتشر شد....</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در روزگار 10-10-1390<br />
<em><strong>روزنامه روزگار پس از یک توقف چند ماهه مجددا از این تاریخ منتشر شد.</strong></em></p>]]>
        <![CDATA[<p>دو مديريت متفاوت<br />
اگر امروز در كوچه و بازار از مردم بپرسيم كه از جنس «چيني» چه برداشتي دارند، اكثريت آنان آن را معادل جنس بنجل و بي‌كيفيت معرفي خواهند كرد. در حالي كه كمتر كسي زحمت فكر كردن به این نکته را به خود مي‌دهد كه اگر جنس چيني بنجل و بي‌كيفيت است، پس چگونه است كه اين كشور طي دو دهه رشدي عظيم و باورنكردني را تجربه كرده است و تحليل‌گران اقتصادي پيش‌بيني مي‌كنند كه در آينده نه‌چندان دور، حجم توليدات و اقتصاد آن از ايالات متحده نيز پيشي گرفته و در جهان مقام اول را كسب مي‌كند؟ اگر اجناس چيني چنان است كه ما مي‌گوييم، پس چرا حجم صادرات آن به صدها ميليارد دلار رسيده و تراز بازرگاني اين كشور با كشورهاي صنعتي غرب به نفع چين است؟<br />
كساني كه يك دهه پيش گذرشان به چين افتاده باشد، اگر امروز به چين سفر كنند، با محيطي بسيار متحول و ناآشنا مواجه مي‌شوند به طوري كه باور نمي‌كنند اين حد از تحول و تغيير در اين كشور بسيار بزرگ، در مدت اندكي رخ داده باشد. شايد اين تغييرات در يك جامعه كوچك، چندان عجيب و غيرمنتظره نباشد، ولي براي جامعه‌اي كه 1.3 ميليارد نفر جمعيت دارد، باوركردني نيست. ممكن است كه ما در داخل كشور خود به مناطق و شهرهايي سفر كنيم كه تغيير چنداني با 10 يا 20 سال پيش آنان نكرده است و از خود اين سوال را بكنيم كه چه فرقي ميان ما كه داراي منابع عظيم نفتي هستيم و درجا مي‌زنيم، با چين كه در حال تبديل شدن به بزرگ‌ترين مصرف‌كننده نفت است و پيشرفت چشمگيري دارد، وجود دارد؟<br />
اين پرسش را نمي‌توان با يك نوشته كوتاه و حتي بلند پاسخ داد تا خيال سؤال‌كننده را راحت كرد، ولي مي‌توان در هر نوشته‌اي به تناسب به يك موضوع و وجه این تفاوت پرداخت و نشان داد كه چگونه مديريت كارآمد دولتي در یک کشور قادر است كه با برنامه‌ريزي دقيق و از آن مهم‌تر با اجراي كامل و منظم آن، اقتصاد جامعه را متحول كند و در مقابل در کشوری دیگر با نوعي مديريت بي در و پيكر و فاقد حداقلي از نظم و انضباط، شاهد درآمدهاي نفتي صدها ميلياردي و رشد اقتصادي اندك و بيكاري و تورم بالا باشيم. در اين نوشته برای توضیح بخشی از این تفاوت به دو رويكرد متفاوت دو مقام ايراني و چيني درباره چگونگي نظارت بر كيفيت كالاي توليدي چين اشاره مي‌كنم. هفته گذشته خبرنگار نشريه‌اي با حالت معترضانه از يك مقام سفارت چين نسبت به كيفيت پايين كالاي اين كشور سوال مي‌كند. وي در پاسخ مي‌گويد (نقل به مضمون) كه اين مسأله، مشكل ما نيست. در چين كالاها با كيفيت‌هاي گوناگون توليد و عرضه مي‌شوند كه به طور طبيعي قيمت آنها نيز با يكديگر فرق دارند. همه كشورهاي دنيا هم از اين كالاها استفاده مي‌كنند. بازرگانان ايراني هم مي‌توانند كالاهاي باكيفيت‌تر را براي واردات انتخاب كنند و كسي آنها را مجبور نمي‌كند كه اجناس بي‌كيفيت يا كم‌كيفيت را به ايران بياورند.<br />
در همان روز يا روز بعد، يك مقام ايراني در پاسخ به معضل پايين بودن كيفيت كالاهاي وارداي از چين، يادآوري مي‌كند كه از مقامات چيني خواهيم خواست (يا احتمالاً خواسته‌اند) كه مانع از صادرات كالاي كم‌كيفيت چيني به ايران شود!! در واقع اين مقام محترم به جاي آن كه وظيفه خود را به نحو مناسب انجام دهد و مانع از ورود كالاي بي‌كيفيت به داخل كشور خودش شود، فقط در همين حد خود را مسئول مي‌داند كه مسئوليت خويش را به عهده مسئولان كشور ديگر بيندازد و از آنان بخواهد كه مانع صادرات كالاي كم‌كيفيت به ايران شوند. گويي كه دولت ايران خود چنين كاري را براي دولت‌هاي ديگر انجام مي‌دهد!<br />
اين تفاوت منطق و مسئوليت از زاویه دیگر هم بسيار آشكار است. در يك طرف دولت چين قرار دارد كه علي‌رغم پيشرفت‌هاي عظيم و تبديل شدن به دومين قدرت اقتصادي جهان و داشتن انوع و اقسام قدرت‌هاي نظامي، اقتصادي، سياسي (از جمله داشتن حق وتو) و... در سخنان خود مدعي مي‌شود كه ايالات متحده قدرت چين را بيش از حد بزرگ نشان مي‌دهد تا ديگران را نسبت به ما حساس كند، و در طرف ديگر دولتي قرار دارد كه با صدها ميليارد دلار درآمد نفتي و رشد اقتصادي نزديك به يك درصد، در هر فرصتي كه پيش آيد خود را قدرت اصلي در برابر قدرت اول جهان معرفي مي‌كند و مدعي مديريت جهاني مي‌شود. اقتصاد آن دولت، دنيا را به تسخير خود درآورده و اتفاقاً بي‌كيفيت‌ترين توليدات آن ايران را تسخير كرده. اما اين دولت حتي قادر نيست مقررات ساده خود را براي جلوگيري از ورود اين كالاهاي كم كيفيت به درستي اجرا كند و براي حل اين مشكل، به ناروا از خود سلب مسئوليت كرده و از ديگران استمداد مي‌طلبد. تفاوت اين دو مديريت در چيست؟ يا شايد بهتر است بپرسيم در چه چيز تفاوت ندارند؟<br />
منتشر شده در روزگار 10-10-1390<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نظام رياستي يا پارلماني؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/10/post_984.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1421" title="نظام رياستي يا پارلماني؟" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1421</id>
    
    <published>1390-10-14T11:28:14Z</published>
    <updated>1390-10-27T14:54:14Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در مهرنامه آذر 1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در مهرنامه آذر 1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>نظام رياستي يا پارلماني؟<br />
این روزها به دلائلی که چندان ناشناخته نیست موضوع ترجیح نظام پارلمانی یا ریاستی به یکدیگر به بحث روز تبدیل شده است. پاسخ به اين پرسش كه نظام پارلماني بهتر است يا رياستي؛ بستگي به شرايط اجتماعي و اقتصادي و سياسي كشورهایي دارد كه ميخواهند يكي از اين دو نطام را برگزينند. ولي فراموش نبايد كرد كه هردو نظام پارلماني يا رياستي مبتني بر اين فرض اساسي هستند كه اساس حكومت، برآمده از راي و خواست مردم است، اگر اين فرض در نظر گرفته شود، آن‌گاه بايد پرسيد كه در يك جامعه معين كدام يك از اين دو نظام، به نحو موثرتري مي‌توانند خواست و اراده عمومي را نمايندگي و محقق كنند. ولي اگر اين فرض پذيرفته نباشد، در اين‌صورت اين دونظام را بايد از اين جهت مقايسه كرد كه كدام‌يك بهتر مي‌توانند نقش دمكراسي را بازي كنند، بدون اين‌كه واقعيت دمكراسي و خواست و اراده مردم را انعكاس دهند یا در كدام يك از دو نظام بهتر مي‌توان واقعيت استبداد را در لباس دمكراسي عرضه كرد.<br />
اگر در یک جامعه فرض احترام به راي و خواست مردم در مشروعيت بخشي به شکل‌گیری و اعمال قدرت پذيرفته شود، طبعا مقدمات لازم آن ازجمله نهادهاي مدني قدرتمند، آزادي مطبوعات و احزاب و گردش مسالمت‌آميز قدرت نيز وجود خواهد داشت، در چنين شرايطي، هردو نظام كمابيش و برحسب شرايط گوناگون اجتماعي، كارآمد و دمكراتيك خواهند بود. ولی  در صورتي كه اين شرايط مقدماتی پیش‌گفته  برای تحقق دموکراسی فراهم نباشد، هردو نظام كمابيش وظیفه پوشاندن لباس دمكراسي را بر جسم استبداد بازي خواهند كرد و تفاوت موجود اين نقش در هر دو نظام بستگي به شرايط اجتماعي و اقتصادي هر جامعه خواهد داشت.<br />
در حالت اول كه اعمال خواست و اراده مردم، ركن اساسي شكل‌گيري قدرت است، بحث درباره ترجيح يكي بر ديگري چندان موضوعيت ندارد، زيرا در چنين جامعه‌اي به علت وجود آزادي بيان و احزاب و مطبوعات، تمامي افراد و گروه‌هاي ذينفع مي‌توانند درباره موضوع بحث و اظهار نظر كنند و با اصلاحات لازم نقاط ضعف نظام خود را برطرف نمايندو ضرورتي به تغيير كليت نظام نخواهند داشت، و تقريبا همه كشورهاي دمكراتيك، نظامي را كه از ابتدا پذيرفته بودند، همان را ادامه داده و در صورت لزوم اصلاح كرده‌اند، مگر در موارد معدودي همچون آلمان در اوايل قرن بيستم که دچار بحران‌های سیاسی ناشی از جنگ اول شده بود. بنا براين اگر وضعيت و ساختارهاي اجتماعي به گونه‌اي باشد كه متناسب با نظام دمكراتيك شود، در این صورت آن جامعه به تناسب و برحسب سنت تاريخي يكي ازاين دو نظام را پذيرفته و در طي مسير تاريخي خود آن‌را اصلاح و تكميل خواهند كرد. ولي اگر ساختارهاي اجتماعي مقوم و شكل‌دهنده نظام دمكراتيك نباشد، مي‌توان بحث كرد كه كداميك از اين دو نظام امكان بيشتري را براي عبور بسوي دمكراسي فراهم مي‌كنند و برعكس.<br />
       در نظام رياستي به علت آن‌كه كليت جامعه حول انتخاب يا رد يك يا چند نفر محدود صورت مي‌گيرد و به ندرت اسير موضوعات محلي و منطقه‌اي مي‌شود، اين امكان را بيشتر فراهم مي‌كند كه يك جمع و گروه دمكرات به دلايل خاصي بتوانند نيروهاي اجتماعي را در جهت خواست‌هاي مردم ‌سالار بسيج كنند، و  قدرت را به‌دست بگيرند، هرچند اين امكان دوسويه است، به عبارت ديگر شرايط را براي به قدرت رسيدن نيروهاي عوامفريب و متقلب نيز بيشتر فرام خواهد كرد. در چنين جامعه‌اي نظام رياستي با تمركزگرايي اداري و حتي اقتصادي همراه خواهد بود. زيرا فرد منتخب براي تضمين انتخاب بعدي خويش يا دست‌نشانده‌اش مي‌كوشد كه امكانات كشور را در اختيار خود داشته باشد و از آن سوء استفاده کند، به همين دليل این نوع از نظام به ‌سوي تمركز گرايي مي‌رود.<br />
يكي از ويژگي‌هاي نظام پارلماني وجود احزاب قدرتمند و ضمنا منضبط است. نظام پارلماني بدون احزاب قدرتمند، مثل موجودات ناقص‌الخلقه و شير بي دندان است. اهميت احزاب براي نظام پارلماني از چند جهت است. انتخابات پارلماني فقط با وجود و حضور احزاب سياسي معنا و مفهومي ملي پيدا مي‌كند و مردم ايده و برنامه مشخصي را بر ساير برنامه‌ها و ايده‌ها ترجيح دهند، بايد احزاب سياسي وجود داشته باشند و رقابت سياسي در سطح  و ميان رهبران احزاب صورت گيرد و نمايندگان محلي نيز بازتاب دهنده اين رقابت باشند. به عبارت ديگر در اين انتخابات مردم از يك سو به فرد خاصي راي مي‌دهند كه عضو حزب است، ضمن آن‌كه ويژگي‌هاي شخصي خود را هم دارد. و از سوي ديگر مردم به يك حزب و برنامه كلان در سطح ملي راي مي‌دهند. اگر در نظام پارلماني، احزاب حضور موثري نداشته باشند، مردم در بهترين حالت مي‌كوشند كه فرد مطلوب خود را از ميان نامزدهاي منطقه‌اي برگزينند. ولي مردم در سطح ملي هيچ ايده‌اي را به ايده و برنامه ديگر ترجيح نداده‌اند ولذا مضمون واقعي انتخابات كه ترجيح يك ايده و برنامه بر ساير برنامه‌هاست محقق نخواهد شد. ضمن آن‌كه نامزدهاي منفرد انتخاباتي قادر نيستند كه به  تنهايي برنامه‌ها و ايده‌هاي ملي را تدوين و عرضه كنند، از اين‌رو پس از انتخاب شدن، بصورت يك عنصر منفرد و حتي بدون فكر و برنامه در مجلس حضور خواهند داشت و بيش از آن‌كه در خدمت منافع كشور باشند، در پي منافع شخصي و حداكثر منطقه‌اي خود خواهند بود. و نتيجه‌اش را در ايران ديده‌ايم كه در بهترين حالت نمايندگان فعال توانسته‌اند انواع و اقسام مراكز را در منطقه انتخابيه خود تاسيس كنند (مثل دانشگاه، بيمارستان، فرودگاه و...) كه هيچ‌كدام به لحاظ اقتصادي و اجتماعي توجيه پذير نبوده‌اند و پس از مدتي بلااستفاده افتاده‌اند و تنها نتيجه‌اش اتلاف منابع مادي كشور بوده است.<br />
از سوي ديگر نمايندگان منفرد پس از انتخاب شدن تحت نظارت هيچ نيروي اجتماعي و سياسي نيستند، و به سهولت وارد زد و بندهاي غير قانوني و فسادآور مي‌شوند، در حالي كه نمايندگان حزبي تحت نظارت‌هاي شديد حزبي هستند زيرا هر لطمه‌اي كه به يك عضو حزب بخورد، به كليت حزب هم لطمه خواهد خورد، و از اين رو احزاب مجبورند كه نمايندگان خود را تحت نظارت قرار دهند. لذا نمايندگان حزبي نسبت به نمايندگان غير حزبي، كه با افتخار خود را مستقل مي‌نامند، منضبط تروسالم‌تر و تحت‌نظارت‌تر خواهند بود و تجربه ايران هم اين را نشان داده است. اگر قرار باشد كه در نظام پارلماني، احزاب قدرتمند و منضبط نداشته باشيم، بايد انتظار نمايندگاني فاسد، دنبال زدوبند و نيز بدون برنامه را بكشيم كه نبود چنين مجلسي از وجودش قطعاً كم‌ضررتر خواهد بود.<br />
    بنا بر این نطام پارلماني در جوامع غير دمكراتيك يا نيمه دمكراتيك كه طبعا از وجود احزاب قدرتمند و با ثبات و نیز آزادی‌های بیان بي‌بهره هستند، فاقد انتخابات پرشور بوده و مجلس برآمده از اين نظام معمولا فاسد و فاقد هويت شناخته شده و ارزشمند سیاسی است. البته در نظام پارلمانی اگرچه امكان انتخاب فردي صالح و خيرخواه كه تغييرات اساسي در كشور ايجاد كند، كمتر است، ولي به همان نسبت نيز شانس انتخابات پوپوليستي و عوام‌فريبانه نيز كمتر می‌شود. در اين نوع از جوامع با نظام پارلماني، مشاركت سياسي نيز معمولا پایین است. زد و بند هاي سیاسی فاسد در سطح حوزه‌هاي انتخاباتي به وفور ديده مي‌شود. هرچند نتایج حاصل از نظام‌هاي پارلماني به نوع نظام انتخاباتي آنها نيز بستگي دارند. در نظام‌هاي انتخاباتي اكثريتي فساد بيشتر شده و گروه‌هاي زيادي از مشاركت حذف مي‌شوند، در حالي كه در نظام‌هاي انتخاباتي تناسبي اين مشكل كمتر خواهد بود.<br />
    با توجه به جميع جهات در شرايط كنوني ايران، آنچه كه مهمتر از نظام رياستي يا پارلماني است، كوشش براي شكل‌گيري ساختارها و نهادهاي پايه‌اي دمكراتيك است، هرچند به نظر من اگر چنين نهادهايي حتي در حداقل لازم شكل بگيرد، بهترين نظام، پارلماني با انتخابات تناسبي است، ولي تا پيش از رسيدن به اين حداقل، نظام رياستي به دو دليل ترجيح دارد. اول اين‌كه اين نظام در شرایط کنونی برقرار است و تغيير وضع موجود نيازمند دلايل قوي است. دوم اين‌كه در اين نظام امكان شكل‌گيري انتخاباتي با مشاركت وسيعتر و به قدرت رسيدن فرد يا گروه خواهان اصلاحات بيشتر است و ابعاد فساد نيز نسبت به نظام پارلماني كمتر خواهد بود. <br />
منتشر شده در مهرنامه آذر 1390</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آیا تشریح و توضیح، همان تغییر است؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1390/10/post_989.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1432" title="آیا تشریح و توضیح، همان تغییر است؟" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1432</id>
    
    <published>1390-10-11T11:03:00Z</published>
    <updated>1390-10-25T10:25:43Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در نشریه آسمان 10-10-1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در نشریه آسمان 10-10-1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>آیا تشریح و توضیح، همان تغییر است؟<br />
این گفته کارل‌مارکس که: "فیلسوفان تا کنون در پی تفسیر جهان بوده‌اند، ولی اینک زمان تغییر آن فرا رسیده است." را چگونه می‌توان فهمید؟ آیا در پی تفسیر بودن چیزی متفاوت از در پی تغییر بودن آن است؟ مگر‌نه‌ آن ‌که مارکس با تفسیر نوینی که از جهان و تارخ و جامعه و انسان ارائه کرد، درجهت تغییر آن گام برداشت؟ شاید بتوان پاسخ گفت که برحسب هدف و آرزویی که برای خود یا نسبت به محیط اجتماعی خویش داریم، تفسیر متناسب با آن ‌را ‌هم دست‌وپا کرده و پیدا می‌کنیم.اگر طرفدار وضع موجود هستیم، و با تغییرات اساسی و رادیکال مخالف باشیم، بطور طبیعی تفسیری متناسب با این نگرش و خواسته را پیکربندی و عرضه می‌کنیم، و اگر به هردلیلی از ادامه وضع موجود نگران بوده و آن‌را نپسندیم، تفسیری که ارائه می‌دهیم نیز درجهت اقدام برای تغییر و ضروری بودن تغییر است. لازم است که از ساده‌سازی پرهیز کرد، و تمامی تفسیرها را تابع علائق و گرایش‌ها قرار نداد، زیرا رابطه میان این دو نسبتا پیچیده و حتی رفت و برگشتی است، ولی در نهایت باید یکی را بر دیگری مقدم دانست، اگر نه برای همه انسانها، برای اکثریت آنان این تقدم را باید منظور داشت و به‌ نظر من تقدم با گرایش‌ها و آرمان‌ها و آرزوهاست، همچنان که مارکس هم از ابتدا گرایش و روحیه‌ای رادیکال و خواهان تغییر را داشت و در نهایت هم تفسیر و فلسفه‌ای برای تغییر جهان ارائه کرد. بنابراین تفسیر و تشریح کامل از محیط (بطور نسبی) به‌منزله اقدام برای تغییر آن نیز هست. ولی این تفسیر و توضیح باید سه جزء لازم را دارا باشد. اول وضع موجود، دوم وضع مطلوب و سوم شیوه و استلزامات گذار از وضع موجود به مطلوب. فقدان و نقص در تفسیر هریک از سه جزء، موجب می‌شود که اقدام برای تغییر محیط یا انجام نشود یا در مسیر غلطی قرار گیرد؛ و ناقص انجام شود. اگر به تفسیر مارکس از جهان نگاه کنیم هر سه جزء را می‌توان دید، هرچند پیروان ایده و تفسیر او در جریان عمل اجتماعی برای تغییر، به تناسب حاشیه‌هایی را به این تفسیر مارکس زدند، و این نیز امری اجتناب ناپذیر است، ولی درهرحال تفسیر مذکور شامل هر سه جزء می‌شد. هرگونه اقدام یا دعوت به اقدام برای تغییر وضع موجود، به‌میزانی که متکی به تفسیری قابل قبول از این سه جزء است، مسئولانه و قابل دفاع است، حتی اگر بعدها بر اثر تجربه ثابت شود که یکی از اجزاء آن تفسیر نادرست بوده است.<br />
آن‌چه که گفته شد مقدمه‌ای کوتاه بود برای وارد شدن به این بحث که جامعه ما از حیث داشتن تفسیر و تشریحی که مقدمه تغییر باشد، در چه وضعی قرار دارد؟ آیا تفسیری حداقلی که بتوان با اتکاء به آن در جهت تغییرات مطلوب گام برداشت در دسترس هست؟ و اگر هم در دسترس هست، آیا نسبت به آن تحلیل در میان فعالان سیاسی در جامعه ما نوعی اتفاق نظر نسبی درباره نامطلوب بودن وضع فعلی وجود دارد؟ در حال حاضر تمامی کوشش منتقدین دراین راه صرف می‌شود که نشان دهند اوضاع بر وفق مراد نیست، اشکالات و تناقضات و ضعف‌ها را برجسته می‌کنند، موضوعی که تاثیر چندان و متناسب با کوشش و هزینه‌های داده شده بر برداشت‌های مخاطبان ندارد، زیرا بخش عمده مخاطبان مدتهاست که از این مرحله عبور کرده‌اند و تلنبار شدن توصیفات منفی به‌ این ضعف‌ها چیزی به درک آنان از موقعیت جاری اضافه نمی‌کند. از سوی دیگر تمرکز بر بیان ضعف‌ها به نوعی ویژگی تخدیری دارد تا مخاطب را از پرسش و تفکر درباره دومساله دیگر یعنی وضع مطلوب و شیوه و استلزامات عبور از وضع موجود به مطلوب باز دارد یا غافل نماید. نکته مهم دیگر این‌ که در برخی موارد هنگام بیان نقطه‌ ضعف‌ها ، افراط و زیاده‌روی هم صورت می‌گیرد که نتیجه منفی دارد.<br />
.<br />
اگرچه در وجود نگاه منفی و انتقادی به وضع موجود نوعی اتفاق نظر نسبی وجود دارد، ولی این اتفاق نظر در سطح است، واگر قرار باشد که تحلیل و تفسیر وضع موجود به عمق لایه‌های اجتماعی برسد و تحلیلی ریشه‌ای از علل بروز این وضع ارایه گردد در این‌صورت یا به این مساله بسیار کم پرداخته شده است و یا این‌که اتفاق نظر نسبی مذکور به اختلاف نظرهای چشمگیری تبدیل می‌شود. بنابر این تفاوت‌ها در تحلیل وضع موجود بسیار بیشتر است. جریان اجتماعی و سیاسی موجود در کشور بیشتر از آن ‌که بر وجوه ایجابی وضع مطلوب یا شیوه گذار استوار باشد، بر نگاه سلبی و البته سطحی از وضع موجود اتکا دارد. اختلافات درباره وضع مطلوب نه تنها زیاد است، بلکه نگاه به آن، ذهنی و کاملا هم خیال‌پردازانه است، و مصداق بارز "هر کسی از ظن خود شد یار من" است. اختلاط میان مفاهیم لیبرالیسم، دمکراسی، سکولاریسم، حکومت دینی و مردم‌سالاری، چنان رواج دارد که مرز میان بسیاری از این مفاهیم در ذهن گویندگان آن روشن نیست، و الزامات و تبعات پذیرش هریک از این مفاهیم هم برای منادیان آن‌ها شفاف و واضح نیست. به‌ همین دلیل است که اگر در مواقعی و به ‌هر دلیلی مجبور شوند که درباره این مسائل اندکی غور کنند و از سطح به عمق بروند، بلافاصله اختلافات و مجادلات میان آنان بروز پیدا می‌کند.<br />
کم‌ترین اتفاق نظر در زمینه‌ای است که مشکل‌آفرین‌ترین آن‌ها برای یک اقدام و حرکت سیاسی است. یعنی شیوه‌ها و استلزامات گذر از وضع موجود به وضع مطلوب است. در این بخش نظرات متعدد شامل طیفی از طرفداران خشونت تا همراهی و همگامی‌های قانونی و اصلاح‌طلبانه تا منفعلان و چشم‌انتظاران بیگانگان دیده می‌شوند. این تشتت و پراکندگی گسترده در تحلیل چشم‌انداز آینده و شیوه‌های رسیدن به آن در حالی است که کوشش و سعی فراوانی می‌شود که به جای پذیرش پراکندگی‌ها، یگانگی تصویر شود، و در واقع کوشش می‌کنند که پراکندگی‌ها نادیده انگاشته شوند، درحالی‌که گام اول برای نزدیک‌شدن به یگانگی و وحدت، پذیرفتن پراکندگی‌های موجود است و نه نادیده گرفتن آن‌ها. برخی از این ‌پراکندگی‌ها و اختلافات را نمی‌توان از میان برد، چراکه ریشه در شکاف‌های متعدد اجتماعی دارد. شکاف‌های قومی، زبانی، مذهبی، طبقاتی و اقتصادی، مدرن-سنتی جزو واقعیات زندگی ماست وبطور عادی انعکاس این شکاف‌ها کمابیش در تفاوت تحلیل‌ها و شیوه‌ها و مطلوبیت‌ها دیده‌خواهد شد. هرچند چشم‌انداز مطلوب از آینده، نزد این نیروها یکسان  نیست، ولی این امکان وجود دارد که بر فصل مشترکی از این چشم‌اندازها توافق داشت تا پراکندگی نیروها از این حیث کم شود، ولی با تشتت و پراکندگی وسیع در تحلیل وضع موجود و شیوه‌های گذار، هیچ اقدام سیاسی موثری امکان‌پذیر نیست. در چنین فضایی برای رسیدن به یگانگی و وحدت، نادیده گرفتن شکاف‌ها از طریق تاکید بر مبارزه و شجاعت و تهور کنشگران سیاسی اصل می‌شود و با غلبه فضایی احساسی، نوعی وحدت و همدلی ایجاد می‌شود که جز زیان نتیجه دیگری ندارد. در این وضعیت قدرت و منزلت و پذیرش هر فرد به میزان استفاده از ماده خاکستری آنان مربوط نیست، بلکه به حجم و اندازه عضوی است که داشتن آن نشانه شجاعت و تهور و بی‌باکی است و به‌قول یکی از فرهیختگان ادبی ایران، در جامعه ای زندگی می‌کنیم که چند گرم از این عضو، به‌جای چند کیلو ماده خاکستری مغز کارآیایی و تاثیرگذاری دارد، و حتی حقانیت و درستی اظهارات افراد بیش از آن ‌که با منطق درونی اظهارات آنان سنجیده شود، با میزان تهور و شجاعت او در بیان اظهاراتش بستگی دارد. تا وقتی که یک‌طرف معادله شجاعت و یا تهور و یا مبارزه‌جویی است و با طرف دیگر معادله یعنی درستی و حقانیت برابر باشد، دراین صورت دیگر به ارائه تحلیل درباره سه رکن وضع موجود، وضع مطلوب و شیوه گذار نیازی نیست، زیرا نفس مبارزه راه را نشان خواهد داد. فقط باید بر ترس غلبه کرد، آن‌چه که موجب گمراهی ما شده، ترس است و هنگامی که بر ترس غلبه کنیم تمام بن‌بست‌ها از میان خواهد رفت و در اتوبانی هشت باندی و با سرعت بسیار به وضع مطلوب نزدیک خواهیم شد. به‌ نظر من امروز بیش از هر زمان دیگری باید با این ذهنیت غلط و خطرناک برخورد و آن ‌را نقد کرد، هر چند چنین ‌کاری هم نیازمند شجاعت است. شجاعتی متفاوت از شجاعت مرسوم، ولی اهمیت آن در این است که در این راه، شجاعت با حقانیت و درستی یکسان و برابر تلقی نمی‌شود، بلکه برای اثبات درستی عقیده باید از منطق قوی برخوردار بود.<br />
منتشر شده در نشریه آسمان 10-10-1390</p>]]>
    </content>
</entry>

</feed> 


